en
Feedback
( مبارک نصیری ) شعر و نوشته

( مبارک نصیری ) شعر و نوشته

Open in Telegram
407
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days

Data loading in progress...

Similar Channels
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
July '24
July '240
in 1 channels
June '240
in 0 channels
Get PRO
May '240
in 0 channels
Get PRO
April '240
in 0 channels
Get PRO
March '24
+5
in 0 channels
Get PRO
February '24
+5
in 0 channels
Get PRO
January '24
+6
in 1 channels
Get PRO
December '23
+5
in 0 channels
Get PRO
November '23
+18
in 3 channels
Get PRO
October '23
+29
in 0 channels
Get PRO
September '23
+42
in 0 channels
Get PRO
August '23
+45
in 0 channels
Get PRO
July '23
+34
in 0 channels
Get PRO
June '23
+13
in 0 channels
Get PRO
May '23
+44
in 0 channels
Get PRO
April '23
+19
in 0 channels
Get PRO
March '23
+12
in 0 channels
Get PRO
February '23
+20
in 0 channels
Get PRO
January '23
+7
in 0 channels
Get PRO
December '22
+9
in 0 channels
Get PRO
November '22
+517
in 0 channels
Get PRO
October '22
+52
in 0 channels
Get PRO
September '22
+2
in 0 channels
Get PRO
August '22
+4
in 0 channels
Get PRO
July '220
in 0 channels
Get PRO
June '22
+8
in 0 channels
Get PRO
May '22
+23
in 0 channels
Get PRO
April '22
+22
in 0 channels
Get PRO
March '22
+6
in 0 channels
Get PRO
February '22
+10
in 0 channels
Get PRO
January '22
+27
in 0 channels
Get PRO
December '21
+272
in 0 channels
Channel Posts
نسل بی خاطره گاهی دوست دارید در باره‌ی چیزی که نمی دانید بیشتر صحبت کنید ‌به‌خصوص وقتی که منبعی هم برای باز گفتن آن سراغ ندارید. گفتن در این مورد هم لذت‌بخش است و هم می ترسی که ممکن است ان اندیشه شاید چیز بیهوده ای باشد. راستش را بخواهی کلید این اندیشه را قبلا از دوستی به خاطر دارم ان دوست را می شناسم ولی ان نویسنده را نه ، تنها بنیامین نامی در ذهنم مانده است .به اینترنت رجوع کردم سر از یعقوب و برادر یوسف درآوردم. البته با نویسنده ای به همیننام برخورد کردم. با غرب چالش دارد و این مرا بی ان که بدانم خوشحال می کند.این آقای بنیامین به این اشاره دارد این تغییراتی که در نویسندگی و داستان نویسی رخ میدهد همه‌اش بر گرفته از تکنولوژی و دانش غرب سر چشمه می گیرد و بشکلی ما را از واقعیت دور می سازند.حالا بگذارید از خودم هم چیزی در آن دخالت بدهم، اگر پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها را بخاطر دارید؛ آن‌ها سرگذشت های واقعی را از نسل های گذشته و یا آن چه خودشان دیده بودند برای ما تعریف می کردند،و این بود که بعد ها این دانسته ها به صورت سرگذشت و خاطره برای ما تعریف شدند. و بعد غربی ها برای این که بتوانند اندیشه ی خود را پیاده کنند در صدد برامدند ؛ این نوشته ها راآثاری بدانند که ارزش هنری ندارند ، و چه و چه که همه ی فوت و فن داستان نویسی مربوط به این موضوع است که مخاطب این نوشته کاملا بهتر از من از آن باخبرند. حا لا دلیلش چیست که این بنیامین زیاد خوش بین به این تغییر و تحول نیست . چرا مسئله راپنهان کنیم . غرب می خواهد به نفع خود این کار و اندیشه را پرورش دهد. تازگی ها این مغز حقیر به چیزی برخورد کرده و با آن که نمی خواهم از غرب دفاع نکنم و یا جناب بنیامین را زیر سوال ببرم فکر کنم آن حرفی را که می خواستم بزنم همین جاست . دوران قصه گویی و داستان نویسی از زمانی شروع می شود که دیگر کسی برایش خاطره ای نمانده. یا اصلا خاطره ای شکل نمی گیرد . خاطره یک بستر طولانی می خواهد و زمان مطلبد که دوباره آن را بیان کند.نسل جدید نسل بی خاطره است.پس چه کار باید بکند . باید داستان درست کند . داستان هر چه قدر دروغش بزرگ‌ تر دلپذیر و مقبول تر تا ان جایی که بین مخاطب و خوانشگر تفاوت می افتد . یعنی وقتی من بعضی نوشتت ها از این نویسنده ها را می خوانم متوجه می شوم چیزی نمی فهم .از یکی از این دوستان پرسیدم راستش من از حرف های تو سر در نمی آورم و ان دوست خیلی محترمانه جواب داد که شما جزئ آن دسته مخاطبینی هستی که نمی توانی خوانشگر این متن باشی. باید برادری خود را در این نوع اندیشه ثابت کنی تا بفهمی که این نوشته چیست.راست می گفت، دنیا در تغییر و دکر گونی است و همه چیز چنان به سرعت در زندگی ما رخ می دهد که متوجه نمی شویم دوران خاطره گذشته است و این ماییم که باید زندگی را به بازی بگیریم وگر نه نمی توانیم دوام بیاوریم ! (مبارک نصیری )

2
تف روی سنگ کودک که بودیم می رفتیم بازی .بیشتر بیرون از منزل . بچه ها فامیل بودند. مشکلی که پیش می آمد؛ زود خاتمه پیدا می‌کرد. جنگ و دعوا به طمع بازی های بعدی کنار گذاشته می‌شد. در خانه ، قایم باشک بود ، تو انباری ها ، پشت‌رخت‌خواب ، زیر لحاف یا هر چیزی که‌گیر می آمد ! بزرگ که شدیم ، بیشتر بیرون از خانه، توی کوچه ، جایی برای بازی پیدا می کردیم. یکی از بازی هایی بود که زیاد دوست داشتیم این بود که چند نفر پشت سر هم ، روی زمین نیم خیز دست ها را به زمین می زدند و در دایره‌ای سفت و سخت از خود دفاع می کردیم تا بیرون کشیده نشوند و دیگران بیرون از دایره به همان تعداد سعی می‌کردند آن ها را از دایره خارج کنند تا تسلیم شوند. اگر یکی از مهاجمان گیر می افتاد با دندان پایش را گاز می گرفتند؛ آن وقت نوبت آن ها بود که توی دایره بنشینند و این بازی ادامه پیدا کند. سرنوشت بازی های ما برگرفتە از دنیای بسته ای بود کە در آن زندگی می کردیم ؛ هنوز هم این بازی ها ادامه دارد. دو دسته ایم‌؛ تعدادی پنەان می شویم تا دیگران پیدایمان کنند و جمعی داخل دایره ایم تا دسته ی دیگر پاهایمان را بکشند و بیرونمان کنند. تنها یک بازی بود که از همه قشنگ تر بود ولی من هیچ وقت در آن بازی برنده نمی شدم . این بازی فقط یک طرف داشت و طرف دیگرش مکان ها و جاهای دور دست بود. لبه‌ی پرتگاهی را پیدا می کردیم و به آن طرف پرتگاه سنگ پرت می کردیم.هر کس سنگش بیشتر می‌رفت ،برنده می شد! بعد ها من ، راز کسی که برنده می شد را فهمیدم . آن بچه‌ی زرنگ کسی بود که وقتی سنگ را پرت می‌کرد ؛ روی آن سنگ تف می انداخت . آن سنگ خیلی می‌توانست آن طرف تر برسد! هنوز در باورهایمان رازی هست کە ما را بە ارزوهایمان می رساند ! ( مبارک نصیری )
267
3
روز هنوز نیامده شب می رسد آدم ها هم همین طورند دوست دارند در تاریکی همدیگر را گم کنند *** هیچ کس اشتباە این روزگار را بە گردن نمی گیرد چون می داند دیگران هم در این بزرگ داشت با هم شریک اند *** دلت می خواهد چەکارە بشوی؟ خوک ها برای رسیدن بە بە دریا و٘ شکم ممکن است خود را از صخرە های بلند پایین بیندازند ! ( مبارک‌ نصیری )
404
4
خیلی عوض شده است! خط ها ریزشان کرده اند  و چشم ها کوچک من آن نیستم که بوده ام واین هم که هستم نخواهم ماند  دو باره حرف های تکراری دوباره قسمت های دروغین:  صمد را غرقش کردند کاسترو پیروز شد چه گوارا مرد! یک بار هم شده بنشینیم  روی یک سفره از حرف های هم بدمان نیاید؟ پیر عینکی هنوز دلش می خواهد  برگردد مسکو ! پایتخت لهستان ورشو نیست  وخیلی چیز های دیگر!  دلم برای سیاهکل برای خسرو.... من هم اسم پسرم را کیوان گذاشتم! و بعد ها  دیدی عرصه چقدر تنگ شده بود پیر مرد حتی  شبیه آن دژخیم با وفا هم به چشم نمی آمد!  آدم برای ماندن خودش را کنف نمی کند! من عوض نشده ام یا چیزی توی دلم خریده باشندش یا این که پیر شده ام از خدا می تر سم! خط های این کتاب چقدر ریز شده است و چشم های من... دلم می خواهد بر گردم به همان روز های اولم من که نیستم شما را به کی قسم بدهم دنیا خیلی عوض شده است! + نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند ۱۳۸۴ ساعت 17:18
537
5
باتحلیل ونقدداستانی از جناب مبارک نصیری در انجمن ادبی چکاوک.منتظرحضورسبزتان هستیم https://t.me/+QeMLyKlYLQxWNoRd
باتحلیل ونقدداستانی از جناب مبارک نصیری در انجمن ادبی چکاوک.منتظرحضورسبزتان هستیم https://t.me/+QeMLyKlYLQxWNoRd
420
6
چراغ های آن طرف خیابان طاق ــ نصرت های زمان مرحوم است. کسی که می آمد برایش کف می زدیم با شکمی برآمده ریشی تراشیده همه ی کتاب ها و دفتر هایش را به ما می داد بعد ها فهمیدیم مال خودمان است چراغ های ٱن طرف خیابان! ( مبارک نصیری ) پانزدهم دی ماه هشتاد و چهار
454
7
جنگِ من و تو کاووس را بر می دارم تو می گذارم مادر را شهر بانو خودم اسفندیار چه فرق می کند، سهراب ! خنجرت بردار سینه ام بشکاف دست به دست آدم به آدم سپاه به سپاه... برایم نوش دارو بیاورید برای پسرم سهراب ! جنگِ من و تو همیشه بوده همیشه هست با خنجر خدایانمان بر آیین های تازه راه می بندیم! هفدهم دیماه هشتاد وچهار ( مبارک نصیری )
387
8
ئێور دەٚ ئاسمۆ سەرد دوو دوو ڤەٚ بارۆ دووەٚ توکەٚ ڤیرەٚ زمی تیای تا کەٚ گلێ مەلیچکێ نوک کرێ دەٚ ھەڤا توکەێ بارۆ کەفێ دەٚ دەمێ مەلیچک نێزونێ بارۆ دو٘ت ەٚ منەٚ ئاسمۆ ھا یێ دەٚ ڤت ! بخار توی هوا سرد میشه بارون میشه قطره میشه به زمین میاد بعضی وقتا گنجشکی دهان باز می کنه قطره ی بارون توی دهان گنجشک می افته گنجشک نمی دونه بارون دختر منه آسمان داشت اینا را می گفت ! ( مبارک نصیری )
394
9
شعر نمی‌گم صدا می زنم حرف نمی زنم سکوت می کنم دنیا شعر را عوض کرد مای عوضی هنوز دنبال کلمه می گردیم ! ( مبارک نصیری ) شئعر نێڤشم قوو کێشم قسەٚ نێکرم بێکش دووسم دنیا شئعر گواڕەن ئێمەێ ڤەٚ هووش نڤیەٚ هاڵێم منەی کەلەٚمەٚ کرێمن!
1
10
شعر نمی‌گم صدا می زنم حرف نمی زنم سکوت می کنم دنیا شعر را عوض کرد ما عوضی هنوز دنبال کلمه می گردیم ! ( مبارک نصیری )
378
11
تو خیال می‌کنی این حرف ها نمی گذارند بمیری جاودانگی سر درازی دارد دروغ‌گوترین آدم ها نزدیک تر از همه به تو ایستاده است وقتی پیر می شوی دلت می خواهد همه گوش بشوند! ۸۹/۵/۲ ( مبارک نصیری )
465
12
همدیگر رافراموش نکنیم! زمانی کە من در آبادان بودم، نزدیک چهار پنج سال آن جا ماندم و اگر آن تفاق ، مرگ همسرم پیش نمی آمد شاید همان جا می ماندم. شناسنامه ی پدرم صادره از از احمد آبادِ آبادان بود. و می دانستم مدتی پدر در در اوایل شرکت نفت ان جا کار کرده بود. حالا با فاصله ی بیش از پنجاه سال من به ان جا رفتم و معلم شدم. هیچ وقت کسی نمی تواند متدتی طولانی در جایی بماند چرا که زاد گاهش همیشه به یاد می آورد. متوجه شدم آبادان هم برای من جای غریبی نیست ، جایی است که پدر در آن جا زندگی کرده. صدا و نفسش در این جزیره مرا به خود خوانده و نگذاشته است احساس تنهایی کنم. مثالی که می خواهم بیاورم قصد خود خواهی در آن نیست که خود را به یکی از قلّه های ادب فارسی مقایسه کنم ، مولانا را می گویم که کودک است وبه کمک پدرش بهاولد از بلخ به قونیه می رود مولانا در آن جا بزرگ می شود و غزلیات شمس و کتاب مثنوی را می سراید. چه عیبی دارد ما بین مثنوی که با نی نامه شروع میشود و جدایی انسان را از سرچشمه ازلی پی می گیرد ، هرچند این شاهکار ریشه و توانی عرفانی دارد اما چه می شود اگر بگویی دوری مولانا از بلخ بهانه ای برای سرودن مثنوی ونی نامه شده است. یک کودک هرچند بزرگ شده باشد دلش هوای جایی را می کند که دوران کودکی اش در ان جا گذرانده ، دوست دارد برگردد ولی نمی تواند. به همین خاطر مثنوی را به زبان فارسی می سراید زبانی که مال سرزمین اوست. موضوع را خودمانی تر می کنم مثال قطره ای در دریا . مادوستانی داری که به علت های مختلف زاد گاه خود را جا گذاشته اند و به جایی دور تر از مکان خود رفته و در آن جا رحل اقامت افکنده اند . من قصد توجیه و معنی کردن سبب و اسباب مهاجرت ندارم ، ولی این دوستان با وجودی که به ان ها بد نمی گذرد ولی در دلشان می خواهد به زادگاه خود برگردند. این جا غیر ازم خویشان و نزدیکان دوستانی داشته اند که با آن ها خاطره دارند ، جاهایی رفته اند که به این آسانی نمی توانند آن را فراموش کنند. دینار کوه ، کبیر کوه، زمین های بازی ، لج و لج بازی های دوران کودکی . وقتی ما خودمان به یاد این دوران میافتیم آیا در این دفتر خاطرات نام دوستانی که اینک در کنار ما نیستند و به جای دیگری رفته اند ، آیا این دوستان به چشم نمی خورند چرا از آن ها اسمی نمی بریم . دل نوشته ای از دوست عزیز سید فرزین رسایی دیدم دوست دیگرمان دکتر چراغی نیز محل زندگی خود را جای دیگری برده اند ، اینان هم حکایت مثنوی خود را دارند، با تحصیلات عالی که از فرزندان خوب این منطقه اند. آن ها شاید بمانند و نیایند ولی خاطر هایی باشما دارند ،بیان این خاطرات لذتی به آن ها می بخشند تا خاطرات بلخ را شیرین و گوارا سازند.از این دوستان و امثال آن که در محل زادگاه خود نیستند ، صحبت کنید تا خیال نکنند آن ها را فراموش کرده اید ! ( مبارک نصیری )
560
13
مِ هەم چی ئی ڤلاتە ئژ دەرد و ناراحتی مێیا زیترێ بچێیام چ ئژ دەسم دێیەت قێرێ عزەو مەنی ڤِ جا خەسبەنم بی تەحەملۆ بکردام! من هم باید مثل بقیه از درد و رنج می مُردم چە کار باید می کردم ناراحتی هایی جامانده بود به اجبار باید تحملشون می کردم! ١٤٠٢/١١/١٢
430
14
هە دێ ئی بەردنیسەنەلە ئێو ئی گووش ماویەیلە ک ئژ دەریا گلۆ دیان تا مِلڤینێ بووئن ڤەر مل دۊتەیلاو ئی دارەیلە ئێو میڤەلە هە د بهیشت خیاڵینێ بووئن ک پێِخەمبرەیل ئژ خواو ــ ئژ لا خودا ــ ڤەر مەردم تیاوردن ئێو بهار بێ گوڵ دکاشتن! شاید نقش هایی که بر سنگ ها می کشیدند، صدف های دریایی که گردن آویز دخترانشان می شد آن همه فراوانی انبوه درختان میوه های رسیده - بهشت گمشده ی پیام آورانی ست از پیش خدای آرزوهایشان برمی گردند! ٨٩/١١/١٢ ( مبارک نصیری )
425
15
دەسم بگە برەیم تا دوارە ــ نقاشی بکیشم، ئڵ ری دیڤارێ غارەیل ک ئژ زی ڤ جا مەنێنە ڤەختێ ڤێنێِ ئشکارێ ئڵ ری دیڤارێ د کیشین نێِخوست تو تیرێ بشۆنی قسمەتێ تو بی هاڵمێ وێنێ تِڤەر و، تیر و کەمۆنت هەن ئڵ جا خوەو ئێو ئشکارەیلی ک خوەو ها تیان ! متاثر از قسمت یک شعر دستم بگیر ببر تا دوباره نقش بکشم بر سقف غارها بر دیوارهای اجاق هستی بخش با تیر و کمان با آهوان رمیده تا سوی من آیند ! ٔ( مبارک نصیری )
380
16
حرف ها بی تاًثیر نیستند ز خونه می‌زنم بیرون. باز هواسم هست درو قفل کنم.کلید را توی یکی از کفش هایم بیندازم تا پسرم اگر اومد ،پیدا کنه و درو باز کنه.چیز بە درد بخوری ندارم ، دزد بیاد و عوضی آن را پیدا کند. آهسته از پله های دم در پایین می روم و مواظبم روی پله ها سُر نخورم کمی هم به کناره های دیوار برادرم دست می گیرم . آن قدر ها پیر هم نیستم . قسم به شناسنامه ای که نمیدانم از دست پارگی من کجا قایم شده. این بار هم‌ از کوچه‌ی پشت منزل راه می افتم و بعضی وقت ها می ایستم و نفس تازه می کنم.هیچ فرقی با گذشته ندارد. قبلا وسطتای کوچه می ایستادم. به پشت سرم نگاه می کردم. کسی اگر می ٱمد بهانه ای بود یعنی به خاطر تو ایستاده ام. کمی همراهی می کردم بعد او جلو می زد و می رفت. قلبم قبلا راه های خونش بسته بود و اگر دیر می رفتم و عمل می‌کردم حالا دیگه لازم نبود این حرف ها را بنویسم. فکر کنم یه انگلیسی بود قلب را عمل کرد خدا براش توی قیامت یه بهشت بسازه اگر چه میگن بهشت مال ماست.حالا یه رگی از پاهات در می آرند و به قلبت می زنند تا به کار بیفته و تو بتونی دوباره زندگی کنی ولی همان پایی که رگی را ازدست داده تا مدتی نمی تونه خوب راه بره. وقتی روی زمین میشینی حتما باید گوشه و توی زاویه سفره جایی پیداکنی و پا را بکشی.حالا می دونم چرا پشت صندلی میشینند. این وضعیت من بود با کمی ریش که از سر تنبلی آن ها را نگرفته ام . پیر تر به نظر می‌رسم. راه افتادم و کوچه را رد کردم رسیدم به خیابان بعدی و کوچه ای که نانوایی دارد و باید نان بگیرم و برگردم. ده تا نون برای من ده کیلو وزن داشت .برگشتم و دوباره وارد کوچه شدم .از دور سیاهی یی رو  در رو می آمد. نزدیک شد . زنی نزدیک به سن و سال خودم ولی تند وقبراق یک لحظه روبه رو به‌ روی من ایستاد گفت: تعجب نمی کنی امروز حتی جوان ها هم سرشان طاس شده و مو رو سرشان نیست تو چه‌طور این موها را ... این ها را از کجا آوردی گفتم شاید ارثی باشه . خواستم بگویم بابام هم ( بابای  بیچاره اصلا مو نداشت ) گفت : من اصلا چکار به بابات دارم او خودش یی چرچیل بود. راه افتاد و رفت. گفتم خیلی ممنون ولی زیادی دیگر حرفی نزدم گفتم شاید سر و کله ی یکی پیدا شد و گفت این پیر مرده آخر عمری سرش می جنبه! کاری نداشتم . راه افتادم دیدم حالم بهتر شده بود. نان ها سبک.تر در دستانم جا به جا می شدن .پاهایم راست شده بود و احساس سبکی می کرد .کوچه را خیلی سریع تر از قبل طی کردم دیگه نمی ترسیدم کسی توی کوچه آب ریخته باشد ، پام سر بخورد و خدای نخواسته توی سرازیری جلو خونه ی پسرم زمین بخورم و او هم وقت نکنه منو به بیمارستان برسونه همه چیز به راحتی گذشت و هیچ فکر بدی به سرم نزد . هنوز به پله ها نزدیک خانه نرسیده بودم  که گام ها را سریع تر برداشتم و از پله ها بالا رفتم. و حالا بعد از این برای خودم کته درست کردم آمدم و شروع کردم به نوشتن.راستی یک حرف این قدر تاًًثیر دارد  یا من الکی این حرف ها را می زنم! ( مبارک نصیری )
432
17
آن قدر بزرگ بشوم پسرم با چوب دستی اش به گُرده ام بزند بمیرم بزرگ شده است خوشحال از دنیا می روم این زن این بانو این رنج کشیده این معشوق این اسیر به دست مردی ـ که او به دنیا آورده است! امروز روز تولد این غول پسر است ! ( مبارک نصیری )
391
18
کجا ایستادە ای مرد ! صد آفرین به "کسروی" در کتاب های هم سرگردانیم پشت قافیه ها اندیشه ای است که سال ها رهایمان نمی کند یا دین است یا بی دینی یا خدایی که ـ رنگ و رویش به ما نمی برد من دوست دارم این جا بایستم و بروم خیابان و نگاه کنم ببینم کدامین زن از بازار "ارغنده " برمی گردد و کرکسی بیاورم در قفس این روز ها بگذارم! ٔ  ( مبارک نصیری ) ۶ ،۳ ،۱۳۹۲ با حذف واژه ها و کلماتی که ضرورت چندانی نداشت.
418
19
خیابان که می روی دو نفر با هم می آیند خوب نگاه که می کنی به هم خیلی شبیه اند نزدیک که می شوی دوست نه دشمن هم نیستند! هەختێ دچی خیابۆ دۆ نەفەر گەردێ یەک تیان خوو ک سێل کری هێگوا یەکن نزیک‌تر کە دووئی نە دووس یەکتریین نە دۆشمێ مۆبارەک نەسیری ترجمێ کوردی لە مامووستا نبی احمدی
452
20
کشمات بێکشکی ئی شەوەیلە دەنگم دچوو تا برۆ ئی ماڵەیلە تا ناو ئابادی خەمین دەنگێ کشمات ئی مەردمە ک هەن د خاو ڤیەک شێڤێنێ ! سکوت در سکوت این شب تنها صدایم تا کنار دهکده تا دل هر خانه خواهد رفت و با آوایی از اندوه سکوت مردم خوابیده را خواهم شکست ! 1354
445