en
Feedback
مِهزی

مِهزی

Open in Telegram

من شاعر نیستم، مسافرم. من مسافر شعرها هستم!

Show more
580
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-730 days
Posts Archive
1803764514.mp37.09 MB

photo content

1803764514.mp37.09 MB

یه بار بود، موند، تا ابد.

به نام چشمانت ناگهان چشمهایت مرا دیدند ناگهان چشمهایت مرا خواندند ناگهان خیسِ خیسِ خیس شدند ابرهایی که روی من ماندند ریخت بار
به نام چشمانت ناگهان چشمهایت مرا دیدند ناگهان چشمهایت مرا خواندند ناگهان خیسِ خیسِ خیس شدند ابرهایی که روی من ماندند ریخت باران چشمهای ترت بر الفبای خسته‌ی بدنم لاکپشتی شدم و ناگهان گفتم میتوانم که پر که پر که پر بزنم مثل خاکی که تشنه‌ی آب است تن من نیاز داشت اشکت را بوی یک درختِ رُسته در دریا به مشامت رسید بعد از آن دستخطی ز مادرت بودم روی دفتری که اعتبارم بود ناگهان چشمهایت مرا دیدند سرپناهی که بر پناهم بود شیب برداشت خط چشمانت از گرانی وزن چشمانت به به نام خدا نگاه کردم و بعد گفتم از ما به نام چشمانت با دشتی از رزهای سپید به تو که معنای عشقی مریمَم • مهدیِ تو برای یافتنت کافیست چشمهایم را ببندم @mehzi

563007744.mp37.06 MB

اون صدایی که برمی‌گردونتم اَ دلِ یه بن‌بست همیشه تو بودی مگه نه؟!

photo content
+1

photo content
+1

نمونده باوری بجز این آخری همین آوازایی که مادرم یادم داد نمونده غیر عشق یه چیزی که بهش بگیرم دست

photo content

photo content

photo content

+1
هممون می‌میریم ولی نه شبیه هم

+1
هممون می‌میریم ولی نه شبیه هم

که دستای ما گرمه

هفتادودوهفتادوچهار / 7274 یک نفر بود با من از آغاز از تولد کنارِ من میبود مادرم فرش در دلم پهنید خواهرم آب داد گل‌ها را پدرم روی فرش خوابش برد یک نفر بود با من از آغاز از تولد کنار من میبود مادرم لا و لا و لایی خواند خواهرم عشق را که می‌خواباند پدرم اشتباه خوابش برد یک نفر بود با من از آغاز از تولد کنار من میبود مادرم چراغ روشن کرد خواهرم استکان چایی ریخت دختری خنده‌رو عیان آمد پدرم خواب دید که هست هنوز یک نفر بود با من از آغاز از تولد کنار من میبود پدرم در سما دعا می‌کاشت مادرم در زمین درو می‌کرد خواهرم گفت خوش به احوالت دخترک هم همان حوالی بود دخترک توی چشم من شنا می‌کرد دخترک توی پام می‌رقصید دخترک توی دست من که نوشت با صدایش دهان من خندید دخترک عنفوانِ معنی بود دخترک گفت یک نفری از تولد کنار او بوده توی چشمان او شنا کرده توی پاهاش رقصیده توی دستش نوشته شعری و دخترک بی‌مجال خندیده دخترک ترجمانِ معنی بود که زمستان به برف می‌رسد یک روز من به داشتنی که معنیم بخشد باد هرچقدر خواست زور بزند بیدِ لیلا دگر نمی‌لرزد میرسد راه هم به مقصدش یک روز من به داشتنی که معنیم بخشد جنگ می‌خواست تا شهید شود رمزِ شب را که «چشمِ او» کردند دیده خا شد نگاه هم با چشم من به داشتنی که معنیم بخشد حیف دستان دلفریب یار نبود که دگر بوسه در هوا نزند؟ می‌رسد شب به تیرگی یک روز من به داشتنی که معنیم بخشد ماه هم دلش غروب می‌خواهد زنِ زیبا مگر نمی‌گرید؟ می‌نشیند کنارِ باران ابر در دلش دارد اردیبهشت دی را دارمش حال و معنیم بخشید با جنون زاده شد از ابتدا لیلا شاخه پر می‌کشد کنارِ کلاغ مردها زار زار اشک می‌ریزند دارمش حال و معنیم بخشید یک زنِ زن اسمِ مرد می‌گیرد می‌رسد خانه هم به سرپناه امروز می‌شود ریشه هم بلوند آخر دارمش حال و معنیم بخشید می‌برد تیغ با گلوی کند آخر گفته بودم نگو به مادرت این را مادر از اتفاق می‌ترسد دارمش حال و معنیم بخشید دختری که نگاه می‌فهمد یک نفر بود با من از آغاز از تولد کنار من میبود دارمش حال و معنیم بخشید حیفِ جای پدر که خالی بود • مهدی عزیزی از مجموعه‌ی: «دختری که نگاه می‌فهمد»‌ و از جایی میانِ بلورهای‌برف، بلوندهای‌یخ و دستهای‌گرمِ‌گرمِ‌گرم سلام به سی‌و‌دوسالگی. جمعه،دوازدهم‌دی‌ماه‌‌هزاروچهارصدوچهار/مشهد @mehzi

What are you thinking about? - Sadra Imanpour.m4a3.24 MB

522844134.mp36.53 MB

photo content