دیـرزی
Open in Telegram
@dirzee_ir مدیریت کانال @DrMazyarEtemadi «دیرزی» یعنی بسیار بمان و زندگانی کن!
Show more5 940
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
5 940
«اشکهای کبود و لبخند هفترنگ»
آسمان نیز دل دارد و سرّی نهان. گاه به رنگ آرامش مینشیند، چنان حریری نیلگون بر گسترهی هستی و گاه تاب ِسکوت نمیآورد. آنگاه فریادش در طنین رعد میپیچد و برق، همچون خنجری از روشنی، پرده از زخمهای پنهان او برمیدارد.
باران، اشکهای اوست؛ قطرهقطره، فروچکیده از دیدگان کبودش. هر قطره یادآور کلمهایست نگفته، آهیست فروخورده که سرانجام راهی برای رهایی مییابد. زمین در آغوش باران جان تازه میگیرد، چنانکه دل آدمی پس از گریستن سبکبار شود.
اما قصهی آسمان در اندوه به پایان نمیرسد. پس از گریه، لبخند او پدیدار میشود؛ لبخندی که نامش رنگینکمان است. هفت خطِ نور، پلی از امید میسازند میان خاک و افلاک، میان دلهای شکسته و آفاق بیکران و در آن لحظه، آسمان به زبان بیزبان خویش میگوید:
«هیچ فریادی بیثمر نیست و هیچ اشکی بیپایان. در پس هر طوفان، نویدی نهفته است.»
و مگر نه آنکه آدمی نیز تصویر کوچکیست از آسمان؟ او نیز بغض دارد و فریاد، برق نگاه و باران اشک! و اگر صبر پیشه کند، در انتهای طوفانِ دل، رنگینکمانی بر روحش خواهد نشست؛ و آن رنگینکمان، همان وعدهی فردای روشن است. و چه شیرین نوشته #سعدی جان:
نه هر که زمانه کار او دربندد
فریاد و جزع بر آسمان پیوندد
بسیار کسا که اندرونش چون رعد
مینالد و چون برق لبش میخندد
✍️ #مازیار_اعتمادی #دیرزی
🔆@dirzee_ir
5 940
هستی و نیستی: آیینهای در برابر آزادی هولناک ما
نامش سنگین است: «هستی و نیستی». کتابی از #ژان_پل_سارتر، فیلسوفی که جسارت داشت تا نقابها را کنار بزند و به انسان بگوید: زیر تمام تعاریف، تمام نقشها، تمام جبرهایی که برای خودت میسازی، یک حقیقت عریان ایستاده است: «تو بی چون و چرا؛ آزادی!»
سارتر در این بنای سترگ فلسفی، از دو گونه هستی میگوید: «هستی در خود» که هستی اشیاست؛ بیتغییر، جامد و بینقص. مثل یک سنگ، یک میز. آنها هستند، همین.
و «هستی برای خود» که هستیِ ماست. هستیِ آگاهی. و اینجاست که سارتر ضربه اصلی را میزند: هستی ما، در دل خود یک نیستی دارد. ما شبیه اشیا نیستیم که پُر و کامل باشیم. ما یک حفره هستیم در دل جهان. نیستیای که به ما امکان میدهد تا نباشیم آنچه هستیم و بشویم آنچه هنوز نیستیم.
این نیستی، سرآغاز اصلی آزادی ماست. هیچ جوهر یا ماهیت از پیش تعیینشدهای وجود ما را تعریف نکرده است. ما پیش از هر چیز وجود داریم و سپس با انتخابهایمان، با هر لحظه زیستنمان، ماهیت خود را میسازیم.
و این آزادی، بار سنگینی به دوشمان میگذارد: مسئولیت مطلق. مسئولیت تمام انتخابهایمان. ما نه تنها مسئول خود، که بهنوعی مسئول تمام انسانیم، چرا که با هر انتخاب، نوعی از انسان بودن را به جهان پیشنهاد میدهیم.
این آزادی مطلق و مسئولیت سهمگین، پایه آن چیزی است که سارتر آن را اضطراب مینامد. اضطرابِ گستردگیِ بیحد و مرزِ امکانها، اضطرابِ اینکه هیچ نیروی بیرونیای نیست که به ما بگوید چه کنیم، اضطرابِ اینکه تمام بار بر دوش خودِ تنها و آزاد ماست.
و در مواجهه با این اضطراب هولناک، چه وسوسهانگیز است پناه بردن به «بَدْکاری» یا همان خودفریبی. اینکه تظاهر کنیم مجبوریم، که تقصیر دیگران است، که شرایط اینگونه ایجاب میکند. اینکه سعی کنیم خود را شبیه اشیا کنیم؛ بیاراده، بیمسئولیت، تنها یک «هستی در خود.» اما سارتر بیرحمانه این پناهگاه دروغین را ویران میکند. ما محکوم به آزادیایم!
خواندن «هستی و نیستی»، سفری آسان نیست. گاهی مثل نگاه کردن در آیینهای است که تمام ضعفها و فرارهایمان را بیرحمانه به رُخ میکشد. اما در دل این مواجهه سخت، رهایی بزرگی نهفته است. درک اینکه ما سازنده خود و سرنوشت خویشیم. درک اینکه نیستیِ درونمان، نه ضعف، که سرآغاز قدرت و امکانِ شدن است.
این کتاب، دعوت به بیداری است. بیداری به حقیقت وجودیمان؛ وجودی که در دل نیستی ایستاده و محکوم به انتخاب و آفرینش خویش است. آزاد هستید که این کتاب را بخوانید!
✍️ #مازیار_اعتمادی #دیرزی
🔆@dirzee_ir
5 940
چگونه به تو فکر نکنم؟
چگونه آنچه با تو گذشت را به هزاره میان هر ثانیه مرور نکنم؟
یاد تو یک نفس در تار و پود درونم گرم کارست تا چرخ هستی بچرخد و شاید در گذرگاهی حتا به اندک، دوباره غوغای وحشی دو چشم وهمانگیزت را تماشا کنم
چگونه به تو فکر نکنم؟
آدمی مشتاق ماندن است و یاد تو مرا روی زمین هنوز امیدوار نگاه میدارد به همان اندک حتا در دوردستهای فراموش شده.
محمدصالح هاشمیان
برای گفتگو
#دیرزی
🔆@dirzee_ir
5 940
موراکامی و دعوت به رقص: گشتی در دنیای نادیدهها و گمشدهها
درود به تمام کسانی که دوست دارند در هزارتوهای ذهن و واقعیت قدم بزنند...
وارد شدن به دنیای #هاروکی_موراکامی، همیشه شبیه قدم گذاشتن در مه است؛ میدانی جایی هستی، اما نمیتوانی همهچیز را بهوضوح ببینی. صداهایی میشنوی، چهرههایی میبینی، اما یک لایه نادیدنی از پیچیدگی و رمزآلودگی همهچیز را فرا گرفته. «برقص برقص» یکی از آن کتابهایی است که شما را بهشدت در این مه فرو میبرد و رهایتان نمیکند.
اگر «تعقیب گوسفند وحشی» را خوانده باشید، با راوی بینام این رمان آشنایید. او بازگشته، کمی مسنتر، کمی تنهاتر و در جستوجوی چیزی یا کسی گمشده؛ شاید همان روسپی گوشبریده که زمانی در هتل دلفین ملاقات کرده بود. اما این جستوجو، بهانهای است برای سفری عمیقتر به لایههای زیرین واقعیت، جایی که مرز خواب و بیداری، منطق و جنون، و بودن و نبودن محو میشود.
موراکامی در این کتاب، تمام امضاهای خاص خود را به نمایش میگذارد: جزییات وسواسگونهی روزمره (قهوه، غذا، موسیقی)، شخصیتهای زن مستقل و گاهی عجیب، گربهها، نشانهای پُرتعداد به فرهنگ عامه (موسیقی جاز، پاپ، فیلم)، و البته، رخدادهای غریب و فراواقعی که بدون هیچ توضیحی منطقی در دل روایت جا میگیرند؛ همچون ظهور ناگهانی «مرد گوسفندی» یا حس شومی که از هتل دلفینِ بازسازیشده میتراود.
اما هستهی اصلی «برقص برقص»، همانطور که از عنوانش پیداست، ایدهی «رقصیدن» است. مرد گوسفندی به راوی میگوید: «باید برقصی. تا وقتی موسیقی نواخته میشود، باید برقصی. حتی اگر موسیقی را نشنوی. باید برقصی... بدون اینکه بهچیزی فکر کنی، فقط باید برقصی. اگر قرار است کاری انجام دهی، این است. درجا نزن و از فکر کردن به این که چرا میرقصی دست بردار. معنی ندارد. فقط باید برقصی.» این، فلسفهی بقاست در دنیایی که قوانینش را نمیفهمی، در میان آدمهایی که شبیه روح شدهاند، و در جستوجوی چیزهایی که شاید هرگز پیدا نشوند.
شخصیتهای فرعی رمان نیز، هر کدام به نوعی در حال «رقصیدن» به ساز خود در این دنیای غریباند: یوکی، دختر سیزده سالهای که بیشتر از سنش میفهمد و تنهاست؛ گوتاندا، بازیگر مشهور اما زخمخورده؛ و می، دوستدختر راوی که گویی خودش هم در دنیای نامرئیها زندگی میکند. همه تنهایند، گمشدهاند، و در تلاشند تا به طریقی در این «رقص» نامفهوم شرکت کنند و شاید، دیده شوند.
«برقص برقص» رمانی است دربارهی تنهایی عمیق انسان مدرن، دربارهی نیاز مبرم به ارتباط واقعی در دنیایی که ارتباطها سطحی شدهاند و دربارهی جستوجوی معنا در بیمعناترین لحظات. موراکامی با قلم مسحورکنندهاش، ما را با راوی همراه میکند تا در این هزارتوی واقعیت و خیال، بهدنبال ردپای گمشدهها بگردیم و شاید، در حین جستوجو، چیزی دربارهی خودمان پیدا کنیم.
این کتاب، برای کسانی که آمادهاند از مرزهای منطق عبور کنند و در فضایی مالیخولیایی و گاهی خندهدار غرق شوند، یک تجربه فراموشناشدنی است. «برقص برقص» دعوت موراکامی است به رقصیدن در میان مه؛ رقصی که شاید معنایش را ندانی، اما تنها راه برای ادامه دادن است.
اگر هنوز وارد دنیای موراکامی نشدهاید، این کتاب میتواند شروع خوبی باشد. و اگر از طرفداران او هستید، «برقص برقص» بازگشتی دلنشین به فضاهایی است که دوستشان دارید.
پس... موسیقی دارد نواخته میشود. آمادهاید که... برقصید؟
✍️ #مازیار_اعتمادی #دیرزی
🔆@dirzee_ir
5 940
«سرود بیخواهشی»
روزی بود و روزگاری، که دلِ من، چو اسبی رها در مرغزارِ آرزو، بیامان در پیِ سبزه و گلِ تمنّا میتاخت. هر ستاره را دست میگشودم تا فروچینم و هر قله را همّت میکردم تا برآیم. لیک، آسمان، دامانی نداشت که ستارهام را بپذیرد! و کوه، شانهای نداشت که من بر او آرام گیرم!
بارها، دستِ آرزو را تا بلندای افلاک بردم و باز با مُشتی خالی و دلی فرسوده بازگشتم. هر گامی که برمیداشتم، خاک ِخواهش در پیراهنم مینشست و غبارِ ناکامی بر دیدگانم مینشست و چه بسیار که از این آتش، سوختم، سوختنی که نه تنها پوست، که مغز استخوان را فروگداخت.
اما، در فروترین نقطهی این سوختن، رازی نهفته بود؛ رازی که جز به آتش ِتجربه گشوده نمیشد. دریافتم که آنچه مرا میفرساید، نه نرسیدن، که بندگیِ بیپایانِ خواستن است و آن دم که کولهبار طلب را بر زمین نهادم، نسیمِ سبکی بر من وزیدن گرفت.
اکنون، دانستهام که بیخواهشی، سلطنتیست بیمرز؛ که دلِ آزاد، نه به مژدهی رسیدن میبالد و نه به زخمِ نرسیدن مینالد. مردمان، این رهایی را کم میشمارند، منتها من آن را گنجی یافتهام که در هیچ بازار، بهایی ندارد.
#هوشنگ_ابتهاج، سایهی خوشسخنِ روزگار ما، چه نیکو این راه را در دو بیت فشرده است؛ سخنی که با گوهرِ جانم همصداست:
سر به سودایی نیاوردم فرود
گرچه دستِ آرزو کوته نبود
آن قَدر از خواهشِ دل سوختم
تا چنین بیخواهشی آموختم
✍️ #مازیار_اعتمادی #دیرزی
🔆@dirzee_ir
5 940
غزلخوان کوچه خیال: آنجا که واژهها نفس میکشند
کدامیک از ما، در دل، خیابان خلوتی ندارد که بوی خاطره میدهد؟ کوچهای که هر پیچ و خمش، زمزمهای از گذشته دارد و هر پنجرهاش، رو به باغی از رویاها باز میشود. اینجاست، در همین «کوچه خیال»، که «غزلخوان» ما پرسه میزند.
غزلخوانِ کوچه خیال، نه نامی دارد و نه چهرهای مشخص. او میتواند هر کسی باشد؛ از شاعری در انزوای شب، تا نقاشی که با هر ضربه قلم، دنیایی میآفریند. او حتی میتواند خودِ خیال باشد، آینهای که هر آنچه را در دل داریم، با بیانی موزون و دلنشین بازتاب میدهد.
اوست که وقتی دلتنگی، چون ابری بر شهر وجود سایه میافکند، با واژههایی از جنس نور برمیخیزد و غم را به ترانهای عاشقانه بدل میکند. غزلخوان، معمارِ نادیدنی احساسات ماست. اوست که از بیدادِ تنهایی، بیتهای پُرشور میسازد و از زمزمهی امید، قافیههایی ماندگار میآفریند.
در این کوچه، زمان بیمعناست. یک غزلِ ناب، میتواند ما را از فراز قرنها عبور دهد و بهعمق احساساتِ کسی برساند که سالها پیش زیسته است. میتواند ما را کنار یک جویبار بنشاند و صدای چکاوک را در گوشمان زمزمه کند، یا در میانهی جنگلی انبوه، بوی خاک و باران را به جانمان بنشاند. این قدرتِ غزلخوان است؛ قدرتی که از جانِ واژهها برمیآید، نه از صرفِ چیدمان حروف.
او ما را دعوت میکند به گوش سپردن به آواهای پنهانِ جهان؛ بهدیدنِ زیباییهایی که در شلوغی روزمرگی گم شدهاند. غزلخوان، با هر بیتی که میخواند، پنجرهای تازه به روی درک ما از زندگی میگشاید. او نشان میدهد که غم و شادی، وصال و هجران، تنها دو روی یک سکه نیستند، بلکه نغمههای یک سمفونی بینهایتاند.
پس هر بار که یک شعر، یک داستان، یا یک تصویر، به قلبتان چنگ زد، بدانید که این غزلخوان کوچه خیال است که با شما سخن میگوید. او ما را به سفری دروننگرانه میبرد، جایی که نه تنها جهان را بهتر میشناسیم، بلکه با ژرفای وجود خویشتن نیز آشتی میکنیم.
آن شب که خلوت کرده بودم با خیال او
چون مرغ دل به دام افتاد در آن کمند مو
چو سرو ناز میرفت و لاله رخسارش
ز تاب حسرت دل، شد چاک جامه از هر سو
مرا امید وصلت بود و بس، نه اندیشهی دگر
جز این خیال و این طلب، نبودم آرزو
ز جام بادهاش، هر دم، لبی میبوسم و مینوشم
که مستیاش از دل ببرد، غمهای کوی و برزن او
بیا که هر دم از جامی دگر مستیم و میبازیم عمر
که یار در میخانه است و از اوست هر دو عالم خو
#حافظ، شراب وصل مینوشد، وگر نه تشنه لب
بسی رنج کشید در این جهان، تا بوی جان گرفت از او
✍️ #مازیار_اعتمادی #دیرزی
🔆@dirzee_ir
5 940
در ستایش خاموشیِ باشکوه مردگان
«با الهام از شعر حسین پناهی»
چه مهمانان فروتنیاند این ساکنان خاک؛
بیدستاند، اما سنگی نمیافکنند. بیلباند، اما سخنی نمیرانند که دل را بلرزاند.
نه دستی ظرفی را چرکین میسازد، نه آوازی پردهی آرامش را میدرد.
به شمعی قانعاند، و به اندکی سکوت.
و این قناعتِ باشکوه، گویی اوج حضور است. در حالی که زندگان، هر صبح چونان سیلابی ناپایدار، به جان هم میریزند؛ با واژهای، خرمنی از اعتماد را میسوزانند و با نگاهی، عزتی را به تاراج میبرند.
آنجا که زندگی آکنده از صدای ناتمام خواهشهاست،
آنجا که زبانها تیزتر از شمشیر، در جان یکدیگر میخراشند،
آنان در گمنامیِ روشن، خوابیدهاند؛ بیخشم، بیطلب، بیادعا.
در ساحت بینامیِ ایشان، آموختن ِبودن آسانتر است.
بودنی که نیازی به صدا ندارد.
بودنی که خللی نمیآورد.
بودنی سبک، همچون غبارِ مه بر شاخههای خیس.
زندگی، اما، سنگینتر از آنیست که پنداشته میشود.
پُر است از حضورهای سنگین، نگاههای زهرآگین و گفتارهایی که زخمش تا همیشه میماند.
مردگان، در مقابل، سکوتی دارند که نه از تهیدستی، که از وقار است؛
نه از ناتوانی، که از بینیازی.
گورستان، مزاری نیست برای فراموشی،
بلکه پناهگاهیست برای آن سکوتِ راستین که در میان هیاهوی زندهها گم شده است.
و چه تلخ، که گاه تنها در کنار سردی سنگها، میتوان گرمای فهم را دریافت.
آنجا که دیگر نه حرفیست برای آزردن، نه حضوری برای بهدوش کشیدن.
تنها خاک است و خاموشی.
و شمعی، که بیچشمداشت، در تاریکی میسوزد.
چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان
نه به دستی ظرفی را چرک میکنند
نه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانعند
و اندکی سکوت... #حسین_پناهی
✍️ #مازیار_اعتمادی #دیرزی
🔆@dirzee_ir
5 940
زندگی همیشه فتح قلهها نیست، گاهی بیرون آمدن از درههاست!
در روزگاران دیرین، حکایتِ مردمان، همه در طلب قلهها بود. کوهساران بلند، آفتاب بر تارکشان میتابید و باد، بر شانههایشان آواز میخواند.
لیک کمتر کسی دانست که گاه، سرنوشت را نه بر بلندیها، بلکه در ژرفنای درهها باید جُست.
قلهها فخر میفروشند، به ارتفاع خویش و چشمانداز گستردهشان.
درهها اما، ساکتاند. نمناک، تیرهگون و فروتن!
نه خورشید آسان بر آنان میتابد، نه آواز پرندگان در آنجا پیوسته است.
دره، محل سکوت است و تامل؛ جایی که صدای خویشتن را میتوان شنید، بیپیرایه، بیفریاد. و شاید همین خاموشی، راز پایداریست.
با اینهمه، آنکه طعم تاریکی را در دره چشیده باشد، قدر روشنا را بهتر میداند.
کسی که از لغزشِ سنگ و سرمای خاک برخاسته، دیگر نیازی به ستایش ندارد.
او را، نه فتح، که رهاییست که شکوهمند مینُماید.
زیستن را تنها با فتح قله نتوان سنجید.
چه بسیارند آنانکه خسته و خاموش، قلهها را پشت سر نهادهاند، اما جانشان در اولین دره شکست. و چه اندکاند آنانکه، بیهیاهو، بیپرچم، از قعر تاریکی برآمدهاند؛ سبک، آرام، و روشن.
و این حقیقت، نه در زبان که در تجربه نقش میبندد.
در دلِ شبهایی که امیدی نیست، در روزهایی که گامها سنگیناند و نگاهها تار، آنجا که واژهها خشکیدهاند و قلب، چون سنگی فرورفته در آب.
آری، آنجا، همان درهست؛ جایی که زندگی را باید از نو شناخت.
قله، شاید منزلگاهِ پیروزی باشد،
اما دره، مدرسهی صبر است.
قله، پایان راه است؛
و دره، آغاز فهم.
قله را بسیاری دیدهاند؛ اما آنکه از دره برخاسته باشد، چیزی در نگاه دارد که بلندیها از آن بیخبرند: تجربهی برخاستن، بیتماشاچی، بیدست، بیصدا.
گویی؛ زیستن را گاه باید در رنجِ برآمدن دید، نه در لذتِ رسیدن.
که جانِ آدمی، در تنگنای دره آزموده میشود، نه بر وسعت بیدغدغهی قله..!
✍️ #مازیار_اعتمادی #دیرزی
🔆@dirzee_ir
5 940
پژواکِ درونی: در جستوجوی اصالت میان گسترهی هستی
گاه در میان هیاهوی تظاهر و نقابها، نیازی عمیق به صداقت و اصالت در ما بیدار میشود. میخواهیم از پوستهی ظواهر بگذریم و بهعمق حقیقت دست یابیم؛ حقیقتی که نه در هیاهوی امواج ظاهری دریاست و نه در زیباییهای تراشخوردهی تندیسها. این جستوجو، سفری است بهدرون، جاییکه انسان در برابر خود میایستد و میپرسد: آیا من آنی هستم که مینُمایم، یا آنی که ویرانگرها از من ساختهاند؟
در این گذار، نه قهرمانی برای ستایش وجود دارد و نه سخنوری برای فریب. فقط اندیشههایی هستند که میخواهند خود را از قیدو بند رها کنند، قلمی که قصد ندارد فقط زیباییهای دروغین را تصویر کند و واژگانی که میخواهند راوی دردهای پنهان باشند. اینجاست که حسرتها جان میگیرند، آزادی در تابوتهای سنگین بهدوش کشیده میشود و در سوگ خوشبختیهای از دست رفته، رخت سیاه بر تن میشود. این شعرم پژواکی ازین درد عمیق و این جستوجوی بیامان برای اصالت است، در جهانی که ظواهر، گاهی حقیقت را در خود پنهان میکنند.
دریای احساس نیستم
موجهای رسیده بهساحل
ظاهری و دروغیناند.
تندیسی دوستداشتنی نیستم
سازنده و تراشدهنده
دغلکارند..
مردی جدا مانده از مردمان نیستم
اطراف و پیرامون
ویرانگرند...
شاعر و سخنور نیستم
قلم و کاغذ و تفکرات
تفسیرگرند!
مردمانی نجیب
در حسرت ِپیشین
تابوت آزادی را بهدوش میکشند
و در سوگ خوشبختی
سیاه پوشیدهاند!
✍️ و شعر پایانی #مازیار_اعتمادی #دیرزی
🔆@dirzee_ir
5 940
رهایی جان؛ سماعی از عشق و آزادی در اشعار دکتر گلشن
بزن مطرب رهایی را كه بس رندانه رقصم
دلم از درد بيرون كش چنان ديوانه رقصم
نهم سر را در آن كوی ِخرابات ِمغانم
ستانم خويش از خويشم بسی فرزانه رقصم
سرم سودای ديرينست بر آن عشقالستينی
بزن پرده زعشقش را چنان پروانه رقصم
بده ای ساقی ِشوخم يكی جرعه ز اشراق
در آن ميقات خمّاری بسی مستانه رقصم
دلم خواهد رهايی را ازين دام دغلپوش
بهدَرّم خرقهی جان را بسی جانانه رقصم
سر ِسجّاده بگشايم حريم ِكعبهی عشق
شوم مستانه مخموری در ميخانه رقصم
دهم جان را بهيك غمزه از آن نازنده شوخم
سر ِبازيدن خويشم چنان پيمانه رقصم
بزن مطرب به سامانم از آن مضراب آزاد
كه تا از درد رنجوری چنان بيگانه رقصم
زنم يك سو غم ِدنيا رهم از وعدهی عقبا
بر اين خاك ِاهورايي همه دردانه رقصم
چرا بايد به خاك خود شوم مقهور غربت
بزن زخمه از آن شورات چنان ريحانه رقصم
ز سوز عصر يخبندان همه گلها بيافسرد
شكوفانم چنان گلشن كه چون گلخانه رقصم
شعر رهایی دکتر #محمدرضا_عطاری (گلشن)، سرودی است شورانگیز در طلب آزادی و رهایی از قیود مادی و دنیوی. شاعر در این غزل عارفانه، با زبانی پُرشور و آهنگین، سماع جانانه خود را در محضر عشق الهی به تصویر میکشد. رقص در این شعر، نه حرکتی ظاهری، بلکه تجلی وجد و بیخودی سالک در جذبه حق است.
مطلع شعر با دعوت مطرب به نواختن نغمه رهایی آغاز میشود و شاعر، مشتاقانه از رقص رندانه و دیوانهوار خود سخن میگوید. این رندی و دیوانگی، كنایه از بیاعتنایی به رسوم و عقل ظاهری و گام نهادن در وادی عشق با دل و جان است.
او خرابات مغان را آشیانه دل و سر خود میخواند و در آنجا، از خودِ عقلانی و محدود رها شده و با فرزانگیِ عشق، به وحدت میرسد. سودای دیرین او، عشق ازلی و الوهی است که همچون پروانه بر گرد شمع آن بیقرارانه به رقص درمیآید. ساقی در این بزم، جلوهای از حق است که با جرعهای از اشراق، شاعر را در میقات خماری به سرمستیِ روحانی میرساند. دل شاعر، رهایی از دام فریبنده دنیا را میخواهد و برای این آزادی، حاضر است خرقه جان را نیز پاره کند و با تمام وجود به رقص بپردازد.
سجاده در این شعر، نه بساط عبادت ریاکارانه، بلکه حریم کعبهی عشق است و شاعر، سرمست و مخمور از بادهی الهی، در آن میخانه روحانی به رقص مشغول میشود. او جان خود را در ازای یک نگاه معشوق میبازد و همچون پیمانهای که از باده لبریز شده، سر از پا نمیشناسد.
گلشن از مطرب میخواهد که با مضراب آزاد، آهنگ رهایی را بنوازد تا او از درد و رنجوریِ دنیوی بیگانه شده و با نوای عشق به رقص درآید. او غم دنیا و وعدههای آخرت را یک سو نهاده و بر خاک اهوراییِ عشق، سرمستانه به رقص میپردازد. گلشن از اسارت در غربتِ نفس به تنگ آمده و آرزو میکند که با نوای شورانگیز عشق، همچون ریحانی معطر به رقص درآید. در نهایت، با وجود پژمرده شدن گلهای هستی در سوز سرمای زمانه، او همچون گلشنی شکوفان و گلخانهای پُرطراوت، به رقص و سرور ادامه میدهد.
شعر «رهایی» دکتر گلشن، تابلویی است از شور و جذبهی عاشقانه، رهایی از تعلقات و وصال به معشوق ازلی که با زبانی شیوا و تصاویری بدیع، جان مخاطب را به پرواز درمیآورد.
✍️ #مازیار_اعتمادی #دیرزی
🔆@dirzee_ir
5 940
«مرگ آنگاه که نجات است!»
جایی جملهای از #برتولت_برشت خواندم این مردِ اندیشه و صراحت، که همچون شرارهای در شبستانِ خاموشِ جانم شعله کشید: «از زندگیِ بد، بیش از مرگ بترس!» و این سخن، نه تنها فریادِ اعتراض است، بلکه نوای هشداری است به گوشِ جانِ مردمان، که گاه مرگ، رهاییست و زندگی، بندِ زنجیر.
آری، زندگی، آنگاه که از عزّت تهی شود و از معنا بپوسد، دیگر نه نعمت است، بلکه نقمت! چونان ظرفیست تهی، بی شرابِ معنا و بی زینتِ فضیلت. چکیده این سخن آن باشد که گوییم: «از زیستِ بیراستی و خالی از ارجمندی، بیشتر بترس، که مرگ در برابرش نعمتی است.»
چه بسیار کسان که در کالبدِ زندهاند، لیک جانشان مرده است؛ آنان که هر بامداد، بی امید و بی اُفق، چشم میگشایند، نه برای شورِ زیستن، بلکه برای استمرارِ عادت. اینان، اسیرِ زندانیاند که دیوارش از دروغ است و سقفش از ترس.
زیستن، آنگاه گواراست که با شَرَف و شَرارهی شوق همراه باشد؛ وگرنه، اگر آدمی به ننگ تن در دهد، به بیداد خو گیرد و به خِفّت خرسند باشد، زنده نیست، مردهایست جنبنده.
آدمی، به پاسِ کرامتِ خود باید از زندگیای بپرهیزد که تن را نگه دارد و جان را بِستانَد. زندگی، بدون آزادمنشی، بی عشق، بی آرمان، همچون مردابیست که قامتِ انسان را خم میکند و روح را به اسارت میبرد. و گویی:
من مرگ را
دوست ندارم
اما از آن نمیترسم
میترسم از زندگیای
که در آن
عشقی نباشد،
رویا نباشد،
نبخشیدن باشد
و امیدی نه...
✍️ #مازیار_اعتمادی #دیرزی
🔆@dirzee_ir
5 940
از تبار روشنی، از قبیلهی واژهها
در سپیدهدمِ هیچ زبانی زاده نشده، که #احمد_شاملو را بازگو تواند کرد. او را باید از حنجرهی آذر شنید و از چشمهای بیدار شب؛ از گامهای آهستهی رویا بر سنگفرشهای خیال.
شاملو نه شاعر بود، نه تنها نویسندهای در پی قافیه و صناعت. او زبان را از قفس نحو رهانید، در جانِ واژه، خون دوانید و با واژه، چون خشت و آجر، بنایی از معنا ساخت؛ قلعهای برای انسان، برای آزادی، برای عشق.
با او، شعر از تنگنای وزن و قافیه به میدانهای شور و شر رسید. الفاظ، در پنجهاش رام نمیشدند، پرواز میکردند. هر واژه، ستارهای شد بر دامان شب، هر سطر، درختی شد در باغ سکوت.
و چه انسانی بود! از آنان که سنگ را میگریانند و شمشیر را به زانو درمیآورند. زخم بر تن زمانه میدید و بهجای فغان، آواز میسرود. نه، او شاعر نبود؛ او خالق لحظههایی بود که تاریخ، در برابرشان سر فرود میآورد. چراکه:
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی
من درد مشترکم ….
مرا فریاد کن !
او کتاب کوچه را بر دوش کشید، چون پیامبری حامل زبان مردم. جانِ کوچهها را در دفتر آورد، لهجهی مادران را، زمزمهی عاشقان را، نفرین پیرزنان را، خندهی کودکان را...
در زمانهای که واژهها میترسیدند، او فریاد شد. در جهانی که زبانها بریده بودند، او زبان شد. و نه زبانی از بلاغت دروغین، که زبانی از گوشت و استخوان، از زخم و آواز.
شاملو را باید در سکوت خواند. در سکوتی از جنسی دیگر؛ از جنسی که واژه در آن فریاد میزند.
او تنها شاعر نبود؛ او حادثهای بود در زبان. زمینی که بر آن واژه میروید، آسمانی که در آن معنا میدرخشد. چراکه؛
ریشههای تو را دریافتهام، زیرا که صدای من، با صدای تو آشناست.
و هنوز، در هر کوچهای که عاشقی از واژه میگوید، در هر بغضی که به شعر بدل میشود، شاملو ایستاده است؛ سرفراز، همچون سرو و خاموشیناپذیر، چون شعلهای در دل شب.
✍️ #مازیار_اعتمادی #دیرزی
🔆@dirzee_ir
5 940
#سیمین_بهبهانی بانوی غزل و تپشهای بیقرار کلمه
در این روز از ماه چهارم تابستان، که نسیم سحر از سرزمینمان رایحهای دلانگیز با خود میبرد، زادروز بانوییست که غزل را حیاتی دوباره بخشید و واژگان را چون گل و مُشک بههم دوخت؛ سیمینِ سخن، خاتونِ بیبدیل شعر پارسی. بانویی که واژه را حرمت نهاد و غزل را از خواب کهن بیدار کرد. بانویی که شعر را با نبض زمانه درآمیخت و وزن و قافیه را در خدمت عشق، درد، میهن و زن درآورد.
او از تبار درختان ایستاده بود؛ نه از باد هراسی داشت، نه از زمستان. از دل تاریکیها گذشت، بیآنکه چراغ شعرش خاموش شود. کلامش چون نغمهای دلانگیز در کوچههای وطن پیچید و هرجا که سخن از دل بود و درد، نام او نیز در سایه روشن آن جملهها درخشید.
او از تبار خورشید هم بود، قلم را نه در مدح زر و قدرت، بلکه در ستایش مهر و عدالت به جنبش آورد؛ بانویی که حتّا در تندباد سانسور، دلیرانه واژهها را رقصان ساخت و از دل شب، روشنایی جوشاند. نغمههایش نهتنها طنین دلهای عاشق، که پژواک دردِ مردم کوچه و خیابان بود.
بهبهانی، بانوی غزل نو، واژگان را به شوق درآورد و با رقصی زنانه، نرم و پرشور، معنا را از اسارت کهنهگی رهانید. در شعرش هم زندگی جاریست، هم مرگ، هم عشق، هم خشم و هم امید. صدایی بود که نه تنها شنیده شد، بلکه در دلها نشست.
... دوباره میسازمت وطن!
اگر چه با خشت جان خویش
ستون به سقف تو می زنم،
اگر چه با استخوان خویش
دوباره، یک روز آشنا،
سیاهی از خانه میرود
به شعر خود رنگ میزنم،
ز آبی آسمان خویش...
نامش بلند، راهش روشن و شعرش هماره جاری باد.
✍ #مازیار_اعتمادی
#دیرزی
🔆@dirzee_ir
5 940
«در دل طوفان، در ستایش صبر»
در موسم تندباد بلا، آنکه درخت وجودش را ریشه در خاک خرد و شعور دوانیده باشد، از خمش طوفان نهراسد. چنین کسی را تابآوری باشد، همچون سرو که در زمستان نیز قامت خم نکند و چون کوه که باران و زلزله را بیلرزه تاب آورد.
در تاریکیِ روزگار، چراغی باید از جنس معنا و چه نیکوتر از ادبیات که چون فانوس اندر ظلمات ما را راه بنماید. کلامِ نغزِ شاعران، همدم دلهای رنجدیده بوده است و سرایندگانِ سدهها، با واژه، مرهم زخمها نهادهاند.
آنگاه که زندگی، بازیگر نقابدار بحرانها شود، ادبیات، پناهگاهی است امن؛ هر مصرع، چونان قطرهای است بر لبانِ تشنهی دل و هر قصه، پیالهای از صبرِ ایوب و حکمتِ لقمان!
زبان کهن، ما را به یاد آورد که پیشینیان نیز، از گذرگههای محنت عبور کردند و با تکیه بر سخن و معنا، از دل توفان، به ساحل آرامش رسیدند. همچو بوف کور که از هزارتوی تاریکی عبور کرد، یا همچو زهرهساز نینوازی که لب از سوز نَبست و نغمه ساخت.
و ای رهروِ رنجکشیده، اگر دل در گرو شعر نهی، خواهی دید که چگونه حتی واژهها، دردمندانه اما دلیرانه، قامت میافرازند و نمیشکنند. پس در هنگامهی طوفان، به دفتر شعری پناه بر و بگذار تا واژهها، همنفس تو شوند.«شعر صدای دلهایی است که هنوز تسلیم نشدهاند.»
و ختم سخن، با کلامی از «سهراب سپهری»، آن شاعر روشنای معنا:
«چترها را باید بست،
زیر باران باید رفت،
فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد...
با همه مردم شهر، زیر باران باید رفت...»
✍ #مازیار_اعتمادی
#دیرزی
🔆 @dirzee_ir
5 940
🍑 هلو حساب کارت رو داره 👌
👈 تمدید نرمافزار هلو با شرایط ویژه، تا پایان تیر 👉
در روزهایی که حفظ پایداری مهمتر از همیشهست، هلو در کنار مشتریانش ایستاده.
اگر فرصت تمدید نرمافزار رو نداشتی،
ما این فرصت رو تا پایان تیر ۱۴۰۴ تمدید کردیم.
🎯 مخصوص مشتریانی که بعد از ۲۰ خرداد موفق به تمدید نشدن.
🎁 با همون شرایط تشویقی و تخفیفات ویژه
نرمافزار هلو، همراه مطمئن کسبوکارهای ایرانی در مسیر مدیریت مالی
از فاکتور تا گزارش مالیاتی،
همهچیز سادهتر و شفافتر با سامانه مالیاتی هلو.
☎️ تماس با نمایندگان: 23067 داخلی 2
#هلو_در_کنار_کسبوکارها
#نرمافزار_هلو
5 940
در وادی حیرت، عقل جز دیوانگی چه ثمر دارد؟
درین دیر دیرپایِ پرآشوب، که نه نشان از یقین است و نه نشانی از آرام، آدمی چون درنگی کند و نظر در احوال خویش افکند، خود را سرگشته محض یابد و حیرانِ بیقرار. ما را چه چاره؟ که درین کارزارِ بیانتها، «عاقلتر از آنیم که دیوانه نباشیم.»
#اخوان_ثالث ، از دل و جانِ روزگار فریاد برمیکشد؛ مینالد از عقلِ مصلحتاندیش، که هرچه بیند، زهر است و اندوه و دیوانگی را [نه از برای جنون، که از برای رهایی] تقدیس میکند. اینجا، در این وادی حیرت، که هر حقیقتی در نقاب تردید پنهان است، عقل نه چراغ راه، بلکه زنجیرِ پای است.
عاقل آن است که بداند عقل او را نجات ندهد و دیوانه آنکه در فهم این نکته، بر عاقلان پیشی گیرد. پس بنگریم که چگونه ترازوی عقل و جنون در دستِ اخوان سنگینتر سوی جنونیست که از حقیقت زاده شد، نه از وهم.
و چه خوش گفت:
سرگشته محضیم و در این وادی حیرت
عاقلتر از آنیم که دیوانه نباشیم...
آری، در وادی حیرت، که هر سوی آن سرابیست در جامهی حقیقت، جز با دیوانگیِ آگاهانه، نجاتی نیست. این دیوانگی، خود اوجِ عقل است؛ عقل از بند برون شده، عقلِ از خویش رمیده، عقلِ به شهود رسیده. آنچه اخوان با نثری تلخ و زمانهآگاه میسراید، پژواکیست از اندیشهای کهن، که قرنها پیش در جانِ #حافظ شیراز نیز شعلهور بوده است. و او نیز ازین راز پرده برمیدارد، آنگاه که به عاقلانِ قیدخورده طعنه میزند و دیوانگانِ رها از قید و بند را ستایش میکند:
ما آزمودهایم در این شهر بخت خویش
بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش
پس این حیرت، که اخوان بدان مینالد، و این دیوانگی، که او آن را نه ضعف که برتری میبیند، حدیثیست ازلی؛ حدیثی که از سینهی حافظ! و چه بسا تا پایانِ آدمی نیز با او بماند:
«دیوانگی، تاجِ فرزانگانِ حیرتکشیده است.»
✍ #مازیار_اعتمادی
#دیرزی
🔆 @dirzee_ir
5 940
«نالهی اندامان خسته»
به نَقل از بیان ِ#فرانتس_کافکا
ای دردمندِ شبهای دراز! آیا تو نیز چون من، آنگاه که چراغ دل به خاموشی گرایَد و سکوتِ جهان، دشنهوار بر جان آویزد، صدای استخوانهای خستهات را میشنوی؟
همه اعضایم، چنانکه خودم، خستهاند؛ نه از کار و رنجِ روزمرّه، بلکه از بودنِ بیپایان، از زیستنِ بیفریاد، از دلسپردن به جهانی که هرگز دل به ما نسپرد.
دست، دگر توانِ نوشتن ندارد؛ پا، رمقی برای گریز نمییابد؛ و دل،... آه دل! که دیگر نه از عشق میتپد و نه از بیم. تنها میتپد، چون ساعتی که کوک شده باشد، بیآنکه بداند چرا.
چشم در آیینه مینگرم؛ و نمیدانم آن که در برابر من ایستاده، آیا خودِ من است، یا شبحی که در من حلول کرده است. هر پارهام، مرا طعنه میزند:
«تا کی بر این خاکِ بیثمر خواهی خفت؟»
کافکا، این صیّادِ سایهها، راست گفت:
«جمیع اعضایم، چنانکه خودم، خستهاند!»
زیرا خستگی ما، از آنِ تن نیست، بلکه از آنِ روح است؛
روحی که در چنبرهی هیچبودگی، به سُرودِ خاموشی گرفتار آمده؛
و فریادش، جز در سطرهای ناگفته، شنیده نمیشود...
اما در میانهی این ظلمت، ندای پیرِ بلخ به گوش میرسد:
«زِ غم هر دو جهان آزاد گشتم، چو دیدم عشق را در جان نشسته»؛
او ما را میگوید که این خستگی، نه پایان راه، وانگه آستانهی بیداریست؛ که تن، آنگاه خسته شود، که جان در قفس باشد و میل پرواز کند.
چو مرغی که بر شاخِ زنجیر بخُسبد، نه از خواب آسوده است، بلکه از پرواز بازمانده. مولانا گوید: «این خستگی، خویش را فریب مده! تو در خود نابی، تو از جنسِ خاک نیستی؛ خاکآلودی، لیک خاکی نیستی!»
✍ #مازیار_اعتمادی
#دیرزی
🔆 @dirzee_ir
5 940
زادروز بیژن الهی؛ سالروز تولدِ سایهنشینِ شعر و شهود
امروز، روزِ میلادِ #بیژن_الهی ست؛ آن خلوتگزیدهی واژهها، که در غوغای زمانه، تن به خاموشی داد، اما در سکوتِ خویش، آواهایی شنید که دیگران از شنیدنش محروم بودند. او شاعرِ سکوت بود و ساکنِ درون؛ نه از آن رو که زبان نداشت، بلکه از آن رو که زبانِ رایج را بسنده نمیدانست برای گفتنِ آنچه در ژرفنای هستی میتپید.
الهی، به آستانهی عرفان و اشراق نزدیک شد، بیآنکه مدعی باشد. او از شهرت و محافل ادبی روی برتافت و در پستوی تنهاییِ خود، شعری آفرید که رنگِ مکاشفه داشت. انزوای او، نه از سرِ گریز، که از سرِ گزینش بود؛ گریزی آگاهانه از سطح و پناه بردن به ژرفا.
زبانش، همچون روحش، خلوتنشین و مهآلود بود؛ اما در آن مه، نوری بود که هر دلِ مشتاقی را به خویش میکشید. بیژن الهی از آن شاعران است که بیش از آنکه دیده شود، باید دریافت شود. نامش در میان جماعتِ پُرمدعا کمتر بر زبان آمد، اما در دلِ آنان که شعر را نه بازیِ واژه، که راهی بهسوی معنا میدانستند، هماره جاری بود.
زبان او، زبانی کهننهاد و باطنی، همچون نوای نیای در بادِ خاطرات، جان را صیقل میداد. بیژن، در سایه میزیست و از فروغ آن سایهها، شعری میساخت که خورشید هم حسرتِ پرتوَش را میبرد.
او را باید نه در صفحههای پُرزرقوبرق کتابها، که در دل سطرهای فراموششده، در طنین سکوت، در لابهلای آهی بلند و نجواگونه یافت؛ همانجا که روح شعر، بیهیاهو، در گوش جان آدمی میدمد.
و چه دردناک و برازنده است این واپسین سخنِ شاعر، که گویی چکیدهی همهی عمرِ خلوتگزینش را، در آن پنهان کرده است:
مرا دَفنِ سراشیبها کنید که تنها
نَمی از بارانها به من رسد اما
سیلابهاش از سر گذر کند
مثل عمری که داشتم.
✍ #مازیار_اعتمادی
#دیرزی
🔆 @dirzee_ir
5 940
امـروز روز بوسـه است!
امروز، روزیست خاص از گاهِ جهان، روزی که عشق، جامهای نو بر تن میکند و جانها را به نوازش لب، درمیپیچد. بوسه، آن پُرمعناترین خاموشیِ عاشقانه است؛ سخنیست بیزبان، اما رساتر از هزار فریاد.
در دهرِ دیرینه، مردمانِ دلباخته بوسه را چون مُهری از مهر بر صحیفهی هستی مینهادند؛ گاه به رسم وداع، گاه به آیین وصال. بوسه، آن لحظهی بیزمان است که دو جان در سکوتی شیرین بههم میپیوندند، بیآنکه واژهای بر زبان رانند.
و چه خوشتر آن لحظه که معشوق، چشم در چشمِ یار، آهسته لب بر لب مینهد؛ گویی جهان درنگ میکند، آسمان به تماشا میایستد و زمان زانو میزند. بوسهای که نه از سرِ خواهش، که از سرِ عهد و ایمان است؛ چون مهرِ جاودان، بر دفتر دل نقش میزند و آتشی از شوق در رگها میدواند. آن دم که لبانِ تو بر لبانِ من بنشیند، نه جهان، که خویشتن را از یاد میبرم.
بوسه، حدیثیست از دل، حکایتیست از وفا و نشانیست از مهر که بر لبان مینشیند و تا اعماقِ جان میتراود. آری، بوسه نه تنها بازیِ لب است، که طنینِ روح است در جسم.
باشد که این روز، بهانهای باشد برای آنکه لبخندی از مهر بر لب یار بنشیند و دلها در گرمیِ یک بوسه، دوباره گواه عشق شوند.
و در این مقام، چه نیکوتر از بیتی از خواجهی شیراز، که خود استاد بیانِ دلدادگیست:
گه چون نسیم با گل، راز نهفته گفتن
گه سِرّ عشقبازی، از بلبلان شنیدن
بوسیدن لب یار، اول ز دست مگذار
کآخر ملول گردی، از دست و لب گزیدن
✍ #مازیار_اعتمادی
#دیرزی
🔆 @dirzee_ir
