en
Feedback
دیـرزی

دیـرزی

Open in Telegram

@dirzee_ir مدیریت کانال @DrMazyarEtemadi «دیرزی» یعنی بسیار بمان و زندگانی کن!

Show more
5 940
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
آن شاعرِ باران‌های ناگهان: یادِ احمدرضا احمدی برای زادروزش سی‌اُمین روزِ اردیبهشت که از راه می‌رسد، گویی عطرِ خاصِ شعرهای او در هوا می‌پیچد؛ عطرِ سادگیِ پنهان در پیچیدگی، عطرِ کودکیِ جاری در بزرگسالی، عطرِ باران‌های ناگهانی در آفتابِ معمولیِ زندگی. #احمدرضا_احمدی، آن صدای آشنای غریب، آن شاعرِ بی‌تکلفِ لحظه‌های ناب، با کلامش، ما را به تماشای جهان از زاویه‌ای دیگر دعوت می‌کرد؛ زاویه‌ای که در آن، سنگ‌ها هم حرف می‌زدند و درختان، رازهای مگو را در گوشِ باد زمزمه می‌کردند. شعرِ او، نه قصیده‌ای پرطمطراق، بلکه نجواهای صمیمانه‌ای بود که از دلِ تجربه‌های ساده‌ی زندگی برمی‌خاست. او زبانِ اشیا را می‌دانست، زبان گل‌ها و با آن‌ها چنان سخن می‌گفت که گویی سال‌ها هم‌نشین بوده‌اند. در شعرش، زمان می‌ایستاد و لحظه‌ها، ابدیتی شاعرانه می‌یافتند. او شاعری بود که در هیاهوی روزمره، سکوتی عمیق می‌شنید و آن سکوت را به کلماتی بدل می‌کرد که بر جان می‌نشست. و چه غریبانه و عمیق می‌گوید در آن شعرِ آشنا: «راستی چگونه باید تمام این عقوبت را به کسی دیگر نسبت داد و خود آرام از این خانه به کوچه رفت صدا کرد گفت : آیا شما می دانستید من اگر سکوت را بشکنم جبران لحظه هایی را گفته ام که هیچ یک از شما در آن حضور نداشتید اگر همه ی شما حضور داشتید تحمل من کم بود مجبور بودم همه ی شما را فقط با نام کوچکتان صدا کنم» این شعر، گویی عصاره‌ای از جهانِ شاعرانه اوست؛ حسرتِ لحظه‌های از دست رفته، تنهاییِ عمیق در میان جمع و آن سکوتِ پُر معنایی که گویاتر از هر کلامی، بارِ هستی را بر دوش می‌کشد. او با همین سادگیِ پیچیده، ما را به درونِ خود می‌کشاند و در آینه‌ی شعرش، تصویری از تنهایی و شکنندگیِ انسان را به نمایش می‌گذارد. در زادروزش، یادِ آن شاعرِ بی‌بدیل را گرامی می‌داریم؛ آن که با باران‌های ناگهانِ شعرش، غبار از چهره‌ی معمولیِ لحظه‌ها زدود و به ما آموخت که چگونه در سکوت نیز، می‌توان صدایی رسا داشت. روحش آرام و یادش همواره با ما. ✍️ #مازیار_اعتمادی #دیرزی 🔆@dirzee_ir

فریاد خاموش قفسه‌ها و غبار بر آینه فرهنگ: حکایت مرگ تدریجی کتاب در دیار ما این روزها، وقتی قدم در کتابفروشی‌های خلوت می‌گذاری یا به قفسه‌های کتابخانه‌های خانگی چشم می‌دوزی که غبار بر آن‌ها نشسته، نمی‌توانی نادیده بگیری این واقعیت تلخ را که: کتاب، این یار دوران تنهایی و همدم لحظه‌های اندیشه، حال ناخوشی دارد! انگار نفس‌هایش به‌شماره افتاده و در غوغای رنگارنگ عصر دیجیتال، نجوای آرام‌اش کمتر شنیده می‌شود. وضعیت کتاب و کتابخوانی در سرزمین ما، به گواه آمارها و آنچه با چشم می‌توان دید، از «بحران» گذشته و به نقطه «مرگ تدریجی» نزدیک شده. کمتر می‌بینیم جوانی را غرق در کتاب در وسایل نقلیه عمومی، کمتر در خانه‌ها بحثی عمیق پیرامون یک رمان یا کتاب فکری شکل می‌گیرد و کمتر کودکی پیش از خواب، قصه‌هایی از دل کاغذ می‌شنود. اما این مرگ تدریجی، از کجا آب می‌خورد؟ انتقادها بی‌شمارند و ریشه‌ها در هم تنیده‌: هجوم بی‌امان اطلاعات سطحی: در گرداب شبکه‌های اجتماعی، وسوسه کلیک‌کردن و در چند ثانیه از موضوعی به‌موضوع دیگر پریدن، حوصله و تمرکز لازم برای غرق شدن در دنیای عمیق یک کتاب را از ما دزدیده. ما به‌خواندن جمله‌های کوتاه و دیدن تصاویر سریع عادت کرده‌ایم، و دنبال کردن یک روایت بلند یا استدلال پیچیده نیستیم. گرانی و فشار اقتصادی: قیمت کاغذ، چاپ، لیتوگرافی... و به تبع آن، قیمت کتاب، سر به‌فلک کشیده. کتاب، که روزی کالایی فرهنگی و در دسترس بود، امروز به کالایی لوکس بدل شده و در سبد خرید بسیاری از خانواده‌ها جایگاهی ندارد. چگونه می‌توان از کسی انتظار داشت در میان دغدغه‌های معیشتی، هزینه خرید آن‌را بپردازد؟ مشغله‌های لجام‌گسیخته زندگی مدرن: سرعت زندگی چنان سرسام‌آور شده که انگار وقتی برای ایستادن، نفس کشیدن عمیق و وقت گذاشتن برای روح نمانده است. خواندن کتاب، نیازمند فراغتی است که این زندگی پُرهیاهو از ما دریغ کرده است. نظام آموزشی ناکارآمد: شوربختانه، نظام آموزشی ما کمتر موفق به ایجاد «شوق» خواندن در دانش‌آموزان شده است. خواندن اغلب با تکلیف و اجبار همراه بوده، نه با لذت کشف و یادگیری. بذری که کاشته نشده، چگونه انتظار میوه دادن دارد؟ ضعف در ترویج و معرفی: معرفی‌های کلیشه‌ای، فقدان نقد و بررسی‌های حرفه‌ای و جذاب و کمبود فضاهای فرهنگی پویا که به‌محلی برای تبادل نظر پیرامون کتاب تبدیل شوند، به این وضعیت دامن زده است. و پیامدهای این مرگ خاموش؟ این تنها مرگ کاغذ و جلد نیست؛ مرگ اندیشه است، مرگ نقد است، مرگ تخیل است، مرگ ارتباط عمیق با گذشته و حال است. جامعه‌ای که با کتاب قهر کند، به‌سمت سطحی‌نگری پیش می‌رود، دایره واژگانش تنگ و تنگ‌تر می‌شود، قدرت تحلیلش کاهش می‌یابد و ارتباطش با ریشه‌های فرهنگی و گنجینه‌های فکری پیشینیان قطع می‌شود. این نه تنها یک فاجعه فرهنگی، بلکه یک هشدار جدی برای آینده‌ای است که نیازمند شهروندانی آگاه، خلاق و منتقد است. کتاب، تنها مجموعه‌ای از واژه‌ها نیست؛ پنجره‌ای است رو به‌جهان‌های دیگر، پُلی میان ذهن‌ها و نسل‌ها، و ابزاری برای ساختن فردایی بهتر. غبار نشسته بر قفسه‌ها، در واقع غباری است که بر آینه فرهنگ و روح جمعی ما نشسته است. در پایان این حکایت تلخ، یادآور شوم که بزرگان این مرز و بوم، قرن‌ها پیش، ارزش این یاران خاموش را نیک می‌دانستند. حکیم #ابوالقاسم_فردوسی، آن زنده‌کننده زبان پارسی، حاصل رنج سالیانش را در همین اوراق و واژه‌ها می‌دید و می‌سرود: بسی رنج بردم در این سال سی عجم زنده کردم بدین پارسی این بیت، گواهی‌ست بر قدرت و اهمیت واژ‌ه‌هایی که در دل کتاب‌ها جای گرفته‌اند؛ قدرتی که چیستی می‌سازد و فرهنگ را زنده نگه می‌دارد. شاید وقت آن رسیده که ما نیز، برای زنده نگه داشتن اندیشه و فرهنگمان، دوباره دست به دامان همین یاران خاموش شویم. سعی دارم زین پس از کتاب‌های خوانده شده‌ام، دیدگاه‌هایم را به اشتراک بگذارم. ✍️ #مازیار_اعتمادی #دیرزی 🔆@dirzee_ir

آن حکیمِ بی‌قرارِ نیشابور: گامی در خلوتِ خیام ۲۸ام اردیبهشت زادروز #خیام است! در پهنه‌ی آسمانِ ادبِ پارسی، نامِ او چون ستاره‌ای سُزنده می‌درخشد؛ حکیمی که نه فقط در رصدِ افلاک، بلکه در عمقِ جانِ آدمی نیز غور می‌کرد. خیام، آن رندِ عالم‌سوز، آن اندیشمندِ بی‌پروا، با رباعی‌هایش، نهالی از تردید و یقین، از لذت و فنا، در باغِ اندیشه‌ی ما کاشت. او نه فقط شاعر بود، بلکه ریاضی‌دانی چیره‌دست و ستاره‌شناسی ژرف‌نگر بود؛ گویی روحش، همزمان در آسمانِ اعداد و زمینِ احساسات، پرواز می‌کرد. خیام، با آن نگاهِ نافذ و زبانِ موجز، پرسش‌هایی را بر زبان می‌آورد که از ازل، ذهنِ بشر را به تکاپو واداشته است. از کجا آمده‌ام؟ آمدنم بهر چه بود؟ و سرانجام، این کاروانِ عمر به کجا خواهد رسید؟ او در لابه‌لای جامِ می و گردشِ فلک، به‌دنبالِ پاسخی برای این معماهای ازلی می‌گشت و حاصلِ این جست‌وجو، رباعیاتی شد که همچون جرعه‌ای از شرابِ حقیقت، کامِ جان را سیراب می‌کند و در عینِ حال، تلخیِ گذرانِ عمر را به یاد می‌آورد. شعرِ خیام، نه فقط مجموعه‌ای از کلماتِ موزون، بلکه تلاطمی از شک و یقین، بیم و امید است. او گاه، دمِ غنیمت می‌شمارد و به لذتِ حال فرا می‌خواند: «خیام اگر ز باده مستی خوش باش با ماهرخی اگر نشستی خوش باش چون عاقبتِ کار جهان نیستی است انگار که نیستی چو هستی خوش باش» و گاه دیگر، با نگاهی ژرف به گذرِ عمر و ناپایداریِ جهان، دل را به تفکر وا می‌دارد: این کوزه چو من عاشقِ زاری بوده است/ در بندِ سرِ زلفِ نگاری بوده است این دسته که بر گردنِ او می‌بینی / دستی است که بر گردنِ یاری بوده است در شعرِ او، رندی و وارستگی، ظرافت و بی‌پروایی، در هم تنیده‌اند. او نه زاهدی خشک‌مغز است و نه عیاشی بی‌بندوبار؛ بلکه حکیمی است که با نگاهی تیزبین، به تزویرِ زمانه و پوچیِ بسیاری از تعلقاتِ دنیوی می‌نگرد و در عینِ حال، از زیبایی‌های زودگذرِ هستی نیز غافل نمی‌ماند. خیام، شاعرِ دیروز و امروز و فردای ماست. پرسش‌های او، هنوز هم در ذهنِ ما صدا می‌دهند و رباعی‌هایش، همچنان بر لبانِ ما جاری است. او نه فقط یک شاعر، بلکه یک همسفرِ اندیشه است که در این سفرِ پُر رمز و رازِ زندگی، گاه با ما هم‌نوا می‌شود و گاه، تلنگُری به جانِ غافلِ ما می‌زند. یادِ این حکیمِ بی‌قرارِ نیشابور، همواره در دلِ ادبِ پارسی زنده و جاوید خواهد ماند. ✍️ #مازیار_اعتمادی #دیرزی 🔆@dirzee_ir

در هر پلکی، یک حسرت: یادِگارِ اردیبهشت، عباس معروفی در سالروزش جانِ کلام و خیالِ ناب، زاده‌ی اردیبهشت است. در چنین روزی، بیست و هفتمین روز بهارِ جان، میزبانِ روحِ هنرمندی شد که واژه‌ها در دستانش، سر به سجده‌ی معنا می‌گذاشتند. #عباس_معروفی، آن ساحرِ کلمات، آن راویِ قصه‌های ناگفته، با قلمی که از جنسِ احساس و اندیشه بود، به جانِ ادبیات فارسی، جانی دوباره بخشید. او نه فقط داستان می‌نوشت، بلکه با هر سطر، معماریِ روح را به تصویر می‌کشید و ما را به تماشای عمیق‌ترین لایه‌های هستی دعوت می‌کرد. و چه زیبا سروده است آن شاعرِ بی‌نام، گویی این شعر، ترجمانِ دلِ ما در فراقِ اوست: «بودن یا نبودن پلک زندگی ماست در یکی تاب می‌خوریم در یکی بی‌تاب می‌شویم و من در هر پلکی یکبار دیدنت را می‌بازم..» یادِ عباس معروفی گرامی باد، آن غایبِ حاضری که هنوز با کلماتش، در جانِ ما زنده است و هر بار که پلک می‌زنیم، حسرتِ دیدارِ دوباره‌اش، در دلمان تازه می‌شود. روحش شاد و یادش جاودان. ✍️ #مازیار_اعتمادی #دیرزی 🔆@dirzee_ir

اطلاعیه فروش کتاب جدید #دولت_سپیده_دمان دومين  اثر جناب #دکتر_محمدرضا_عطاری متخلص به #گلشن این کتاب با ۳۸۲ صفحه حاوی ۲۶۱ غزل می‌باشد و در قطع رقعی با کیفیت بسیار خوب و قیمت ۳۰۰۰۰۰ تومان به‌فروش می‌رسد. نشانی محل تهیه کتاب در #تبریز ؛ خيابان امام - روبه‌روی شيرينی‌فروشي ركس- جنب درب اصلی مصلای امام - كتاب‌سرای دريا تلفن:٠٩١٤٧٥٧٦١٣٣ ٣٥٥٣١٣٦٣-٠٤١ به‌علاوه علاقمندان جهت خرید این کتاب به‌ويژه شهرستان‌ها می‌توانند برای هر جلد مبلغ  ۳۰۰۰۰۰ تومان به‌شماره کارت ٦٠٣٧٩٩٧٢١٣٣٦٦٨٠١ به‌نام جناب محمدرضا عطاری واریز و فیش ارسالی و نشانی خود را را به آیدی تلگرام ایشان @drattarigolshan1 ارسال کنند. کتاب‌های خریداری شده رايگان توسط دبيرخانه‌ی كتاب برای خریداران ارسال می‌شود. انتشارات اورازان ‏#دیرزی

Repost from دیـرزی
«گفتار اندر آفرینش مردم» چو زین بگذری مردم آمد پدید شد این بندها را سراسر کلید سرش راست بر شد چو سرو بلند به گفتار خوب و خرد
«گفتار اندر آفرینش مردم» چو زین بگذری مردم آمد پدید شد این بندها را سراسر کلید سرش راست بر شد چو سرو بلند به گفتار خوب و خرد کاربند پذیرنده‌ی هوش و رای و خرد مر او را دد و دام فرمان برد ز راه خرد بنگری اندکی که مردم به معنی چه باشد یکی مگر مردمی خیره خوانی همی جز این را نشانی ندانی همی تو را از دو گیتی برآورده‌اند به چندین میانجی بپرورده‌اند نخستین فطرت پسین شمار تویی خویشتن را به بازی مدار شنیدم ز دانا دگرگونه زین چه دانیم راز جهان آفرین نگه کن سرانجام خود را ببین چو کاری بیابی ازین به گزین به رنج اندر آری تنت را رواست که خود رنج بردن به دانش سزاست چو خواهی که یابی ز هر بد رها سر اندر نیاری به دام بلا نگه کن بدین گنبد تیزگرد که درمان ازویست و زویست درد نه گشت زمانه بفرسایدش نه آن رنج و تیمار بگزایدش نه از جنبش آرام گیرد همی نه چون ما تباهی پذیرد همی ازو دان فزونی ازو هم شمار بد و نیک نزدیک او آشکار بیست‌و‌پنجم اردیبهشت بزرگداشت #ابوالقاسم_فردوسی #دیرزی 🔆 @dirzee_ir

صدای رنج‌های دیروز، پژواکی برای فردا {نگاهی به شعر «آهای آیندگان» برتولت برشت} شعر «آهای آیندگان» #برتولت_برشت، نه یک نوستالژی دلنشین، بلکه فریادی است از دل خاکسترهای یک دوران تاریک، خطاب به کسانی‌که روزگار بهتری را تجربه خواهند کرد. این شعر قدرتمند، با لحنی گزنده و بیانی صریح، نه تنها تصویری از مصائب زمانه خود ترسیم می‌کند، بلکه هشداری است برای تاریخ، تا مبادا آن اشتباهات تکرار شوند. برشت در این شعر، نه در جایگاه یک قهرمان پیروز، بلکه به مثابه یک بازمانده سخن می‌گوید؛ کسی‌که در دل «عصر ظلمت» زیسته، شاهد بربریت و بی‌عدالتی بوده و با دشواری فراوان، تلاش کرده تا انسانیت خود را حفظ کند. او از نسلی سخن می‌گوید که نه تنها از لذت‌های ساده زندگی محروم بودند، بلکه مجبور بودند برای بقا، بی‌رحم و خودخواه باشند. یکی از جذابیت‌های این شعر، صداقت و صراحت بی‌پرده اوست و هیچ تلاشی برای زیبا جلوه دادن رنج‌ها و سختی‌های دوران خود نمی‌کند. بلکه با زبانی عریان، از گرسنگی، کشتار، خیانت و تلاش بیهوده برای مهربانی در جهانی خشن، سخن می‌گوید. این صداقت تلخ، شعر را از یک مرثیه صرف فراتر برده و آن را به یک سند تاریخی و یک شهادت تکان‌دهنده تبدیل می‌کند. خطاب «آهای آیندگان»، بار مسئولیت سنگینی را بر دوش نسل‌های بعد می‌گذارد. برشت از آن‌ها نمی‌خواهد که برای او و هم‌نسلانش اشک بریزند، بلکه از آن‌ها می‌خواهد که از اشتباهات گذشته درس بگیرند و جهانی عادلانه‌تر و انسانی‌تر بسازند. او به‌یاد می‌آورد که حتی نفرت از پستی نیز چهره‌ها را زشت می‌کند و خشم بر بی‌عدالتی، صدا را خشن می‌سازد. این یادآوری، نشان از دغدغه عمیق او برای حفظ ارزش‌های انسانی حتی در مبارزه با ظلم دارد. این شعر نه تنها یک روایت شخصی از رنج‌ها، بلکه یک هشدار جهانی است. در هر دوره‌ای که سایه استبداد و بی‌عدالتی گسترده می‌شود، این شعر به مثابه یک آژیر خطر به‌صدا درمی‌آید و یادآوری می‌کند که دستاوردهای تمدن و انسانیت، شکننده و نیازمند مراقبت دائمی هستند. بررسی این شعر، ما را به نگرش در این پرسش‌های اساسی وا می‌دارد: آیا ما، آیندگان مورد خطاب برشت، توانسته‌ایم از اشتباهات گذشته درس بگیریم؟ آیا جهان امروز، همان آرمان‌شهری است که قربانیان «عصر ظلمت» در رویای آن بودند؟ پاسخ به این پرسش‌ها، نه فقط در خواندن شعر، بلکه در عمل و انتخاب‌های امروز ما نهفته است. «آهای آیندگان»، شعری برای دیروز نیست، بلکه صدایی است برای امروز و هشداری برای فردا؛ یک یادآوری قدرتمند از بهایی که برای بی‌تفاوتی و سکوت پرداخته می‌شود و مسئولیتی که بر دوش هر نسل برای ساختن جهانی بهتر سنگینی می‌کند. *در روزگار من، همه راه‌ها به مرداب ختم می‌شدند زبانم مرا به جلادان لو می‌داد زورم زیاد نبود، اما امید داشتم که برای زمامداران دردسر فراهم کنم!* توصیه می‌کنم این شعر را حتما بخوانید. ✍️ #مازیار_اعتمادی #دیرزی #آهای_آیندگان #شعر_اعتراض #ادبیات_آلمان 🔆@dirzee_ir

پژواک غربت در آینه‌ی جان نگاهی به غزل «بی تو خسته است ز جانم تن و جانم ز تنم» #حسین_منزوی این غزل، تابلویی است از غربتِ جان و تن، از خستگی عمیق هستی در غیاب معشوق. منزوی با بصیرتی ناب، بی‌قراری وجود را در نبود یار فریاد می‌زند: «بی تو خسته است ز جانم تن و جانم ز تنم / خسته‌ام من هم از این بار گرانی که منم» این دوگانگی جان و تن که هر یک از دیگری ملول شده‌اند، تصویری از هم‌گسیختگی و رنج درونی اوست. گویی وجودش به بار سنگینی بدل شده که روح و جسم را به‌ستوه آورده. او با اشاره‌ای ظریف به داستان یوسف و یعقوب، عمق اندوه خود را به تصویر کشیده. آرزوی عزیز بودن و یوسف‌وار جلوه کردن، با غم عشق در هم می‌شکند و خودش را به "سرای اندوه" یعقوب، رهسپار می‌کند. این تمثیل هنرمندانه، بار معنایی فراوانی به شعرش داده و حسرت و فقدان را در جان تک‌تک‌مان عمیق‌تر می‌کند. امید، کورسویی است که در تاریکی این غربت می‌درخشد. منزوی؛ همچون یعقوب چشم‌انتظار، در گذرگاه نسیم به انتظار بوی پیراهن یوسف به چله‌نشینی می‌نشیند! غربت در وطن، درد مضاعفی است که او را آزرده و یاد یار، اگرچه شیرین است، اما یادآور غربتی است که منزوی در وطنش احساس کرده. این غزل منزوی، سرشار از احساسات عمیق انسانی همچون دلتنگی، غربت، امید و عشق است. منزوی با استفاده از تصاویر زیبا، تمثیل‌های هنرمندانه و زبانی گیرا، تجربه‌ی درونی‌اش را به‌شکلی اثرگذار با ما به اشتراک گذاشته، بخوانیمش: بی تو خسته است ز جانم تن و جانم ز تنم خسته‌ام من هم از این بار گرانی که منم چه کنم دل چو هوای تو کند شب همه شب سر اگر بی تو به دیوار غریبی نزنم؟ هوس یوسفی‌ام بود و عزیزیم، امّا غمت افکنده به یعقوبی بیت‌الحزنم در گذرگاه نسیمم همه شب چلّه‌نشین کآورد هدیه مگر بویی از آن پیرهنم تار مویی نسپردی به وداعت، با من کش به هنگامه‌ی وصل تو به آتش فکنم یادگاری است مرا از تو ــ که یادت خوش باد ــ این غریبی که شکسته است مرا، در وطنم چون دو خورشید بیاویز دو چشمت از راه تا که روشن کنی ای دوست، شب آمدنم غزل دلکش من بی‌صله می‌ماند، اگر بوسه‌ای چند حوالت نکنی زان دهنم ✍️ #مازیار_اعتمادی #دیرزی 🔆@dirzee_ir

در سالگرد شاعر بی‌صبری امروز ۲۱ام اردیبهشت‌ماه، سالگرد خاموشی شاعری است که همواره در جست‌وجوی صبح بود، حتی در دل تاریک‌ترین شب‌ها؛ #محمدعلی_سپانلو ... شاعری که با بی‌قراری و شور زندگی، لحظات تلخ و شیرین زمانه‌اش را به تصویر کشید. او شاعری بود که پرسش‌های بنیادین داشت و در شعرهایش، نه فقط روایتگر، بلکه منتقد و جستجوگر بود. در آستانه‌ی سالگرد پروازش، شعری از او آورده‌ام که گویی تصویری از همین جست‌وجو و بی‌صبری در آن نهفته است: چگونه شعله‌ور است آفتاب بی‌آن‌که صبحی باشد؟ چگونه بامداد به ما جام می‌دهد نثار خستگی کار؛ نثار ریشه‌های کهن که از بقایا می‌کنیم از تنه‌های پوک با تبر تلخ ... ترانه‌ای‌ست چنین، خفته در روایت من زمان خسته‌ی کافوری که خواب رفته به نوراه‌های گورستان (بهشت نوساز و بی‌پرنده‌ی امروز) و آخرین تپش قلب‌های خاک‌شده که سرد می‌شود از ریزش طلایی باران، شراب خشم در انگورهای آبستن -خلاف آنچه ز غمناکی شراب گورستان گویند- ترانه‌ای‌ست چنین خفته در روایت من چگونه شعله‌ور است آفتاب در این کشور بی‌آن‌که صبحی باشد؟ این شعر سپانلو، سرشار از ابهام، پرسش و حسرت است. تصویری پیچیده و چندلایه از یک وضعیت مبهم و شاید ناامیدانه! او با استفاده از تصاویر قوی و متناقض، خواننده را به تفکر درباره‌ی ماهیت امید، تلاش، گذر زمان و وضعیت جامعه فرامی‌خواند. این شعر، یادآور نگاه پرسشگر و دغدغه‌مند سپانلو به جهان پیرامونش است. ✍️ #مازیار_اعتمادی #دیرزی #ادبیات_معاصر 🔆@dirzee_ir

[بازتعریف آینده شعر پارسی] شاعران امروز، معماران فردای شعر پارسی شعر پارسی همواره در گذر زمان، همچون رودخانه‌ای جاری، بستر خود را دگرگون ساخته و با هر پیچ‌وخم، جلوه‌ای تازه یافته. امروز، در عصری که سرعت تغییرات سرسام‌آور است، نسل جدید شاعران با جسارت و خلاقیت، در حال بازتعریف آینده این هنر دیرپا هستند. دیگر نه خبری از آن قیدوبندهای سخت‌گیرانه سنتی است و نه الزامی به پیروی بی‌چون‌وچرا از سبک‌های پیشین. شاعران امروز، با کوله‌باری از تجربه گذشتگان و نگاهی به‌جهان مُدرن، در حال خلق فضاهای شعری نوینی هستند. آن‌ها از زبان روزمره، دغدغه‌های معاصر و تجربه‌های زیستی متفاوت بهره می‌برند تا پُلی میان سُنت و مدرنیته بنا کنند. این نسل، جسورانه به تابوشکنی در فرم و محتوا می‌پردازد. شعر سپید با تمام ظرفیت‌هایش همچنان پیشتاز است، اما چهره‌های دیگری از بیان شاعرانه نیز در حال ظهور و تکامل هستند. شاعران امروز، از ظرفیت‌های فضای مجازی و رسانه‌های نوین نیز برای انتشار آثارشان و ارتباط با مخاطبان بهره می‌برند و بدین ترتیب، دایره مخاطبان شعر را گسترده‌تر می‌کنند. آنچه در شعر امروز بیش از هر چیز به‌چشم می‌خورد، تنوع صداها و دیدگاه‌هاست. شاعران زن با قدرت و صراحتی بی‌سابقه، تجربه‌های منحصربه‌فرد خود را به زبان شعر درمی‌آورند. دغدغه‌های اجتماعی، مسایل زیست‌محیطی و چالش‌های هویتی، از مضامین پُرتکرار در شعر امروزند. این نسل، شعر را نه صرفا ابزاری برای بیان احساسات فردی، بلکه بستری برای گفت‌وگو و اندیشه در مسایل جمعی می‌داند. شاید برخی، نوآوری‌های امروز را گُسست از گذشته تلقی کنند، اما حقیقت آن است که این تحول‌ها، تداوم همان روحیه‌ی پویایی و نوآوری است که همواره در تاروپود شعر فارسی جریان داشته است. شاعران امروز، با احترام به میراث گران‌بهای پیشینیان، خشت‌های جدیدی بر بنای باشکوه شعر پارسی می‌افزایند و آن را برای نسل‌های آینده، زنده‌تر و پویاتر می‌سازند. گویی آینده شعرمان در دستان این نسل خلاق و جسور رقم می‌خورد. نسلی که با نگاهی نو و صدایی متفاوت، در حال نوشتن فصل‌های تازه‌ای از این داستان پُرفراز و نشیب‌اند. ✍ #مازیار_اعتمادی #دیرزی #شعر_امروز #نسل_نو #آینده_شعر #ادبیات_معاصر #شعر_پارسی 🔆@dirzee_ir

آن‌سوی قافیه‌ها: تحول‌های پنهان در شعر پارسی شعر پارسی، گنجینه‌ای بی‌انتها از احساس و اندیشه است که در طول قرن‌های متمادی، پوست‌اندازی‌های شگفت‌انگیزی را تجربه کرده. اگرچه نام شاعران بزرگ و سبک‌های مشهور همواره بر تارک این هنر درخشان بوده‌اند، اما در پس این چهره‌های آشنا، جریان‌های ظریف و تحول‌های ژرفی نیز رخ داده‌اند که اغلب از دیده‌ها پنهان مانده‌اند. تحول شعر تنها در تغییر وزن و قافیه خلاصه نیست. نگرش شاعران به جهان، زبان، شنونده و حتی خود شعر، دستخوش دگرگونی‌های بنیادینی شده است. از عرفان تغزلی #مولانا تا دغدغه‌های اجتماعی #نیما، هر دوره نه تنها فرم، بلکه محتوا و کارکرد شعر را نیز بازتعریف کرده است. کمتر به این نکته پرداخته شده که چگونه شعر در دوره‌های مختلف، رسانه‌ای برای بیان اعتراض‌های خاموش، ثبت آیین‌ها و باورهای عامیانه و حتی ابزاری برای انتقال دانش و حکمت بوده است. شاعران گمنامی که در حاشیه تاریخ ادبیات زیسته‌اند، با اشعار ساده و صمیمی خود، نبض زندگی روزمره و دغدغه‌های طبقه‌های مختلف جامعه را به تصویر کشیده‌اند. نگاهی دقیق‌تر به اشعار شاعران زن در طول تاریخ نیز می‌تواند گوشه‌های پنهانی از تحول شعر فارسی را آشکار کند. حضور کم‌رنگ آن‌ها در متن‌های رسمی، مانع از آن نشده که صدایشان در لابه‌لای سطرهای تاریخ به گوش برسد و تجربه‌های زیست شده و دیدگاه‌های منحصربه‌فردشان را به‌شعر فارسی بیفزایند. تحول شعر فارسی، داستانی پیوسته و پویاست که لایه‌های زیرین آن، به اندازه قله‌های آشکارش اهمیت دارند. برای درک کامل این میراث گران‌بها، لازم است که فراتر از نام‌ها و سبک‌های مشهور قدم بگذاریم و به‌جریان‌های خاموش و صداهای پنهانی که در طول تاریخ، روح شعر فارسی را تغذیه کرده‌اند، گوش فرا دهیم. ✍ #مازیار_اعتمادی #شعر_پارسی  #تحول_شعر  #نگاه_نو #دیرزی 🔆@dirzee_ir

از زمزمه دلتنگیم از همهمه بیزاریم نه طاقت خاموشی، نه تاب سخن داریم آوارِ پریشانی‌ست، رو سوی چه بگریزم؟ هنگامه‌ی حیرانی‌ست، خود را به که بسپاریم؟ تشویش هزار «آیا»، وسواس هزار «امّا» کوریم و نمی‌بینیم، ورنه همه بیماریم!! دوران شکوه باغ، از خاطرمان رفته است امروز که صف در صف، خشکیده و بی‌باریم دردا که هدر دادیم، آن ذات گرامی را تیغیم و نمی‌بُریم، ابریم و نمی‌باریم!! ما خویش ندانستیم، بیداریِ‌مان از خواب گفتند که بیدارید، گفتیم که بیداریم! من راه تو را بسته، تو راه مرا بسته امید رهایی نیست، وقتی همه دیواریم شعر از #حسین_منزوی اجرا  #علیرضا_قربانی #دیرزی 🔆@dirzee_ir

این جا پرنده‌ها در یک شعاع محدود پشت حصارهایی از آهن خود را، با زندگی تازه خود وفق داده‌اند این جا وقتی که طرح صبح بی‌اعتراض
این جا پرنده‌ها در یک شعاع محدود پشت حصارهایی از آهن خود را، با زندگی تازه خود وفق داده‌اند این جا وقتی که طرح صبح بی‌اعتراض حتی گنجشکی مردود شد! گنجشک‌های پیر که دیگر حتی صدایشان هم فرتوت گشته است در چارچوب پنجره‌ها شب را در یک مرور سطحی می‌خوانند این جا نگاه کردن تا زیر بیرق‌ها آزاد است این جا، برنامه تفرج فوج پرندگان بر لوحه‌ای بزرگ منقوش است اینک تمام سطح بودن در امتزاج نور و بوی گرده‌هایی مخلوط - در دست‌ها - با رفتن سریع، و بازآمدن تکرار می‌شود اینک آرام بودن در این جا! اینک آرام مردن در این جا! با ناخن نحیف گنجشکان و سینه نرم کبوترها اقرار می‌شود #هوشنگ_چالنگی #دیرزی 🔆 @dirzee_ir

من زنم؛ و به‌همان اندازه از هوا سهم می‌برم که ریه‌های تو ... می‌دانی درد آور است من آزاد نباشم که تو به گناه نیفتی قوس‌های بد
من زنم؛ و به‌همان اندازه از هوا سهم می‌برم که ریه‌های تو ... می‌دانی درد آور است من آزاد نباشم که تو به گناه نیفتی قوس‌های بدنم به چشم‌هایت بیشتر از تفکرم می‌آیند دردم می‌آید باید لباسم را با میزان ایمان شما تنظیم کنم..! #سیمین_دانشور #دیرزی 🔆 @dirzee_ir

اين‌جا عدالت آن رای كبود است كه كم‌كم سياه شده‌ست سنگ سپيد اما مضاعف شده‌ست در چشم‌انداز شايد كه باز آمرانه وزيدن گيرد برف. ب
اين‌جا عدالت آن رای كبود است كه كم‌كم سياه شده‌ست سنگ سپيد اما مضاعف شده‌ست در چشم‌انداز شايد كه باز آمرانه وزيدن گيرد برف. بايد روانه‌ی شبی بود تا آن بالا كه قطب را بر واژه می‌دمد و می‌سُراندش تا عمق خاموشی. پس چشم‌هايم را باز نگه‌ می‌دارم هرچند صحنه هم‌چنان خالی مانَد يا ردّی بر اين سپيدی سرد و پهن نمايان نباشد. #محمد_مختاری #دیرزی 🔆 @dirzee_ir

Repost from دیـرزی
اما اعجاز ما همین است: ما عشق را به مدرسه بردیم در امتداد راهرویی کوتاه در آن کتابخانه‌ی کوچک تا باز این کتاب قدیمی را که از
اما اعجاز ما همین است: ما عشق را به مدرسه بردیم در امتداد راهرویی کوتاه در آن کتابخانه‌ی کوچک تا باز این کتاب قدیمی را که از کتابخانه امانت گرفته‌ایم -یعنی همین کتاب اشارات را- با هم یکی دو لحظه بخوانیم ما بی صدا مطالعه می‌کردیم اما کتاب را که ورق می‌زدیم تنها گاهی به هم نگاهی ... ناگاه انگشت‌های «هیس !» ما را ز هر طرف نشانه گرفتند انگار غوغای چشم‌های من و تو سکوت را در آن کتابخانه رعایت نکرده بود! #قیصر_امین‌پور #دیرزی 🔆 @dirzee_ir

مرا تو غایت مقصودی از جهان ای دوست هزار جان عزیزت فدای جان ای دوست چنان به دام تو الفت گرفت مرغ دلم که یاد می‌نکند عهد آشیان
مرا تو غایت مقصودی از جهان ای دوست هزار جان عزیزت فدای جان ای دوست چنان به دام تو الفت گرفت مرغ دلم که یاد می‌نکند عهد آشیان ای دوست گرم تو در نگشایی کجا توانم رفت به راستان که بمیرم بر آستان ای دوست دلی شکسته و جانی نهاده بر کف دست بگو بیار که گویم بگیر هان ای دوست تنم بپوسد و خاکم به باد ریزه شود هنوز مهر تو باشد در استخوان ای دوست جفا مکن که بزرگان به خرده‌ای ز رهی چنین سبک ننشینند و سرگران ای دوست به لطف اگر بخوری خون من روا باشد به قهرم از نظر خویشتن مران ای دوست مناسب لب لعلت حدیث بایستی جواب تلخ بدیع‌ست از آن دهان ای دوست مرا رضای تو باید نه زندگانی خویش اگر مراد تو قتل‌ست وارهان ای دوست که گفت سعدی از آسیب عشق بگریزد به دوستی که غلط می‌برد گمان ای دوست که گر به جان رسد از دست دشمنانم کار ز دوستی نکنم توبه همچنان ای دوست #سعدی #دیرزی 🔆 @dirzee_ir

اَز مَلالِ اینْ جَهانْ فَقَط با زورَقِ هُنَر بایَد گُذَشْــت ... #دیرزی 🔆@dirzee_ir ‌‌‎‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

باده ناخورده مست آمده‌ایم عاشق و می پرست آمده‌ایم ساقیا خیز و جام در ده زود که نه بهر نشست آمده‌ایم خیز تا از خودی برون آییم
باده ناخورده مست آمده‌ایم عاشق و می پرست آمده‌ایم ساقیا خیز و جام در ده زود که نه بهر نشست آمده‌ایم خیز تا از خودی برون آییم که به خود پای بست آمده‌ایم چون شکستی نبود جانان را ما ز بهر شکست آمده‌ایم در جهانی که مست هشیار است هوشیاران مست آمده‌ایم ناقصان بلی خویشتنیم کاملان الست آمده‌ایم هستی و نیستی ما بنماند ما مگر نیست هست آمده‌ایم ما چنین خوار نیستیم الحق که به عمری به دست آمده‌ایم همچو عطار در محیط وجود به عنایت به شست آمده‌ایم #عطار_نیشابوری #دیرزی 🔆 @dirzee_ir

کی‌ام من… من آن دشت كورم كه بی چشمه‌ام تو آن رود آبی و من تشنه‌ام ندارم رهی را به ايصال تو بخوردم ز هجرت بسی دشنه‌ام غروبم  ندارد تماشا به كس چو كوه‌ام خيالت بود رشته‌ام شم ِخاطرات‌ات چو صبح بهار كه بوی‌اش كند روح آغشته‌ام غم‌ات را ندانم كه چون بر كَنم به‌پشتم نشسته چنان پشته‌ام به چشمان تو تير ِآتش‌نشان از آن تير سركش بسی كشته‌ام می ستان نشسته به لب‌های تو كزان می خُماری به‌خود هشته‌ام تمام غزل گر چه لبريز ِ توست چو"گلشن" يك از صد به ننوشته‌ام شعر #محمدرضا_عطاری_گلشن خوانش #مازیار_اعتمادی #دیرزی 🔆@dirzee_ir