5 328
Subscribers
No data24 hours
-37 days
-330 days
Posts Archive
5 328
Repost from Kamran Heidari
+8
.
عکسهای lu Guang رو به سختی پیدا کردم و دیدم. دلیلش رو نفهمیدم، اما همون تعداد کم عکسهاش هم شگفتانگیز بود.
کادربندی، انتخاب شخصیتها و لنزهایی دیافراگم باز که استفاده میکنه، فراتر از عکاسی صرفه. عکسهاش رئالیسم اغراقشدهای رو از پرترهها و بدنهای زخمی و دفرمهشده نشون میده که بیشتر تو فضای باز، با سایههای سنگین و نور محدود گرفته شدهاند. از دیدن عکسهاش، حس عمیقی از آسیبپذیری بدن و ذهن و خشونت پنهان زیستن آدم رو میفهمی.
گوانگ منو یاد پرترههای Marlene Dumas میاندازه؛ نقاشی که با نگاهی بیپروا و بیرحم، تاریخ معاصر رو با پرترههای عجیبش تو آفریقای جنوبی روایت میکنه. عکسهاش به من میگه ما در جهانی زندگی میکنیم که انسان هم قربانیه و هم جلاد، هم مظلومه و هم گناهکار. این تناقض تلخ، درد دوران ماست.
این تصاویر ما رو با یه پرسش اساسی هم روبرو میکنه: تو این جهان صنعتیشده، آیا اصلاً میشه قربانی رو از مقصر جدا کرد؟ گوانگ پاسخ نمیده، فقط نشون میده با صراحتی که مثل مشت به صورتمون میخوره.
باید عکسهاش رو دید، فهمید .
@DINGOMARO
@kamranheidari
5 328
Repost from Kamran Heidari
+7
.
عکاسان خیابانی توکیو از همتایان نیویورکی خود متمایزند. دلیلش را میتوان در آن نگاه شرقی جستجو کرد - همان حالوهوایی که در فیلمهای ایمامورا یا کیتانو میبینیم. آنها با ظرافتی خاص به سوژهها نزدیک میشوند و در قاب یک عکس، روایتی کامل خلق میکنند.
تاتسو سوزوکی نمونه بارز این نگاه است. با دوربین Fujifilm X100F و لنز 35mm در خیابانهای توکیو میگردد. این دوربین جمعوجور، تمام ویژگیهای مورد نیاز یک عکاس خیابانی را دارد: سرعت عمل، سادگی و کیفیت بالا.
سوزوکی را میتوان یک عکاس خیابانی تمامعیار دانست. گشتوگذارهای بیوقفهاش منجر به خلق آثاری شده که از ترکیببندیهای حسابشده، نورپردازی طبیعی و لحظههای نابی حکایت دارد که تنها از نگاه یک عکاس صبور و تیزبین برمیآید.
By: Tatsuo Suzuki
@kamranheidari
5 328
Repost from Kamran Heidari
+5
.
عکسهای ایلکر کارامان، عکاس خیابانی اهل آنکارا، را میدیدم و به این موضوع فکر کردم که در زندگی روزمره چه چیزی را نادیده گرفتهایم؟ بله، جزئیات را. همین جزئیات هستند که زندگی ما را میسازند؛ و در عکسهای خیابانی او، این شامل تقارنهای ناخواسته، تضاد نور و سایه در شهر، احساسات زودگذر در چهرهها و نقش نور بر دیوارها میشود.
.
By: Ilker Karaman
@KamranHeidari
5 328
Repost from Kamran Heidari
.
پرسه گرافی
شیراز ،ارگ کریمخان
camera: s24
Iso 100
f/1.8
.
@kamranheidari
5 328
Repost from Kamran Heidari
.
پرسه گرافی
شیراز ،ارگ کریمخان
camera: s24
Iso 100
f/1.8
.
@kamranheidari
5 328
Repost from Kamran Heidari
.
پرسه گرافی
شیراز ،ارگ کریمخان
camera: s24
Iso 100
f/1.8
.
@kamranheidari
5 328
.
مرگ قو با صدای حبیب و با شعر مهدی حمیدی شیرازی از آثار ماندگار موسیقی پاپ ایران است . این اثر فراتر از ترانهای عاشقانه ، با نگاهی به آموزههای شرقی، روایتی است نمادین از گذار از مرگ به حیاتی دیگر ، میتوان مرگ قو در این شعر را به مفهوم تناسخ و باززایی روح پیوند زد. آنجا که مرگ، نه نقطه پایان، که گذار روح به مرحلهای بالاتر و پیوند دوباره با هستی بیکران است - مفهومی نزدیک به نیروانا در فلسفه بودایی.این ترانه با ظرافتی خاص، مرگ را نه چونان رویدادی هراسانگیز، که چون تکاملی طبیعی تصویر میکند. همانگونه که قو در آغوش دریا به آرامی میمیرد، روح انسان نیز میتواند با آسودگی این گذار را تجربه کند.
زندگی و مرگ بدون دیگری ناقص است. آنچه مهم است، شیوهای است که این گذار را درک و تجربه میکنیم.
@DINGOMARO
5 328
Repost from Kamran Heidari
.
در حال تماشای عکسهای ریموند دپاردون، عکاس فرانسوی بودم که به متنی از یک مصاحبهاش برخوردم : این عکس ، گویی تمام آن لحظهای را که یک عکاس خیابانی آرزوی ثبتش را دارد، در خود جای داده است: نور ملایم عصرگاهی، زمانبندی دقیق شاتر برای نمایش حرکت مرد، پسزمینهٔ خیابان با سایههایی که کمی فضایی خشن به آن بخشیده و آسمانی با ابرهایی که تداعیگر شهر صنعتی گلاسکو است. عکس را که گرفتم ، آن مرد که چشمش باندپیچی شده بود، ناگهان مشتی محکم به صورتم کوبید. او همینطور از کنارم رد شد، بعد برگشت و... بوم! [میخندد]
زیر چشمم را کبود کرد .
گویا مرد عصبانی تکمیل کننده نهایی عکس در مورد شهر خشن گلاسکو بود .
.
عکس را با زوم تماشا کنید؛ جزئیات بسیاری در فریم وجود دارد .
.
Photo: RAYMOND DEPARDON
.
@kamranheidari
5 328
+9
.
پیتر هوگو، عکاس آفریقای جنوبی، در مجموعه «مردان کفتار»، زندگی گروهی در حاشیهٔ آبوجا . نیجریه را به تصویر کشیده است. مردانی که با کفتارهای زنجیر شده زندگی میکنند و آنها را در خیابانهای شهر به نمایش میگذارند.
در عکسهای هوگو، زنجیرهای سنگین اسارت حیوانات را نشان میدهد، اما در همان حال، نگاههای مشترک مردان و کفتارها از پیوندی ناگسستنی حکایت دارد. آنها روزانه ۵ تا ۱۰ دلار از این نمایشها کسب درآمد میکنند - مبلغی ناچیز که حتی هزینه نگهداری از این حیوانات درنده را به سختی پوشش میدهد.
کودکان این خانوادهها از همان سالهای اولیه زندگی با این حیوانات خطرناک خو میگیرند. گویا انسان و حیوان در این شهرِ فراموش شده، در هم تنیده شدهاند؛ هر یک به شکلی در اسارت دیگری، و هر دو در بند شرایطی سخت و تغییرناپذیر.
.
Pieter Hugo / "The Hyena & Other Men" Abuja, Nigeria
@DINGOMARO
5 328
+9
سانله سوری | Sanlé Sory
(۱۹۴۳-۲۰۲۲ | 1943–2022)
کشور | Country:
بورکینافاسو (ولتای علیای سابق) | Burkina Faso (formerly Upper Volta)
سبک | Style:
پرترههای استودیویی از مردم عادی | Studio portraits of everyday people
دوربین | Camera:
رولیفلکس دو لنزی | Rolleiflex twin-lens
@DINGOMARO
5 328
اخیراً چند عکس جدید از سانله سوری (Sanlé Sory)، عکاس محبوبم، منتشر شده است. سانله به مدت ۳۰ سال (بین سالهای ۱۹۶۰ تا ۱۹۹۰) در استودیوی شخصیاش «ولتا فوتو» در شهر بوبو-دیولاسو، واقع در بورکینافاسو، فعالیت میکرد. او فعالیت هنری خود را از ۱۷ سالگی، همزمان با استقلال بورکینافاسو، آغاز کرد و در این مدت حدود ۲۰۰ هزار پرتره خلق نمود. باورنکردنی است، اما او دقیقاً دویست هزار پرتره را با دوربین رولیفلکس دو لنزی و فوکوس دستی خود عکاسی کرد. به دلیل بالا بودن قیمت فیلم، برای هر مشتری تنها یک عکس میگرفت. بسیاری از این افراد در فقر زندگی میکردند، اما در عکسهای سوری، همگی سلطان قابها به نظر میرسیدند. او به هر مشتری این فرصت را میداد تا برای چند دقیقه خودش را آنگونه که آرزو دارد، ببیند، نه آنگونه که هست. این عکسها برای "جاودانه شدن چهرهها" گرفته میشدند؛ بسیاری از این افراد تنها عکس عمرشان را نزد سوری ثبت کرده بودند. او برای کار خود از نور طبیعی حیاط پشتی خانهاش، آینههای دستساز و پسزمینههای نقاشیشده استفاده میکرد. سوری فیلمها را خودش ظاهر میکرد و عمیقاً باور داشت که محدودیتهای تکنیکی، خلاقیت را افزایش میدهند. امروزه، آثار او به عنوان گنجینهای از تاریخ شفاهی بورکینافاسو در موزههای معتبر جهانی به نمایش گذاشته میشوند. جالب است بدانید که او در طول این سی سال، هرگز دوربین رولیفلکس خود را عوض نکرد.
سانله سوری | Sanlé Sory
(۱۹۴۳-۲۰۲۲ | 1943–2022)
کشور | Country:
بورکینافاسو (ولتای علیای سابق) | Burkina Faso (formerly Upper Volta)
سبک | Style:
پرترههای استودیویی از مردم عادی | Studio portraits of everyday people
دوربین | Camera:
رولیفلکس دو لنزی | Rolleiflex twin-lens
@DINGOMARO
5 328
Repost from Kamran Heidari
سالها بود وقتی ترانههای رضا کولغانی رو میشنیدم، همیشه یک شک و تردید در دلم داشتم؛ تردیدی که آیا واقعاً حس خواننده با شعر و ترانهاش یکی است یا نه. میدونم که رضا سرزمینش را بسیار خوب میشناسد و در این سالها تلاش کرده از این شناخت در ترانههایش استفادههای خوبی داشته باشد، اما باز هم آن حس "از دل برآمدگی"، آن شفافیت و اصالت درونی را کمتر در اجراهایش پیدا میکردم. انگار گاهی اوقات بیشتر به دنبال اجرای "بینقص" و "تکنیکی" بود تا "حس واقعی". همین باعث میشد که کمتر ارتباط عمیقی با ترانههایش برقرار کنم، چون برای من، موسیقی واقعی از روح آدم سرچشمه میگیرد، نه صرفاً از حنجرهای خوشصدا یا تکنیک موسیقی .
اما این اجرای زنده... مهم این است که آن حس و حال عمیق و دردآلود، همان روحیهای که ابراهیم منصفی با تمام وجودش فریاد میزد، کاملاً در آن موج میزند. من احساس میکنم رضا در دورانی این ترانه را اجرا کرده که پر از درد بوده، دردی برخاسته از یک اتفاق درونی عمیق. اهمیتی ندارد که این ترانه مربوط به چه دورهای است یا حتی دقیقاً از کیست؛ چیزی که این اجرا را به شکلی عجیب متفاوت میکند این است که انگار رضا دیگر تلاشی برای "خوب خواندن" ندارد. در عوض، خود واقعیاش را به نمایش گذاشته است. انگار لایههایی از وجودش را کنار زده و بیپرده، بدون هیچ تصنعی، خودش را روی صحنه یا پشت میکروفون قرار داده. این بار، درد و رنج این زمانه را، از دریچه نگاه زخمخوردهاش فریاد میزند. دیگر بحث زیباییشناسی صرف مطرح نیست، بلکه بیان یک حقیقت درونی در این دوران است. این نوع خوانندگی، این "از ته دل خواندن"، واقعاً کمیاب است. هر نت و هر کلمه از عمق جانش برآمده.
.
به گمانم دوران واقعی و حس واقعی خواندن ترانههایش آغاز شده باشد. این همان چیزی است که موسیقیاش را جاودانه میکند و ارتباطی ناگسستنی بین خواننده و شنونده ایجاد میکند. امیدوارم که همینطور باشد و این مسیر واقعیتر و عمیقتر ادامه پیدا کند .
@kamranheidari
@DINGOMARO
5 328
Repost from Kamran Heidari
.
آن روزهایی که اضطراب و ترس از جنگ همهجا رو فرا گرفته بود، فقط دو چیز بهم آرامش داد: بیوقفه نوشتن و غرق شدن در دنیای مستندها و عکس دیدن. راستش رو بخوای، عکسهای ریکی پاول یه جور دیگه بود. اولش که کارهاش رو میدیدم، خیلی جدیش نمیگرفتم، تا اینکه چند روز پیش مستند :
Ricky Powell: The Individualist
.
D .Josh swade
رو تماشا کردم. تکاندهنده بود، واقعاً!
ریکی تو این مستند، یه موجود واقعاً عجیبیه؛ انگار یه "هذیانگوی بصری متحرکه" که پیادهروها و خیابونای نیویورک رو با یه وسواس عجیبوغریب زیر پا گذاشته و عکاسی کرده و برای این کار فلسفهاش ساده است که میگه: "فقط راه میرم و دکمه رو فشار میدم." به همین سادگی، نیویورک رو با وسواس یه معتاد بصری زیر و رو میکرد. از پارکهایی که پر از آدمای گمشده بودن تا کلابهای زیرزمینی، هر قدمش یه فریم بود و هر نگاهش شات هنرمندانه. یه جور اجبار داشت: "نمیتونم عکس نگیرم." حتی اگه پول نداشت، دوربینش رو میفروخت و دوباره میخرید. عکسهاش شبیه نوارهای صوتی یه روانپریش بودن؛ پر از چهرههای محو، ژستهای نیمهکاره و سایههایی که فرار میکردن و گویا با این جنونی که داشته، فقط اون میتونست ثبتشون کنه.
ریکی از قوانین عکاسان حرفهای خوشش نمیاومد. به جای سوژههای مرتب و شیک، حاشیهها رو شکار میکرد: دستفروشهای فراموششده، گربههای ولگرد، دیوارهای قدیمی و پارهپوره. کارش یه جورایی شبیه مستندی از مرگ تدریجی یه شهر بود، قبل از اینکه بازسازیها همه چیز رو نابود کنه. عکسهاش کج، تاریک و بیدقت بودن – اما همین بینظمیها بود که روح واقعی خیابون رو لو میداد. مثلاً، اون عکس معروف اندی وارهول و ژان-میشل باسکیا تو خیابون که یه لحظه ناگهانی رو ثبت کرده بود، با یه نگاه نافذ و شیطنتآمیز به دوربین خیره شده بودن.
ریکی تا آخر عمرش با دوربینش زندگی کرد، اما نیویورک قدیمی دیگه وجود نداشت. با این حال، آرشیو اون مثل یه موزه زیرزمینی از دهههای ۸۰ و ۹۰ موندگار شد: عکسهایی که بوی مکان، ماریجوانا و رد اسپری رنگ رو با خودشون داشتن.
به قول خودش در فیلم: "من دوربینم رو به چشمم نمیبندم، چشمم رو به دوربین میبندم."
"نیویورک مُرد، اما عکسهای من جسدش رو زنده نگه داشتن."
@KAMRANHEIDARI
