en
Feedback
انتشارات چارلز بوکُفسکی

انتشارات چارلز بوکُفسکی

Open in Telegram

کانال پا بر جاست و می‌توانید عضو شوید اما بخوانید: https://t.me/Bukowski_Pub/4251 و https://t.me/Bukowski_Pub/4700 @MrBelane

Show more
7 942
Subscribers
-424 hours
-217 days
-3230 days
Posts Archive
کِی خسته می‌شود، جدول، از خستگی کارگر. #بهنام_پورهادی عکس از #عباس_رحیمی T.me/persian_haiku امروز یازدهم اردیبهشت، روز کارگر
کِی خسته می‌شود، جدول، از خستگی کارگر. #بهنام_پورهادی عکس از #عباس_رحیمی T.me/persian_haiku امروز یازدهم اردیبهشت، روز کارگر است.

پول مثل سکس می‌مونه؛ وقتی نداریش به نظر خیلی مهم میاد! #هالیوود #چارلز_بوکفسکی @bukowski_Pub انتشارات چارلز بوکفسکی✅
پول مثل سکس می‌مونه؛ وقتی نداریش به نظر خیلی مهم میاد! #هالیوود #چارلز_بوکفسکی @bukowski_Pub انتشارات چارلز بوکفسکی✅

‌ زنانی هستند که حتی پس از پایان رابطه دست از تماس گرفتن با من بر نمی‌دارند. دیروز یکی از آن‌ها به شهر رسید می‌خواست مرا ببین
‌ زنانی هستند که حتی پس از پایان رابطه دست از تماس گرفتن با من بر نمی‌دارند. دیروز یکی از آن‌ها به شهر رسید می‌خواست مرا ببیند به او گفتم "نه" نمی‌خواهم آن‌ها را ببینم هرگز به دیدارشان نمی‌روم کار زشت نفرت‌انگیز و بیهوده‌ای است. کسانی را می‌شناسم که یک فیلم را بیش از یک‌بار می‌بینند. من اما نه. داستانش را یک‌بار می‌فهمم پایان‌بندی را یک‌بار می‌بینم چه خوشایند،‌ چه ناخوشایند چه سر راست، چه گنگ و بعد برای همیشه آن فیلم دیگر تمام می شود برایم و این دلیلی است تا از نمایش دوباره و دوباره‌ی فیلم‌های قدیمی‌ام برای سال‌های متمادی اجتناب کنم. #چارلز_بوکفسکی برگردان #محمدرضامهرزاد @bukowski_Pub انتشارات چارلز بوکفسکی✅

کل دنیا مثل یه کیسه گُه پاره‌ شده. من نمی‌تونم نجاتش بدم. #چارلز_بوکفسکی

بهترین نصیحتی که شنیدم این بود که هیچ‌کس دیگه هم نمی‌دونه داره چی‌کار میکنه. #چارلز_بوکفسکی @charles_bukowski

شب بر شما، سرگیجتاً @Bukowski_Pub انتشارات چارلز بوکفسکی✅

آرزو دارم که گریه کنم، اما غم احمقانه است. #چارلز_بوکفسکی @Bukowski_Pub انتشارات چارلز بوکفسکی✅
آرزو دارم که گریه کنم، اما غم احمقانه است. #چارلز_بوکفسکی @Bukowski_Pub انتشارات چارلز بوکفسکی✅

"شکاف" او گفت: «من نمی‌توانم بیش از این زندگی کنم، به خودت نگاه کن!» پرسیدم: «هاه؟» - به خودت نگاه کن! روی آن صندلی لعنتی نشسته‌ای! شکمت از زیرپیراهنت بیرون زده، با آتش سیگار تمام پیراهن‌هایت را سوزانده و سوراخ کرده‌ای! تمام کاری که انجام می‌دهی لیسیدن آن آبجوی لعنتی است، بطری پس از بطری، از این کار چه چیزی به دست می‌آوری؟ به او گفتم: «آسیب، وارد شد» - راجع به چه چیزی حرف می‌زنی؟ - هیچ چیز اهمیت ندارد و ما می‌دانیم که هیچ چیز اهمیت ندارد و این است که مهم است. - تو مستی! - بیخیال، عزیزم، بیا بیخیالش شویم، مسئله‌ای نیست... - نه برای من! او جیغ زد: «نه برای من!» او به حمام دوید که آرایشش را انجام دهد. من بلند شدم تا یک آبجوی دیگر بردارم. برگشتم و سر جایم نشستم فقط وقتی که او از حمام بیرون آمد بطری جدیدی در دهانم داشتم. او جیغ زد: «خدای من! تو منزجر کننده‌ای!» من با بطری در دهانم خندیدم، با دهان بسته، یک دهان پر از آبجو روی زیرپراهنم تف کردم. گفت: «خدای من!» در را کوبید و رفته بود... من به در بسته و دستگیره‌ی در نگاه کردم و به طور غریبی احساس تنهایی «نمی‌کردم». #چارلز_بوكفسکی از کتاب: you get so alone at times that it just makes sense ترجمه: #مهیار_خانبابایی

شب بر شما! @Bukowski_Pub انتشارات چارلز بوکفسکی✅

هر وقت کار جدیدی را شروع می‌کردم، با این حس بود که یا به زودی استعفا می‌دهم یا اخراجم می‌کنند. این مساله آرامشی به رفتارم می‌
هر وقت کار جدیدی را شروع می‌کردم، با این حس بود که یا به زودی استعفا می‌دهم یا اخراجم می‌کنند. این مساله آرامشی به رفتارم می‌داد که آن‌ها با نبوغ یا یک قدرت سری اشتباه می‌گرفتندش. #چارلز_بوکفسکی @Bukowski_Pub انتشارات چارلز بوکفسکی✅

🌵 معتقدم‌ که برای بزرگترین نویسنده ی زنده ی دنیا بودن، باید یه مرگیت باشه. من حتی نمیخوام بزرگترین نویسنده ی مُرده ی دنیا هم
🌵 معتقدم‌ که برای بزرگترین نویسنده ی زنده ی دنیا بودن، باید یه مرگیت باشه. من حتی نمیخوام بزرگترین نویسنده ی مُرده ی دنیا هم باشم. این که فقط یه آدم مُرده باشم، به اندازه ی کافی منصفانه خواهد بود. ✍️ چارلز بوکفسکی برگردان: مازیار ناصری @Wanderernwt

روابط بین انسان‌ها عجیب است. منظورم این است که برای مدتی با کسی هستی، با آن‌ها می‌خوری، می‌خوابی، زندگی می‌کنی، دوستشان داری،
روابط بین انسان‌ها عجیب است. منظورم این است که برای مدتی با کسی هستی، با آن‌ها می‌خوری، می‌خوابی، زندگی می‌کنی، دوستشان داری، صحبت می‌کنی، می‌گردی و بعد همه چیز متوقف می‌شود.

"تنها باشید" وقتی به این فکر کنید که چقدر همه‌چیز بارها و بارها به خطا رفته است، ناگهان چشمتان به دیوارها می‌افتد و دلتان می‌
"تنها باشید" وقتی به این فکر کنید که چقدر همه‌چیز بارها و بارها به خطا رفته است، ناگهان چشمتان به دیوارها می‌افتد و دلتان می‌خواهد در خانه بمانید، زیرا خیابان‌ها صحنه همان فیلم‌های قدیمی‌ و همیشگی‌ست با قهرمان‌هایی مشابه: کون‌گشادهایی فربه، ابله و مغزنخودی. تعجبی ندارد که انسان‌های خردمند از کوه‌های ده‌هزار‌پایی بالا می‌روند در آنجا می‌نشینند مراقبه می‌کنند و قوتِ غالبشان برگِ بوته‌های تمشک است به جای این‌که از سیری بترکند و پاهایشان تحمل این سنگینی را برای تمام عمرشان نداشته باشد، حتی در اغلب موارد برای یک شب. اگر بالا رفتن از کوه برایتان مشکل است، دیوارها دوستتان هستند، دیوارهایتان را درک کنید. چیزی که در خیابان به شما عرضه می‌شود گاهی حتی بچه‌ها را خسته می‌کند. درون دیوارهایتان بمانید. آنها واقعی‌ترین عشق شما هستند. جایی دور از دیگران آن‌ها را بسازید. این آخرین راه است. #چارلز_بوکفسکی ترجمه #مهیار_مظلومی از کتاب #آنچه_اهمیت_دارد_این_است_که_چگونه_از_میانه_آتش_بگذریم @Bukowski_Pub انتشارات چارلز بوکفسکی✅

قطعه "چنین گفت زرتشت" اثر ریچارد اشتراوس

"سَرِ غمگینِ مرگ" گوش سپردن به موسیقی ریچارد اشتراوس بسیار لذت‌بخش است وقتی با چشم‌بند دوباره کنج دیواری و روبرویت تنفگ قدیمی
"سَرِ غمگینِ مرگ" گوش سپردن به موسیقی ریچارد اشتراوس بسیار لذت‌بخش است وقتی با چشم‌بند دوباره کنج دیواری و روبرویت تنفگ قدیمی اسپانیایی گرما و غبار و سر غمگین مرگ قرار گرفته‌اند. گوش سپردن به موسیقی ریچارد اشتراوس پرتوهای نارنجی، خاکستری و سفید نور را، لیموناد را، و گربه‌هایی را که در بعدازظهرهای پرتضاد در سایه چمباتمه زده‌اند، نمایان می‌سازد. فلاکت تقریبا به صورت مداوم، روی سر همه آوار می‌شود، اما آن‌چه در شرایط سخت انجام می‌دهیم مشخص می‌کند که چه در چنته داریم. موسیقی ریچارد اشتراوس به هجومی رنگی از هنر و احساس می‌ماند مثل برشی از نان فرانسوی که از درازا باز شده است و پر از مخلفات است. کامل و بی نقص. درِ خانه را باز می‌گذارم و همه گربه‌های محله داخل می‌شوند به سویم می‌آیند از مبل بالا می‌روند وارد دستشویی می‌شوند یکی‌شان روی تختم لم می‌دهد و دیگری کنارم می‌نشیند و با هم به موسیقی ریچارد اشتراوس گوش می‌دهیم. ما با مشکلات درگیریم اما نمی‌دانیم چه کنیم. #چارلز_بوکفسکی ترجمه: #مهیار_مظلومی از کتاب #آنچه_اهمیت_دارد_این_است_که_چگونه_از_میانه_آتش_میگذریم

"پاریس به‌وقتِ بهار" از او پرسید: اگر بمب هیدروژنی به سمتتون پرتاب بشه، در مورد چی می‌نویسید؟ به خبرنگار گفت: هیچی، میشه یه بطری شراب دیگه سفارش بدید؟ او نویسنده‌ای پیر، اهل لس‌انجلس است. دوباره مست کرده‌ و ناشرش مصاحبه دیگری را به او تحمیل کرده است. آن شام‌ها و مشروبات، از شب تا صبح، همگی لذت‌بخشند، اما او نازپروده‌ شده است و این مصاحبه‌ها دلسردش می‌کنند. به اعتقاد او کتاب‌ها یا خودشان فروش می‌روند یا شکست می‌خورند. هرچند انگیزه‌اش از نوشتن دوری گزیدن از خودکشی و تیمارستان بوده است نه پول. او این حرف‌ها را به خبرنگاران هم گفت اما آنها سوالهای دیگری پرسیدند: آیا نرمان میلر را ملاقات کرده‌اید؟ نظرتان راجع به کامو، سارتر و سلین چیست؟ چرا کتابهایتان اینجا بیشتر از آمریکا فروش دارند؟ آیا واقعا در کشتارگاه کار کرده‌اید؟ به نظر شما همینگوی هم‌جنس‌گرا بود؟ آیا مواد مخدر مصرف می‌کنید؟ آیا هنگام نوشتن مشروب می‌نوشید؟ آیا شما انسان‌گریز هستید؟ نویسنده مورد علاقه‌تان کیست؟ خبرنگار بطری شراب دیگری سفارش داد. ساعت ۱۱ و پانزده دقیقه صبح بود و در حیاط هتلی نشسته بودند. اطرافشان میز و صندلی‌های سفید و کوچکی بود و فقط آنها آنجا بودند؛ خبرنگار، عکاس، نویسنده و زنش. خبرنگار پرسید: آیا با کودکان رابطه جنسی داشتید؟ نویسنده پاسخ داد: خیر. خبرنگار گفت: توی یکی از داستان‌هاتون مردی با یه دختر بسیار کم‌سن‌وسال رابطه جنسی داره و شما خیلی اون صحنه رو با جزییات تصویرسازی کردید. نویسنده گفت: خب که چی؟ خبرنگار گفت: انگار لذت می‌بردین. نویسنده گفت: بله بعضی وقتا از نوشتن لذت می‌برم. خبرنگار گفت: اما انگار از چیزی که تعریف می‌کردین لذت می‌بردید. نویسنده گفت: من از زندگی عکاسی می‌کنم، می‌تونم راجع‌به یه قاتل با جزئیات بنویسم اما معنیش این نیست که قاتلم یا از کشتن لذت می‌برم. خبرنگار گفت: بفرمایید، شراب هم رسید. پیش‌خدمت چوب‌پنبه بطری را بیرون آورد و کمی در جام خبرنگار شراب ریخت. او هم مزه کرد و سری به نشانه تایید تکان داد. پیش‌خدمت سپس برای همه شراب ریخت. نویسنده گفت: وقتی چهارنفریم، زود تموم میشه‌. خبرنگار پرسید: شما چون از زندگی می‌ترسین مشروب می‌نوشید؟ نویسنده گفت: حالم از زندگی و تو به‌هم می‌خوره. زنِ نویسنده گفت: ما تا دیروقت دیشب بیدار بودیم، و اون این سه روز زیاد مصاحبه داشته، الان خسته‌س. خبرنگار گفت: اما من از طرف یکی از بزرگترین روزنامه‌های این شهرم. نویسنده گفت: گاییدمت. خبرنگار گفت: چی؟ شما نمی‌تونین این‌جوری با من حرف بزنین. نویسنده گفت: می‌زنم. خبرنگار گفت: همه شما فکر می‌کنین خدایین. نویسنده گفت: خدا مُرده، فراموش کردی؟ خبرنگار گفت: این مصاحبه همین‌جا تموم شد. عکاس شرابش را سرکشید و به همراه خبرنگار بلند شدند و رفتند. زن نویسنده گفت: بهتره خودتو جمع‌و‌جور کنی، شب توی تلویزیون برنامه داری. نویسنده گفت: به همه‌شون می‌گم که کونمو ببوسن. زن گفت: نمی‌تونی این کارو بکنی. نویسنده جام شرابش را سرکشید و گفت: عزیزم، ببین و تعریف کن. زن گفت: تو فقط یه آدم مستی که می‌نویسه. نویسنده گفت: این بهتر از یه آدم مسته که فقط می‌نوشه. زن آه کشید. دوست داری برگردی توی اتاق یا بریم یه کافه؟ بریم کافه. هر دو برخاستند و به آرامی از حیاط هتل خارج شدند. او در جیب کتش دنبال سیگار می‌گشت و زن پشت سرشان را سرک می‌کشید، انگار که کسی دنبالشان است. #چارلز_بوکفسکی برگردان #مهیار_مظلومی از کتاب #بیا_داخل @mahyarmaz @charles_bukowski_poetry

@Bukowski_Pub انتشارات چارلز بوکفسکی✅
@Bukowski_Pub انتشارات چارلز بوکفسکی✅

. "فساد" مدتی‌ست در این فکرم که این کشور در حال عقب‌گرد به چندین دهه قبل است، و تمام آن پیشرفت‌های اجتماعی، و حس خوب مردم نسبت به هم، از بین رفته و جایش را به تعصب‌های قدیمی داده است. ما بیش از پیش خودخواهانه در پی قدرتیم، و به ضعیفان، سالمندان، تهی‌دستان، و بی‌پناهان بی‌توجهیم. ما خواستن را با جنگ و درگیری و رهایی و رستگاری را با بردگی جایگزین کرده‌ایم. ما داشته‌هایمان را هدر دادیم. ما به سرعت فروکاسته شدیم. ما بمبی مخصوص خودمان داریم و آن ترس‌مان نفرین‌مان و شرمندگی‌مان است. اکنون اندوهی عمیق ما را فرا گرفته است که آه می‌کشیم و فریادمان در نمی‌آید. #چارلز_بوکفسکی برگردان #مهیار_مظلومی از کتاب #لذتهای_نفرین_شده @charles_bukowski_poetry @mahyarmaz

کتاب مجموعه یادداشت "ناخدا برای ناهار رفته و کشتی دست ملوان‌ها افتاده" رو خوندید؟
Anonymous voting