دیـرزی
Open in Telegram
@dirzee_ir مدیریت کانال @DrMazyarEtemadi «دیرزی» یعنی بسیار بمان و زندگانی کن!
Show more5 940
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
5 940
طنین خشم در خلوت واژهها: بازخوانی شعرهای اعتراضی دیروز
در گذر پیچوخم تاریخ این سرزمین، آنگاه که تیغِ جور بر گردنِ حق مینشست و سکوت، خیمهای سنگین بر شهر میافکند، همواره بودند سخنورانی که زبانِ سرخِ اعتراض را در جانِ واژهها میپروراندند. شاعرانِ دیروزِ ما، نه فقط راویانِ عشق و زیبایی، که گاه فریادگرانی بودند که خشمِ فروخوردهی مردم را در قالبِ بیتهایی آتشین به گوشِ زمانه میرساندند. امروز، در خلوتِ این بسترِ هنری، به نوایِ اعتراضِ این بزرگان گوش بسپاریم؛ نوایی که گویی از دلِ قرنها برمیآید و هنوز، با دغدغههای جانِ ما بیگانه نیست.
یکی از این بیانهای رسا، بیشک از قلم #ناصر_خسرو برمیخیزد. آن حکیمِ بُرّنده و بیپروا، در لابهلای اندرزهای خردمندانهاش، از جورِ حاکمان و تزویرِ مدعیانِ دین نیز غافل نمیماند. این بیتِ پر شراره:
مخوان امیر، آن را که دل ندارد بر رعیت
مخوان بزرگ، آن را که خرد ندارد بر کار
گویی همین امروز است که این فریاد در گوشِ ما میپیچد. ناصرخسرو با این کلامِ موجز، چه زیبا معیارِ حقیقیِ رهبری و بزرگی را در دلسوزی و خرد میجوید و بیرحمی و بیخردی را به چالش میکشد. این تنها یک نمونه از صراحتِ اوست؛ شاعری که بیپرده از فساد و بیعدالتی سخن میگوید و جانِ مخاطب را با حقیقتِ تلخِ زمانهاش آشنا میکند.
یا بنگرید به #عبید_زاکانی، آن رندِ شیرینسخن که شوخی را به سلاحِ تیزِ انتقاد بدل میسازد. در پسِ لبخندِ کنایهآمیزِ او، خشمِ عمیقی نسبت به نابسامانیهای اجتماعی و اخلاقی نهفته است. هجویاتِ او، اگرچه در ظاهر خندهدار به نظر میرسند، اما در باطن، نقدی گزنده بر ریاکاری و جهلِ زمانهاش هستند.
مردم به عیش و شادی و من در بلای قرض
هریک به کار و باری و من مبتلای قرض
این تنها دو نمونهی کوتاه از دریای بیکرانِ شعرِ اعتراضی در ادبِ دیرینِ ماست. شاعرانی که با سلاحِ ِواژه، در برابرِ ناراستیها قد علم کردند و میراثی گرانبها از شجاعتِ ادبی و دغدغههای انسانی برای ما به یادگار گذاشتند. در جستارهای آینده، بیشتر به صدایِ دیگرِ این شاعرانِ بیدار خواهم پرداخت. به نظرِ شما، کدام بیت از شاعرانِ قدیمی، گویایِ اعتراضِ امروزِمان نیز هست؟
✍️ #مازیار_اعتمادی #دیرزی
🔆@dirzee_ir
5 940
قابل توجه دوستداران شعر و بهویژه غزل
سومین مجموعهی غزل جناب دکتر محمدرضا عطاری تحت عنوان #اشراقستان در چهارصد صفحه منتشر شد، علاقمندان به تهیهی این کتاب میتوانند با مراجعه حضوری و یا غیرحضوری این کتاب را خریداری کنند:
۱- محل فروش تبریز: خیابان امام جنب مصلی روبهروی قنادی رکس کتابسرای دریا
تلفن تماس:۰۴۱-۳۵۵۳۱۳۶۳
۰۹۱۴۱۱۶۴۳۸۰
فروش انترنتی از طریق نشانی زیر:
@drattarigolshan1
شماره کارت برای واریز وجه
۶۰۳۷-۳۵۵۳-۱۳۶۳
بهنام محمد رضا عطاری
دبیرخانهی تالیفات دکتر محمد رضا عطاری«گلشن»
@robaeiiran
5 940
بزرگداشت سهراب سپهری: صدای آب و نگاه کاشیها
امروز بزرگداشت #سهراب_سپهری است؛ شاعری که مرزهای شعر و نقاشی را درنوردید و به ما آموخت که جهان را نه از پنجرههای روزمره، که از چشمهای عاشقانهاش ببینیم. او شاعری بود که در هر بیت، تصویری میکشید و در هر بوم، غزلی میسرود. سهراب نه تنها یک شاعر، بلکه یک فیلسوف و یک عارف بود که در میان هیاهوی جهان، صدای آرام هستی را میشنید.
سهراب سپهری، شاعر سادگی و ژرفاندیشی بود. او نشان داد که زیبایی در کوچکترین و پیشپاافتادهترین چیزها پنهان است. در شعرش، یک «کاجی که بلندتر از هر کاجی» است، معنایی فراتر از یک درخت پیدا میکند و «سیبی» که از دست میافتد، نماد لحظههای از دست رفته یا کشفهای ناگهانی میشود. او با واژگانی ساده، جهانی پیچیده و سرشار از رمز و راز را پیش چشم ما گشود. سهراب یادآور این است که برای دیدن زیبایی، تنها کافی است چشمها را بشوییم و جور دیگر ببینیم.
اشعارش، سفر به درون است. در دنیای پُرهیاهوی امروز که سرشار از اطلاعات و شلوغی است، کلامش همچون یک پناهگاه آرام، ما را به خلوت درون فرا میخواند. او در شعر صدای پای آب با زبانی ساده، ما را به سفری در جستوجوی خودِ واقعی دعوت میکند. سهراب از ما میخواهد که از زندگی روزمره و ماشینی فاصله بگیریم و به لحظه حال بازگردیم؛ بههمان جایی که خدا نه در آسمانها، که «در همین نزدیکی» است: لای یک گلبرگ گل، حجم اقاقیا و در دست لطیف کودکی که سیب میچید.
او بسان نقاشان بزرگ، در اشعار خود نیز با رنگها و فرمها بازی میکند. واژگان او، هر کدام یک قلممو هستند که با آنها تصویر میسازد: حجم سبز، نور سفید، سایههای آبی و آسمان ِیکدست. این تلفیق بینظیر از نقاشی و شعر، جهانبینی منحصربهفرد او را شکل میدهد. سهراب نشان داد که هنر مرزی ندارد و میتواند در هر قالبی، روح انسان را نوازش دهد.
چشمها را بايد شست
جور ديگر بايد ديد
چترها را بايد بست
زير باران بايد رفت
فکر را خاطره را زير باران بايد برد
با همه مردم شهر زير باران بايد رفت
دوست را زير باران بايد ديد
عشق را زير باران بايد جست
هر کجا هستم، باشم
آسمان مال من است
✍️ #مازیار_اعتمادی #دیرزی
🔆@dirzee_ir
5 940
Repost from دیـرزی
اوصاف ِ این همیشه همان، تا که بودهام
از بیغمان ِ رنگ نگر، این شنودهام:
بر لوح ِ دودفام ِ سحر، صبح ِ آتشین
شنگرف تا اقاصی ِ زنگار گسترد
اما شنیده کی بَرَدَم دیدهها ز یاد
کاین کهنه زخمِ زرد، به هر روز بامداد
سر واکند به مشرق و خوناب و زهر و درد
تا مغرب ِ قلمرو ِ تکرار گسترد
صبح است و باز میدمد از خاور آفتاب
گفتند هر کسی نگرد نقش ِ خود در آب
زین رو چو من به صبح، هزاران تفو فکن
نفرت بر این سُتور ِ زر افسار گسترد
برخیز تا به خون جگرمان وضو کنیم
نفرین کنان به چهرهی زردش تفو کنیم
کاین پیر کینه، بهر چه تا بیکران چنین
بیداد و بد، مصیبت و آزار گسترد؟
آنک! ببین، مهیبترین عنکبوت زرد
برخاست از سیاه و بر آبی نظاره کرد
تذکار ِ رنگهای ِ اسارت، به روشنی
اینک به روی ِ ثابت و سیار گسترد...
#مهدی_اخوان_ثالث
#دیرزی
🔆 @dirzee_ir
5 940
Repost from دیـرزی
اوصاف ِ این همیشه همان، تا که بودهام
از بیغمان ِ رنگ نگر، این شنودهام:
بر لوح ِ دودفام ِ سحر، صبح ِ آتشین
شنگرف تا اقاصی ِ زنگار گسترد
اما شنیده کی بَرَدَم دیدهها ز یاد
کاین کهنه زخمِ زرد، به هر روز بامداد
سر واکند به مشرق و خوناب و زهر و درد
تا مغرب ِ قلمرو ِ تکرار گسترد
صبح است و باز میدمد از خاور آفتاب
گفتند هر کسی نگرد نقش ِ خود در آب
زین رو چو من به صبح، هزاران تفو فکن
نفرت بر این سُتور ِ زر افسار گسترد
برخیز تا به خون جگرمان وضو کنیم
نفرین کنان به چهرهی زردش تفو کنیم
کاین پیر کینه، بهر چه تا بیکران چنین
بیداد و بد، مصیبت و آزار گسترد؟
آنک! ببین، مهیبترین عنکبوت زرد
برخاست از سیاه و بر آبی نظاره کرد
تذکار ِ رنگهای ِ اسارت، به روشنی
اینک به روی ِ ثابت و سیار گسترد...
#مهدی_اخوان_ثالث
#دیرزی
🔆 @dirzeemag
5 940
مولانا و زبان شیرین پارسی: ردّ پندارِ دیوان ترکی!
ای مسلمانان! ای یارانِ همدم و همسفرانِ جان! بشنوید سخنی که از جانِ مولانا تراویده است، آن عارف شوریده، آن نغمهپرداز بیهمتا. میفرماید: «مسلمانان، مسلمانان! زبانِ پارسی گویم، که نَبْوَد شرط در جمعی شکر خوردن به تنهایی.»
این یک بیت، گرچه ساده در ظاهر، دریایی است در معنا. شکر را بهانه ساخته تا حقیقتی بس بزرگ بر ما بنمایاند: که لذّت و کامرانی، اگر در تنهایی صرف شود، ناقص است و ناپایدار؛ اما اگر در جمعِ یاران و در کنار دلآشنایان باشد، هزار چندان میشود و روح را به پرواز درمیآورد. چنانکه نسیم در دشت آزاد میوزد، نه در کوچههای تنگ!
نکتهای ژرفتر در این سخن نهفته است؛ آنجا که میفرماید: «زبانِ پارسی گویم». این نه فقط خبری است از زبان گفتار، که یادآوری است از زبانِ عشق و زبانِ جان. مولانا، هرچند در قونیه میزیست و با ترکان و رومنشینان همنشین بود، اما دفترِ جانِ او به فارسی نگاشته شد؛ از مثنوی معنوی تا غزلیات شمس، همه به شیرینیِ این زبان آراسته است. او را دیوانی به ترکی نیست و این خود گواه است که جانِ او در فارسی میجوشید و روانِ او به موسیقیِ این زبان به رقص میآمد.
پس اینجا، زبان پارسی تنها ابزارِ سخن نیست، بلکه ظرفِ راز است؛ جامی است که بادهی حقیقت در آن ریخته شد. همچنانکه شکر، هرجا باشد، شیرینی از اوست؛ زبان پارسی نیز در دهانِ مولانا، شکر جانها شد و شیرینی دلها.
اکنون اندیشه کنید: آنکه جهانی را بهوجد آورد و صدهزار جان را مستی بخشید، همه به این زبانِ دلنواز سخن گفت. او نه تنها شیرینیِ شکر را در جمع میخواست، بلکه شیرینیِ شعر را نیز در زبانی میسرود که جانها را بههم پیوند میداد؛ زبانی که از خراسان تا آذربایجان و از بلخ تا قونیه، در جانها خانه داشت.
پس اگر مولانا گوید: «زبان پارسی گویم»، معنایش آن است که این زبان، زبانِ وصال است، زبانِ گردآمدن است، زبانِ همدلی است. و همانگونه که شکر در جمع به تمامی چشیده میشود، شعر او نیز در این زبان به کمال درآمده است. بدانید و دریابید که در سخن مولانا، نه فقط طعمِ شکر است، بلکه عطرِ پارسی نیز هست؛ و این دو در هم آمیخته، جان را بهوجد میآورند. پس قدرِ این میراث بشناسید و از یاد مبرید که مولانا، آن شمسِ حقیقت، هیچ دفتر و دیوانی جز به این زبانِ شیرین نپرداخته است.
✍️ #مازیار_اعتمادی #دیرزی
🔆@dirzee_ir
5 940
تفنگ خودش کارهای نبود، پُرش کردند!
این جمله کوتاه، آینهایست از حقیقتی بزرگ در تاریخ بشر: هیچ ابزار و شیای، نهادینه قاتل یا نجاتبخش نیست. تفنگ همانقدر بیگناه است که قلم ویا چاقو یا تیغ... اما هنگامیکه دست انسانی آن را پُر میکند، تصمیمی گرفته میشود که میتواند مرزی باشد میان زندگی و مرگ، میان ساختن و ویران کردن!
تفنگ پُرشده، فقط نشان میدهد که ما چگونه مسئولیت را به دوش بیجانها میاندازیم تا از زیر بار انتخابهای خود فرار کنیم. انسانها بارها در تاریخ گفتهاند «اسلحه کُشت»، «جنگ باعث شد»، «سیستم مجبورمان کرد». اما حقیقت این است: هیچ تفنگی بیانگشتِ انسان، شلیک نمیکند. هیچ جنگی بیخواست آدمیان آغاز نمیشود. هیچ ظلمی بدون چشم بستن ما ریشه نمیگیرد.
این جمله به ما میآموزد که سرچشمهی شر یا خیر، نه در ابزار بلکه در نیت و ارادهی ماست. همان دستی که ماشه را میفشارد، میتواند کودکی را در آغوش گیرد. همان عقلی که نقشهی جنگ میکشد، میتواند پُلی برای صلح بسازد. پس مسئولیت، بر دوش ماست؛ نه بر دوش تفنگ...
اگر امروز دنیا پُر از «تفنگهای پُرشده» است، باید از خود بپرسیم: چه کسانی آنها را پُر کردند؟ و مهمتر اینکه: چرا ما اجازه دادیم؟
آموزش این جمله، ساده اما ژرف است: هیچ ابزاری، سرنوشتساز نیست؛ انسان است که تقدیر را رقم میزند. و تا زمانیکه ما ندانیم انتخابهایمان چگونه جهان را شکل میدهد، تفنگها همچنان پُر خواهند شد… نه با باروت، بلکه با غفلت و ناآگاهی
ما..!
یکی بر سر شاخ، بن میبرید
خداوند بستان نگه کرد و دید #سعدی
✍️ #مازیار_اعتمادی #دیرزی
🔆@dirzee_ir
5 940
Repost from دیـرزی
ابلیس خدای بیسر و پاییست
انگشتنما شده به ناپاکی
تن شسته در آب چشمهی خورشید
تف کرده بر روی آدم خاکی
خندیده به بارگاه شیطانی
دندان طمع ز آسمان کنده
بندی غرور خویشتن گشسته
زانو نزده به پای هر بنده
در بند کشیده ناخدایان را
خود نیز در انزوای خود زنجیر
از دوزخ و از بهشت آواره
در برزخ خویش مانده بیتدبیر
مطرود شما سیاه کیشان است
کز بیم نیازمند یزدانید
لیکن چون به خویشتن پناه آرید
دانید که بندگان شیطانید
ابلیس منم خدای بی تا جان
پیشانی خود بر آسمان سوده
سوزانده غرور اگر چه بالم را
ابلیس ولی چو من خدا بوده
#نصرت_رحمانی
#دیرزی
🔆 @dirzee_ir
5 940
نبضِ واژهها، تپشِ زندگی: همآوایی شاعر، شعر و هستی!
در کارگاهِ خیال و واقعیت، جاییکه نبضِ هستی با تپشِ واژهها همآهنگ میشود، رابطهای از جنسِ جان میان شاعر، شعر و زندگی شکل میگیرد. شاعر، نه تنها راویِ رویدادها، بلکه کیمیاگری است که مسِ خامِ تجربه را در بوتهی احساس و اندیشه میگدازد و از آن، طلای نابِ شعر میآفریند.
شعر، فرزندِ ناخلفِ زندگی نیست، بلکه عصارهای است تصفیه شده از آن. هر مصراع، ردِ زخمی التیام یافته، هر قافیه، طنینِ شادیِ از دلِ اندوه برخاسته و هر وزن، آهنگی از رقصِ پُرشورِ بودن است. شاعر، با حواسی صیقلخورده، ذراتِ معلقِ زندگی را جذب میکند، از دلِ سکوت، فریاد برمیآورد و از دلِ آشفتگی، نظمی شاعرانه میسازد.
گویی زندگی، بومِ نقاشیِ شاعر است و واژگان، رنگهایی که بر آن نقش میبندد. گاه، ضربههای قلم، تند و پرخاشگر، تصویری از خشم و ناامیدی را ترسیم میکنند و گاه، نرم و نوازشگر، لطافتِ عشق و امید را به نمایش میگذارند. شعر، پُلی است میان تجربهی فردی شاعر و درکِ جمعیِ انسانها. از دریچهی شعر، میتوان به جهانِ درونیِ دیگری سفر کرد، با او همنوا شد و در تجربههایش سهیم شد.
اما این رابطه، یک سویه نیست. شعر، نه تنها از زندگی تغذیه میکند، بلکه به آن معنا میبخشد و آن را غنیتر میسازد. واژگانِ شاعر، پرده از زوایای پنهانِ هستی برمیدارند، احساساتی را که در سکوتِ روزمره مدفون شدهاند، بیدار میکنند و پرسشهایی را در ذهن برمیانگیزند که شاید هرگز به آنها نیاندیشیده باشیم.
شاعر، نه یک گوشهگیر برجنشین، بلکه یک شاهدِ آگاه و یک مفسرِ دلسوزِ زندگی است. او با چشمانی تیزبین، گذرِ ثانیهها را به ثبت میرساند و با قلبی حساس، تلاطمِ روحِ انسان را درک میکند. شعر، میراثی است که شاعر از زندگی برمیدارد و به زندگی بازمیگرداند، تا آیندگان نیز در این آینهی خیال، تصویری از دیروز و امروزِ خویش را بازشناسند.
گویی، هر شعری، قصهای ناتمام از زندگی است که در کالبدِ واژگان جان گرفته و هر شاعر، راویِ بیقرارِ این قصههاست.
دیوانگان جسته بین
از بند هستی رسته بین
در بیدلی دل بسته بین
کاین دل بود دام بلا
#مولانا
✍️ #مازیار_اعتمادی #دیرزی
🔆@dirzee_ir
5 940
Repost from دیـرزی
من،
بر اين ابری كه اينسان سوگوار
اشك بارد زار زار،
دل نمیسوزانم اي ياران،
كه فردا بیگمان
در پی اين گريه میخندد بهار.
ارغوان میرقصد،
از شوق گلافشانی
نسترن میتابد و باغ است نورانی
بيد، سرسبز و چمن، شاداب،
مرغان مستِ مست
گريه كن! اي ابر پربار زمستانی
گريه كن زين بيشتر، تا باغ را فردا بخندانی!
گفته بودند از پس هر گريه آخر خندهایست
اين سخن بيهوده نيست
زندگي مجموعهای از اشك و لبخند است
خندهی شيرين فروردين
بازتاب گريهی پربار اسفند است.
ای زمستان! ای بهار
بشنويد از اين دلِ تا جاودان اميدوار:
گريهی امروز ما هم، ارغوان خنده میآرد به بار!
#فریدون_مشیری
#دیرزی
🔆 @dirzee_ir
5 940
پیدای پنهان… وقتی جانانِ جان، شعر میشود!
در کجا گم کردمت پیدای پنهان منی
در کجا من جویمت حاضر به هر آن منی
نبض عشقی پیکرم را آب آبی بر کویرم
آذرخشام از نگاهات چون تو کیهان منی
خمریادت در خماری مست نابم میکنی
من چه خواهم میگساری، ای كه درجان منی
بی نیازم از دو عالم همچنین از هر چه آز
من نخواهم گوهری را چون تو آن کان منی
بیهراسم از هجوم موج ظلمت هر زمان
در بسیط آسمانام ماه تابان منی
جمله باید جان شدن تا درگه جانان شدن
من ندارم جانی از خود چون تو جانان منی
در کویر تشنگیها من گدای آب عشقام
ای سلیس زلف باران آب حیوان منی
واژههای هر غزل را از برایات چیدهام
در الستی گلشنی تو شعر و دیوان منی
نخواستم ازین شعر راحت عبور کنم. این شعر، نه یک سروده، که یک زمزمهی آرام و عمیق در گوش جان است. هر واژهاش، آدمی را به سفری بیانتها میبرد؛ جستوجویی که مقصودش نه در دوردستها، که در اعماق وجودمان نهفته است. پیدای پنهان یادآور این است که حقیقت و عشق، همچون نبضی تپنده، همواره در قلبمان جاری است.
زیبایی این اثر در سادگی عمیقاش است. با آنکه از واژگانی آشنا و تصاویری ملموس بهره میبرد، اما دریایی از معنا را در خود جای داده است. این شعر به ما میآموزد که برای یافتن عشق، نیازی به پیمودن دریاها و کوهها نیست؛ کافیست در لحظهای سکوت، گوش به صدای وجودمان بسپاریم.
این سروده، در واقع یک راهنمای عارفانه است که فریاد میزند: تو به هیچ گوهری نیاز نداری، زیرا در خود، صاحب یک معدن ارزشمندی! و آن ماه تابان که در آسمان تو میدرخشد، همواره آنجاست، حتی زمانی که تاریکی همهجا را فرا گرفته است. «پیدای پنهان» پیامآور این است که معشوق، هم در جهان بیرون و هم در جانمان، در تمام لحظههای زندگی حاضر است. این شعر، نه یک بیت و نه یک غزل، که یک تجربه ناب است؛ سفری درونی به ملاقات با جانان وجودمان..! دستمریزاد جناب #عطاری_گلشن ...
✍️ #مازیار_اعتمادی #دیرزی
🔆@dirzee_ir
5 940
قصههایی به قدمت آرزو
در جهانی ناپیدا، جاییکه زمان خطی نیست و مکان مرزی نمیشناسد، زمزمههایی هست که از ازل تا ابد در فضا جاریاند: «قصههایی به قدمت آرزو.» اینها نه با جوهر بر کاغذ نوشته شدهاند و نه با صدا در گوشها نجوا میشوند. این قصهها، رنگینکمان خیالاند که از تاروپود هستی بافته شدهاند؛ ردپای لطیفترین رویاها بر بستر کهکشانها.
آیا تاکنون به این فکر کردهاید که نخستین آرزو چه بوده؟ شاید آرزوی پرواز ! آنجا که انسان به آسمان نگریست. یا آرزوی نور، در دل تاریکترین شب. هر آرزو، دانهای بود که در خاک بیکران هستی کاشته شد و از آن، درختی رویید با برگهایی از جنس داستان، شکوفههایی از جنس شعر و میوههایی از جنس تصویر. هر قطره باران که بر زمین مینشیند، قصهای از آرزوی آسمان است. هر پرندهای که در اوج میخواند، قصهای از آرزوی رهایی.
این قصهها در تاروپود هر برگ درخت، در موج هر رودخانه و در درخشش هر ستاره تنیده شدهاند. آنها همان لحظهی جادوییاند که در سکوت شب، ناگهان حسی غریب و زیبا وجودت را فرامیگیرد؛ حسی که نه میتوانی نامی برایش بگذاری و نه دلیلش را بدانی. آن لحظه، تو در حال شنیدن یکی از همان قصهها به قدمت آرزو هستی که از هزاران سال پیش، از روح جمعی جهان برآمده است.
ما خود، بخشی از این قصهایم. هر نفس، هر لبخند، هر قطره اشک ما، فصلی تازه از این کتاب بیانتهاست. ما در رویای جهان زندگی میکنیم و جهان در رویای ما. اینجاست که مرز خیال و واقعیت محو میشود و فقط قصههایی به قدمت آرزو باقی میمانند؛ جاودانه، بینهایت و همیشه جاری. آنها دعوتی هستند برای شناور شدن در بیکرانگی ذهن، برای لمس زیبایی مطلق و برای به یاد آوردن اینکه پیش از آنکه واژهای وجود داشته باشد، آرزویی بود.
و #سهراب_سپهری که با این حال و هوای خیالانگیز و اشاره بهعمق هستی و آرزو میگوید:
زندگی، وزن نگاهی است که در خاطرهها میماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی و نه در فردایی
ظرف امروز، پُر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
بهجا میماند ...
✍️ #مازیار_اعتمادی #دیرزی
🔆@dirzee_ir
5 940
اندیشه در پناه کلمات
چون پرندهی وحشی، اندیشه بر شاخسار دل مینشیند و به هر سو نظر میکند. گاه در آسمان بیکران خیال پرواز آغاز میکند و گاه در ژرفای تاریک اندوه فرو میافتد. این پرنده، بیبال و پر است و جز در پناه کلمات، نمیتواند سفر کند. کلمات، همان قفسهای زریناند که اندیشه را در خود جای میدهند. هر کلمه، دریچهای است به باغی از معنا، به جهانی از احساس. اندیشهای که در این قفسها جای گیرد، از پراکندگی رها میشود، از گریز میایستد و رنگی جاودانه مییابد.
آری، کلمات، جانِ سخناند. نه تنها اندیشه را سامان میدهند، که آن را از فراموشی نیز میرهانند. هر واژه که بر زبان میرانیم، هر جمله که بر دل مینشانیم، رقص جاودانهای است میان اندیشه و کلمه، رقصی که بوی تازگی بهار دارد و گرمای آتش مهر. این رقص، روح آدمی را صیقل میدهد و چون آینهای، درون را به بیرون میتاباند. در این میان، برخی کلمات، خود به تنهایی دریایی از معرفتاند و برخی دیگر، چون قطرهای در اقیانوس، معنای خود را در کنار دیگر واژهها مییابند.
اندیشهها در خاموشی، چون بذری در دل خاک، پنهان میمانند. اما همین که در پناه کلمات قرار میگیرند، چون دانهای که نور و آب را حس کند، سر از خاک برمیآورند و به شکل گل یا میوهای زیبا، خود را آشکار میسازند. این کلمات، میراث ماندگار انساناند، پلی میان نسلها و حامل رازهایی که از دل تاریخ به ما رسیده است. شاعران، نویسندگان و فیلسوفان، این میراثداران بزرگاند که با قلمهایشان، اندیشه را از زندان فراموشی آزاد کردهاند.
پس اندیشه کن در پناه کلمات، تا جانت به باغی از معانی جاودانه شکوفا شود. هرگز از نوشتن و گفتن نترس، زیرا در این جهان پرآشوب، تنها کلماتاند که میتوانند اندیشهها را نظم بخشند و به آنها حیاتی دوباره ببخشند. بیشک هر کلمه، قصهای است از روزگار، دفتری است گشوده از دفتر حکمت و عشق، برگی است در کتاب بیپایان زندگی. با هر کلمه، دری بهسوی جهان دیگری باز میشود؛ جهانی که در آن دلها به هم نزدیکترند و انسانها از درک یکدیگر دور نمیمانند. پس کلمات را پاس بدار و بدان که آنان حافظ جاناند، نگهبان رازهای نهان در اعماق وجود...
هرکسی دارد پناهی و مرا
نیست جز در سایه لطفت پناه
تا جهان باشد پناه من تویی
بر جهان آخر نظر کن گاه گاه ( #جهان_ملک_خاتون )
✍️ #مازیار_اعتمادی #دیرزی
🔆@dirzee_ir
5 940
جهان سر به سر حکمت و عبرت است!
جهان همواره در میان دو ندا معلق است؛ آنجا ماهی است که از ژرفای دریا فغان برمیآورد و رهایی خویش میطلبد و اینسو صیاد است که دست تهی و شکم گرسنه، روی به آسمان نهاده و روزی میجوید.
و خدای پیر و بردبار، در میانهی این دو آواز حیران میماند: یکی تمنای بقا دارد و دیگری خواهش نان؛ یکی زاری از بیم فنا میکند و دیگری از فقر جان به فغان است.
این است راز گردون و قاعدهی روزگار؛ که هیچ خواهشی بیدیگری تمام نشود و هیچ کفهای بیوزن دیگر راست نایستد. زنده ماندن ماهی، رنج صیاد است؛ و سیر شدن صیاد، مرگ ماهی. پس عدل در آن نیست که یکی بر دیگری چیره شود، که عدل در توازن است و بقا در دوگانگی.
اندیشه کن در حال خدای علیل و صبور، که هر روزه هزاران مناجات متناقض بر او فرو میبارد: این از باران مینالد و آن از خشکی؛ یکی مرگ میطلبد و دیگری حیات همان را.
و او، خاموش و فروتن، جهان را بر مدار میگرداند، نه آنگونه که دلها خواهند، بلکه آنسان که قاعدهی هستی اقتضا کند.
بسا راز آفرینش همین باشد:
که خدا به جانبی مایل نشود جز به گردش روزگار؛ نه ماهی را سراسر یاری دهد و نه صیاد را به تمامی دست گیرد، بلکه هر دو را در چرخهای جاویدان نگاه دارد.
و ما را باید دانست که اگر دعایمان بیپاسخ ماند، شاید در همان دم، ندای دیگری برآورده شد و اینگونه است که عدل الهی، نه در ارضای خواهش یک دل، که در برپاداشتن بنیاد هستی جلوهگر میشود. و به قول #فاضل_نظری:
رسیدهام به خدایی که اقتباسی نیست
شریعتی که در آن حکمها قیاسی نیست
خدا کسیست که باید به دیدنش برویم
خدا کسی که از آن سخت میهراسی نیست
✍️ #مازیار_اعتمادی #دیرزی
🔆@dirzee_ir
5 940
«پل نامردان، رود صداقت»
از پل نامردان عبور مکن، بگذار آب تو را ببرد! این جمله چه زنگی در گوش جان به صدا درمیآورد. هیچ راهی هرقدر هم کوتاه و هموار، اگر بر شانههای نامردی بنا شده باشد، راه نیست؛ دام است. هیچ مقصدی آنقدر ارزشمند نیست که انسانیتت را در پایش قربانی کنی.
بگذار آب تو را ببرد! آب اگرچه پرخروش و پرحادثه است، اما پاک است. آب، حقیقت است. رودخانه هرگز به دروغ جاری نمیشود؛ در مسیر خویش راست میرود، حتی اگر سنگ سد راهش شود. آب تو را بهجایی میبرد که صداقت هنوز بوی زندگی میدهد، جایی که مردمانش هنوز در چشم یکدیگر با اطمینان مینگرند.
پل نامردان، همیشه پرزرقوبرق است. وعده میدهد: «اینسو بیا! راه آسانتر است، مسیر کوتاهتر، مقصد روشنتر!» اما تو که از آن پل بگذری، چیزی از تو فرو میریزد. نه در گام نخست، که در فرجام راه. عبور از آن پل، شاید به تو قدرتی بدهد، شاید به تو ثروتی برساند، شاید در چشم دنیا بهظاهر پیروز شوی، اما در درونت آتشی برپا خواهد شد که خاموشیاش ناممکن است. آتشی که هر شب، در آینهی چشمهایت، تو را به محاکمه میکشاند.
آب اما اگرچه دشوار است، تو را میشوید. رنج دارد، اما رنجش تطهیر است. میآزمایدت، اما آزمونش رستگاریست. بگذار آب تو را ببرد؛ بگذار میان امواج دستوپا بزنی، فرو بیفتی، برخیزی و در نهایت به ساحلی برسی که بر ماسههایش، جای پای انسانهای راستین مانده است.
زندگی مسابقهی رسیدن به آن سوی پل نیست؛ زندگی همان رود است، همان جریان، همان افتادن و برخاستن. چه باک اگر به مقصد دیرتر برسی؟ چه باک اگر پاهایت زخمی شود؟ پیروزی حقیقی آن است که در پایان راه، هنوز بتوانی با چشمهایت ببینی و بگویی: «من از پل نامردان نگذشتم.»
تاریخ پر است از آنان که بر پل نامردی گذشتند. نامهایشان شاید بر سردر قصرها و دیوار شهرها نقش بسته باشد، اما در حافظهی دلها، جز لکهای سیاه از آنان باقی نمانده. و تاریخ پر است از آنان که رود را برگزیدند؛ در رنج زیستند، اما نامشان چونان زمزمهای جاودان در لبهای مردم جاری شد.
و #حافظ میگوید: راهیست راهِ عشق که هیچش کناره نیست/ آنجا جز آنکه جان بسپارند، چاره نیست
✍️ #مازیار_اعتمادی #دیرزی
🔆@dirzee_ir
5 940
قصهای در دو زبان!
وقتی این سخن را از #اشو خواندم: «زندگی حکایتی است که هم میتواند به زبان ابلهی روایت شود و هم به لسان پارسایی»، اندیشهام به جنبش آمد و دلم به جوش، تا کلامی بر آن بیفزایم.
زندگی، دفتر سترگی است نهاده بر دامان روزگار؛ اوراقش همسان است، اما خوانندگانش گوناگون. هر که بهسرای دنیا درآید، برگ خویش ورق زند و داستانی بازگوید. ابله، حکایت خویش را به آشوب و بیهودگی بیالاید، چنانکه گویی نسیم بیثمر بر بیابانی خشک وزیده است. و پارسا، همان سرگذشت را به نغمهی خرد و لطافتِ معنا بازگوید، همچون بارانی که بر کویر ببارد و جانها را تازه کند.
این دفتر رازناک، بازیچه نیست و ملال نیز ندارد؛ آیینهای است که هر کس صورت جان خویش در آن میبیند. آن که دیدهاش غبارآلود است، جز سایه و تیرگی نخواهد دید و آن که دیدهاش به صفا شسته، پرتو حقیقت از همان آیینه خواهد گرفت. پس راز در «چگونه دیدن» است، نه در «چه بودن»؛ چرا که زندگی یکسان است، اما در جان هر کس رنگی دیگر میگیرد.
دریافتهام که ماندگارترین یادگارِ آدمی، نه مال و منال است و نه نسب و نژاد؛ که همه در گذر باد فنا پراکنده میشوند. آنچه میماند، تنها حکایت اوست؛ حکایتی که یا با خامی و غفلت آلوده است و بر دل آیندگان جز افسوس نمینشاند، یا با روشنایی و حکمت آمیخته است و چراغی بر راه رهگذران آینده میافروزد.
پس، زندگی را همچون قصهای بزرگ تصور کن: هر کلمهی آن در دهان توست و هر جملهی آن بر قلم تو. تویی که برمیگزینی ابلهانه حکایت کنی یا پارسایانه، سبک و بیمغز بگویی یا ژرف و پُرنور... و در پایان، از تو جز همین قصه نخواهد ماند؛ قصهای که یا چون غباری فراموش شود، یا چون نغمهای جاودان در گوش تاریخ بپیچد. و آنجاست که #مولانا میگوید:
این جهان، کوه است و فعل ما ندا
سوی ما آید نداها را صدا
✍️ #مازیار_اعتمادی #دیرزی
🔆@dirzee_ir
5 940
جانی دیگر، جهانی دیگر: غرق در اقیانوس بیکران هنر و ادبیات
گاهی اوقات، درست در میان هیاهوی روزمرگی، نیازی عمیق سربرمیآورد. نیازی به فرار، نه از واقعیت، که بهسوی حقیقتی دیگر! حقیقتی که در لایههای پنهان وجود و در ژرفای جهان هستی نهفته است. اینجاست که هنر و ادبیات، چونان قایقهایی از نور، بهسفری دعوت میکنند؛ سفری که در آن، جانی دیگر یافته و به جهانی دیگر قدم گذاشته میشود.
گویی هر واژه، سرشار از جان است و هر رنگ، روحی دارد که با جهان سخن میگوید. گاهی در میان انبوه واژگان یک غزل دلنشین، خویشتن گم میشود؛ جایی که وزن و قافیه، نه تنها قواعدی خشک، بلکه تپش قلب خالقند که در رگهای زمان جاری میشوند. یا خیره به یک بوم نقاشی، چنان غرق در رقص رنگها میشود که گویی خود بخشی از آن منظره است؛ نسیمش بر گونهها حس میشود و عطر گلهایش به مشام میرسد.
هنر و ادبیات، معجزهی تجربهای فراتر از زیستن را به ارمغان میآورند. آنها پلهایی میسازند میان آنچه هست و آنچه میتواند باشد. با هر داستانی که خوانده میشود، با هر نوایی که شنیده میشود، با هر خطی که بر کاغذ نقش میبندد، نه تنها به دنیای درون خالق راهی گشوده میشود، بلکه گوشهای پنهان از وجود خویشتن نیز کشف میشود. آنها به همدلی فرامیخوانند، به درک پیچیدگیهای روح انسان و به ستایش زیبایی در هر شکل و شمایلی.
در این دوران پُرشتاب که روح پیوسته با اطلاعات و صداهای بیشمار بمباران میشود، هنر و ادبیات، چونان سکوتهایی پُرمعنا در میان هیاهوی زندگیاند. آنها یادآوری میکنند که زندگی تنها مجموعهای از حوادث نیست، بلکه دریایی است از احساسات، افکار و داستانهای ناگفته. آنها به اندیشه وا میدارند، به لذت بردن از لحظه و به سیراب کردن روح از چشمهی بیپایان خلاقیت.
این درهای جادویی بهروی همگان گشوده است و هنر و ادبیات، ما را بهسفری بیبازگشت میبرند. سفری که در آن، هر بار که ورق زده میشود، هر بار که نگاه میشود و هر بار که شنیده میشود، جانی دیگر یافته و به جهانی دیگر، زیباتر و پُرمعناتر از پیش، راهی گشوده میشود.
✍️ #مازیار_اعتمادی #دیرزی
🔆@dirzee_ir
5 940
گفتوگو در تاریکی: تو در تاریکی خواهی فهمید ستارههایت چه کسانی هستند!
— تاریکه... هیچی دیده نمیشه.
+ همیشه همینطوره. وقتی نور میره، واقعیت شروع میکنه به حرف زدن.
— اما من از تاریکی میترسم. انگار همهچی گم میشه.
+ نه... هیچ چیزی گُم نمیشه، فقط اونایی که توّهم بودن، محو میشن.
— یعنی چی؟
+ یعنی نور، خیلی چیزا رو شبیه ستاره نشون میده. آدمها، لبخندها، دوستیها... اما وقتی خاموش میشه، فقط ستارهی واقعی میمونه.
— ستارهی واقعی؟
+ همونا که وقتی همهچی تاریکه، تازه پیداشون میکنی. چون از خودشون میتابن، نه از انعکاس ِنور دیگران.
— یعنی بعضی آدمها، فقط وقتی همهچی خوبه، کنارتن؟
+ آره دقیقا. روشنایی واسهشون صحنهست، نه بودن. اما بعضیا، حتی وقتی سقف دنیا سیاه میشه، کنارت میمونن. بیصدا، بیادعا، اما روشن...
— عجیبه! من تا حالا به شب اینجوری نگاه نکرده بودم.
+ شب آموزگارِ خوبیه. یاد میده کی کنارت وایستاده، چون میخواد! نه چون میتونه دیده بشه!
— پس تاریکی، تنهایی نیست؟
+ نه. یه لطفه! یه غربالِ بیصداست. تا بفهمی ستارههای اطرافت، چه کسانیان.
— دلم میخواد اونا رو ببینم.
+ پس چراغها رو خاموش کن. بذار شب، خودش حقیقت رو نشونت بده.
✍️ #مازیار_اعتمادی #دیرزی
🔆@dirzee_ir
5 940
تنهاییِ پُرصدا؛ آنگاه که قلم، سلاحِ اثباتِ وجود میشود
درست در اعماق یک سکوتِ کشنده، جایی که تمام صداها فروکش میکنند و آدم با خودش تنها میماند، یک حسِ غریب و سنگین مثل یک سایه سرد روی روح میافتد: «احساس میکنم مثل یک غریبهام، حتی برای خودم.» این جملهی کوتاه و عریان از دفتر یادداشتهای #آلبر_کامو، دریچهای است به دنیای پُرتلاطم درونیِ هنرمندی که هستیاش را در لبهی پرتگاهِ تنهایی و بیگانگی جستوجو میکرد. این یک اعتراف نیست؛ یک فریاد است. فریادی که از دلِ پوچیِ وجودی برمیخیزد و به گوشِ جهان میرسد.
این تنهایی، آن سکونِ آرامشبخش نیست. این یک تنهاییِ پُرصداست؛ جایی که هزاران فکر و تردید در ذهن میپیچند و آدم را به مرزِ فروپاشی میکشانند. کامو این بیگانگی را نه بهعنوان یک نقص، بلکه بهعنوان یک نیروی محرک میدید. او میدانست که از دلِ همین خلاء است که خلاقیت جوانه میزند. در این لحظات است که هر چیزی بیمعنا میشود، جز یک راه: نوشتن!
قلم در دستانش، از یک ابزار ساده فراتر میرود. تبدیل به سلاحی میشود برای مقابله با این بیگانگی. وقتی کامو مینویسد: «همین تنهایی است که مرا وادار میکند بنویسم»، در واقع دارد به ما میگوید که نوشتن برای او، یک انتخاب نبود، یک ضرورت بود. یک نیازِ حیاتی برای نفس کشیدن. برای اثبات اینکه در این دنیای بزرگ، کسی هست که فکر میکند، حس میکند و وجود دارد.
این تنهایی، نه یک ضعف، که یک قدرت بود. قدرتی که او را بهسمت کاغذ کشید تا از درد، زیبایی بسازد. از بیگانگی، معنا بیافریند. هر کلمه، هر جمله، هر پاراگراف، حکم یک آجُر را داشت که با آن، دیواری در برابر پوچی میساخت. دیوارِ هویتی که در مقابلِ فراموشیِ وجودی ایستادگی میکرد.
«نوشتن تنها راهی است که میشناسم تا ثابت کنم وجود دارم.» این جمله، چکیدهی فلسفهی یک هنرمند است. برای کامو و بسیاری دیگر، هنر نه یک تفریح، که یک میدان نبرد است. نبرد با فراموشی، نبرد با پوچی و نبرد با سکوتِ جهان! در این نبرد، هر اثر هنری، یک نشانِ پیروزی است. یک امضا پایِ یک وجودِ انکارناپذیر...
پس اگر شبی در تنهایی خود گم شدی و حس کردی حتی برای خودت هم غریبهای، به یاد بیاور که این لحظات، لحظاتِ تولدِ بزرگترین آثار هنری هستند. قلم را بردار. بنویس. نقاشی کن. آهنگ بساز و در سکوتِ پُرصدا، ثابت کن که وجود داری. زیرا هنر، تنها پلی است که میتواند تو را از جزیرهی بیگانگی به سرزمینِ معنا پیوند دهد. و #حسین_منزوی چه ماندگار سرود:
به سر افکنده مرا سایهیی از تنهایی
چتر نیلوفر این باغچهی بودایی
بین تنهایی و من راز بزرگی است، بزرگ
هم از آن گونه که در بین تو و زیبایی
بارش از غیر و خودی هر چه سبکتر، خوشتر
تا به ساحل برسد رهسپر دریایی
آفتابا! تو و آن کهنه درنگت در روز
من شهابم، من و این شیوهی شب پیمایی
بوسهیی دادی و تا بوسهی دیگر مستم
کس شرابی نچشیده است بدین گیرایی
تا تو برگردی و از نو غزلی بنویسم
میگذارم که قلم پُر شود از شیدایی
✍️ #مازیار_اعتمادی #دیرزی
🔆@dirzee_ir
5 940
«داستانهای پنهانِ هر انسان؛ وقتی نفرت رنگ میبازد»
هر انسانی داستانی دارد؛ داستانی که اگر بخوانی، دیگر نمیتوانی او را تنها با یک نگاهِ سطحی قضاوت کنی، یا از او نفرت داشته باشی.
ما عادت کردهایم آدمها را در قابهای کوچک بسنجیم: ظاهرشان، باورشان و رفتارشان. اما هیچکس «همان یک لحظه» نیست؛ او مجموعهایست از هزار لحظهی پیشین، از هزار زخمِ پنهان و هزار لبخندِ ناگفته.
تصور کن هر کسی که از کنارت میگذرد، فصلی نیمهتمام از رمانی بیانتهاست. مردی که ساکت از کنار تو رد میشود، شاید روزی قهرمانی بوده که برای خانوادهاش جان داده است. زنی که امروز خسته و خاموش بهنظر میرسد، شاید در دلش هزار ترانهی ناتمام دارد. جوانی که با خشم سخن میگوید، شاید هنوز کودک ِزخمی درونش التیام نیافته است.
اگر به دلِ آدمها راه پیدا کنی، اگر یکبار فقط یکبار بنشینی و به قصههایشان گوش بسپاری، درمییابی که همه ما شبیه همیم: پُر از دردهایی که دوست نداریم فریاد بزنیم، پُر از رویاهایی که گاهی دفنشان کردهایم، پُر از امیدهایی که هنوز در گوشهای روشناند و درست همانجاست که نفرت محو میشود؛ چون درک میکنی پشت هر چهرهی سخت و هر نقاب سرد، انسانی ایستاده که فقط میخواسته زندگی کند و دوست داشته شود.
زندگی، نمایش بزرگیست که در آن هیچکس نقش سادهای ندارد. همهی ما شخصیتهایی هستیم با پیچیدگیها و تضادها و هیچکدام سزاوار قضاوتهای شتابزده نیستیم. گاهی کافیست بهجای محکوم کردن، لحظهای سکوت کنیم و بخواهیم قصهی دیگری را بشنویم. آن وقت درمییابیم که جهان چقدر مهربانتر و زیباتر میشود، وقتی نفرت را با فهمیدن و شنیدن عوض کنیم.
هر انسانی داستانی دارد... و جهان تنها زمانی آرام خواهد شد که ما جرات شنیدن آن داستانها را پیدا کنیم! و به قول #هاتف_اصفهانی
چشمِ دل باز کن که جان بینی
آنچه نادیدنی است، آن بینی
گَر به اقلیمِ عشق روی آری
همه آفاق، گلسِتان بینی ...
✍️ #مازیار_اعتمادی #دیرزی
🔆@dirzee_ir
