دیـرزی
Open in Telegram
@dirzee_ir مدیریت کانال @DrMazyarEtemadi «دیرزی» یعنی بسیار بمان و زندگانی کن!
Show more5 940
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
5 940
روز قلم، پاسداشت خامه و خرد
درود بر آن دستان که قلم به کف گرفتهاند و درودها بر آن اندیشهها که بر سپیدی کاغذ، ردّی از روشنایی نهادهاند.
روز قلم، روز ستایش آن خامهی شریفیست که گاه به تیغ از شمشیر درندهتر است و گاه به مرهم از هزار طبیب شفابخشتر. قلم، زادهی اندیشه است و پروردهی دل؛ هر کجا که دل تپید و خرد بجوشید، بیگمان قلم آنجا جاریست.
از ازمنهی پیشین تاکنون، قلم سخنگوی تاریخ بوده است و نگهدار رازها و حقایق. به خامهی نویسندگان است که نسلهای آینده، آینهی گذشته را به تماشا مینشینند. هر واژه، دُرّیست که به یُمنِ قلم از صدف خاموشی بیرون کشیده میشود و هر جمله، نقشیست از جان بر جانها.
قدر مجموعه گل، مرغِ سَحَر داند و بس
که نه هر کو ورقی خواند، معانی دانست (حافظ)
ای صاحبقلم، بر تو باد درود! که هر قطرهی مرکب تو، چراغیست در ظلمت جهل و هر سطر نوشتهات، پلیست از دل به دل.
و چه مایه اندکاند آنان که حرمت قلم را پاس میدارند و بار امانت آن را درمییابند. که این مرکب سیاه، اگرچه به چشم خُرد آید، لیک توان آن دارد که حقیقت را از دل طوفان برآرد و سخنِ راست را، بیهراس از قیلوقال زمانه، به گوش جان رساند.
و اکنون در ختم مقال، کلامی ناب از سنایی غزنوی، آن حکیم راستگو و گوهرآفرین:
قلم چون بیامد، زبانها بسوخت
دل و جان پاکان، از او گرم و سوخت
نوشته نیارد کسی بیخِرَد
که بینور دانش، سخن ناید از بد
✍ #مازیار_اعتمادی
#دیرزی
🔆 @dirzee_ir
5 940
شوری در نهان واژهها: رقصی از جان و قلم
گاهی واژهها، فقط حروف نیستند که کنار هم مینشینند؛ رقصندههایی هستند که از ژرفای جان برمیخیزند، با تابی پنهان، معنایی فراتر از ظاهرشان را فریاد میزنند. در هر واژه، شور و شیدایی نهفته است؛ ضربان قلبی که نویسنده با آن، پارهای از روح خود را در جوهر قلمش جاری میکند.
کلمهای که خوانده میشود، شاید تنها به ظاهرش محدود شود، اما غافل از آنیم که در پس هر حرف، طوفانی از احساس، اندیشهای عمیق و جهانی از تجربه پنهان شده است. این شوری در نهان واژههاست که یک متن را از معمولی بودن به اثری ماندگار تبدیل میکند؛ از یک پیام ساده به زمزمهای که تا ابد در گوش جان میماند.
نویسنده چیرهدست، با این شور نهفته آشناست. او میداند چگونه واژهها را به آغوش هم آورد تا داستانی روایت شود، حسی منتقل شود، یا حتی سکوتی پُرمعنا خلق شود. با این گنجینه پنهان، جهانی ساخته میشود؛ گاهی تلخ، گاهی شیرین، اما همیشه پُر از زندگی. واژهها در دستان او، ابزاری نیستند؛ نفسهایی هستند که به بند کشیده میشوند تا رمزی را آشکار کنند.
هر بار که متنی خوانده میشود، تنها به چشمها اکتفا نمیتوان کرد. گوش جان باید سپرد بهصدای پنهان واژهها، به شوری که در تکتک حروفشان خانه کرده است. شاید در این شنیدن، خود را در آینهی کلمات یافت و با حس ناب نوشته، پرواز کرد، رها از هر قید و بند، در بیکرانِ معنا!
و این هم از #احمد_شاملو، که شور نهان واژهها را با تمام وجود زیست:
دشوارترین شکنجه این بود
که ما، خود، انتخاب کرده بودیم بَرده باشیم.
وَ با این همه در انتظار رهایی بنشینیم،
بیآنکه حتی بدانیم رهایی چیست.
آزادی، حتی کلامی نبود که بر زبان رانیم.
کلامی که با آن آشنا نیستیم.
نَفَس را در سینه حبس میکردیم
و از آغوش بردهوارِ خود نَفَسِرها نمیکشیدیم.
ما کلام آزادی را نمیدانستیم،
اما تصویر آن را در ذهن میپروراندیم:
آزادی یعنی گام زدن در دشتی که پایانش ناپیداست،
آزادی یعنی آسمانی که پرندهای را نمیپراند،
آزادی یعنی آغازی که پایانی ندارد.
✍️ #مازیار_اعتمادی #دیرزی
🔆@dirzee_ir
5 940
«در طلب صلح»
هان ای عزیز، بشنو حکایت این دیرِ بیقرار را!
جهانِ ما، کفهایست ناپایدار از دهر، نه عمرش را ثباتیست، نه دلهای آدمیان را قراری. در این عرصهی خاک که آفتابش نیز گهگاه بر ستمپیشگان مهر میورزد، چه شد که صلح، این فرزند نیکزادِ خرد و محبت، به دیار ما قدم نمینهد؟
کجا شد آن صبحِ روشن که صلح، دستار بر سر نهد و به کوچههای جهان گذر کند؟ چرا این مهمان نازنین، همیشه در راه است و هرگز بر ما وارد نمیشود؟ آیا درِ خانهی دل ما بسته است؟ یا آنکه صلح، در جستوجوی دلهاییست که آینهوار، روشنی را بازتاب دهند؟
ما را چه فتادهست که شمشیر را بر قلم و خصومت را بر مروّت ترجیح دادهایم؟ این همه بانگِ طبلِ جنگ، کی فروکش خواهد کرد تا نغمهی آرامش در گوشِ جان طنین افکند؟ هر ضربهی طبل، تلی از خاکستر میپراکند بر شانههای آرزوهای نیمهکاره، بر لبخندهای گمشده! این طبل؛ نه از پوست حیوان که از پوستِ انسانیت کنده شده و هر صدایش یک زخمِ عمیق، بر پیکرِ صلح است.
ای کاش، مردمان؛ خویش را در آیینهی یکدیگر ببینند و صلح را نه چون سایهای گریزپا، که همچون همنفسی جاودان بخوانند. لیک تا آن روز، ما همچنان در تمنای حضور صلح، دیده بر در دوختهایم و از خود میپرسیم:
«در این اندکزمانِ اندکجهان، چرا صلح به ملاقات ما نمیآید؟»
و در فرجام، چه نیکو گفته است سهراب سپهری آن شاعرِ دوستداشتنی:
«بیایید صلح را باور کنیم
اگر حتی،
پژواکِ صلح در دلِ سنگی نپیچد،
ما به فریادِ صلح ادامه خواهیم داد
حتی اگر گوشِ جهان، خواب باشد...»
✍ #مازیار_اعتمادی
#دیرزی
🔆@dirzee_ir
5 940
به نام «سرزمینی که شعر میبارد، اگرچه آتش میبارد!»
ای خاکِ سرافراز، ای گهوارهی خورشید و قلم، ای دیاری که از حنجرهی بلبلانت آوای ادب خیزد و از نبض ِکهنسالِ کوهسارت خونِ حماسه روان است!
تو را چه شد که امروز، بهجای زمزمهی رود، نالهی خمپاره برخاسته؟ و بهجای بال کبک، سایهی دشنه بر کوه و دشت افتادهست؟ مگر نه آنکه در دامان تو فردوسی نغمهی جاوید برآورد و حافظ بر طشت آسمان، شرابِ غزل افشاند؟
خاکی که مولانا بر آن چرخید و سعدی از آن سخنِ عشق سرود، امروز در طوفانِ ستم، لالاییاش را گم کردهست؛ لیک، وای اگر پنداری که این خاک خاموش است! نه، این خاموشی، صبریست عمیق؛ زخمیست، لیک زنده؛ خستهست، لیک استوار. هنوز در سینهاش هزاران بیتِ ناگفته، چونان آذرخش نهفته دارد.
ای فرزند این آب و خاک، چگونه دلت آرام گیرد آنگاه که واژگانِ زبان مادریات، این روزها بهجای نغمه، ناله میسرایند؟ مگر نه آنکه در لالاییهای شبانهات، شعر جاری بود و در قصههای مادربزرگ، نسیمِ گلستان میوزید؟ این خاک، گرچه زخمیست، اما هنوز رایحهی فرهنگ و شعر در جانش روان است. دل ببند، گوش بسپار، بگذار واژهها دوباره خانهات شوند.
ادبیات ما، چونان نخلِ کویر، بر هر خشکی میروید؛ شعر ما، چونان سرو بلند، در طوفان خم نمیشود. اگرچه گلستانمان را آتش زدند، واژگانمان هنوز بوی یاس رازقی میدهد.
و چه امیدی شیرینتر از اینکه روزی، در طلوعی بیدود و درد، دوباره برفرازِ این خاک، تنها صدای شعر شنیده شود، نه شرارهی جنگ..!
✍ #مازیار_اعتمادی
#دیرزی
🔆@dirzee_ir
5 940
از خاکستر جنگ تا ققنوس سخن: نقش ادبیات در پساترامای نبرد
در گذرگاههای پُر فراز و نشیب تاریخ، آنگاه که غبار سهمگین جنگ فرو مینشیند و زخمهای کهنه سر باز میکند، این ادبیات است که از میان خاکسترها برمیخیزد و بال میگشاید. نه چون شمشیری بُرنده برای نبردی دیگر، که چون مرهمی بر جراحتهای روح و پلی بر شکافهای عمیق.
ادبیات؛ آیینه تمامنمای رنجها، تلخیها، اما در عین حال تابآوری و امید انسانی است. در این دوران، قلمِ نویسنده و شاعر، نه تنها به تصویر کشیدن واقعیتهای خشن میدان نبرد میپردازد، بلکه به کنکاش در اعماق روان بشر میپردازد؛ به تصویر کشیدن هراسها، اندوهها، فقدانها و پرسشهای بیشمار که پس از هر ویرانی، ذهن و دل آدمی را درگیر میکند. از دل روایتهای حماسی، داستانهای کوتاه تلخ و شیرین، و سرودههای غمگین و امیدبخش، صدای ناگفتهها شنیده میشود و تجربههای مشترک مردمان به اشتراک گذاشته میشود.
اینجاست که ادبیات، فراتر از صرف روایت، به ابزاری برای تسکین و پالایش بدل میشود. با خواندن آنچه بر دیگران گذشته، خواننده خود را تنها نمیبیند و در مییابد که زخمهایش یگانه نیست. ادبیات راهی میگشاید برای گفتوگو، همدلی و درک متقابل میان بازماندگان، سربازان، غیرنظامیان و حتی نسلهای بعدی که تنها سایهای از آن دوران را به ارث بردهاند. از رهگذر واژگان، حافظه جمعی شکل میگیرد، تاریخ ثبت میشود و از فراموشیِ تلخ حوادث جلوگیری میشود.
در این پهنه، ادبیات نه تنها به گذشته مینگرد، بلکه بذر امید را در دل آینده میکارد. از ورای تلخیها و اندوهها، راهی بهسوی بازسازی، رویش و تجدید حیات نشان میدهد. ادبیات پسا جنگ، همانند ققنوسی است که از خاکستر خویش برمیخیزد و با آوای سخن، فصل نوینی از معنا و روشنایی را آغاز میکند. بدینسان، ادبیات، نه تنها بازتابی از جنگ، که سازنده صلح و معماری نوینی از انسانیت است.
و در این راه، همانگونه که #قیصر_امینپور، شاعر عزیز معاصر، با نگاهی عمیق به زخمهای جنگ و نوید فردایی دیگر میسراید:
شب از هیبت جنگ میلرزید
و در انزوای خویش میگریست.
صبح اما، از پشت کوه برآمد
و لبخند زد بر زخمهای زمین.
شعر آغاز شد از همین لبخند،
تا بگوید: «زندگی زیباست.»
✍️ #مازیار_اعتمادی #دیرزی
🔆@dirzee_ir
5 940
🔴فروش کانفیگ اختصاصی 🔴
✅پشتیبانی از نت ایرانسل، مخابرات، همراه اول و...
✅پشتیبانی از تمامی سیستم عاملها : اندروید , ios , ویندوز
✅ بدون محدودیت کاربر
🔰بستههای یکماهه :
⭐️ ۳۶ گیگابایت - ۱۶۰ ت
⭐️ ۴۰گیگابایت - ۱۷۶ ت
⭐️ ۵۰گیگابایت - ۲۱۶ ت
⭐️ ۷۰گیگابایت - ۲۶۰ ت
⭐️ ۱۰۰گیگابایت - ۳۵۰ ت
⭐️ ۱۵۰ گیگابابت - ۵۱۰ ت
🔰بستههای دو ماهه:
⭐️ ۶۰ گیگابایت - ۲۷۰ ت
⭐️ ۸۰ گیگابایت - ۳۴۰ ت
⭐️ ۱۰۰ گیگابات - ۴۱۰ ت
⭐️ ۱۵۰گیگابایت - ۵۳۰ ت
🔰بستههای سهماهه:
⭐️ ۸۰ گیگابایت - ۳۷۰ ت
⭐️ ۱۰۰ گیگابات - ۴۳۰ ت
⭐️ ۱۵۰ گیگابات - ۵۹۰ ت
⭐️ ۲۰۰ گیگابایت - ۷۴۰ ت
برای ترافیک بالاتر پیام بدید:
@AmirArdalan
کانال :
Message To Admin For Add
🔆دوستان اعلام کنید که از طرف «دیرزی» هستید🔆
5 940
در بابِ «جنگ و صلح»؛ آینهای در برابرِ آشوبِ امروز
به یقین میدانید که در گنجینهی بیکرانِ نگاشتههایِ بشری، گوهری یگانه و اثری بیبدیل خفته است که از او به جنگ و صلح یاد میکنند. این شاهکارِ جاودان، زاده طبعِ بلند و قلمِ سِحرآفرینِ حکیمِ فرزانه روس، #لئو_تولستوی است؛ اثری که نه تنها داستانِ صرفِ وقایعِ گذشته و نبردهایِ مهیبِ زمانه ناپلئون را روایت میکند، که خود عالمی است پهناور، آکنده از هزاران راز و رمزِ هستی، که دلِ هر خوانندهای را بهسویِ خود میکشد و جانش را سیراب میسازد.
تولستوی، با بینشی ژرف و چیرهدستیِ بیمانند، نهیبِ هولناکِ جنگ را در کنارِ نجوایِ دلنشینِ صلح مینشاند؛ نعرههایِ توپ و شمشیر و غرشِ سپاهیان را با ترنمِ عشق و آرامشِ خانگی در هم میآمیزد. در این بحرِ مواجِ داستان، مردمان را بینی که چگونه از کامِ مرگ بازمیگردند و به آغوشِ گرمِ زندگی پناه میبرند؛ جوانمردانی که در میدانِ کارزار، دلیرانه جان فدا میکنند و زنانِ نیکسیرت و دلبرانی که در کنجِ خانه، شمعِ امید را روشن نگاه میدارند و شعله زندگی را فروزان میسازند. تولستوی، روحِ نبرد و صلابتِ ایستادگی را به تصویر میکشد، در حالیکه در پسِ آن، لطافتِ روحِ انسانی و ظرافتهایِ روابطِ بشری را از دیدگانِ تیزبینِ خود پنهان نمیدارد.
این اثر، فراتر از یک شرحِ وقایعِ تاریخی، خود پژوهشی است عمیق در نهادِ آدمی و فلسفه وجودیِ او؛ در بابِ اراده آزاد و مرزهایِ آن، در جبرِ تقدیر و نقشِ آن در سرنوشتها، در معنایِ پیچیده زندگی و پوچیِ گاهبهگاهِ مرگ. تولستوی، شخصیتهایش را چنان با ظرافت و دقت میپرورد که گویی از گوشت و خوناند و در برابرِ چشمانِ ما نفس میکشند؛ پرنس آندریِ مغرور و جستوجوگر، که در پیِ معنایِ حقیقیِ قهرمانی و سعادت است؛ پیر بزوخفِ بیقرار و دلنازک، که در مسیرِ دشوارِ خودشناسی و یافتنِ ایمان گام برمیدارد؛ و ناتاشایِ روشندل و سرشار از حیات و شورِ زندگی، که مظهری از امید و عشقِ زمینی است. هر یک از ایشان، خود قصهایاند پر از فراز و نشیب، که با احوالِ متغیر و درونیاتِ عمیقشان، دلِ خواننده را با خود همراه میسازند و او را به تفکر وامیدارند. اینان نه تنها شخصیتهایِ داستانی، که آینههایی از وجودِ خودِ ما هستند که در پیچ و خمهایِ زندگی، راهِ خویش را میجویند.
اما جنگ و صلحِ امروز: پژواکِ رنجهایِ دیریناند! خواهیم دید که آموزههایِ جنگ و صلح تنها به گذشته تعلق ندارد. در این روزگار که اخبارِ جنگ و ستیز، چون بادِ سَموم، بر صفحاتِ روزگار میوزد و از سرزمینهای خاورمیانه، بویِ باروت و دودِ آتش به مشام میرسد، این اثرِ تولستوی معنایی دیگرگون مییابد. همچنان که در کتابِ او، انسانها درگیرِ پیامدهایِ سهمگینِ نبردند، امروز نیز مردمانِ بیگناه، قربانیِ بازیهایِ قدرت و نزاعهایِ سیاسیاند. رنجِ آوارگی، ترسِ از دست دادنِ عزیزان و کابوسِ ویرانی، همان حسهایی است که امروز نیز در دلِ مردمانِ درگیرِ این کشمکشها لانه کرده است.
جنگ و صلح به ما میآموزد که در پسِ هر جنگی، نه تنها نبردِ ارتشها، که نبردِ دلها و روحهایِ انسانهاست؛ نبردی برایِ بقا، برایِ یافتنِ صلح و برایِ نگه داشتنِ شعله امید. این کتاب تلنگری است بر وجدانِ بشری که تا کی میتوان بر طبلِ جنگ کوبید و تا کجا باید رنجِ مردمان را تاب آورد. آندریها و پیرها و ناتاشاهایِ امروز، در گوشه و کنارِ جهان، در میانِ آتش و خون، به دنبالِ معنایِ زندگی و تکهای از آرامشاند.
جنگ و صلح، تنها یک کتاب نیست، بلکه آینهای است سترگ که احوالِ متغیر و جوهرِ ثابتِ بشریت را در خود بازمیتاباند؛ گویی که هر یک از ما، در میانِ صفحاتِ آن، پارهای از وجودِ خویش، از امیدها و نومیدیهایمان، از عشقها و از دست دادنهایمان را بازخواهیم یافت. باشد که از خواندنِ این گنجینه بیمثال، بهرههایِ فراوان برید و لذتهایِ معنویِ بیکران چشید و شاید، با الهام از آن، به راهی برایِ صلح در دنیایِ امروز اندیشید. این اثر، بیشک، قلب و ذهن ما را تسخیر خواهد کرد و تا ابد در یادتان خواهد ماند.
✍️ #مازیار_اعتمادی #دیرزی
🔆@dirzee_ir
5 940
ایران، مادر خاکپرور من..!
نه از بهر خشنودی کسی سخن میگویم و نه دل در گروی هیچ قدرتطلبی نهادهام؛ که این دل، از ستمها رنجور است و چشم از بیداد بسیار خون گریسته. اما آنچه مرا خاموش نمیگذارد، نه بانگ سیاست است و نه غوغای افسونکاران قدرت، بلکه آوای خاک است که از ژرفای جانم برمیخیزد؛ خاکی که مرا پرورده، خاکی که گهوارهی خاطرات نیاکان من است.
ایران، نه بهنام دولتمردان، که بهنام دماوندِ سرفراز است در دل من؛ بهنام خلیجِ همیشه فارس که موجهایش پچپچ اجداد مرا در گوش دارد؛ بهنام زایندهرود و اروند، به نغمهی ارک تبریز، به مهر خورشید سیستان، به خُنکای ییلاقهای گیلان و به هیبت کویر لوت که صبر و سکوتش، چونان پیر داناست!
در این هنگامهی آتش و آهن، من نه دلباختهی هیچیکم و نه مرثیهخوان سرداران کینهجو. اما اگر دستی دراز شود تا پارهای از پیکر این خاک را برباید، جان در کف مینهم. چه، مادر را اگر هزار عیب باشد، فرزند در روز خطر، کنار نمینشیند.
ایران، مادر من است؛ گاه خشمگین، گاه بیمار، گاه اسیر، چراکه همیشه مادر... و من، فرزند اویم؛ نه از برای ثروت، نه بهطمع آوازه، که از سر عشق به خاکی که استخوان نیاکانم در آن آرمیده است.
حکومتها چون سایهای بر دیوار میگذرند؛ یکی میآید و دیگری میرود. اما این خاک، این کوهها، این زبان، این جانِ ایرانی، ماندگار است. جان من فدای این ماندگاری!
چو ایران نباشد تن من مباد
بدین بوم و بر زنده یک تن مباد
✍ #مازیار_اعتمادی
#دیرزی
🔆 @dirzee_ir
5 940
از مرگ نه، از ترس بیمام هست...
اکنون که این واژگان را مینگارم، در کنج خانهام نشستهام و بیرون، آسمان خراشیده از فریاد موشکهاست. دیوارها، هر دم به لرزه میافتند، اما من، نه دل به دیوار بستهام و نه جان به فرار.
برخی میپرسند: نمیترسی؟
میگویم: من از مرگ نمیترسم، من از ترس میترسم.
مرگ اگر بیاید، تقدیر است. کجا توان گریز از آنکه روز ازل در دفتر هستیات رقم خورده است؟ لیک ترس...
ترس، همان هیولاییست که پیش از مرگ، تو را صدبار میمیراند.
ترس، دزد شعور است، زایلکننده اراده است، قاتل آزادی است.
در آن هنگام که بانگ مرگ از فراز آسمانها خروش برآورد، دل مردمان بر خویش بلرزد و چشمها به ناکجای پناه دوخته شود، مرا باک از مرگ نیست.
مرگ را نه خصم میدانم، بلکه مهمانی شریف است، که چون فرارسد، نه به اذن ما که به حکم ازلی است. چه باک از آنکه پایان دفتر حیات، رقم خورد؟ آنکه از مرگ میهراسد، هنوز راز زندگی را ندانسته است.
لیک آنچه زهر در جان من میافکند، نه مرگ است، بلکه ترس است.
ترسی که همچون موریانه، ریشه دل را میجود؛
ترسی که آواز عقل را خاموش میسازد و مرد را، پیش از مرگ، به مرگی دیگر میکشاند.
ترس، بند است بر پای اراده، غبار است بر آینه بینش و زنجیر است بر گردن آزادگی.
من از مرگ نمیگریزم، زیرا به چنگال تقدیر خویش ایمان دارم.
اما از آن لحظه میهراسم که ترس، مرا به زانو درآورد، پیش از آنکه دشمن چنین کند!
من این متن را نه برای دلیری و دلبری نوشتم بلکه برای حفظ صدا مینویسم که وقتی موشک آواز سر میدهد، خموش نمانم! و وقتی موطن میلرزد، دستم محکمتر قلم را بگیرد.
مرگ اگر مرد است آید پیش من
تا کشم خوش در کنارش تنگ تنگ
✍ #مازیار_اعتمادی
#دیرزی
🔆 @dirzee_ir
5 940
در این غوغای غبارآلود، فانوس امیدمان را برافروزیم
اینک که غبار جنگ و ناآرامی، سیمای دلکش این ملک را در خود فروبرده و بانگ طبل آن از هر سوی به گوش میرسد، دلهایمان را آرامش و خرد، رهنمون باید و گامهایمان را استواری و متانت، هموطن!...
اکنون زمانهای است که نفسها در سینه حبس شده و هر روز بیمی نو بر دلها مینشاند. دلهره، چون شبحی سرد، بر فراز شهرهایمان پرواز میکند و زمزمههای بیم و امید، در هر کوی و برزن به گوش میرسد.
در این وانفسا که گرداب حوادث، کشتی آرامشمان را به تلاطم انداخته و هر لحظه بیم غرق شدن میرود، باید که چشمانمان را بر نور امید باز داریم و گوشهایمان را بر بانگ خرد تیز کنیم. مَپندارید که این آشفتهبازار، تا ابد پایدار خواهد ماند و این تاریکی، هرگز به روشنایی نخواهد گرایید. که رسم روزگار چنین است و چرخ فلک بر یک مدار نمیچرخد.
اینک زمان آن است که دست در دست هم نهیم و بار این محنت را از دوش برداریم، که یگانگی ما، سدی استوار است در برابر طوفان بلا. هر یک از ما، چون قطرهای از این دریای پهناوریم و تنها با پیوستن به یکدیگر است که میتوانیم امواج خروشان را تاب آوریم. باید که بذر صبر و شکیبایی را در دلها بکاریم و با آب محبت و همدلی آن را آبیاری کنیم، باشد که درخت صلح و آرامش، باری دیگر در این سرزمین ریشه دواند چراکه خاک این دیار در رگ و ریشهمان تنیده و از یک آبشخور جان گرفتهایم، چارهای جز خویشتنداری و آرامش نداریم.
بیگمان در این ایام سخت، بایست پناهگاه یکدیگر باشیم. دلی شویم برای شنیدن غمهای هم، شانهای برای تکیهگاه خستگیهای هم و دستی برای یاری رساندن به یکدیگر. با هر سخن سنجیده، با هر عمل نیکو و با هر لبخند امیدبخش، میتوانیم نور کوچکی در این تاریکی بیفکنیم. یادمان باشد که هر بادی را پایانی هست و هر شب تاریک را صبحی روشن. باشد که از این گذرگاه پُرمخاطره نیز بهسلامت عبور کنیم و بذر امید را در دل این سرزمین دوباره بنشانیم و فردایی را رقم زنیم که در آن، صلح و آرامش، سیمای همیشگی این دیار باشد.
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی
دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی
چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو؟
ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی
آدمی در عالم خاکی نمیآید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی
گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق
کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی
✍️ #مازیار_اعتمادی #دیرزی
🔆@dirzee_ir
5 940
در مذمّتِ جنگ و ستایشِ صلح
و عجب حکایتی است: روزی دو دیوانه، که نه خرد در سر داشتند و نه شرم بر رخ، در بیابانی خشک و بیمهر، یکدیگر را دیدند. یکی، جامهای از پارههای غرور بر تن داشت و دیگری، تاجی از استخوانهای فخر بر سر نهاده بود. هر دو در آینهی وهم، خویشتن را پادشاهِ عالم میدیدند و آن دیگری را غاصبِ تخت و تاجِ خیال خویش.
از نگاه، شراره برخاست و از زبان، زهر فرو چکید. چون دو گرگِ مجنون، بر یکدیگر تاختند، بی آنکه دانند چرا و به کدام گناه. خاک بر آسمان شد و فریاد بر کوه پیچید، لیک حاصل، خراش بر تن و سیاهی بر دل بود.
رهگذری، که از دور نظاره میکرد، سر به حسرت جنباند و گفت:
«این هر دو، نه دشمناند، نه رقیب؛ بلکه دو آینهاند که دیوانگیِ خویش را در هم بازتاب میکنند.»
میخواهم بگویم: هان ای فرزندانِ آدم، که از یک خاک سرشتهاید و بر یک زمین گام میزنید، چه فتاده است که تیغ بر هم آختهاید و دل از مهر و مروّت تهی ساختهاید؟
جنگ، آن دیوِ آهنینچنگ، نه فرزندِ خِرَد است و نه زاییدهی دانایی؛ زادهی خشم است و برادرِ نابخردی. هر کجا که بانگِ طبولِ جنگ برخاست، در پیِ آن خون آمد و آه، و خانهها که ویران گشت، و دلها که در فراق سوخت.
مگر نه آن است که همهی ما را جان از یک مشعل افروختهاند؟ پس چرا این مشعل را به دودی از کین خاموش میسازید؟ مگر کدامین خاک، سزاوارتر از آن است که گهوارهی گل باشد، نه گورِ نونهالان؟
در روزگارانی که شمشیرها به نیاماند و دلها به مهر آراسته، آنجا صلح میبالد، چونان گلِ نوبهار در باغی بیخار.
پس ای خردمندان، زنهار!
که آوازِ جنگ، آوازِ مرگ است،
و هر که در آن دمَد، دستِ خود به خونِ برادر آلوده است. و اینچنین بود که #احمد_شاملو گفت:
و جنگ،
تنها آنگاه پایان میگیرد
که جسدِ آخرین سرباز
بر زمین افتد،
و کودکِ آخرین مادر
دیگر نترسد از صدایِ کفشهایِ سنگین...
ما به صلح نخواهیم رسید،
تا انسان
از انسان بودن شرمنده نباشد.
✍ #مازیار_اعتمادی
#دیرزی
🔆 @dirzee_ir
5 940
وقتی واژهها، گذر زندگی را تغییر میدهند
زندگی، سفری پُرپیچوخم است که گاهی ما را در دوراهیهای سرنوشتساز قرار میدهد. در این لحظات تردید و ابهام، هنر ادبیات میتواند همچون چراغی روشن، گذرهای جدیدی را پیش رویمان بگشاید و جرات تغییر را در وجودمان بیدار کند.
ادبیات، با داستانها، شعرها و نمایشنامههایش، ما را با تجربههای گوناگون انسانی آشنا میکند. ما در صفحه صفحهی کتابها با شخصیتهایی همراه میشویم که با چالشهای مشابهمان دستوپنجه نرم کردهاند، تصمیمهای دشوار گرفتهاند و گذر زندگی خود را تغییر دادهاند. خواندن سرگذشت آنها، نه تنها همدلی و درک ما را نسبت به دیگران عمیقتر میکند، بلکه به ما شهامت میدهد تا به زندگی خود نیز از زاویهای تازه بنگریم.
شعر، با زبان چکیده و پُر از احساسش، میتواند درونیترین لایههای وجودمان را لمس کند. یک بیت ناب، گاهی میتواند چنان تلنگری به روحمان بزند که گذر فکرمان را برای همیشه تغییر دهد. شعر، ما را به درک در ارزشها، باورها و آرزوهایمان دعوت میکند و بهما یادآورست که زندگی، فرصتی برای رشد و تحول است.
رمانها و داستانهای بلند، با خلق دنیاهای خیالی، ما را از روزمرگیها جدا میکنند و امکان تجربه کردن زندگیهای متفاوت را به ما میدهند. ما در کنار قهرمانهای داستانها؛ با ترسها، امیدها و مبارزاتشان همراه میشویم و ناخودآگاه، الگوهایی برای تغییر و تحول در زندگی خود پیدا میکنیم.
ادبیات، قدرت آن را دارد که دیدگاه ما را نسبت به جهان و خودمان دگرگون کند. با خواندن آثار نویسندگان بزرگ، ما با ایدهها و فلسفههای جدید آشنا میشویم و افقهای فکریمان گستردهتر میشود. این گستردگی دیدگاه، کمک میکند تا محدودیتهای ذهنی را کنار بگذاریم و امکانهای جدیدی برای زندگیمان تصور کنیم.
بنابراین، اگر در دوراهی زندگی قرار گرفتهاید و بهدنبال تغییر مسیر هستید، به دنیای ادبیات پناه ببرید. اجازه دهید واژهها، شما را در این سفر راهنمایی کنند. در لابهلای داستانها و شعرها، الگوهای شجاعت، امید و تحول را خواهید یافت و نیرویی درونی برای برداشتن گامهای بعدی بهدست خواهید آورد. ادبیات، نه تنها آیینه زندگی، بلکه چراغ راهی است که میتواند گذرگاه آینده ما را روشن کند.
✍️ #مازیار_اعتمادی
#دیرزی
🔆@dirzee_ir
5 940
پرواز سیمرغی از قلههای ترجمه و پژوهش
خبر درگذشت #بیژن_اشتری، مترجم، پژوهشگر و روزنامهنگار چیرهدست را دیروز شنیدیم. مردی که عمر گرانبهایش را وقف روشنگری و غنای فرهنگ این مرز و بوم کرد و حال، به ناگهان، چون سیمرغی از قلههای ترجمه و پژوهش پر کشید.
اشتری، نه تنها مترجمی صرف، بلکه خود روایتگر و خالق جهانی بود از واژهها. او پلی بود میان ما و اندیشههای سترگ جهان، صدای نویسندگانی که، مهجور مانده بودند. قلم او، کیمیایی بود که هر متن خامی را به زَر ناب بدل میکرد و هر پیچیدگی را بهسادگی و فصاحت میآراست. ترجمههایش، دریچهای بودند به باغهای پرشکوه ادبیات، تاریخ و سیاست جهان؛ ترجمههایی که هر یک، به تنهایی، اثری هنری و خواندنی بودند همچون ادبیات علیه استبداد (پیتر فین)!
او با وسواس و تعهد مثالزدنی، در پس هر واژه و جمله، بهدنبال حقیقت میگشت و با جان و دل، روح اثر را به زبان پارسی منتقل میکرد. اشتری تنها به ترجمه اکتفا نکرد؛ پژوهشهای دقیق و مقالات عمیق او نیز، نشان از دغدغه بیوقفه او برای ارتقای آگاهی جامعه داشت. او، روشنفکری دردمند بود که هیچگاه از رسالت خویش غافل نماند.
اکنون، جای خالی او، نه فقط در عرصه ترجمه و پژوهش، که در تار و پود فرهنگ این سرزمین احساس خواهد شد. یاد او، چون اثری ماندگار، در خاطرها زنده خواهد ماند و نامش، چون ستارهای فروزان، بر آسمان ادبیات و اندیشه ایران زمین خواهد درخشید. روحش شاد و یادش گرامی باد. شاید او رفت اما میراث گرانبهایش، چراغیست برای آیندگان!
✍️ #مازیار_اعتمادی #دیرزی
🔆@dirzee_ir
5 940
در کوچهپسکوچههای «شهر دزدها»: روایتی از گرسنگی، شجاعت و زندگی
چند روز تعطیلی خردادماه امان داد کتابی بخوانم که قلبم را بلرزاند. آیا تا به حال طعم واقعی گرسنگی را چشیدهاید؟ نه از آن گرسنگیهای گذرا که با یک وعده غذای خوب رفع میشود، بلکه از آن نوع که تا مغز استخوان نفوذ میکند و هر روز صبح با شما بیدار میشود؟ اگر نه، پس بگذارید شهر دزدها اثر #دیوید_بنیاف خالق سریال تاج و تخت، شما را به سن پترزبورگ محاصرهشده در زمستان ۴۲-۱۹۴۱ ببرد؛ جاییکه گرسنگی نه یک حس، بلکه یک شخصیت است، یک هیولای همیشه حاضر که هر تصمیمی را تحتتاثیر قرار میدهد.
این رمان، نه فقط یک داستان جنگی، بلکه یک اثر هنری است که با زبانی روان و در عین حال عمیق، تصویری بیواسطه از بقا در شرایطی ناممکن ارائه میدهد. در قلب این روایت، دو شخصیت جوان – لِو، پسری محجوب و یهودی، و کولیا، یک سرباز فراری کاریزماتیک – قرار دارند. سرنوشت عجیبشان آنها را در مسیری دشوار و پُرخطر قرار میدهد: یافتن دوازده تخممرغ برای پخت کیک عروسی دختر یک سرهنگ بلندپایه، در ازای آزادی از حکم اعدام!
داستان شهر دزدها پُر از لحظاتی است که نفس را در سینه حبس میکند؛ از پرسه زدن در خیابانهای یخزده و مملو از مرگ و میر، تا مواجهه با آدمخوارها و نازیها. اما آنچه این رمان را جانانه میکند، نه فقط ماجراهای پُرتعلیق، بلکه قدرت نویسنده در به تصویر کشیدن انسانیت در دل ویرانی است. در هر صفحه، شاهد تلاش بیوقفه شخصیتها برای حفظ ذرهای کرامت انسانی در برابر فشارهای بیرحمانه جنگیم. دوستی میان لو و کولیا، با تمام تفاوتهایشان، همچون چراغی در تاریکی عمل میکند؛ دوستیای که در میان ترس و ناامیدی، جوانه میزند و رشد میکند.
بنیاف با مهارت خاصی، فضایی خلق کرده که بوی نان کپکزده و سرما، در کنار امیدهای کوچک و پنهان، قابل لمس است. او به ما یادآوری میکند که شجاعت همیشه بهمعنای مبارزه با دشمن نیست؛ گاهی شجاعت، در پیدا کردن یک تخممرغ در شهری ویران، یا در یک لبخند ساده در میان سیاهی مطلق نهفته است.
شهر دزدها؛ نه فقط داستانی از گذشته، بلکه انعکاسی از حال و آینده است. این کتاب به ما میآموزد که حتی در تاریکترین زمانها، نور امید میتواند از غیرمنتظرهترین جاها سرچشمه بگیرد. اگر به دنبال رمانی هستید که شما را به فکر فرو ببرد، قلبتان را بلرزاند و با خود به سفری فراموشنشدنی ببرد، شهر دزدها را به شما پیشنهاد میکنم. غرق شدن در کوچهپسکوچههای این شهر، تجربهای است که تا مدتها در ذهن شما باقی خواهد ماند!
✍️ #مازیار_اعتمادی #دیرزی
🔆@dirzee_ir
5 940
سیذارتا: جستوجوی گمشدهای برای رسیدن به خویشتن
گاهی، در هیاهوی زندگی، گُم میشویم. گم در نقشها، مسئولیتها، آرزوها و انتظارات! صدایی در درونمان خاموش میماند، صدایی که تنها راهنمای حقیقی ما به سوی آرامش و معناست. #سیذارتا شاهکار بیبدیل #هرمان_هسه، قصهی همین سفر گمشدگی و بازگشت به خویشتن است.
سیذارتا، جوانی برهمن و زیبا، در زمان بودا، از تعلقات زندگی و آموزههای رسمی دل میکند و در جستوجوی حقیقت، راهی سفری پُرمخاطره میشود. او با زاهدان سامانا همراه میشود، ریاضتهای طاقتفرسا را تجربه میکند، به پای بودا مینشیند، عشق را در آغوش میگیرد، طعم ثروت و قدرت را میچشد، اما هیچکدام او را راضی نمیکند. سیذارتا، در اعماق وجودش، میداند که حقیقت را نمیتوان آموخت؛ باید آن را زیست.
هسه، با قلمی جادویی، داستانی فلسفی و عرفانی را به شعری بدل میکند. نثر او ساده است و در عین حال عمیق، پُر از استعارههای زیبا و نمادهای پُرمعنا. او با ظرافت، مراحل سفر درونی سیذارتا را به تصویر میکشد: رهایی از تعلقات، جستوجوی معلم، تجربه عشق، آزمونهای زندگی دنیوی، و در نهایت، رسیدن به آرامش در کنار رودخانه، جایی که صدای یگانگی هستی را میشنود.
«سیذارتا» فقط یک رمان نیست؛ یک سفرنامه روحی است. هرمان هسه در این کتاب، پرسشهایی اساسی را مطرح میکند: معنای زندگی چیست؟ چگونه میتوان به آرامش درونی رسید؟ آیا عشق و ثروت میتوانند ما را خوشبخت کنند؟ و آیا از بُن، حقیقت را میتوان با واژهها بیان کرد؟
شخصیتهای رمان، هر کدام نمادی از یک مرحله یا جنبه از سفر سیذارتا هستند: گوویندا، دوست و همراه او، نماد جستوجوی حقیقت در آموزهها. کامالا، معشوقهاش، نماد جذابیتهای زندگی دنیوی و واسودوا، قایقران پیر، نماد حکمت و پذیرش هستی.
اما شاید زیباترین و تاثیرگذارترین جنبهی «سیذارتا»، پیامی باشد که در دل خود نهفته دارد: حقیقت را نمیتوان در بیرون جستوجو کرد؛ باید بهصدای درون خود گوش سپرد. هر انسانی، مسیر منحصربهفرد خود را دارد و تنها با پیمودن آن، میتواند به آرامش و معنا دست یابد.
«سیذارتا» رمانی است که باید بارها خواند و در هر بار، معنایی تازه از آن دریافت. کتابی که به شما میآموزد، زندگی را بهعنوان یک سفر بپذیرید، بهصدای درون خود اعتماد کنید و بدانید که حقیقت در سکوت، در پذیرش و در یگانگی با هستی نهفته است.
اگر بهدنبال کتابی هستید که روحتان را نوازش دهد، ذهنتان را به چالش بکشد و شما را به سفری درونی ببرد، «سیذارتا» را از دست ندهید. این کتاب، بیگمان یکی از زیباترین و ماندگارترین تجربههای خواندنی شما خواهد بود.
✍️ #مازیار_اعتمادی #دیرزی
🔆@dirzee_ir
5 940
سکوت سنگین یک شهر خفته!
{درنگی بر شعر «گویی همه خوابند، کسی را به کسی نیست» #هوشنگ_ابتهاج }
شعر «گویی همه خوابند، کسی را به کسی نیست»، نه فقط یک تصویر شاعرانه از یک شب دلگیر، بلکه تابلویی است از عُزلت انسان مُدرن، بیتفاوتی جمعی و حس غریب تنهایی در میان انبوه جمعیت. سایه، با زبان ساده و در عین حال عمیق خود، ما را به درون این سکوت سنگین میبرد تا در آن، پژواک دردهای نهفته و حسرتهای خاموش را بشنویم.
عنوان شعر، به تنهایی گویای فضایی سرد و بیروح است. گویی پردهای از بیحسی بر شهر و ساکنانش افتاده و هرگونه ارتباط و همدلی را به خوابی عمیق فرو برده است. این «کسی را به کسی نبودن»، نه یک انتخاب فردی، بلکه یک وضعیت فراگیر به نظر میرسد؛ نوعی گسست اجتماعی و فقدان پیوند عاطفی که روح زمانه را تسخیر کرده است.
سایه در این شعر، با استفاده از تصاویر حسی قوی، این حس انزوا و بیتفاوتی را به مخاطب منتقل میکند. سکوت شب، صدای جیرجیرک، و حرکت آرام سایهها، همگی در خدمت القای این حس غریب تنهایی قرار دارند. این عناصر، نه برای ایجاد یک فضای شاعرانه رمانتیک، بلکه برای برجسته کردن فقدان حضور انسانی گرم و صمیمی در این شب سرد و بیروح به کار رفتهاند.
یکی از نکات قابل توجه در این شعر، لحن آرام و در عین حال پرسشگر اوست. او نه با خشم و اعتراض، بلکه با نوعی حسرت و اندوه از این وضعیت سخن میگوید. گویی او نیز جزیی از این خوابزدگان است، اما در عین حال، آگاهانه به این بیتفاوتی خیره شده و در پی یافتن پاسخی برای این سکوت سنگین است.
عبارت «نه کسی میشنود و نه کسی میگوید» اوج این حس انزوا و عدم ارتباط را به تصویر میکشد. گویی تمام راههای ارتباطی بسته شده و هر فردی در لاک خود فرو رفته است. در این میان، شاعر نیز صدایش به جایی نمیرسد و گویی فریادهایش در این سکوت عمیق گم میشوند.
این شعر فراتر از یک توصیف ساده از یک شب تنهایی است. این شعر، بازتابی از دغدغههای اجتماعی و انسانی سایه در دوران خود و چه بسا در هر دورانی است که فردیت افراطی و بیتفاوتی جمعی، روح جامعه را تهدید میکند. این شعر، دعوتی است به بیداری، به شنیدن صدای یکدیگر و به شکستن این سکوت سنگینی که میتواند بنیانهای انسانیت را به لرزه درآورد.
بررسی این شعر، ما را به مکاشفه در روابط انسانی، نقش فرد در جامعه و مسئولیت ما در قبال یکدیگر وا میدارد. آیا ما نیز در این خواب جمعی سهیم نیستیم؟ آیا صدای تنهایی دیگران را میشنویم؟ آیا تلاشی برای شکستن این سکوت و برقراری ارتباطی عمیقتر با همنوعان خود میکنیم؟ شعر سایه، همچون آینهای، ما را به این پرسشهای مهم فرامیخواند.
*برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست
گویی همه خوابند، کسی را به کسی نیست
آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک
جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست ...*
✍️ #مازیار_اعتمادی
#دیرزی
🔆@dirzee_ir
5 940
هلهلهی شبپرهها: قصهی نور و سایه در تاریکنای واژهها
در جهان، گاهی پردهای از سکوت و پرسش بر همهچیز کشیده میشود. نه سکوتی از سر آرامش، که سکوتی از سر بغض، از سر حرفهای ناگفته و فریادهای در گلو مانده! در چنین شبی، جایی که نور و تاریکی، حقیقت و فریب، در مرزهای نادیده بههم میرسند، چه کسی صدای واژهها را میشنود؟ واژههایی که اسیر قفس حنجرهها شدهاند، سنگهایی که با هدف پنجرهها پرتاب میشوند و گُرگانی که ردای چوپانی بر تن کردهاند.
این نه قصهی یک زمان خاص است و نه روایتی از یک مکان مشخص. این آینهای است روبهروی روح انسان، روبهروی زخمهای عمیق یک جامعه، و روبهروی تناقضاتی که در پسِ ظاهر فریبنده، پنهان شدهاند. در این منظومهی تلخ و زیبا، ناگهان پروانهها، یا شاید شبپرهها، به رقص درمیآیند. رقصی که نه از سر شادمانی، که از سر حیرت و پرسش است. پرسشی که تا عمق جان نفوذ میکند و از ما میپرسد: آیا میبینی؟ آیا صدای این هلهله، این شور و شر را در تاریکنای شب میشنوی؟ این شعر دکتر #محمدرضا_عطاری (گلشن)، دعوتی است به تماشای آنچه هست و آنچه باید باشد، از چشمی دیگر...
«هلهلهی شب پرهها»
واژه را در قفس حنجرهها میبینی؟
سنگ را با هدف پنجرهها میبینی؟
عشق مدفون شده در چیرگی جهل جلی
حرص را در عطش سیطرهها میبینی؟
ای زده بانگ تفرعن به سرا پردهی عصر
درد دریا شده در دلهرهها میبینی؟
ای منادی به جهان آیت رحمانی خود
ظلم افعی شده در چنبرهها میبینی؟
ای که خود عامل بر چیدن شر میدانی
گرگ چوپان شده برآن برهها میبینی؟
ای که گفتی منم آن ذائقهی صبح تمیز
مرگ تلخ سره در ناسرهها میبینی؟
ای همه مصدر فتوا به تقاضای دغا
سنگ رنگین شده در شب چرهها میبینی؟
«گلشنا» نغمهی آن مرغ شبآهنگ خموش
هر شبی هلهلهی شب پرهها میبینی؟
✍️ #مازیار_اعتمادی #دیرزی
🔆@dirzee_ir
5 940
در سکوت شب، روایتی از ماه و پلنگ
چند روز پیش دوست نازنینم عبدالرضا قنبری برایم شعری را فرستاد و خواستم چند سطری بنویسم و سپس از شعرش لذت ببرید!
شب، پردهی اسرارآمیز خود را بر هستی میگستراند و در این سکوت عمیق، رازهایی نهفته است که تنها چشم ِدل میتواند آنها را بیننده باشد. در دل تاریکی، جایی که منطق بهخواب میرود و خیال بال میگشاید، جهان نه تنها با چشم، که با روح حس میشود. گویی هر ذرهی هستی، داستانی ناگفته دارد و هر پدیده، رمزی از عشق و زندگی است. این لحظات ناب، همان قلمرویی است که در آن، مرزهای واقعیت و رویا در هم میآمیزند و شوریدگیها، بهشکلی پنهان، در عمق جان ریشه میدوانند. در این خلوت اسرارآمیز، ماه نه تنها یک جرم آسمانی، بلکه راوی قصههایی از دلدادگی میشود و آب، نه تنها انعکاسدهندهی نور، بلکه گهوارهی تولدی دیگر... و اینجاست که:
وقتی ماه
در دام آب میافتد،
پلنگی زاده میشود
و آسمان
به زایش عاشقی خرسند
و بیشه
منظومهای دیگر را ورق خواهد زد
امشب
پلنگی دیگر
در سکوت ماه
و تقدیر چشمه
به خواب خواهد رفت.
عاشقی را به رسم ماه
به رسم پلنگ
پنهان
در سکوت
دنبال میکنیم!
شعر #عبدالرضا_قنبری
✍️ #مازیار_اعتمادی #دیرزی
🔆@dirzee_ir
5 940
#عطر و #شعر: دو بال نهان برای پرواز روح
من عاشق «عطر» هستم و دلباخته «شعر»! برای همین این مطلب به ذهنم رسید تا بنویسمش. تا به حال به شباهت شگفتانگیز عطر و شعر فکر کردهاید؟ هر دو نادیدنیاند، هر دو با نفس آغاز میشوند و هر دو یکراست قلب و حافظه را نشانه میروند.
نه عطر را میتوان دید، نه شعر را میتوان لمس کرد به آن صورتی که یک تابلو یا مجسمه را ! اما هر دو قدرتی دارند که جهان درونی ما را دیگرگون میکنند. عطر، با نتهایی که از دل رایحهها برمیآیند و شعر، با واژههایی که از عمق جان شاعر برمیخیزند، هر دو مسیری پنهان بهسوی احساسات و خاطرات میگشایند.
سازنده عطر، مثل شاعر، با دقت عناصرش را انتخاب میکند. عطرساز، نتهای آغازین، میانی و پایانی را کنار هم میچیند تا روایتی بویایی خلق کند؛ روایتی که لحظه به لحظه دگرگون میشود و لایههای پنهانش را آشکار میسازد. شاعر نیز، با انتخاب واژهها، کنار هم نهادن کنایهها و استعارهها، و نواختن با ریتم کلمات، روایتی حسی میآفریند؛ داستانی که هر بار خوانده میشود، معنایی تازه از دلش شکوفا میشود.
عطر میتواند شما را به لحظهای در گذشته پرتاب کند؛ به یاد یک چهره، یک مکان، یا یک حس فراموش شده. شعر نیز همین قدرت را دارد. یک بیت میتواند کلیدی باشد برای گشودن دریچهای بهسوی خاطراتی که غبار زمان رویشان نشسته. هر دو افسونگرانی هستند که زمان و مکان را در هم میپیچند.
هر عطر بر روی هر پوستی بویی متفاوت میگیرد و هر شعر در جان هر خوانندهای معنایی منحصر به فرد مییابد. هر دو تجربهای بهشدت شخصی و تکرارناپذیرند. هر دو نیازمند «بوییدن» و «شنیدن» با تمام وجودند؛ نیازمند غرق شدن در جهان نهانشان.
عطر و شعر، دو راه برای گشودن قفل دلاند. دو زمزمه نهان که به ما یادآوری میکنند زندگی فقط دیدنیها و لمسکردنیها نیست. بخش بزرگی از زیبایی جهان در نادیدنیها نهفته است؛ در بویی که ما را میبرد و در واژهای که در جانمان مینشیند.
آنها دو بال نهاناند که روح ما را از زمین روزمرگی جدا کرده و به آسمان خیال، احساس و خاطره میبرند. پس هم عطرها را عمیق ببویید، هم شعرها را با جان بشنوید. زندگی با این دو، زیباتر و قابل لمستر میشود!
اینجاست که #حافظ میگوید: ز کوی یار میآید نسیم باد نوروزی / از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی
این بیت، استعارهای درخشان از همان قدرت نهان است که از طریق حواس (بوی باد نوروزی که از کوی یار میآید) بهعمق جان نفوذ میکند و اثری شگرف (روشن کردن چراغ دل) بر آن میگذارد؛ همان اثری که یک عطر دلانگیز یا یک شعر ناب بر روح و حافظهی ما میگذارد.
✍️ #مازیار_اعتمادی #دیرزی
🔆@dirzee_ir
5 940
کافکا و کابوسِ دگردیسی: روایتی از انزوای ابدی!
در تاریکنای وهم و واقعیت، جاییکه مرزهای انسانیت رنگ میبازند، شاهکار بیبدیل #فرانتس_کافکا، «مسخ»، رُخ مینُماید. این اثر نه یک داستان، که کالبدشکافیِ اضطرابِ وجود، تنهاییِ عمیق و ازخودبیگانگیِ انسانِ مدرن است. گویی قلم کافکا، تیغی جراحی است که با ظرافتی هولناک، پرده از چهرهی کریهِ بیرحمیِ جهان و انزوای روح برمیدارد.
در این سفرِ غریب، همراه با گرگور زامزا میشویم که در صبحی وهمآلود، در ریخت حشرهای مسخشده از خواب برمیخیزد. این دگردیسی نه فقط تغییری فیزیکی، بلکه استعارهای ژرف از گسستن پیوندهای انسانی، سقوط در ورطهی نیستی و بارِ سنگینِ سربار بودن است. اما آیا این مسخ، تنها تغییرِ گرگور است؟ در رویکردی دیگر، گویی دو جهان در این داستان همزیستی میکنند: دنیای فردِ مسخشده و دنیای افرادِ مسخنشده. آیا این دوگانگی، بازتابی از دو برهه زمانی متفاوت است؟ آیا افرادِ به ظاهر سالم، حشرههای پیشین بودهاند، آنچنان که این فقدانِ ارتباطِ عمیق، پیش از این دگردیسیِ آشکار نیز وجود داشته است؟ یا شاید، این حشرهی کنونی، نمادی از انسانِ پسین است، موجودی که در چنبرهی تنهایی و عدم تفاهم، به تدریج از جوهرهی انسانی خود تهی میشود.
«مسخ» دعوتی است به نگرشی عمیق در ماهیتِ انسان، معنای خانواده و قضاوتهای بیرحمانهای که بر مبنای ظاهر و سودمندی شکل میگیرند. کافکا با نثرِ سحرآمیز و فضاسازیِ کابوسوارش، خواننده را در هزارتویی از احساساتِ متناقض، از انزجار تا شفقت، از حیرت تا اندوه، غوطهور میکند.
این کتاب، آینهای است که تصویرِ گنگ و درهمپیچیدهی انسانِ معاصر را به نمایش میگذارد؛ موجودی که در چرخدندههای بیرحمِ زندگی ماشینی و انتظاراتِ بیانتهای جامعه، هر لحظه در معرضِ مسخ شدن و از دست دادنِ جوهرهی خویش قرار دارد.
اگر بهدنبال تجربهای متفاوت از خواندن هستید، اگر جانِ کنجکاوتان تشنهی درکِ لایههای پنهانِ هستی است، بیشک «مسخ» کافکا آن هم با ترجمه #صادق_هدایت، سفری بیبازگشت به اعماقِ روحِ انسان خواهد بود.
✍️ #مازیار_اعتمادی #دیرزی
#مسخ #معرفی_کتاب
🔆@dirzee_ir
