en
Feedback

Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe

انتشارات چارلز بوکُفسکی

انتشارات چارلز بوکُفسکی

Open in Telegram

مدیریت نشر: @ManiaUser کانال پا بر جاست و می‌توانید عضو شوید اما بخوانید: https://t.me/Bukowski_Pub/4251 و https://t.me/Bukowski_Pub/4700

Show more
7 509
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-130 days
Posts Archive
به نظرم تقلیل این اثر به پورنوگرافی، نادیده‌گرفتن بخش مهمی از کارکرد ادبی اونه. البته صرف وجود روابط جنسی، زبان رکیک یا شخصیت‌های منحط هم به‌خودی‌خود یه متن رو به ادبیات تبدیل نمی‌کنه. مسئله اینه که باید دید این عناصر چطور در خدمت شخصیت‌پردازی، طنز سیاه، روایت و جهان‌بینی بوکفسکی قرار می‌گیرن. به نظرم پرسش اصلی این نیست که آیا این متن صحنه‌ی جنسی داره یا نه؛ پرسش اینه که آیا این صحنه‌ها صرفاً برای تحریک مخاطب نوشته شدن یا در ساختن فضای داستان، شخصیت‌ها و معنایی که اثر منتقل می‌کنه هم نقش دارند.

پیام مخاطب: با تمام علاقه‌ای که به بعضی آثار بوکفسکی دارم انصافا این شعر نیست. خاطره‌ تری‌سامه!
Anonymous voting

«تکه‌سنگ» نینا از همه‌شون سرسخت‌تر بود؛ بدترین زنی که تا اون موقع شناخته بودم. جلوی تلویزیون سیاه‌وسفید دست‌دومم نشسته بودم و اخبار تماشا می‌کردم که صدای مشکوکی از آشپزخونه شنیدم. دویدم اون‌جا و دیدمش؛ یه بطری پُر ویسکی دستش بود، یه بطری هفتصد و پنجاه میلی‌لیتری، و داشت می‌رفت طرف درِ پشتی که به ایوون باز می‌شد. گرفتمش و چنگ انداختم به بطری. «بطری رو بده من، جنده‌ی دوزاری!» سر بطری با هم گلاویز شدیم. بذار بهت بگم، حسابی برای نگه‌داشتنش جنگید، اما بالاخره از دستش درآوردم و بهش گفتم گورش رو گم کنه. اون هم توی همون ساختمون زندگی می‌کرد، توی واحد پشتی، طبقه‌ی بالا. در رو قفل کردم، بطری و یه لیوان برداشتم، رفتم روی کاناپه نشستم، در بطری رو باز کردم و یه لیوان درست‌وحسابی برای خودم ریختم. تلویزیون رو خاموش کردم و نشستم به این فکر کردم که نینا چه موجود سرسختی بود. دست‌کم دوازده تا کار مزخرف به ذهنم رسید که در حقم کرده بود. چه هرزه‌ای. چه تکه‌سنگی. همون‌طور که ویسکی می‌خوردم، با خودم فکر می‌کردم من دیگه با نینا دارم چه غلطی می‌کنم؟ بعد یکی به در زد. هلگا بود، دوست نینا. پرسید: «نینا کجاست؟» گفتم: «می‌خواست ویسکی‌م رو بدزده. بیرونش کردم.» گفت: «قرار بود این‌جا ببینمش.» «برای چی؟» «گفت قراره جلوی تو با هم بخوابیم، در ازای پنجاه دلار.» «بیست‌وپنج دلار.» «گفت پنجاه دلار.» «خب، این‌جا نیست. یه نوشیدنی می‌خوری؟» «آره...» برای هلگا یه لیوان آوردم و ویسکی ریختم توش. یه قلپ زد. گفت: «شاید بهتر باشه برم نینا رو بیارم.» گفتم: «نمی‌خوام ببینمش.» «چرا؟» «هرزه‌ست.» هلگا نوشیدنیش رو تموم کرد و یکی دیگه براش ریختم. یه قلپ زد. گفت: «بنی بهم می‌گه هرزه، ولی من هرزه نیستم.» بنی همون مردی بود که باهاش زندگی می‌کرد. گفتم: «می‌دونم هرزه نیستی، هلگا.» گفت: «ممنون. موسیقی نداری؟» «فقط رادیو...» رادیو رو دید، بلند شد، روشنش کرد. موسیقی با صدای بلند پخش شد. هلگا شروع کرد به رقصیدن، درحالی‌که یه دستش لیوان ویسکی بود. رقصنده‌ی خوبی نبود. مسخره به نظر می‌رسید. ایستاد، نوشیدنی‌ش رو یک‌نفس سر کشید، لیوانش رو روی فرش قل داد، بعد به طرفم دوید، روی زانوهاش نشست، زیپ شلوارم رو پایین کشید و بعد سرش رفت پایین، همون‌جا، و شروع کرد به هنرنمایی. نوشیدنیم رو سر کشیدم و یکی دیگه ریختم. کارش رو خوب بلد بود. یه جایی توی شرق آمریکا مدرک دانشگاهی گرفته بود. «همینه، هلگا، همین‌طوری!» صدای کوبیدن محکمی به درِ ورودی بلند شد. «هنک! هلگا اون‌جاست؟» «کی؟» «هلگا!» «یه دقیقه!» «منم، نینا. قرار بود این‌جا هلگا رو ببینم. یه سورپرایز کوچیک برات داریم!» «می‌خواستی ویسکیم رو بدزدی، هرزه!» «هنک، بذار بیام تو!» «همینه، هلگا، همین‌طوری!» «هنک!» «هلگا، هرزه‌ی لعنتی... هلگا! هلگا! هلگا!» خودم رو کنار کشیدم و بلند شدم. «بذار بیاد تو.» رفتم دستشویی. وقتی برگشتم، هر دو نشسته بودن، مشروب می‌خوردن و سیگار می‌کشیدن و به چیزی می‌خندیدن. بعد من رو دیدن. نینا گفت: «پنجاه دلار.» گفتم: «بیست‌وپنج دلار.» گفت: «پس انجامش نمی‌دیم.» گفتم: «ندین.» نینا یه پک زد، دود رو بیرون داد. «باشه، عوضی خسیس، بیست‌وپنج دلار!» نینا بلند شد و شروع کرد لباس‌هاش رو درآوردن. از همه‌شون سرسخت‌تر بود. هلگا هم بلند شد و شروع کرد لباس‌هاش رو درآوردن. یه نوشیدنی دیگه برای خودم ریختم. گفتم: «بعضی وقت‌ها از خودم می‌پرسم این‌جا دیگه چه گهی داره می‌گذره.» گفت: «نگران نباش، بابایی، فقط خودت رو بسپر به جریان!» «خب، دقیقاً باید چه غلطی بکنم؟» نینا گفت: «هر گهی دلت می‌خواد بکن.» کون گنده‌ش زیر نور چراغ شعله می‌کشید. #چارلز_بوکفسکی ترجمه: #آزاد_رهامنش از کتاب: #شعرهای_آخرین_شب_زمین @Bukowski_Pub انتشارات چارلز بوکفسکی✅

«تنها» از دوران کودکی مانند آنچه دیگران بودند، نبودم. مانند آنچه دیگران می‌دیدند، ندیدم. نمی‌توانستم شور و شوقم را از یک چشمه بگیرم. غم خود را از یک منشا نگرفته‌ام. نمی‌توانم قلبم را بیدار کنم، که از نوای یکسانی لذت ببرد، و هرچه عشق ورزیدم به تنهایی بود. سپس، در کودکی‌ام، در سپیده‌دم یک زندگی پرتلاطم از عمق هرچه خیر و شر است معمایی سر برآورد که مرا بی‌حرکت نگاه می‌دارد‌. از سیل یا از چشمه از صخره‌ی سرخ‌رنگ کوه از خورشیدی غلتان، که با رنگ زرد و طلایی‌اش به دور من می‌چرخد. از برق آسمان، هنگامی که از کنارم پرواز می‌کند. از تندر و طوفان و از ابری‌ که در نظرم «هنگامی که باقی آسمان آبی‌رنگ است» به شکل شیطان درآمده است. #تنها اثر: #ادگار_آلن_پو @Bukowski_Pub انتشارات چارلز بوکفسکی✅

«این بعد_» درست شبیه قبل است یا یک‌ وقت دیگر یا زمانی قبل آن. این‌طرف یک کیر است، آن‌طرف یک کس، و این‌جا دردسر. فقط هر بار با
«این بعد_» درست شبیه قبل است یا یک‌ وقت دیگر یا زمانی قبل آن. این‌طرف یک کیر است، آن‌طرف یک کس، و این‌جا دردسر. فقط هر بار با خودت فکر می‌کنی که حالا دیگر یاد گرفته‌ام: می گذارم او آن کار را بکند، و من هم فلان کار را می‌کنم، من دیگر همه چیز را نمی‌خواهم، فقط کمی آرامش،کمی سکس، و مقدار جزیی عشق. اکنون دوباره این‌جا منتظرم و سال‌ها از دست رفته‌اند. رادیوام را دارم، و دیوارهای آشپزخانه زرد شده‌اند. مدام بطری‌های خالی را روی هم تلنبار می‌کنم، و گوشم به صدای قدم‌هاست. امیدوارم که مرگ چیزهای کمتری نسبت به این با خود داشته باشند. #چارلز_بوکفسکی مترجم #مهیار_مظلومی از کتاب #عشق_سگی_ست_از_جهنم [لینک دریافت] @Bukowski_Pub انتشارات چارلز بوکفسکی✅

Damahi-Band-Sooper-Estare-Man-320.mp310.79 MB

«اوج اندوه» حتی کوه‌ها‌ را می‌شنوم طوری که می‌خندند بالا و پایینِ کناره‌های آبی‌شان و آن پایین، در آب ماهی‌ها‌ اشک می‌ریزند و هرچه آب است، از اشک ریختن این‌هاست. به آب گوش می‌سپارم شب‌هایی که می‌نوشم و غم، آن‌قدر مهیب می‌شود که در ساعتم می‌شنومش. به دستگیره‌هایی بر کمدم بدل می‌شود به کاغذی بر کف اتاق به یک پاشنه‌کش بدل می‌شود به یک بلیت رختشویی، به دود سیگاری تبدیل می‌شود که از کلیسایی آکنده از تاک‌ها‌ بالا می‌رود. اهمیت چندانی ندارد. مقدار خیلی ناچیزی عشق، یا مقدار خیلی کمی ‌زندگی آن‌قدرها هم بد نیست. منتظر ماندن بر دیوارها چیزی‌ست که به حساب می‌آید من برای همین به دنیا آمده‌ام. به دنیا آمده‌ام تا رُزها را در خیابان‌های مرگ، بفریبم. #چارلز_بوکفسکی از‌ کتاب #مرغ_مقلد_برایم_آرزوی_خوشبختی_کن مترجم: #مازیار_ناصری فایل: خوانش‌شعر با صدای بوکفسکی @Bukowski_Pub انتشارات چارلز بوکفسکی✅

شب بر شما @bukowski_Pub انتشارات چارلز بوکفسکی✅

«‌گاهی اوقات» وقتی همه‌چیز در بدترین شکل خودش به چشم می‌آید. وقتی تمام توطئه‌ها، جان‌کندن‌ها، و تمام ساعت‌ها، روزها، هفته‌ها،
«‌گاهی اوقات» وقتی همه‌چیز در بدترین شکل خودش به چشم می‌آید. وقتی تمام توطئه‌ها، جان‌کندن‌ها، و تمام ساعت‌ها، روزها، هفته‌ها، سال‌ها به نظر بی‌فایده و هدر رفته می‌آیند. - دراز کشیده در تختم در تاریکی به بالا، به سقف نگاه می‌کنم فکری به سرم می‌زند که خیلی‌ها آن‌ را نفرت‌انگیز می‌دانند: هنوز «بوکفسکی» بودن لذتبخش است. #چارلز_بوكفسکی از کتاب: #You_get_so_alone_at_times_that_it_just_makes_sense مترجم: #مهیار_خانبابایی @Bukowski_Pub انتشارات چارلز بوکفسکی✅

شعر بالا رکورد اشتراک‌گذاری در دقایق اولیه انتشار امسال رو زد. حواسم هست که منتظر شعرهای بی ادبی هستید😁
شعر بالا رکورد اشتراک‌گذاری در دقایق اولیه انتشار امسال رو زد. حواسم هست که منتظر شعرهای بی ادبی هستید😁

«پیش از ایدز» خوشحالم که با همشون خوابیدم، خوشحالم که همشون رو یکی‌یکی به تخت کشوندم. زیرورو‌شون کردم، بهشون دست بردم، داخلشون فرو رفتم. اون‌قدر کفش پاشنه‌بلند زیر تختم بود که انگار حراج آخر فصل ژانویه راه انداخته بودند. اتاق‌های ارزون‌قیمت، دعواهای مستی، تلفن‌هایی که زنگ می‌زدن، صدای کوبیده‌شدن به دیوارها. من وحشی بودم، چشم‌قرمز، با تخم‌‌هایی گنده، ریشی نتراشیده، بی‌پول، بددهن و حسابی می‌خندیدم. و زن‌ها رو از روی چهارپایه‌های بار می‌چیدم، مثل آلوهای رسیده. ملحفه‌های چرک، ویسکی بنجل، بوی گند دهان، سیگار برگ ارزون، و به درک که صبح روز بعد چی می‌شد. همیشه کیف پولم رو زیر بالش می‌ذاشتم، با افسرده‌ها و خل‌وچل‌ها می‌خوابیدم. نصف هتل‌های لس‌آنجلس ورودم رو ممنوع کرده بودند. خوشحالم که به همشون رسیدم، باهاشون خوابیدم و حال کردم، و بعضی‌هاشون هم توی اون صبح‌های باشکوهِ ساعت سه صبح با من آواز می‌خوندن. وقتی پلیس سر می‌رسید، چه حالی داشت، درها رو سنگربندی می‌کردیم و دستشون می‌انداختیم، و اونا هیچ‌وقت تا ظهر صبر نمی‌کردن (وقت تحویل اتاق‌ها) که دستگیرمون کنن، ما اون‌قدرها هم مهم نبودیم. اما فکر می‌کردم داریم می‌ریم طرف بار، و بار حوالی ظهر چه جای خوبی بود ساکت و خالی، جایی برای شروع دوباره، برای جون گرفتن با یه آبجوی کم درصد، با نگاهی به پارک روبه‌رو، به اردک‌هاش و درخت‌های بلندش. خلاصه، همیشه بی‌پول بودم، اما همیشه یه جوری پول گیرم می‌اومد. منتظر می‌موندم، آماده می‌شدم که دوباره با زن‌ها بخوابم، بکنم و دست‌مالی کنم و آواز بخونم، توی اون روزهای خوب قدیم، توی اون روزهای خیلی، خیلی، خیلی خوب قدیم، پیش از ایدز. #چارلز_بوکفسکی ترجمه: #آزاد_رهامنش از کتاب: #شعرهای_آخرین_شب_زمین @Bukowski_Pub انتشارات چارلز بوکفسکی✅

Pyotr-Ilyich-Tchaikovsky-best-of-Tchaikovsky5.mp38.71 MB

«مرگ داره سیگارهای برگم رو دود می‌کنه» می‌دونی، دوباره مستم. نشستم و از رادیو به چایکوفسکی گوش میدم. لعنتی، چهل‌وهفت سال پیش هم بهش گوش می‌دادم؛ وقتی نویسنده‌ای گرسنه بودم. حالا دوباره اینجاست. حالا نویسنده‌ای شده‌ام که کمی اسم‌ورسمی به هم زده، و مرگ توی اتاقم بالا و پایین میره، سیگارهای برگم رو دود می‌کنه و از شرابم می‌خوره؛ درحالی‌که چایکوفسکی مشغول نوشتن «پاتتیک»ه. راه درازی اومده‌ام. هر شانسی هم که آورده‌ام، از این بوده که تاس رو درست انداخته‌ام. برای نوشتن گرسنگی کشیدم. گرسنگی کشیدم تا پنج دقیقه‌ی لعنتی وقت پیدا کنم، پنج ساعت، پنج روز. فقط می‌خواستم کلمه‌ها رو روی کاغذ بیارم. شهرت؟ پول؟ به تخمم نبود. فقط می‌خواستم بنویسم. اما اونا می‌خواستن پای دستگاه پرس باشم، توی خط مونتاژ کارخانه، یا انباردار یه فروشگاه‌زنجیره‌ای باشم. مرگ از کنارم رد میشه و میگه: «هر کاری هم کرده باشی، بالاخره میام سراغت. نویسنده باشی، راننده‌ی تاکسی، پاانداز، قصاب، چترباز؛ فرقی نمی‌کنه. گیرت میارم.» می‌گم: «باشه، عزیزم.» حالا با هم می‌نوشیم. یک بامداد می‌شه دو. فقط خودش می‌دونه کی کارم تمومه. اما یه کلک بهش زدم. اون پنج دقیقه‌ی لعنتی رو ازش گرفتم. و خیلی بیشتر از اون. #چارلز_بوکفسکی ترجمه: #آزاد_رهامنش از کتاب: #شعرهای_آخرین_شب_زمین @Bukowski_Pub انتشارات چارلز بوکفسکی✅

«هر دقیقه یه خنده» بیا بریم ببینیمش؛ این پیرمرد عجب جونوریه! پنجاه سالشه، با شورت و زیرشلواری ولو می‌شه و از توی یه فنجون سفیدِ لب‌پر شراب می‌خوره. پرده‌ها رو می‌کشه و توی تاریکی می‌شینه؛ توی عمرش حتی یه تلویزیون هم نداشته. تنها وقتایی که از خونه می‌زنه بیرون، یا میره شراب بخره یا با کامتِ آبیِ روشنِ مدل پنجاه‌وهشتش میره پیست اسب‌دوانی. می‌رسی اونجا و می‌بینی داغونه؛ یه زن دیگه برای همیشه ترکش کرده. سعی می‌کنه با قیافه‌ای محکم و بی‌خیال وانمود کنه که به تخمش هم نیست، اما چشم‌های ریز و باریکش پر از دردن. برای همه نوشیدنی می‌ریزه. اون آشغال رو پشت سر هم سر می‌کشه و گاهی بلند می‌شه و بالا میاره. واقعاً دیدنیه. صدای بالا آوردنش رو از چند تا خیابون اون‌طرف‌تر هم می‌شنوی. بعد میاد بیرون و یه دور دیگه نوشیدنی می‌ریزه. همین‌طور به خوردن ادامه می‌ده تا اینکه هر از گاهی یه چیز دیوونه‌وار می‌گه، مثلاً: «هر کاری که سه تا سگ از پسش بربیان، چهارتا سگ بهتر انجامش می‌دن!» از این حرف‌ها هم زیاد می‌زنه. یا یه لیوان یا بطری رو می‌کوبه به دیوار و خردش می‌کنه. پونزده سال به‌عنوان کمک‌بهیار توی بیمارستان کار کرده، بعد ول کرده. شب‌ها هیچ‌وقت نمی‌خوابه. و با اون قیافه‌ی زشت‌وزخمی‌اش، نمی‌فهمم چطوری این‌همه زن گیرش میاد. تازه، حسود هم هست. فقط به یکی از زن‌هاش نگاه کن؛ می‌پره بهت و می‌زنتت. بعد مست می‌کنه، داستان‌های دیوونه‌وار تعریف می‌کنه و آواز می‌خونه. و می‌دونی چی؟ شعر هم می‌نویسه. بیا بریم ببینیمش؛ این پیرمرد عجب جونوریه! #چارلز_بوکفسکی ترجمه: #آزاد_رهامنش از کتاب: #شعرهای_آخرین_شب_زمین @Bukowski_Pub انتشارات چارلز بوکفسکی✅

«عقابِ قلب» دو هزار سال دیگه اگه هنوز کسی مونده باشه، درباره‌ی چی خواهند نوشت؟ حالا کابرنه سووینیون می‌نوشم و به باخ گوش می‌د
«عقابِ قلب» دو هزار سال دیگه اگه هنوز کسی مونده باشه، درباره‌ی چی خواهند نوشت؟ حالا کابرنه سووینیون می‌نوشم و به باخ گوش می‌دم. عجیب‌ترین چیز همینه: این مرگِ بی‌وقفه، این زندگیِ ادامه دار... به دستم نگاه می‌کنم که سیگاری رو نگه داشته، و حس می‌کنم انگار از ازل اینجا بوده‌ام. حالا سربازها با سرنیزه‌هاشون شهر پایین رو غارت می‌کنن. سگم، تونی، بهم لبخند می‌زنه. خوبه که بی‌دلیل حالت خوب باشه؛ یا وقتی حق انتخاب‌هات کمن، باز هم انتخاب کنی؛ یا با ذره‌ای عشق تسلیم نفرت نشی. ایمان داشته باش، برادر، نه به خدایان، به خودت. درخواست نکن؛ بگو. اون وقت بهت می‌گم، چه موسیقی باشکوهی در انتظارته، در سایه‌های جهنم. #چارلز_بوکفسکی ترجمه: #آزاد_رهامنش از کتاب: #شعرهای_آخرین_شب_زمین @Bukowski_Pub انتشارات چارلز بوکفسکی✅

حواسم هست که متن‌های بلند رو نمی‌خونید میرم پیمان خاکسار رو بیارم براتون

«یه روز عجیب» یکی از اون روزهای گرم و کسل‌کننده بود توی پارک هالیوود؛ با یه جمعیت گنده، خسته‌کننده، بی‌تربیت و کسمشنگ. توی مسابقه‌ی آخر بردم و موندم پولم رو بگیرم. وقتی رسیدم به ماشینم، ترافیک وحشتناکی راه افتاده بود. همه داشتن زور می‌زدن از اونجا بزنن بیرون. کفش‌هام رو درآوردم، نشستم و منتظر موندم. رادیو رو روشن کردم و شانسی یه موسیقی کلاسیک گیرم اومد. یه بطری ویسکی اسکاتلندی هم توی داشبورد بود. درش رو باز کردم و یه قلپ زدم. با خودم گفتم بذار همه‌شون از اینجا برن، بعد من میرم. یه تیکه سیگار برگ مونده بود، حدود سه‌چهارم یه سیگار. روشنش کردم و یه قلپ دیگه ویسکی خوردم. به موسیقی گوش می‌دادم، سیگار می‌کشیدم، ویسکی می‌خوردم و نگاه می‌کردم بازنده‌ها چطور از اونجا می‌رفتن. حتی صد متر اون‌طرف‌تر، چند نفر دور هم جمع شده بودن و یه بازی قمار راه انداخته بودن؛ که اون هم بالاخره به هم خورد. تصمیم گرفتم بقیه‌ی ویسکی رو هم تموم کنم. تمومش کردم و بعد روی صندلی دراز کشیدم. نمی‌دونم چقدر خوابیدم، اما وقتی بیدار شدم، هوا تاریک شده بود و پارکینگ خالی بود. تصمیم گرفتم کفش‌هام رو نپوشم. ماشین رو روشن کردم و از اونجا زدم بیرون... وقتی رسیدم خونه، صدای زنگ تلفن می‌اومد. کلید رو انداختم توی در و بازش کردم، اما تلفن همچنان زنگ می‌زد. رفتم سمتش و گوشی رو برداشتم. «الو؟» «حرومزاده، کجا گم‌وگور شده بودی؟» «پیست مسابقه.» «پیست مسابقه؟ الان دوازده‌ونیم شبه! از ساعت هفت دارم بهت زنگ می‌زنم!» «تازه از پیست برگشتم.» «یه زن اونجاست؟» «نه.» «باورم نمی‌شه!» گوشی رو کوبید. رفتم سراغ یخچال، یه آبجو برداشتم، رفتم حموم و شیر وان رو باز کردم. آبجو رو تموم کردم، یکی دیگه برداشتم، بازش کردم و رفتم توی وان. تلفن دوباره زنگ زد. با آبجوم از وان اومدم بیرون و درحالی‌که آب از سر و کولم می‌چکید، رفتم سمت تلفن و گوشی رو برداشتم. «الو؟» «حرومزاده، هنوزم حرفت رو باور نمی‌کنم!» گوشی رو کوبید. با آبجوم برگشتم سمت وان و یه رد دیگه از آب پشت سرم جا گذاشتم. همین که دوباره رفتم توی وان، تلفن باز زنگ زد. گذاشتم زنگ بزنه و شروع کردم به شمردن: یک، دو، سه، چهار، پنج، شش، هفت، هشت، نه، ده، یازده، دوازده، سیزده، چهارده، پانزده، شانزده... قطع کرد. شاید سه چهار دقیقه گذشت. تلفن دوباره زنگ زد. شمردم: یک، دو، سه، چهار، پنج، شش، هفت، هشت، نه... بعد سکوت شد. همون موقع یادم افتاد کفش‌هام رو توی ماشین جا گذاشتم. عیبی نداشت، فقط یه جفت کفش داشتم. تازه، احتمال اینکه کسی دلش بخواد اون ماشین رو بدزده هم خیلی کم بود. برای یه آبجوی دیگه از وان اومدم بیرون و یه رد دیگه پشت سرم جا گذاشتم. روز طولانی‌ای بود. خیلی طولانی. #چارلز_بوکفسکی ترجمه: #آزاد_رهامنش از کتاب: #شعرهای_آخرین_شب_زمین @Bukowski_Pub انتشارات چارلز بوکفسکی✅

بهترین نصیحتی که شنیدم این بود که هیچ‌کس دیگه هم نمی‌دونه داره چی‌کار میکنه. #چارلز_بوکفسکی @bukowski_Pub انتشارات چارلز بوکفسکی✅

AzessinBeats_NOBODY_BELIEVES_IN_YOU_EMINEM_SING_FOR_THE_MOMENT.mp38.92 MB

«تا تهش برو» اگه می‌خوای امتحانش کنی، تا تهش برو. وگرنه اصلاً شروع نکن. ممکنه دوست‌دخترت رو از دست بدی، زنت رو، فامیل‌هات رو
«تا تهش برو» اگه می‌خوای امتحانش کنی، تا تهش برو. وگرنه اصلاً شروع نکن. ممکنه دوست‌دخترت رو از دست بدی، زنت رو، فامیل‌هات رو و شاید حتی عقلت رو. ممکنه سه چهار روز چیزی نخوری. ممکنه از سرما روی نیمکت پارک یخ بزنی. ممکنه سر از زندون دربیاری. ممکنه تحقیرت کنن، بهت بخندن و ازت دوری کنن. تنهایی هدیه‌ست. بقیه‌ش آزمونی برای تاب و تحمل توئه؛ این‌که ببینی چقدر جون داری، و واقعاً چه‌قدر می‌خوای به چیزی که دنبالش هستی برسی. و با همه‌ی پس‌زدن‌ها، با همه‌ی احتمال‌های لعنتی که علیه توئه، باز هم انجامش می‌دی. و چیزی که به دست می‌آری از هر چیزی که بتونی تصورش کنی بهتره. اگه می‌خوای امتحانش کنی، تا تهش برو. هیچ حسی توی دنیا شبیه اون نیست. تنها می‌مونی، با خدایان، و شب‌هایی که از آتش زبانه می‌کشن. سوار زندگی می‌شی و یک‌راست میری به دل خنده‌ای بی‌نقص؛ خنده‌ای که از ته وجودت میاد. تنها نبردی که ارزش جنگیدن داره، همینه. #چارلز_بوکفسکی ترجمه: #آزاد_رهامنش @Bukowski_Pub انتشارات چارلز بوکفسکی✅