en
Feedback
بهرام بیضائی

بهرام بیضائی

Open in Telegram

بهرام بیضائی Admin: @mostafajahani8

Show more
2 840
Subscribers
No data24 hours
+37 days
+1530 days
Posts Archive
در خوابم گذشت که آب آتش گرفته است. و باد آتش گرفته است. و خاک آتش گرفته است. و آتش آتش گرفته است. در خوابم گذشت که در رگ‌هایم؛ خون آتش گرفته است. #سهراب_کشی #بهرام_بیضایی @bahram_beyzaee

من از میان آتش حرف می‌زنم. خون به زانو رسیده. بَر سرِ پیکره‌هایِ بی‌جانْ راه می‌رویم که ما را همین دمِ پیش عزیزترْکسان بودند؛ خواهری، یا برادری! مادری، یا پدری! شَرم چَشم از شَرم شُسته‌است و خِرَد دَهَن به یاوه گشوده! سخن پوچ است و واژگانْ با معنیِ خود بیگانه! من زنم_مردان با عزت می‌میرند! من زنم_دخترِ مادری که مَرا زاد! خواهرِ برادری که داشتم! مادرِ فرزندی که نزادم! در روزی که بهترین نبود، من به دنیا آمدم، گریان بر مرگِ امروزه‌ی خویش! روزی که گفتید زن است و حُرمتش یادتان هست؟ حالا کجایید در نگهبانیِ این حرمت؟ ما حمله کرده‌ایم یا به ما حمله شده؟ تا چند بجوشم؛ خون از زانو برگذشته و آتش در سینه‌ی من است. هرکس دیگری را سبب می‌داند و به راستی که ما همه سبب‌ایم! ما همه؟_ نه؛ من بر اجاق خویش کودکان را سیرْآویج می‌پختم و بی‌خبرم! مرا جنگ عقاید چیست که سبزیِ خود پاک می‌کنم و کشک خود می‌سابم و هاون خود می‌کوبم! ما همه؟_ نه؛ من کِشتکارم! چه‌ام به چه و که، چون همواره تا زانو در گِلَم! حقا که شمشیر ندیده بودم تا دَمی که بر گَردنم فرو آمد #تاراج_نامه #ﺑﻬﺮﺍﻡ_بیضایی @bahram_beyzaee

ترجمان: دختر خاقان از مرگ خود خبر یافت. و از آن پس آواز خود را همراه با اشک خواند. در روز پنجم از ماه اول پیش از مرگ، از بیست و پنج خاستگار بزرگ که از همه جا گرد آمده‌بودند، و هفت حکیم منچوری و تبت و سراندیب و ولایت شمالی پرسید خوشبختی چیست؟ و همه‌ی این بزرگان سکوت کردند. سندباد: خوشبختی چیست؟ [به فریاد] خوشبختی چیست؟ در همه‌ی راه بازگشت پرسیدم خوشبختی چیست؟ و دیدم که سکوت ابرها چه تلخ و تمسخرآمیز است. و ‌من می‌اندیشم اگر خوشبختی افسانه باشد! #هشتمین_سفر_سندباد #بهرام_بیضایی @bahram_beyzaee

پدر: ما آنچه دانستیم را به تو آموختیم ورتا، ولی دارویی برای اندوه نمی‌شناسیم؛ برای دلی که از بیداد می‌شکند. #پرده_نئی #بهرام_
پدر: ما آنچه دانستیم را به تو آموختیم ورتا، ولی دارویی برای اندوه نمی‌شناسیم؛ برای دلی که از بیداد می‌شکند. #پرده_نئی #بهرام_بیضایی @bahram_beyzaee

پدر: ما آنچه دانستیم را به تو آموختیم ورتا، ولی دارویی برای اندوه نمی‌شناسیم؛ برای دلی که از بیداد می‌شکند. #پرده_نئی #بهرام_بیضایی @bahram_beyzaee

شیخ شامل: گفته‌اید همه یکسانند و اگر مردان شمشیر زنند و زنان دوک‌نشین، از آن روست که آنان مشقِ شمشیر می‌کنند و اینان مشقِ دوک
شیخ شامل: گفته‌اید همه یکسانند و اگر مردان شمشیر زنند و زنان دوک‌نشین، از آن روست که آنان مشقِ شمشیر می‌کنند و اینان مشقِ دوک. گفته‌اید این‌ها همه از ممارست است و نگفته‌اید ناشی از ذات خلقت! درست است؟ شیخ شرزین: آری این‌ها همه از تمرین است؛ اگر دستی را ببندی بی‌هنر می‌ماند و این گناه آن دست نیست، گناه آنست که تمرین بستن کرده و شما بسیار تمرین می‌کنید تا کسی را اندیشه بر زبان نرسد، شما که اینک بر خون من دلیرید و بسیاری تمرینِ نیزه می‌کنند تا شما را که تمرین فریاد می‌کنید بر من چیرگی دهند و من تمرینِ مرگ می‌کنم! #طومار_شیخ_شرزین #بهرام_بیضایی @bahram_beyzaee

صدای دختر: شبی مرگ به خانه‌ی ما آمد، پدرم او را گفت دشمنی‌ات با من از چیست؟ گفت تو مرده‌های مرا زنده می‌کنی. #دیباچه‌ی_نوین_شاهنامه #بهرام_بیضایی @bahram_beyzaee

این سپیده‌دم بخت سیاه را دیدم در آسمان می‌گشت تا بر سری فرود آید! #آرش #بهرام_بیضایی @bahram_beyzaee

از خود می‌پرسم همایِ سعادت چرا در شهرِ ما آوازی نخواند؟ پرسیدم، گفتند در شهری که شایستگیِ زادنِ همای سعادت را ندارد، همایِ سعادت چگونه می‌تواند آوازش را بخواند؟ و سپس فریاد کردند باید بهاری باشد تا پرنده بخواند. من شاهد سپید شدنِ یک‌یکِ تارهای مویش بودم. در غروبِ یک روز در همین ماه در میدانِ خالی از هر کس، آکنده از ارواح؛ او نعره زد و خود را نفرین کرد. او فریاد کرد که باید حقیقت را بیابد، حتی اگر در جستجویِ آن هزار سال سرگردان بماند... #هشتمین_سفر_سندباد #بهرام_بیضایی @bahram_beyzaee

و دلها پراندوه؛ که آسمان تاریک بود. که آسمان خود پیدا نبود. که خورشید گریخته بود، که ماه پنهان شده، که ابر می‌بارید. و جز آذرخشی چند، و جز آذرخشی چند، هیچ روشنی بر جنگ و مرد جنگ نبود. و چگونه از زمین سرخ گیاه سبز بروید؟ پس هیچ‌ گیاه سبز از زمین سرخ نرست و درخت سبز زرد، و گل سرخ سیاه شد و هر مرد گیاهی توفان‌زده بود کِش پاک ریشه خشکیده … #آرش #بهرام_بیضایی @bahram_beyzaee

مرشد: چه روزهایی بود آن روزها، که هنوز امیدی بود! امید اینکه روشنایی سرسختی کند و آسمان که سیاه بود سبز شود و روزی شاید در دشت سبز این دل سرد، گل آتشی بروید؛ و چه امیدی! #سه_نمایشنامه_عروسکی #بهرام_بیضایی @bahram_beyzaee

شبلی: ای زن ، تو را سوگند به شوری که در ضجّه‌هایِ توست بگو آیا تیری بر قلبت نشسته‌است؟ با من مَرهمی‌ست، بِستان و کار کن. شهرب
شبلی: ای زن ، تو را سوگند به شوری که در ضجّه‌هایِ توست بگو آیا تیری بر قلبت نشسته‌است؟ با من مَرهمی‌ست، بِستان و کار کن. شهربانو: کاش تیری در دلم نشسته‌بود که بر من آسان‌تر بود. مرا درد از سینه‌های پُر شیر است. مرا کودکی بود که هر روز این دم از من شیر می‌مکید. سینه‌ام از درد پُر شده؛ رگ‌های ورم کرده فریاد می‌کنند، و تیر در تنم می‌دود. از من دور شو ای جوانمرد_ #روز_واقعه #بهرام_بیضایی @bahram_beyzaee

و روزی، آن‌گاه که از راهی می‌رفتم کور و تنگ و بی‌خود و بی‌انجام، و نیِ خود را با درد می‌نواختم، در راهِ خود من ناگهان ایستادم. به آسمان بنگریستم که بی‌پایان بود؛ و به راهِ خود که در دلِ بی‌پایانی ناپیدا شده بود. من ایستادم، و به این دو نگریستم؛ و با زمینِ زیر پای خود لرزیدم. با دل خود گفتم که آیا من گریخته‌ام؟ و بر آسمان ابرِ اندوه می‌روئید. و فریاد درد برآوردم: من چرا گریخته‌ام؟ و از آسمان ابرِ اندوه می‌بارید. پس من نیِ چوپانی خود را با دست‌های خود شکستم! و اینک مارهای سرکشِ جانم با خروش برخاستند. من گفتم به سوی شهرم که در آن دادگری نیست باز خواهم گشت. و اینک پای دیوارهای بلندِ شهرم بودم که در آن دادگری نبود! #اژدهاک #بهرام_بیضایی

آنگاه که من نومید بودم کسی چهره‌ام را ندید. گفتم بی‌شک اکنون در رویای کسی هستم؛ و او از رنج من در رنج است! #پرده_نئی #بهرام_بیضایی @bahram_beyzaee

من به دهانه‌ی مغاکی رفتم که توفان در آن خفته بود؛ و با فریادِ ترسِ خود بیدار کردمش " که بیا این من!" و اینک مرگ‌بادِ سیاه، مرگ‌بادِ سخت‌کوبنده‌ی هرچه‌ هست‌ روبنده، با بزرگیِ بیم‌انگیز خود در برابر من ایستاده بود. دودناکی به خود پیچنده و سخت بالنده؛ که به هر دم زمین رندیدی از زیرِ پای من! پس چشم بر وی بستم و خواندم: گُجسته‌باد آن دم و آن‌جا که از مِهرِ دو کس هستی‌ام پای گرفت؛ تا در راهِ کین افتد. گُجسته‌باد آن‌دم و آن‌جا که به گیتی زادم و گُجسته بادی تو _دیوبادِ توفنده_ اگر نخستین نباشم که به خشمِ خویش بِشکَری؛ که مرا مرگ کسان، بدین خواری که تو در سر داری، ندیدن به؛ که دیدارِ رنجِ هیچ تنابنده برنمی‌تابم. مرا دریاب که با پای خویش آمدم! #برخوانی_اژدهاک #بهرام_بیضایی @bahram_beyzaee

این زخم‌ها بسته‌شدنی نیست! می‌شنوی؟ کهنه است ولی مرهم ناشدنی‌ست، هر روز خون تازه از آن بیرون می‌آید! #چریکه_تارا #بهرام_بیضای
این زخم‌ها بسته‌شدنی نیست! می‌شنوی؟ کهنه است ولی مرهم ناشدنی‌ست، هر روز خون تازه از آن بیرون می‌آید! #چریکه_تارا #بهرام_بیضایی @bahram_beyzaee

بَد مادری هستم کنارِ خفته و فریادِ نابه‌خود ببخش؛ بی‌تابِ دیدنَت بودم! گفتم هنگام شد که برخیزی #بهرام_بیضایی @bahram_beyzaee

نمایش ندبه نویسنده: بهرام بیضایی تهیه کننده و کارگردان: زهرا صدری 🗓️تاریخ اجرا ۲۲ الی ۳۰ شهریور۱۴۰۴ 🕰️ ساعت : ۲۰:۳۰ 📍آدرس
نمایش ندبه نویسنده: بهرام بیضایی تهیه کننده و کارگردان: زهرا صدری 🗓️تاریخ اجرا ۲۲ الی ۳۰ شهریور۱۴۰۴ 🕰️ ساعت : ۲۰:۳۰ 📍آدرس رشت امین الضرب سالن تئاتر شهر لینک تهیه بلیط: سایت تیوال #بهرام_بیضایی #ندبه @bahram_beyzaee

چقدر عبرت در این عروسک‌هاست؛ و ما از عروسک کمتریم آنها مرده‌ بودند و زندگی می‌کردند ما زندگی می‌کنیم و مرده‌ایم. #ندبه #بهرام_بیضایی @bahram_beyzaee

مردِ دانشمند: از پایانِ شاهنامه بگو! فردوسی: پایانی خوش! باور کنید! شما می‌آئید، با همین جامه‌های سیاه و همه جا را می‌گیرید! مردِ دانشمند: ما را به مسخره گرفته! اینها جواب نیست! والی: فردوسیِ شاعر، بگو؛ تو پیرو کدامی، چهار یا یکی؟ فردوسی: نه من پیرو چیزی‌ام نه شما! شما وانمود بدان می‌کنید تا نانِ خویش شیرین بپزید و من وانمود به این تا جان به دَر ببرم. مردِ دانشمند: پاسخی روشن بده؛ کدام؟ فردوسی: چرا من باید چیزی باشم؟ من پیرو خِرَد خویشم؛ اگر شما پیرو سودِ خویشتن‌اید. #بهرام_بیضایی #دیباچه_نوین_شاهنامه @bahram_beyzaee