انتشارات چارلز بوکُفسکی
Open in Telegram
کانال پا بر جاست و میتوانید عضو شوید اما بخوانید: https://t.me/Bukowski_Pub/4251 و https://t.me/Bukowski_Pub/4700 @MrBelane
Show more7 942
Subscribers
-424 hours
-217 days
-3230 days
Posts Archive
لا به لای یکی از نامههایش نوشت:
از دو چیز خیلی ناراحتم:
یک؛ هیچوقت تنها نیستم.
دو؛ هیچوقت عصبانی نمیشوم.
و آهان؛ یک چیز دیگر:
شاشیدم به هنر.
امروز چارلز بوکفسکی صد و دو ساله شد.
ترجمه برگرفته شده از صفحهی سینا کمالآبادی:
https://www.instagram.com/p/ChS0wG3KdmF/?igshid=YmMyMTA2M2Y=
«اوج اندوه»
حتی کوهها را میشنوم
طوری که میخندند
بالا و پایینِ کنارههای آبیشان
و آن پایین، در آب
ماهیها اشک میریزند
و هرچه آب است،
از اشک ریختن اینهاست.
به آب گوش میسپارم
شبهایی که مینوشم
و غم، آنقدر مهیب میشود
که در ساعتم میشنومش.
به دستگیرههایی بر کمدم بدل میشود
به کاغذی بر کف اتاق
به یک پاشنهکش بدل میشود
به یک بلیت رختشویی،
به دود سیگاری تبدیل میشود
که از کلیسایی آکنده از تاکها بالا میرود.
اهمیت چندانی ندارد.
مقدار خیلی ناچیزی عشق،
یا مقدار خیلی کمی زندگی
آنقدرها هم بد نیست.
منتظر ماندن بر دیوارها
چیزیست که به حساب میآید
من برای همین به دنیا آمدهام.
به دنیا آمدهام تا رُزها را در خیابانهای مرگ، بفریبم.
#چارلز_بوکفسکی
از کتاب #مرغ_مقلد_برایم_آرزوی_خوشبختی_کن
مترجم: #مازیار_ناصری
@Bukowski_Pub
انتشارات چارلز بوکفسکی✅
حالم داره از فقط خوش اومدن بهم میخوره، میخوام که یکی رو ببینم که بتونم بهش احترام بذارم...
#سلینجر
#فرنی_و_زویی
@BUkowski_Pub
نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت
کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت
درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد
آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت
خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت
رفت و از گریه ی طوفانی ام اندیشه نکرد
چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت
بود آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند
آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت
سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش
عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت
#هوشنگ_ابتهاج
@Bukowski_Pub
انتشارات چارلز بوکفسکی✅
.... و من امروز
ساندویچ فراموش شدهی دیروز را میخورم.
صبح آرام روز جمعه
یک لنگه کفشم، یک گوشهی اتاق راست ایستاده
و لنگهی دیگر به پهلو افتاده است.
بله
بعضی زندگیها
برای هدر دادن آفریده شدهاند...
#چارلز_بوكفسكى
Bukowski_Pub
انتشارات چارلز بوکفسکی✅
به جن گفتم: یک روزی میرسد که بالاخره کشف کنند که دنیا چهار بعد دارد، نه سه بعد. بعدش، آدم میتواند برود بیرون برای قدم زدن... و برود و ناپدید بشود. نه کفن و دفنی، نه اشکی، نه هیچ توهمی، نه بهشت و جهنمی... مثلا دوستانش نشستهاند دور هم و یکی میپرسد: "جرج کجا رفت غیبش زد؟" و یکی دیگر میگوید: "راستش نمیدانم. گفت میرود سیگار بخرد."
#هزار_پیشه
#چارلز_بوکفسکی
#وازریک_درساهاکیان
@Bukowski_Pub
انتشارات چارلز بوکفسکی✅
"دریا و جزیره را خواهیم چشید"
میدانم که به زودی،
شبی،
در تختخوابی،
انگشتانم در شکنج موهایی نرم و لطیف میلغزد،
و موسیقیای نواخته میشود
که هیچ رادیویی پخش نمیکند.
و همهی غصهها لبخند خواهند زد.
#عشق_سگی_است_از_جهنم
#چارلز_بوکفسکی
ترجمه: #مهیار_مظلومی
@Bukowski_Pub
انتشارات چارلز بوکفسکی✅
- من نمیتونم مردم رو تحمل کنم. ازشون متنفرم.
- واقعاً؟
- تو هم ازشون متنفری؟
- نه، ولی اگه دور و برم نباشند، احساس بهتری دارم.
Barfly(1987)
فیلم #بارگرد
نویسنده: #چارلز_بوکفسکی
"پنیر آبی با فلفل تند"
این زنها قراره بیان و منو ملاقات کنن،
ولی هیچوقت نمیان.
یکیشون یه جایِ زخم بلند روی شکمشه.
یکی دیگه شون شاعره و ساعت سه صبح بهم تلفن میکنه که بگه "عاشقتم".
یکی دیگه شون با مار بوآ میرقصه
و هر چهار هفته یکبار برام نامه مینویسه که یه روزی میاد پیشم.
نفر چهارم کسیه که ادعا میکنه
هر شب موقع خواب،
جدیدترین کتاب من زیر بالشتشه.
منم توی این گرما جق میزنم،
موسیقی برامس گوش میدم
و پنیر آبی با فلفل تند میخورم.
همه این زنها خوش فکر و خوش اندام هستن،
صورت و سیرت زیبا دارن،
و البته خطرناک و مرگبارن.
ولی نمیدونم چرا همه شون باید شمال زندگی کنن؟
میدونم یه روز میان،
اما همه شون با هم میرسن،
بعد دور هم میشینیم
و حرف میزنیم
و بعد همه با هم میرن.
یک آدم دیگه اونها رو به دست خواهد آورد،
در حالیکه من با شرت مامان دوزم دارم کُسچرخ میزنم
و پشت هم سیگار میکشم
و سعی میکنم از ناکامی لعنتیم
داستان ببافم.
#چارلز_بوکفسکی
برگردان #مهیار_مظلومی
از کتاب #عشق_سگی_ست_از_جهنم
@bukowski_Pub
انتشارات چارلز بوکفسکی✅
