952
Subscribers
No data24 hours
-37 days
-1430 days
Posts Archive
952
گاهی انسان خودش را در تاریکیای میبیند که با دستان خودش ساخته.
زخمی کهنه در پهلویش، نه از دشمن، که از ریشهایست که خود در خاک جانش کاشته.
او میکَنَد، اما نه خاک را؛ خودش را از اعماق خود بیرون میکِشد،
و هر مشتی که از درون بیرون میآورد، تکهای از ترسها، گناهها، و عادتهای قدیمیست.
هیچ زنجیری چون زنجیرِ دلبستگی به درد آشنا نیست.
اما گاهی رهایی، نه در دویدن، که در ماندن و سوختن است.
درد میکشد، اما این درد مقدس است
چرا که هر قطرهی خون، راهیست به سوی چیزی ناب،
چیزی که هنوز شکل نگرفته،
اما وعدهی رهاییاش، در استخوانها نجوا میشود.
او از خودش عبور میکند،
با خاری در پهلو،
و نوری نامعلوم در دوردست،
و این شاید همان معنای زندگی باشد:
خود را از گل بیرون کشیدن،
تا روزی دفن شد، نه برای مردن،
برای روییدن دوباره...
