en
Feedback
شعر و متن های ادبی و ...

شعر و متن های ادبی و ...

Open in Telegram

🔸 اشعار شاعران پارسی و مطالب ادبی فرهیختگان و ادیبان ایران و جهان،‌... ( تنوع سلایق جهت اندیشمندی) 📌کانال های دیگر ما👇 https://t.me/robaii2beiti https://t.me/hamidehaskari

Show more
9 926
Subscribers
No data24 hours
-297 days
-17030 days
Posts Archive
همه جا را  پرچم خواهیم افراشت مهمان عزیزی داریم! کسی دارد می آید ، کسی به وسعت آسمان به لطافت باران ، به صمیمیت عشق به مهربانی خورشید ، به  نازپروردگیِ تمامیت فصول بله! پاییز دارد می آید! چرا که پاییز نقش و نگین عشق است در دفتر شعر روزگار در سطوح نرم دل ها و در باور سبز تمامی مردم عالم! هر کجا پاییز را دیدی و تبسم برگ های رنگو وارنگش را سلام ما را هم برسان و بگو؛ قدمت سبز باد در دل و جانمان، پاییز  ای زیبای  پُرنشان و بی امان... #حمیده_عسکری @sherbaranast2

بخند و مژده بده، وصل یار نزدیک است صبور باش دل من! قرار نزدیک است رسیده سینه به سینه از آن سر دنیا خبر به حنجره‌ی انتشار نزدیک است گذشت دور زمستان و پادشاهی برف من از نسیم شنیدم بهار نزدیک است بیا که دفتر تقدیر را ورق بزنیم زمان نو شدن روزگار نزدیک است سوار کشتی نوحیم در دل طوفان چه جای دلهره؟ دریاکنار نزدیک است هوای آمدنش را نفس بکش، خوش باش که مقطع غزل انتظار نزدیک است افق به سرخی خون خودش شهادت داد سپاه صبح رسیده، سوار نزدیک است #فاطمه_عارف_نژاد @sherbaranast2

اکنون که بارانی نرم و ریز در بیرون می‌بارد سرانجام شامگاه کاملا ناگهانی صاف می‌شود. در حال باریدن با باریده. خود باران بی‌گما
اکنون که بارانی نرم و ریز در بیرون می‌بارد سرانجام شامگاه کاملا ناگهانی صاف می‌شود. در حال باریدن با باریده. خود باران بی‌گمان چیزی است که در گذشته روی می‌دهد. هر که باریدن آن را می‌شنود، زمانی را به یاد آورده است که در آن، پیچش غریب سرنوشت گلی را همراه با سرخی گیج‌کننده‌ی سرخش به او بازگردانده که نامش «رُز» بود. اِکولالیا در اینستاگرام این باران که کرکره‌اش را در چارچوب پنجره می‌گستراند باید در کناره‌های از یاد رفته‌ی شهر هم بدرخشد که دیگر انگورهای سیاه بر تاک صحن پوشیده‌اش نمی‌رویند باران شامگاهی، صدا را به گوش من می‌رساند صدای گرامی پدرم را که اکنون باز می‌آید و هرگز نمرده است. #خورخه_لوییس_بورخس #آرزانتین @sherbaranast2

دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم از چه با دشمن جانم شده ام دوست ندانم غمم این است که چون ماه نو انگشت نمایی ورنه غم نیست که در عشق تو رسوای جهانم دمبدم حلقه این دام شود تنگ تر و من دست وپایی نزنم خود ز کمندت نرهانم ساز بشکسته ام و طائر پر بسته نگارا عجبی نیست که این گونه غم افزاست فغانم سرو بودم سر زلف تو بپیچید سرم را یاد باد آن همه آزادگی و تاب و توانم آن لئیم است که چیزی دهد و بازستاند جان اگر نیز ستانی ز تو من دل نستانم که تو را دید که در حسرت دیدار دگر نیست «آری آنجا که عیانست چه حاجت به بیانم» بار ده بار دگر ای شه خوبان که مبادا تا قیامت به غم و حسرت دیدار بمانم مرغکان چمنی راست بهاری و خزانی من که در دام اسیرم چه بهارم چه خزانم گریه از مردم هشیار خلایق نپسندند شده ام مست که تا قطره اشکی بفشانم تزسم آخر بر اغیار برم نام عزیزت چکنم بی تو چه سازم شده ای ورد زبانم آید آن روز عمادا که ببینم تو گویی شادمان از دل و دلدارم و راضی ز جهانم... #عماد_خراسانی @sherbaranast2

باید شبی به قبله حاجات رو کنم تا از خدای خویش تو را آرزو کنم #خاقانی @sherbaranast2
باید شبی به قبله حاجات رو کنم تا از خدای خویش تو را آرزو کنم #خاقانی @sherbaranast2

آدرس مرا نمی دانی برای همین همیشه گم می شوم. در ایستگاهِ سفرهای ناخواسته شکل هق هق من که یادت نباید رفته باشد! پیدایم کن پیش از آنکه سونامیِ این روزها فانوس های دریایی را پشت خروارها شن پنهان کرده باشد #نصرت_الله_مسعودی @sherbaranast2

اندیشه مکن که شانه هایت ، سنگین شود اندیشه مکن که از کشیدن بار دیگران ناتوانی در شگفت می مانی از نیروی خویش در شگفت می مانی که به رغم ضعف خویش چه مایه توانایی. #مارگوت_بیکل @sherbaranast2

قرآن به سر گرفتم و گفتم: سلام عشق! یعنی به جز حریم تو بر من حرام عشق ترسم که در سماع شوم از دعای دست آن جا که قبله گاه تو باشی، امام: عشق! با خون وضو بگیر و دو رکعت غزل بخوان آن دم که اذن می دهد از روی بام عشق از رکعت نخست در افتاده ام به شک در سجده کفر گفته ام و در قیام عشق سی پاره ی حضور مرا چله بست شو قرآن به سر بگیر و بگو: والسلام عشق! #علیرضا_بدیع @sherbaranast2

#حکایت_گلستان، باب هفتم در تأثیر تربیت، حکایت ۳ یکی از فضلا تعلیم ملک زاده‌ای همی‌داد و ضرب بی محابا زدی و زجر بی قیاس کردی. باری پسر از بی طاقتی شکایت پیش پدر برد و جامه از تن دردمند برداشت. پدر را دل به هم بر آمد. استاد را گفت که پسران آحاد رعیت را چندین جفا و توبیخ روا نمی داری که فرزند مرا سبب چیست؟ گفت: سبب آن که سخن اندیشیده باید گفت و حرکت پسندیده کردن همه خلق را علی العموم و پادشاهان را علی الخصوص، به موجب آن که بر دست و زبان ایشان هر چه رفته شود هر آینه به افواه بگویند و قول و فعل عوام الناس را چندان اعتباری نباشد. اگر صد ناپسند آید ز درویش رفیقانش یکی از صد ندانند وگر یک بذله گوید پادشاهی از اقلیمی به اقلیمی رسانند پس واجب آمد معلم پادشه زاده را در تهذیب اخلاق خداوندزادگان أنبَتَهم اللهُ نباتاً حسناً اجتهاد از آن بیش کردن که در حقّ عوام. هر که در خردیش ادب نکنند در بزرگی فلاح از او برخاست چوب تر را چنان که خواهی پیچ نشود خشک جز به آتش راست ملک را حسن تدبیر فقیه و تقریر جواب او موافق رای آمد. خلعت و نعمت بخشید و پایه منصب بلند گردانید. #سعدی @sherbaranast2

آدم های خیالباف همیشه حالشان خوب است. با کسی که دوستش دارند به میهمانی می روند چای می نوشند و می رقصند شادِ شادند کسی را که دوستش دارند همیشه هست نه می رود نه می میرد و نه خیانت بلد است آدم های خیالباف خوشبخت ترینند آنقدر فکر می کنند تا باورشان شود و بالاخره هم روزی جذب می کنند آنچه را که می خواهند .   #شیما_سبحانی @sherbaranast2

پیش صاحب‌نظران ملک سلیمان بادست بلکه آن است سلیمان که ز ملک آزادست آن که گویند که بر آب نهاد است جهان مشنو ای خواجه که چون درنگری بر بادست هر نفس مهر فلک بر دگری می‌افتد چه توان کرد چو این سفله چنین افتادست دل در این پیرزن عشوه‌گر دهر مبند کاین عروسیست که در عقد بسی دامادست یاد دار این سخن از من که پس از من گویی یاد باد آن که مرا این سخن از وی یادست آن که شدّاد در ایوان ز زرافکندی خشت خشت ایوان شه اکنون ز سر شدّادست خاک بغداد به مرگ خلفا می‌گرید ورنه این شطّ روان چیست که در بغدادست گر پر از لالهٔ سیراب بود دامن کوه مرو از راه که آن خون دل فرهادست همچو نرگس بگشا چشم و ببین کاندر خاک چند روی چو گل و قامت چون شمشادست خیمهٖٔ انس مزن بر در این کهنه رباط که اساسش همه بی‌موقع و بی‌بنیادست حاصلی نیست به جز غم ز جهان خواجو را شادی جان کسی کو ز جهان آزادست #خواجوی_کرمانی @sherbaranast2

گر بدین‌سان زیست باید پست من چه بی‌شرمم اگر فانوسِ عمرم را به رسوایی نیاویزم بر بلندِ کاجِ خشکِ کوچه‌ی بن‌بست گر بدین‌سان زیست باید پاک من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمانِ خود، چون کوه یادگاری جاودانه، بر ترازِ بی‌بقایِ خاک... #احمد_شاملو @sherbaranast2

درسینه اش آتش فشانی شعله ور دارد رودی که حالا درسرش فکر سفر دارد من می روم از این حوالی دورتر باشم بغضم مگر دست از گلوی شهر بردارد آن باغبانی که مرا با خون دل پرورد حالا که می آید به سوی من، تبر دارد با این عطش در زیر خاکی سرد می سوزم گاهی برایم گریه کن ! باران اثر دارد یک روز در آغوش دریا غرق خواهم شد این رود تشنه درسرش شور خزر دارد دلتنگم اما دیدنت با دیگران سخت است دلتنگم و این درد ازحالم خبر دار مانند بیماری که مرگش از عطش حتمی است اما برایش آب مثل سم ضرر دارد #رؤیا_باقری @sherbaranast2

باید چوپان باشی و صدا صدای زنگوله گردن گوسفندانت باشد وبع بعشان برای آب و علف . باید چوپان باشی و نیمه شب تو باشی و چوب دستی ات و گرگِ های هار و گرسنه که به گله می زنند . باید چوپان باشی و دشت هایی که گاهی سبزند و گاه یخ زده ، و شب های طولانی  ، و آسمان های بی مهتاب ، باید چوپان باشی تا طعم تنهایی تو را احاطه کند تا سرمای تنهایی را با پوست و استخوان لمس کنی ، خدا کند هیچ وقت تو چوپان نباشی … #بیتا_فیروزکوهی @sherbaranast2

میان خورشیدهای همیشه زیبایی تو لنگریست خورشیدی که از سپیده‌دم همه ستارگان بی‌نیازم می کند. #احمد_شاملو @sherbaranast2
میان خورشیدهای همیشه زیبایی تو لنگریست خورشیدی که از سپیده‌دم همه ستارگان بی‌نیازم می کند. #احمد_شاملو @sherbaranast2

اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم قضای عهدِ ماضی را شبی دستی برافشانم چنانت دوست می‌دارم که گر روزی فراق افتد تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم دلم صد بار می‌گوید که چشم از فتنه بر هم نِه دگر ره دیده می‌افتد بر آن بالای فتانم تو را در بوستان باید که پیش سرو بنشینی وگرنه باغبان گوید که دیگر سرو ننشانم رفیقانم سفر کردند هر یاری به اَقْصایی خلاف من که بگرفته است دامن در مُغیلانم به دریایی درافتادم که پایانش نمی‌بینم کسی را پنجه افکندم که درمانش نمی‌دانم فراقم سخت می‌آید ولیکن صبر می‌باید که گر بگریزم از سختی رفیق سست پیمانم مپرسم دوش چون بودی به تاریکی و تنهایی شب هجرم چه می‌پرسی که روز وصل حیرانم شبان آهسته می‌نالم مگر دردم نهان ماند به گوش هر که در عالم رسید آواز پنهانم دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت من آزادی نمی‌خواهم که با یوسف به زندانم من آن مرغ سخندانم که در خاکم رود صورت هنوز آواز می‌آید به معنی از گلستانم #سعدی @sherbaranast2

از من تنها تو مانده ای پر باز می کنم بالم بر آسمان غروب می ساید و شب می شود تنها در ظلمات جهان می گردم و از بادها و شب پرگانم
از من تنها تو مانده ای پر باز می کنم بالم بر آسمان غروب می ساید و شب می شود تنها در ظلمات جهان می گردم و از بادها و شب پرگانم بیم نیست از من تنها تو مانده ای #شمس_لنگرودی @sherbaranast2

آگاه باش که عشق همین لحظه های شاعرانه اش می چسبد ساده و روستایی و بی هدف روی چمن ها چهارزانو بزنی و یار رو به روشن ترین نقطه ی قلبت باشد آن وقت باران سرش را بگذارد سر شانه هایت و رگبارش ترانه شود زیر گوش دشت چه باشد و چه نباشد اینچنین عاشقش باشی آگاه باش که آه و ناله و اندوه عشق را خراب می کند. #شیما_سبحانی @sherbaranast2