en
Feedback
سید مهدی ابوالقاسمی

سید مهدی ابوالقاسمی

Open in Telegram
531
Subscribers
+124 hours
-17 days
+330 days
Posts Archive
خوابم نبرده باز، تو خوابم کنی مگر با زندگی به مرگ مجابم کنی مگر سودای اهل عشق خرابی به پای توست آباد مانده‌ام که خرابم کنی مگر چون تاک خوشه خوشه در آغوش من ببار جامم ببین، که غرق شرابم کنی مگر گفتی: «چه‌ کار داری‌ام آقا؟» چه می‌شود؟ یک بار هم به نام خطابم کنی مگر هر بار پیش چشم تو هق‌هق شمرده‌ام هر دانه اشک را، که حسابم کنی مگر بگذار روی شانه سرم را، سبک شوم امشب میان گریه تو خوابم کنی مگر #سید_مهدی_ابوالقاسمی @agartonabashi

صبحی نهفته بود به پیراهن شبت هر دکمه‌ای که باز شد از راه چاره گفت #سید_مهدی_ابوالقاسمی @agartonabashi

گفتم به شیشه‌ی ماشینت: «نگذر! هوایی بارانم» می‌رفت و دست تکان می‌داد می‌دید گیجِ خیابانم می‌خواستم چمدانت را از ابر پر کنم و سنگین شاید سبک بشوم از خود دیدم هنوز پریشانم... دیدم که هیچ نمی‌خواهم آشفته در سفرت‌ ای دوست دامان فکر و خیالت پاک از آهِ خاسته از جانم... عمرم‌ تباه...‌ که می‌رفتی چشمم به راه... که می‌رفتی آه‌ از تو آه... که می‌رفتی سمتی که هیچ نمی‌دانم ای دست‌هام فراموشت آن گریه‌هام‌‌ در آغوشت آن صبح گفتم درگوشت: «نگذر هوایی‌ بارانم!» #سید_مهدی_ابوالقاسمی @agartonabashi

دیگر نمی‌رسد به غم تو توان من... خوبی چقدر با همه نامهربان من #سید_مهدی_ابوالقاسمی @agartonabashi

آنِ خویشی، چند گویی: «آنِ اویم آنِ او»؟ باش تا او گوید ای جان: «آنِ مایی! آنِ ما» #خاقانی @agartonabashi

روزی میانِ کوچه، یک دیوانه می‌بینی بارِ جنونش را که روی شانه می‌بینی، کز می‌کنی در خانه و در بغض می‌میری بغض مرا در جای‌جای خانه می‌بینی زل می‌زنی در آینه، در چشم‌های خود با گریه می‌گویی به من: «دیوانه! می‌بینی؟» پس شانه را در دست می‌گیری و مویت را... جان و دلم را بین هر دندانه می‌بینی تا پنجره می‌آیی و از گوشه‌ی پرده از پشت اشکت کوچه را دزدانه می‌بینی دیوانه دیگر نیست و فرقی نخواهد داشت می‌بینی‌اش در کوچه دیگر یا نمی‌بینی نفرین نخواهم کرد، اما بعد از این هر روز اشک مرا در چشمِ هر بیگانه می‌بینی #سید_مهدی_ابوالقاسمی @agartonabashi

تا بسازم باز با این درد غربت بیشتر کاش می‌ماندی کنارم، چند ساعت بیشتر... گفتی: «این حس را ببر از یاد و تنها دوست باش» زخمی‌ام از عشق، اما از رفاقت بیشتر... پای هم ماندیم تا جایی که عاشق بوده‌ایم دوستم داری، ولی من بی‌نهایت بیشتر... درد دارد آمدن وقتی که فکر رفتنی سوختم با هر وداعت، با سلامت بیشتر... عصرها وقتی خیالت می‌نشیند پیش من چای می‌ریزم برایت... اشک حسرت بیشتر... #سید_مهدی_ابوالقاسمی @agartonabashi

به خواب دلخوشم این روزها فقط که مگر مرگ شبی بیاید و ثابت کند برادری‌اش را... #سید_مهدی_ابوالقاسمی @agartonabashi

در قفس تنهایی و در آسمان تنهاتری زندگی تنها فقط یک قسمت از تنهایی است #سید_مهدی_ابوالقاسمی @agartonabashi

تیر ‌چراغ‌سوخته‌ی کوچه‌ات منم خاموشم و ببخش که حرفی نمی‌زنم در حفره‌ای به سینه‌ام اما کبوتری‌ست تو فکر می‌کنی که فقط سنگ و‌ آهنم هر صبح سمت پنجره‌ات پر که می‌کشد حس می‌کنم که با همه‌ی شهر روشنم حالا اگرچه سوخته‌ام من، نمرده‌ام برق نگاه‌ توست که جاری‌ست در تنم اما تو‌ هیچ هم غم تاریکی‌ات مباد تنها چراغِ سوخته‌ی کوچه‌ات منم... #سید_مهدی_ابوالقاسمی @agartonabashi

اینم نسخه سنتی‌ش ☺️🌹 @agartonabashi

برید با این آهنگ از غزل خاقانی که با suno ساختم حال کنید😁 لاله‌رخا! سمن‌برا! سروِ روان کیستی؟ سنگ‌دلا! ستم‌گرا! آفتِ جانِ کیستی؟ تیرقدی، کمان‌کِشی، زُهره‌رُخی و مه‌وشی جانْت فدا که بس خوشی، جان و جهانِ کیستی؟ از گُل سرخ رسته‌ای، نرگس دسته بسته‌ای نرخِ شکر شکسته‌ای، پسته‌دهانِ کیستی؟ ای تو به دلبری سَمَر! شیفتهٔ رُخَت قَمَر بسته به کوه بر کمر، موی‌میانِ کیستی؟ دام‌نهاده می‌روی، مست ز باده می‌روی مشت‌گشاده می‌روی، سخت‌کمانِ کیستی؟ شهد و شکر، لبانِ تو، جمله جهان، از آنِ تو در عجبم به جانِ تو، تا خود از آنِ کیستی؟ #خاقانی @agartonabashi

من بی‌ تو بازمانده‌ی یک عمر دوری‌ام کفر خودم درآمده ‌است از صبوری‌ام گفتی: «برای دلخوشی مادرت بخند!» جز او که بوده واقف لبخند زوری‌ام؟ آیا به بی‌ستارگی‌ام فکر کرده‌ای؟ از چشم تو به دوریِ صد سال نوری‌ام وقت وداع تو همه جانم سکوت شد رفتی؛ هنوز هم به همان سوت و کوری‌ام هرکس که دیده‌ حال مرا گریه کرده است گریه برای چیست؟ مگر من چه‌‌جوری‌ام؟ ای شاخ گل که چشم دلم از تو روشن است گلدان‌ توست، این دل تنگ بلوری‌ام می‌خواستی که صبر مرا امتحان کنی من مانده‌ام چه بوده سرانجام دوری‌ام؟ #سید_مهدی_ابوالقاسمی @agartonabashi @agartonabashi @agartonabashi

مرا خود با تو چیزی در میان هست... #سعدی #سیدمهدی_ابوالقاسمی @agartonabashi

#غزل_تازه: بگذار بیرون یک نفس از خانه پایت را شاید عوض کردم کمی حال و هوایت را این شانه‌ها قرصند؛ دنبال چه می‌گردی؟ بسپار دست شانه‌ام سردردهایت را ابری تو! اما صبح می‌فهمند باریدی من می‌شناسم گریه‌های بی‌صدایت را ای جای تو چشمان من! وقتی نمی‌آیی اشکی فقط پر می‌کند هربار جایت را وقتی که تنهایم، خیالت می‌رسد از راه انگار در غربت ببینی آشنایت را حالا که هستی حرف رفتن را نزن دیگر یک شب رها کن جان من! چون و چرایت را زود است و می‌سوزد لبانت چون دلم، بنشین! آهسته‌تر با من بنوشی کاش چایت را @agartonabashi

شب با خیال اوست که خوابم نمی‌برد غلتی بزن زمانه! به پهلوی دیگرت #سید_مهدی_ابوالقاسمی @agartonabashi

هی شد زیادتر گله‌ات از من آنقدرها که فاصله‌ات از من از بس که حرف می‌زنم از حالم سر رفته است حوصله‌ات از من اشکم گرفت راه بیابان را دورست آه... قافله‌ات از من رفتم کمی برای خودت باشی کمتر شده‌ست مشغله‌ات از من دیگر گذشت هرچه که بود از عشق دیگر تمام شد گله‌ات از من #سید_مهدی_ابوالقاسمی @agartonabashi

باید دوباره سر بگذارم به خلوتم کارم اگر نداشته باشند، راحتم هرچند از غم‌ تو پرم در سکوت خود بگذار‌ باز لب به لب بی‌شکایتم شادم‌ که مبتلا به غم غربت تو‌ام هی غبطه می‌خورند غریبان به غربتم بیدارم از غم تو و شب ایستاده است انگار با خیال تو خوابیده ساعتم یک شب شبیه برف بیا پشت پنجره تا صبح باز هم بنشین پای صحبتم گفتی که: «وصل نقطه‌ی پایان عشق ماست.» آری! خوشا به حال تو! خوش به سعادتم! #سید_مهدی_ابوالقاسمی @agartonabashi @agartonabashi

نسیم بوی فراق تو را پراکنده‌ست اگر جدا شده از بند رخت پیرهنی #سید_مهدی_ابوالقاسمی @agartonabashi

سیف فرغانی بارها و بارها به سعدی عرض ارادت کرده و به استقبال غزل‌های سعدی رفته و چند قصیده، خطاب به استاد سخن سروده. ولی سعدی جایی ندیدم که به سیف فرغانی جوابی بنویسه. سعدی جوابی به شاعر توانمندی چون سیف نمی‌ده؛ ولی نیست که ببینه شاعران اندک‌مایه، امروز چه متوهم و مدعی‌اند.