233
Subscribers
No data24 hours
-27 days
No data30 days
Posts Archive
233
طلایهداران فرهنگ گیلان
تألیف هومن یوسفدهی
کتاب طلایهداران فرهنگ گیلان به تلاشهای انجام شده در گیلان برای ترویج علوم جدید و بانیان مدارس نوین در این استان پرداخته است. در این کتاب محدوده زمانی عصر ناصری تا سال ۱۲۹۸ شمسی مورد بررسی قرار گرفته است. در این دوران مردان و زنانی آزاده و روشنفکر با تلاش و از خود گذشتگی و علیرغم کارشکنی و مقاومت مخالفان به تأسیس مدارس نوین و تعلیم علوم جدید پرداختند. طلایهداران فرهنگ در گیلان این مدارس را به ابتکار و اهتمام شخصی و با حمایتهای معنوی و مالی رجال و اعیان و تجّار ایرانی داخل و خارج کشور برپا میکردند و در این مسیر با مشکلات بسیار مواجه میشدند. تا اینکه در سال ۱۲۹۸ شمسی مدارس نوین توسّط دولت و مجلس مشروطه به رسمیت شناخته شد و ادارات معارف در استانها تشکیل و برای فعّالیت آنها بودجه دولتی تعیین گردید.
قیمت: ۱۴۰/۰۰۰ تومان
شماره تماس با انتشارات برای تهیه کتاب
01333344732
01333344733
برای تهیه کتاب در تهران
کتابفروشی بیدگل
خیابان انقلاب رو به روی دانشگاه بین 12 فروردین و فخر رازی، پلاک 1274
02166963617
233
Repost from کتابخانه تخصصی ادبیات
https://bit.ly/3lhpMxh
#دانلود_کتاب
مسافرت هندوستان
حاجی میرزا محمد معصوم نایب الصدر شیرازی (معصوم علی شاه)
تصحیح هومن یوسفدهی
هند/دهلی نو: مرکز تحقیقات فارسی رایزنی فرهنگی جمهوری اسلامی ایران
سال ۱۳۹۱
@eliteraturebook
233
یرزا باقر خان طلیعه
میرزا باقر خان طلیعه ( ۱۲۶۳- ۱۳۵۴ ش) فرزند حاج ملّا محمّد برآغوش تبریزی ( درگذشته ۱۲۹۸ق) از مجتهدان آذربایجان در عصر ناصری بود. نامبرده تحصیلات ادبی و دینی را تا دوره سطح در تبریز به اتمام رساند و به تدریس مشغول شد و چون ناطق خوشسخن و توانایی بود، به میرزا باقر ناطق و نطّاق خیابانی اشتهار یافت. قبل از مشروطه در عنبات عالیات ادامه تحصیل داد و نزد علمای بزرگ تحصیل کرد و از مرحوم آخوند خراسانی اجازه اجتهاد گرفت و در تبریز با ربابه خانم خواهرزادهٔ میرزا حسن خان رشدیه (پدر معارف ایران) ازدواج کرد. در سال ۱۳۹۴ش رئیس مدرسه محمّدیه در محلّه سرخاب تبریز شد که مؤسّس آن دکتر لقمان ادهم بود و در ضمن به تدریس عربی و فقه میپرداخت و ادبا و فضلای بزرگی مانند مرحومان تقی خان رفعت، ابوالقاسم فیوضات، ادیب خلوت آشتیانی، صالح لقمان ادهم، مجیر مولوی و محسن خان رفعت با او همکاری داشتند. در همان ایّام به انتشار روزنامه «کلید نجات» و «طلیعهٔ سعادت» پرداخت و از این تاریخ به میرزا باقر خان طلیعه نامبردار شد.
نامبرده پس از آن دادستان و رئیس عدلیه تبریز شد. در سال ۱۲۹۹ با آنکه از وابستگان حزب دموکرات بود، به دلیل مخالفت با شیخ محمّد خیابانی در ماجرای قیام او در آذربایجان به تهران تبعید شد. وی در سالهای ۱۳۰۳ و ۱۳۰۴ دادستان گیلان شد و از خانوادهای رشتی همسر اختیار کرد. تا اینکه در سال ۱۳۰۵ به دعوت علیاکبر دادور با تغییر لباس و با رتبه هشت قضایی وارد تشکیلات نوین دادگستری شد و تا مستشاری دیوان عالی تمییز ارتقاء مقام یافت. سپس در سال ۱۳۲۱ به وزارت دارایی منتقل و سمتهای مهمّی را عهده دار شد و پس از بازنشستگی به وکالت دادگستری مشغول شد. او از دوستان احمد کسروی و استاد شهریار و پدرزن دکتر ابراهیم یزدی (وزیرخارجه دولت مهندس بازرگان) بود و عاقبت در سال ۱۳۵۴ در ۹۱ سالگی درگذشت.
233
دل در حصار مدح خداوند شد چو دید
هر سو طلیعهٔ غم تو در میان دل
(رشید وطواط)
پزشک عالیقدر، انساندوست، ادیب و شاعر دکتر محمّد طلیعه شنبه ۴ شهریور ۱۴۰۲ در ۸۹ سالگی در تگزاس آمریکا دیده بر جهان فانی بست و به جوار حضرت دوست شتافت. دکتر محمّد طلیعه پزشک جرّاح مشهور در ایران و آمریکا و عضو سابق انجمن اسلامی دانشجویان در آمریکا و کانادا بود.
وی در سال ۱۳۱۳ در یک خاندان نامدار تبریزی به دنیا آمد و ششمین و کوچکترین فرزند میرزا باقر خان طلیعه خیابانی از رجال مشهور معاصر از بطن ربابه خانم تبریزی (درگذشته ۱۳۵۳) بود.
دکتر محمّد طلیعه پس از گذراندن دوران مقدّماتی و متوسّطه در رشته پزشکی در دانشگاه تهران ادامه تحصیل داد و پس از اتمام تحصیل در بهشهر مازندران به طبابت مشغول شد. سپس از دانشگاه تهران به دریافت تخصّص جرّاحی نایل شد و همین رشته را دانشگاه شیکاگو آمریکا پی گرفت. پس از بازگشت به وطن، همچنان در بهشهر به هموطنان خدمت کرد. لیکن پس از انقلاب به هیوستن تگزاس مهاجرت نمود و تا زمان بازنشستگی به کار تخصّصی جرّاحی ادامه داد. وی در ضمن اینکه پزشکی حاذق و جرّاحی زبردست بود، متفکّری سیاسی، ادیبی اهل مطالعه و شاعری اهل ذوق بود.
فقدان این مرد بزرگ را به همسر گرامی و محترمه ایشان بانو دولت طلیعه و فرزندان گرامی زهرا خانم، دکتر لیلا، دکتر یحیی طلیعه و دامادهای گرامی و عروس محترمه و نوههای ایشان تسلیت میگویم و برای همگی آرزوی صبر و سلامتی دارم.
233
راه نفسم بسته شد از آه جگرتاب
کو همنفسی تا نفسی رانم از این باب
امروز از خبر مرگ نابهنگام عزیزی دیگر آه از نهادم برآمد. دکتر کورش صفوی زبانشناس و استاد نامدار دانشگاه علّامه طباطبایی آسمانی شد. او علاوه بر اینکه از متخصّصان طراز اوّل کشور بود، از حیث اخلاق هم انسانی بینظیر بود. مهربانی، صفای باطن، خیرخواهی و کمک به دیگران از ویژگیهای بارز او بود. از آنهایی بود که بدون تردید و با خیال آسوده میتوان گفت: جز خیر از او نشنیدم. نام و یادش برای همیشه در دلهای کسانی که او و آثارش را میشناسند، باقی خواهد ماند. برای این استاد بزرگ آمرزش و آرامش ابدی و برای همسر گرامی ایشان و یادگارانش عزیزان پاشا و سروناز که همانند پدر در مهربانی و خدمت به دیگران آیتی هستند، آرزوی شکیبایی و سلامتی دارم.
هومن یوسفدهی
۲۰ مرداد ۱۴۰۲
233
در رثای زندهیاد استاد عبدالله انوار
عمرت سپری گشت و به تقدير گذشتی
كار تو چو بگذشت ز تدبير گذشتی
با عمر جهان عمر تو يك دم نبود بيش
خود دير نماندی تو اگر پير گذشتی
از زندگیات بهره يكی پلك زدن بود
چون برق عيان گشتی و چون تير گذشتی
مهمان جهان گشتی و يك دم ننشستی
زين خوان نچشيدی نمك و سير گذشتی
بسيار نماندی كه غم خلق نبينی
محنت زده با بغض گلوگير گذشتی
پرسم ز تو علّامهٔ فرزانهٔ انوار
از خلق چه ديدی كه ز تنوير گذشتی؟
در اين شب تاريك خريدار تو بسيار
اي ماه چرا زآن همه تأثير گذشتی؟
عالم همه رؤياست به هر ديدهٔ بيدار
در خواب چه ديدی كه ز تعبير گذشتی؟
لب بستهای آخر ز چه استاد سخنسنج
تقرير رها كرده، ز تفسير گذشتی؟
كی؟ چون ز مكاتيب و مناشير بريدی؟
چون؟ كي ز معايير و مقادير گذشتی؟
حك شد به دل و سينهٔ من مهر تو آن روز
كز آينهٔ ديده چو تصوير گذشتی
يك عمر چو من درد وطن داشتی اينك
چشمت نگران ماند و به تشوير گذشتی
در بيشه سزا بود كه چون شير بمانی
گرگان همه ماندند و تو ای شير گذشتی
از دشمن و از دوست جفا ديدی و با مهر
اي پير خطاپوش ز تقصير گذشتی
از معدن فضلت تا بیبهره نمانند
بر هر كه مسی داشت چو اكسير گذشتی
از چشم خردمند ز هجران تو خون ريخت
وز ديده جهّال چه توفير گذشتی
با عزّت نفس آمده بودی كه بمانی
وز ماندن با ذلّت و تحقير گذشتی
يك كار به دلخواه دد و ديو نكردی
با بد ننشستی و ز تزوير گذشتی
هرچند به تنقيد و تعدّّی قلمت را
در قير نشاندند، به تحرير گذشتی
ای زيسته هممسلك عيسای مجرّد
از دامگه نفس به توقير گذشتی
با تلبيه طوف حرم دوست نمودی
زين عالم مردار به تكبير گذشتی
در روز جزا از نظر ساقی كوثر
بادا كه ببينند قدحگير گذشتی
هومن تو از اين عمر چه خواهی كه بدينسان
ماندی به جهان دير و به تأخير گذشتی؟
رهپوی عدم هستی خواهیّ و نخواهی
زين دِير اگر زود اگر دير گذشتی
آنگه چو بگويند به آداب مريدي
بي چون و چرا بر اثر پير گذشتی
به زآنكه بگويند به تاب و تب بسيار
بر جرگهٔ صيّاد چو نخجير گذشتی
هشدار تهیدست مرو جانب لاهوت
روزی كه ز ناسوت به تقدير گذشتی
تهران- ۱۵ تیر ۱۴۰۲
233
هوالباقي
از خبر درگذشت زنده ياد فريدون طاعتي بسيار متأسّف شدم. خاندان اصيل، شريف طاعتي در يك قرن اخير يكي از نمادهاي فرهنگ گيلان اند و همه مردان و زنان آن از شخصيت هاي فرهنگي گيلان اند. به همين مناسبت يادي مي كنم از دو شخصيت برجسته و نامدار اين خاندان مرحوم حاج غلامرضا طاعتي پدر مرحوم فريدون طاعتي كه بنيانگذار كتابفروشي طاعتي در شهرداري رشت در مجاورت كتابخانه ملّي شهر بود. بسياري از شعرا، ادبا، روحانيون و فرهنگيان شهر با مرحوم حاج غلامرضا طاعتي آشنايي و مراوده داشتند؛ شخصيت هايي چون دكتر محمّد معين، استاد ابراهيم پورداود، استاد محمّد روشن و … . مراجعان اين كتابفروشي مي توانستند حداقل يكي از بزرگان علمي و ادبي گيلان را در اين كتابفروشي ببينند. گاه مفاوضات علمي و ادبي در آن كتابفروشي در مي گرفت و منشأ نگارش مقاله اي يا انجام پژوهشي مي شد. شيوه ارائه كتاب هاي جديد و مهم در ويترين كتابفروشي و راهنمايي درست خريداران كتاب نيز از ويژگي هاي آن بود. حاج غلامرضا طاعتي پس از درگذشت در مقبره علما واقع در گورستان تازه آباد رشت به خاك سپرده شد.
شخصيت ديگر اين خاندان زنده ياد دكتر عبدالعلي طاعتي (درگذشته ١٣٥٧ش) اديب، شاعر و فرهنگي پيشكسوت گيلان و استاد برجسته دانشگاه تهران است. شخصيتي ممتاز كه حضور گهگاه او در كتابفروشي برادرش در رشت، يكي از جاذبه ها اين كتابفروشي بود. شاگردان بسياري تربيت كرد كه از جمله آنها دكتر اسماعيل حاكمي بود. او سهم بسزايي در ارتقاي فرهنگ جامعه داشت.
از فرزندان مرحوم حاج غلامرضا طاعتي مرحوم فريدون طاعتي در همان كتابفروشي موروثي پدر و جناب فرهاد خان طاعتي در كنار شغل دولتي راه پدر را ادامه دادند و برادر ديگر جناب دكتر فرّخ طاعتي طبيب ارزنده شهر شد.
اين جانب ضمن عرض تسليت به خاندان معزّز طاعتي براي همه درگذشتگان اين خاندان طلب مغفرت مي كنم و براي همسر مكرّمه و فرزندان شايسته مرحوم فريدون طاعتي و برادران گرامي ايشان و ساير بازماندگان آرزوي شكيبايي و تندرستي دارم و اميدوارم همچنان چراغ فرهنگ را در گيلان روشن نگهدارند.
هومن يوسفدهي
تهران- ١ تير ١٤٠٢
١- شادروان فريدون طاعتي؛
٢- شادروان حاج غلامرضا طاعتي؛
٣- شادروان دكتر عبدالعلي طاعتي؛
٤- عكس قديمي از كتابفروشي طاعتي در مجاورت كتابخانه ملّي رشت.
233
در پاسخ به چكامه محبّت آميز شاعر جوان جناب آقاي امير مصطفي شمس (عنقا) سروده شد.
ميهمان شعر عنقا گشتم از بخت مهين
شاعري كاو هست اندر قاف قم عزلت گزين
در جوانان كم شناسم همچو او اهل تلاش
هم چنو كم ديده ام گوينده شعر متين
دل بري گردد ز ظالم گر سخن راند ز عدل
جان قوي گردد به ايمان گر سخن گويد ز دين
هم سخندان فصيحم گفته هم فرزانه خو
هم به مهرم خوانده استاد و حكيم راستين
نيست در من اين هنرها واقفم بر حال خويش
حاش لله اين صفت ها كي بود در من مكين
با خدايان سخن ارجي ندارد شعر من
گر شوم ماه و خور، آيم در شمار آفلين
من چه يارم گفت زين نيكوگماني هاي او
غير لطف حق نباشد در حق اين كمترين
ليك در اين عصر غم شيرين نگردد كام من
از محبّت گرچه ريزد از دهانش انگبين
گر ببيني شد سيه از سوگ چشم آسمان
گر بداني سرخ شد از خون سراپاي زمين
در وجودي نيست گرماي محبّت اي دريغ
كس نبيند بعد از اين نور سعادت بر جبين
در تبهكاري همه چنگيز خان اند اين زمان
در سيه كاري همه قاضي القضات باشتين
در جفا اين را تواني خواند فرزند مائو
در ستم آن را تواني گفت پور استالين
ماحي مرسوم ملّت همچو اشباه الرّجال
رهزن ايمان امّت همچو شيطان لعين
حال من مانند بيماري كه باشد محتضر
با غم و دردي گران باشد تن و جانم عجين
از دو چشم من نمي ريزد مگر سيلاب اشك
از گلوي من نمي خيزد بجز صوت حزين
ني مرا دستي كه بستيزم بدين جوق ددان
ني مرا پايي كه بگريزم ز ملك مترفين
ياد هومن كردي اي عنقا نگهدار تو باد
آن خداوندي كه باشد اوّلين و آخرين
تهران- ٢٤ خرداد ١٤٠٢
233
[در ستایش استاد هومن یوسفدهی گیلانی
و مادّه تاریخ به زیور طبعآراستن "کلیّات اشرف مازندرانی"]
آشکار آورد بآری، فضلِ گیتیآفرین،
نظم و نثر پارسی را تازهاستادی مَهین.
در بیان پهلوی، اعجاز بَیضایی به کف؛
در بدیع پارسی، دست خدا در آستین.
گونهگون بِشکوفه زاد از شاخِ فرهنگ و هنر؛
خطّهی گیلان از او، آرایهبندِ فَروَدین.
نامههایاش در ترنّم راست چون "کبکِ دری"؛
چامههایاش در حلاوت راست چون "شَکَّر تُوین".
چامههایاش در مَثَل، سرچشمهی مینوی خُلد؛
لفظ و معنی، راست، چونان روی و موی حورِ عین.
بربط نالان من طفل است و "هومن" در قیاس،
بانگ قُدسی دارد و فرخنده چنگِ رامتین.
بزم و رزم پارسی را فَرّهیگُندآوری است؛
خامهی پولاد بر کف، همچو پورِ آتپین.
قَول را چون جعفر بَرمَک، سخندانی فصیح؛
فعل را چون جعفر صادق، حکیمی راستین.
هفت بهرش داده ایزد، تا بُود وَخشور عصر؛
فضل و جُود و علم و عقل و حکمت و تقوا و دین.
از نُکَت جمشید و ساماَش بندهی زیبِ کلاه؛
از حِکَم خورشید و ماهاَش خفتهی زیر نگین.
در کلام پهلوی، سیمرغ معنا کرده رام؛
در کلام پارسی، رخش فصاحت کرده زین.
هومن یوسفدهی را در فسون نظم و نثر،
اوستاد خود شناسم؛ هذهِ حَقُّالیَقین.
زین اَفاضل یافت در اعصارِ پیشین برتری،
مُلک ایرانشهر، بر اقصای روم و حَدّ چین.
گر نباشد اوستادی اینچنین فرزانهخوی،
مزدک و مانی کجا خیزند از ایرانزمین؟!
گر بُدی بهرام را آموزگاری مهربان،
بیخِرَد از جسم مانی بَرنَکندی پوستین.
دورهیجهل است و او را از خِرَد پیرایههاست؛
همچو آن گُلبُن که روید از چَگادِ آذرین.
اَزرق و بغداد و بصره، جَور و اشک و کاسهگر؛
هفتخط پیمانهنوشی؛ راحِ روحاش، ساتگین.
مَدح و ذَمّ خَلق را خود ننگرد یا نشنود؛
خاطر آیینهاش عاری ز نقش مِهر و کین.
هرکهاش یاری کند، باشد ز خَیلُالاَکرَمین؛
هرکهاش دشمن بُوَد، باشد ز خَیلُالاَخسَرین.
ایزد و اَمشاسپنداَش فَرّهومَندی دِهاد؛
غَیبی و قُدسی بُود، یزدانپرستی اینچُنین.
نَسکِ سَروادان او را آرزومندم به نشر؛
کز مُرَصَّعجامه گردد، پُربها، دُرّ ثمین.
"اوستاد افشار" را از من هزار "اَلحَمد" باد؛
"نشر موقوفات" را از من هزاران آفرین.
در هزار و چارصد آراستی بر زیبِ طبع،
"کلیات اَشرَف مازندرانی" را سَمین.
اَبجَد تاریخ آن را چون پژوهیدم، بِگُفت:
"هومن یوسفدهی، پور سخنسنج و گُزین".
|۱۴۰۰ خورشیدی|
اَمیرمُصطفیشَمسِعَنقا
ارزش ابجدی واژگان:
هومن یوسفدهی= ۲۷۶
پور= ۲۰۸
سخنسنج= ۸۲۳
و= ۶
گُزین= ۸۷
____
۱۴۰۰ خورشیدی
