en
Feedback
آثار خوشنویسی علی حدادی

آثار خوشنویسی علی حدادی

Open in Telegram
318
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
طبیبِ عشق مسیحا‌دَم است و مُشفِق، لیک چو دَرد در تو نبیند که را دوا بکُند (حافظ)
طبیبِ عشق مسیحا‌دَم است و مُشفِق، لیک چو دَرد در تو نبیند که را دوا بکُند (حافظ)

صد حیف ز عمری که چنین میگذرد (منسوب به خیام)
+1
صد حیف ز عمری که چنین میگذرد (منسوب به خیام)

نه هر که سر بتراشد قلندری داند (حافظ)

دلا بسوز که سوزِ تو کارها بِکُنَد نیازِ نیمْ‌شبی دفعِ صد بلا بِکُنَد حافظ
دلا بسوز که سوزِ تو کارها بِکُنَد نیازِ نیمْ‌شبی دفعِ صد بلا بِکُنَد حافظ

از هر طرف ز خیل حوادث کمینگهی ست (حافظ)
از هر طرف ز خیل حوادث کمینگهی ست (حافظ)

چاقوی یادت تیز برگشته...
چاقوی یادت تیز برگشته...

چون بر دمد ان بهار خوش در کنار گل از ما نبز یاد ارید (عارف قزوینی)
+1
چون بر دمد ان بهار خوش در کنار گل از ما نبز یاد ارید (عارف قزوینی)

از هر طرف ز خیل حوادث کمینگهی ست (حافظ)
از هر طرف ز خیل حوادث کمینگهی ست (حافظ)

قلم فریاد کن دلتنگیم را
+1
قلم فریاد کن دلتنگیم را

حال خود گفتی: بگو، بسیار و اندک هرچه هست صبر اندک را بگویم، یا غم بسیار را؟ ( هلالی جغتایی)
+1
حال خود گفتی: بگو، بسیار و اندک هرچه هست صبر اندک را بگویم، یا غم بسیار را؟ ( هلالی جغتایی)

+1
ز عمر رفته فغان و ز روزگار دریغ..

دمت گرم و سرت خوش باد سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای منم من میهمان هر شبت، لولی وش مغموم منم من سنگ تیپا خورده ی رنجور منم دش
دمت گرم و سرت خوش باد سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای منم من میهمان هر شبت، لولی وش مغموم منم من سنگ تیپا خورده ی رنجور منم دشنام پست آفرینش، نغمه ناجور نه از رومم، نه از زنگم، همان بی رنگ بی رنگم بیا بگشای در، بگشای دلتنگم (اخوان ثالث)

چاک جهل و حمق نپذیرد رفو (مولانا)
چاک جهل و حمق نپذیرد رفو (مولانا)

قدر مجموعهٔ گل، مرغِ سَحَر داند و بس که نه هر کو ورقی خواند، معانی دانست حافظ
+1
قدر مجموعهٔ گل، مرغِ سَحَر داند و بس که نه هر کو ورقی خواند، معانی دانست حافظ

که داند بجز ذات پروردگار که فردا چه بازی کند روزگار (فردوسی)
که داند بجز ذات پروردگار که فردا چه بازی کند روزگار (فردوسی)

در ضمیر ما نمیگنجد بغیر از دوست کس هر دو عالم را به دشمن ده، که ما را دوست بس (اوحدی کرمانی)

باشد که روزگار خجل شود از صبر ما
باشد که روزگار خجل شود از صبر ما

تو فارغ و ما در اشتیاقت (عطار )
تو فارغ و ما در اشتیاقت (عطار )

که گر ستیزه کنی روزگار بستیزد (حافظ)
+1
که گر ستیزه کنی روزگار بستیزد (حافظ)

به کویِ میکده گریان و سرفِکنده رَوَم چرا که شرم همی‌آیدم ز حاصلِ خویش نه عمرِ خِضر بِمانَد، نه مُلکِ اسکندر نزاع بر سرِ دنیی
+1
به کویِ میکده گریان و سرفِکنده رَوَم چرا که شرم همی‌آیدم ز حاصلِ خویش نه عمرِ خِضر بِمانَد، نه مُلکِ اسکندر نزاع بر سرِ دنیی دون مَکُن درویش (حافظ)