دیـرزی
Open in Telegram
@dirzee_ir مدیریت کانال @DrMazyarEtemadi «دیرزی» یعنی بسیار بمان و زندگانی کن!
Show more5 940
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
5 940
«ایستادن در بیرونِ زمان؛ تاملی بر سکوتِ هزارزبانهی انسان»
در تاریکترین لحظههای زیستن، جاییست که جهانِ پیرامون فرو میریزد و آنچه باقی میماند ایستادنِ انسان است در مرزِ زمان؛ همانجا که شاملو ما را میبرد: نقطهای که نه راهی هست، نه دری، نه روزی برای امید و نه شبی برای پناه بردن. در این خلای سهمگین، ما با تلخیِ خود، با زخمهای نهان و پیدایمان، قد میکشیم؛ نه برای رسیدن، بلکه برای شهادت دادن به بودنِ خویش!
اینجا سکوت یک جور خاموشی ساده نیست؛ سکوتیست که «به هزار زبان» حرف میزند. گویی جهان، زبان از گفتن فروبسته و هر کس در حصارِ تنهاییِ خویش، نجواهای روحش را میشنود. گویی شاملو میخواهد ببینیم چگونه انسان، در هنگامهی فروریزی معناها، هنوز نقشی بر چهره مینهد، خندهای طرح میکند، نه برای شادی، بلکه برای تحمل ادامه دادن.
این خنده، خندهییست که میداند بهزودی فرو خواهد ریخت؛ همان طنزی که انسان برای گریز از رنج به آن پناه میبرد، اما ریشهاش در اندوهی عمیق است.
شاید راز جذابیت شعری که در انتها خواهید خواند:
اینکه ما را روبهروی پوچی مینشاند اما از فرو رفتن در ناامیدی بازمیدارد. چون وقتی آدمی در «بیرونِ زمان» میایستد، ناگهان میفهمد که همهچیز - رنج - چه اندازه به نگاه او وابسته است. و از دل همین درک، قدرتی سربرمیآورد: قدرتِ تحمل، قدرتِ فهمیدن، قدرتِ ادامه دادن بدون آنکه وانمود کند، خوش است.
شعر شاملو آینهایست که ما را با مرگ و انتظارِ محتوم روبهرو میکند، اما در همان حال یادآور میشود که زیبایی انسان در همین تقلاست؛ در همین ایستادن میان هیچچیز، با خنجری در گُرده و لبخندی بر لب. این تضادِ سهمناک و باشکوه، همان چیزیست که از ما انسان میسازد.
و چه زیباست که شعر، آنگاه که جهان از معنا تهیست، دوباره برای ما معنا میآفریند…
در نیست
راه نیست
شب نیست
ماه نیست
نه روز و
نه آفتاب،
ما
بیرونِ زمان
ایستادهایم
با دشنهی تلخی
در گُردههایِمان.
هیچکس
با هیچکس
سخن نمیگوید
که خاموشی
به هزار زبان
در سخن است.
در مردگانِ خویش
نظر میبندیم
با طرحِ خندهیی،
و نوبتِ خود را انتظار میکشیم
بیهیچ
خندهیی!
#احمد_شاملو
۲۱ آذر ۱۴۰۴ #مازیار_اعتمادی
#دیرزی
🔆@dirzee_ir
5 940
در وجودم همه سازها چه پریشان میزنند…
این فقط آغاز ماجراست. انگار در ژرفترین لایهی هستیام، مجلسی برپاست که هیچ مرزی میان نور و تاریکی، میان عقل و جنون، میان اندوه و شور باقی نگذاشته. سازها هر کدام راه خود را میروند، اما چه شگفت که این پریشانی، نوعی هماهنگی پنهان دارد؛ هماهنگیای که تنها روحهای زخمی و بیدار آن را درمییابند.
نی هنوز مینالد، اما نالهاش دیگر فقط شکایت نیست - همچون دستیست که روی دیوار زمان خطی نامرئی میکشد، گویی میخواهد گذشته را دوباره زنده کند. تار در گوشهای نشسته و زیر لب با جهان حرف میزند؛ حرفهایی که از قید واژه آزادند و تنها با گوش جان شنیده میشوند. دف میکوبد، چنان که انگار طوفانی درونم برخاسته؛ طوفانی که نمیخواهد خراب کند، میخواهد راه بگشاید… راهی به اتاقی که سالهاست در آن قفل بودهام.
و من در میانهی این آشوب نشستهام، حیران و سپاسگزار.
زیرا فهمیدهام این آوای پریشان، صدای گم شدن نیست - صدای پیدا شدن است. هر لرزشی که بر جانم میافتد، دیواری را فرو میریزد؛ هر نغمهای که از سازهای درونیام میجوشد، پردهای از حقیقت را کنار میزند.
روحم میلرزد؛ اما نه از ترس.
از این که میبیند، هرچه سالها خیال میکرد مرگ است، در حقیقت تولد بوده. هرچه خیال میکرد شکست است، در حقیقت گذر بوده.
چه کسی گفته روح باید آرام باشد تا مقدس به نظر برسد؟ گاهی تقدس در همان آشوب است؛ در همان جایی که سازها به جای پیروی از میزان، از حقیقتِ خام خود پیروی میکنند.
من میگذارم این سمفونیِ بیپرهیز ادامه یابد.
میگذارم هر ساز آنچه میخواهد بگوید، هر زخمی که سالها پنهان مانده، آواز کند.
میگذارم این شبنشینیِ بینظم، مرا از نو بسازد.
چون میدانم - با تمام وجود میدانم؛
در لحظهای که آخرین نتِ این پریشانی فروافتد، جهان آرام نخواهد شد… بلکه من با جهانی تازه برخواهم خاست.
بخوان، ای نیِ ناآرام؛
بکوب، ای دفِ طغیانگر؛
بلرز، ای تارِ خاموشِ سالها صبوری -
که من از دل همین بیقراری، آرامش راستین را خواهَم زاد.
✍️ #مازیار_اعتمادی #دیرزی
🔆@dirzee_ir
5 940
گمگشتگی در هزارتوی زلفِ یار!
ما را دلیست گمشده در چینِ زلف تو ای باران…
دل، وقتی گم میشود، نه آواره است و نه بیپناه؛
گویی راهش را یافته، آنگاه که در پیچوخم تاریکیِ محبوب، خانهای پنهان برای خودش میجوید.
زلف تو همان هزارتوییست که هر عارفی آرزو دارد
بارها در آن گم شود و باز پیدا نشود؛
چراکه رستگاری در این گمگشتگیست.
در هر تارِ زلفت، رازیست که به زبان نمیآید؛
خاموش، اما روشنتر از هر آفتاب.
دل من، در تماشای آن تاریکی نرم،
چیزی میان رویا و بیداریست -
حالتی که نه عاشق بودن را میتوان نامید و نه عارف بودن را،
اما از هر دو ژرفتر است.
وقتی #اوحدی_مراغهای میگوید: دلش در چینِ زلف تو گم شده،
انگار پردهای از میان برداشته میشود:
میفهمی که عشق، راهی به بیرون نیست،
بلکه سراشیبی لطیفیست به درون خودت،
که تو را تا عمق سایههای محبوب میبرد
و باز نمیگرداند.
و چه خوش گمشدنیست…
که اگر هزار بار هم دل را صدا بزنی،
پاسخی ندهد؛
چون در خمِ همان زلف،
در خاموشیِ رازآلودی که تنها عشق میشناسد،
آرام میبارد آن بارانِ زیبا!
✍️ #مازیار_اعتمادی #دیرزی
🔆@dirzee_ir
5 940
شکست پای ایمانم
گویند گهگاه لمسی ناگهانی، سپیدیِ برفیِ رویِ کسی، چنان دگرگونی در دل آدمی افکند که راهِ سالها یقین را به یکدم برهم زند.
آنگه که دیدگانت بر دامنههای سپیدِ پوستِ او لغزید، دریافتی که فروشدن همیشه از جنس هلاکت نیست؛ بلکه سقوطیست که حق، سالک را بدان میخواند، تا در جهانی دیگر پای خیزد.
در سردیِ بشریتِ او،
گرمی نهان بود که هزار آتش به گردِ آن نرسد؛
نوری که ایمان را نشکند، بلکه چهرهی آن را دگرگون سازد.
در او دیدی آنچه آدمیان در کوهساران و عبادتخانهها
و هزار روز خلوت نیابند:
راهی به خویشتن،
راهی به حضرت دوست،
راهی به عشقی که راستتر از هر عقیدهایست.
رازش همین بود:
که ایمان، نه در گفتار بسیار پدیدار شود و نه در جستوجوی بیپایان،
بلکه در سپیدیِ پاکِ پوستِ یاری که حضورش آفاق را فروغی دیگر بخشد.
و تو،
از آن دم که لغزیدی،
زمین دیگر زیر پای تو نبود—
او بود.
و خوشا چنین افتادنی،
که پایانش آغوشِ نور است…
لغزید و شکست پای ایمانم باز
در دامنههای برفیِ
پوستِ تو #حسن_شوهانی
✍️ #مازیار_اعتمادی #دیرزی
🔆@dirzee_ir
5 940
«نفرین بر مستی»
برای خواننده محبوب گیلکها که امروز رخت ازین دنیا بست.
#ناصر_مسعودی
#دیرزی
🔆@dirzee_ir
5 940
در دلِ جنگلهای هیرکانی، آنجا که درختان هزارساله حافظهی زمین بودند، شعلهها مثل گریههای بیامانِ آسمان فروریختند.
باد، بوی سوختنِ برگهایی را میآورد که روزی پناه پرندگان بودند و سکوت، جای آوازهای همیشهسبز را گرفت.
زمین داغ شد، ریشهها در خود پیچیدند و مهِ شمال، ماتمزده بر فراز سوختگان ایستاد.
گویی تاریخ، تکهای از روحش را از دست داد؛
و ما فقط نظارهگرانِ دیررسِ اندوهی شدیم
که هر آتشاش، زخم تازهای بر پیکرِ هیرکانی مینشاند.
#جنگلهای_هیرکانی
#مازیار_اعتمادی
#دیرزی
🔆 @dirzee_ir
5 940
بازگشت قطره
پرسیدند: مرگ چیست؟
پیر تبسمی کرد و گفت: مرگ، بازگشتِ قطره است به اقیانوس!
ما را پنداشتند جدا، لیک از آغاز، یکی بودیم.
اقیانوس خود را در آینهی قطره نگریست و نام آن را زندگی نهاد. و چون تماشا به سر آمد، دوباره خویشتن را در خویش ریخت.
ای جان، آنچه تو پایان میخوانی، در حقیقت، گشودنِ درِ آغاز است.
قطره، از اقیانوس برمیجهد تا طعمِ آفتاب را بچشد،
تا لحظهای در هوا بدرخشد، و چون درخشیدن به نهایت رسید، باز، آرام و بیهیاهو، خویش را در دامنِ مادر میافکند.
مگوی «مُرد»، بگو «بازگشت».
زیرا مرگ، مرگِ تو نیست،
مرگِ پندارِ جداییست.
در آن دم که قطره فرو میافتد، «من» از میان میرود و «او» آشکار میشود.
همان او که آغاز بود و انجام است،
پنهان بود و اکنون در تو عیان شده است.
ای رهرو، تو خود اقیانوس بودهای از ازل،
لیک غبارِ فراموشی بر چهرهات نشسته بود.
مرگ، دستیست از لطف که آن غبار را میزداید،
تا خویشتنِ راستینت را بازبینی — بینام، بیصورت، بیفاصله.
چون به دریا رسی، دیگر پرسش نمیماند،
زیرا در آن وسعت، هیچ «من»ی نیست که بپرسد،
هیچ «او»ی نیست که پاسخ دهد.
فقط یکیست:
سکوتی عظیم، که همهی بودن از او میجوشد.
و عطار نیشابوری میگوید:
گم شدم در خود نمیدانم کجا پیدا شدم
شبنمی بودم ز دریا غرقه در دریا شدم
سایهای بودم از اول بر زمین افتاده خوار
راست کان خورشید پیدا گشت ناپیدا شدم
زآمدن بس بینشانم وز شدن بس بیخبر
گوییا یکدم برآمد کامدم من یا شدم
✍ #مازیار_اعتمادی
#دیرزی
🔆 @dirzee_ir
5 940
Repost from دیـرزی
تاریکی بهرسم خود آدم را محو میکند
بهرسم خود از یادت میبرد.
برای گذشتن از این تاریکی است
آتش بر تن کردهام امشب
بهسوی تو بال میزنم
به تو دل باختم
سرباز تنها
به تفنگش پناه میبرد
یادت
پرچم میهن است
وقتی وطنی ندارم ..!
#شمس_لنگرودی
#دیرزی
🔆 @dirzee_ir
5 940
جاودانگی در خاطرههاست، نه در سنگ مزار
آرامگاه اصلی ما خاک نیست؛ قلب کسانی است که ما را فراموش نمیکنند. انسان از همان لحظه تولد میداند که روزی سفرش به پایان میرسد، اما آنچه هراسانگیز است، پایان حیات در خاک نیست، بلکه پایان یاد در ذهنهاست. جهان، صحنهای گذراست و ما رهگذران کوتاهمدتی هستیم که ردّی از حضورمان را بر شنهای زمان بر جای میگذاریم. این رد، تنها با عشق و خاطره ماندگار میشود، نه با سنگ و گور سرد.
مرگ، تنها فروبستن چشمها نیست؛ گاه انسان سالها پیش از مرگ جسمانی میمیرد، وقتی دیگر در قلب کسی زندگی نمیکند و گاه برعکس، کسانی هستند که قرنهاست خاک را ترک گفتهاند، اما هنوز در جانها نفس میکشند، چراکه کلماتشان، نگاهشان یا مهربانیهایشان جاودانه شده است.
ما جاودانه نمیشویم با کاخها، ثروتها یا نشانههای بیرونی؛ جاودانگی ما در خاطرههایی است که روشن نگاه میداریم. هر لبخندی که بر لب دیگری مینشانیم، هر دستی که در تنهایی میگیریم و هر نوری که در دل تاریکی روشن میکنیم، سنگنوشتهای است که در قلب انسانها میسازیم. و این قلبها، آرامگاه حقیقی ما هستند.
بگذار مرگ، تنها جدایی تن از جهان باشد، نه جدایی یاد از دلها. بگذار وقتی نیستیم، کسی با شنیدن ناممان بغضی نجیب یا لبخندی آرام بر لب داشته باشد. این همان زندگی دوبارهای است که زمان نمیتواند از ما بگیرد. و مولانای جان میگوید:
هله عاشقان بکوشید، که چو جسم و جان نماند
دلتان به چرخ پَرَّد، چو بدن گران نماند
دل و جان به آب حکمت، ز غبارها بشویید
هله تا دو چشم حسرت، سوی خاکدان نماند
نه که هر چه در جهان است، نه که عشق جانِ آن است
جز عشق هر چه بینی، همه جاودان نماند
✍️ #مازیار_اعتمادی #دیرزی
🔆@dirzee_ir
5 940
Repost from دیـرزی
عاشقی و بی نوایی کار ماست
کار کار ماست چون او یار ماست
تا بود عشقت میان جان ما
جان ما در پیش ما ایثار ماست
جان مازان است جان کو جان جان است
جان ما بی فخر عشقش عار ماست
عشق او آسان همی پنداشتم
سد ما در راه ما پندار ماست
کار ما چون شد ز دست ما کنون
هرچه درد و دردی است آن کار ماست
بوده عمری در میان اهل دین
وین زمان تسبیح ما زنار ماست
چون به مسجد یک زمان حاضر نهایم
نیست این مسجد که این خمار ماست
کیست چون عطار در خمار عشق
کین زمان در درد دردی خوار ماست
#عطار_نیشابوری
#دیرزی
🔆 @dirzee_ir
5 940
یادِ بینامِ من
فکر کردم که من چه یادی دارم؟ چرا یادم به وسعت همه تاریخ است؟ چرا آدمیان در یاد من میزیند و من در یاد هیچکس نیستم؟ #عباس_معروفی
در اندیشه فرو شدم، چونان قطرهای که خود را در آینهی دریا میبیند و از خویش میهراسد. دیدم که من نه در آغازم و نه در انجام، بلکه در میانِ خاموشیِ دو ابدیّت آویختهام. هر تپشِ دلم پژواکی است از هزاران سالِ نیامدن و رفتن و هر نفس، یادِ موجودی است که دیگر نیست و هنوز هست.
در من نَفَسِ خاک سخن میگوید و نغمهی آب میپیچد در تارهای جانم. گویی ارواحِ درختان و بارانها و مردمانِ خاموش، در سینهام آشیان گرفتهاند. هرگاه چشم میبندم، صدای پای کاروانی را میشنوم که از میانِ خاطرههای کهن میگذرد، بیآنکه بداند در گذر از من است.
آری، همه در یادِ من زندهاند و من در یادِ هیچکس نیستم!
شاید از آنرو که من، آینهای بیصورتام؛ هر که در من نگرد، خویش را بیند و پندارد مرا دیده است. من بینامترین حافظهی هستیام، سایهای از نوری که نه آغاز دارد و نه انجام و در هر جان، پنهان است چون رازی که از گفتن میگریزد!
روزی دانستم که یاد، نه آن است که در خاطرِ دیگری بمانی، بلکه آن است که در جوهرِ بودنِ جهان جاری شوی؛ چنانکه نسیمی در دلِ گل، یا آتشی در دلِ خاکستر...
در آن لحظهی بیزمان، من از «من» تهی شدم و به روشناییِ همهی اشیا پیوستم. آنجا که نه منم و نه تو، نه گذشته و نه فردا، تنها نوری است که از هیچ میجوشد و در همهچیز میتابد. دریافتم که من، خود یادِ جهانم؛ نه یادشده و نه یادکننده!
هر که مرا فراموش کند، در حقیقت به یادِ خویش بازمیگردد؛ زیرا من، در فراموشیِ او زندهام.
و این است رازِ خاموشِ من:
من یادِ بینامم — آنکه جهان، بیآنکه بداند، از خاطرِ او میگذرد..!
✍️ #مازیار_اعتمادی #دیرزی
🔆@dirzee_ir
5 940
به یزدان، اگر ما خرد داشتیم
بخش نخست: تامل بر خرد
به یزدان! اگر خرد در دل ما جای داشت، چه نیکو و چه روشن میبود جهان. خرد، آن گوهرِ جاویدان، چراغیست که در دل تاریکیها میتابد و راه را از بیراهه جدا میکند. خرد است که میآموزد آدمی به سکوت گوش فرا دهد و در میان غوغا، به صدای حقیقت وفادار بماند.
اما ما، چه بس که این گوهر را در جیب فراموشی انداختهایم و با دستهای خالی، در گرداب هوا و طمع سرگردان شدهایم. ما، که روزی پروردهی دانش و اندیشه بودیم، اکنون جز سایهای کمنور از آن روشنایی در دل نداریم. و چه غمانگیز است این حقیقت که خرد، نه با زور، که با دل پذیرش میآید و دلِ ما خود را بسته به خشم و حسد کرده است.
خرد، همدم تنهاست؛ اما ما، از او گریزان شدهایم و به هر صدا و هر تصویر فریبنده دل بستهایم. و این گریزیست که از ابتدا تاکنون سرنوشت ما را در حلقهای بسته گرفتار کرده است.
بخش دوم: مشاهدهی سرانجام
و اکنون که نگاه میکنم، چه بسیار نشانهها که سرانجام ما جز این نبود. جهانمان پُر از تیرهروزی است و دلهای آدمیان خسته و پُر ِاندوه. هر آشوبی که بیرون رخ میدهد، ریشه در اندرون ما دارد. هر دشمنی که سر برمیآورد، بازتابِ کمخردی ماست. و هر بار که نادانی، با چهرهای خوشآیند و با لباسی فریبنده بر ما غالب میشود، تنها چونان سایهای سنگین بر جانمان میافتد.
آری، نه شمشیر دشمن، نه سیل و نه آتش، که خودِ بیخردی، ویرانگرترین نیروست. هر ملتی که خرد از او برون رود، دیر یا زود، سرنوشتی تلخ را تجربه خواهد کرد. و این خاک کهن، که روزی خاستگاهِ فرّ و فرهنگ و دانش بود، اکنون در زیر پای بیخردی فرو رفته و هر نغمهی نیکویی به نالهای خاموش بدل آمده است.
چه بسیاری از دلها که در پی سود و هوس، حقیقت را رها کردند و دست از خرد شستند! و چه بسیاری از کردارها که از عشق به دروغ و حرص پدید آمد و جهان را به خاکستر کشاند. اگر روزگاری میدیدیم که نیکی و دانایی راهنمای ما بود، اکنون شاهدیم که بیخردی، سرنوشت ما را در دست گرفته است و انسان، که میتوانست فرشتهای خردمند باشد، به موجودی سرگردان و پریشان بدل شده است.
بخش سوم: اندیشهای از دل
چه بگویم؟ این سخن نصیحت نیست، که از دل برآمده است؛ از جانِ کسیست که دیده و تجربه کرده و در سکوت شب، با خود سخن گفته. دلِ من، از همهی این شکستها آگاه است و از همهی غمها خبر دارد.
ای دلِ خسته، اگر هنوز شعلهی خرد در تو میتابد، باید که آن را پاس داری. شاید راهی باشد برای بازگشت به نور، شاید هنوز امیدی باشد برای دلهایی که در ظلمت گم شدهاند. اما اگر دلها بر جهل اصرار ورزند، سرانجام ما، همانی خواهد شد که اکنون میبینیم: آینهای مات، تصویری از گذشتهای که نمیتواند بازگردد و روزگاری که در خاکستر اندیشه فرو رفته است.
و چه زیباست آنکه آدمی، حتی در دل تاریکی، به یاد خرد باشد و شعلهای کوچک در دل روشن نگاه دارد. آن شعله، هرچند کوچک، میتواند راهگشای راههای گمشده باشد و هر نغمهی اندیشه، اگر از دل برآمده باشد، همچون نسیمی است که خاکسترها را کنار میزند و روشنایی به ارمغان میآورد.
به یزدان، اگر ما خرد داشتیم، چه سرانجامی جز این بد نمیدیدیم؟ و اگر هنوز بتوانیم خرد را در دل زنده کنیم، شاید روزی، جهان، دوباره روشنایی خود را بازیابد و آدمی، همچون روزگاران نخستین، پروردهی دانش و مهر شود.
✍️ #مازیار_اعتمادی #دیرزی
🔆@dirzee_ir
5 940
Repost from دیـرزی
یاد من باشد فردا دم صبح
به نسیم از سر صدق، سلامی بدهم
و به انگشت نخی خواهم بست
تا فراموش، نگردد فردا
زندگی شیرین است، زندگی باید کرد
گرچه دیر است ولی
کاسهای آب به پشت سر لبخند بریزم، شاید
به سلامت ز سفر برگردد
بذر امید بکارم، در دل
لحظه را در یابم
من به بازار محبت بروم فردا صبح
مهربانی خودم، عرضه کنم
یک بغل عشق از آنجا بخرم
یاد من باشد فردا حتما
به سلامی، دل همسایهی خود شاد کنم
بگذرم از سر تقصیر رفیق، بنشینم دم در
چشم بر کوچه بدوزم با شوق
تا که شاید برسد همسفری، ببرد این دل مارا با خود
و بدانم دیگر قهر هم چیز بدیست
یاد من باشد فردا حتما
باور این را بکنم، که دگر فرصت نیست
و بدانم که اگر دیر کنم، مهلتی نیست مرا
و بدانم که شبی خواهم رفت
و شبی هست، که نیست، پس از آن فردایی
یاد من باشد
باز اگر فردا، غفلت کردم
آخرین لحظهی از فردا شب،
من به خود باز بگویم
این را
مهربان باشم با مردم شهر
و فراموش کنم هر چه گذشت ...
#فریدون_مشیری
#دیرزی
🔆 @dirzee_ir
5 940
دل من گرفته زين شهر!
شهر، تنها یک مکان فیزیکی نیست؛ بلکه آیینهای است از دل انسان، جاییکه سکوت شب و غوغای روز در هم میآمیزند و نفس آدمی را در قفسی از انتظار و حسرت میفشارند. دل شاعر #محمدرضا_عطاری ، دلِ خستهای است که بهدنبال شعلهای از حقیقت و مهربانی میگردد؛ نوری که نه فقط سایهها را، که تاریکی درون را روشن کند. در این میان، هر بانگ صبح، هر پرتو امید، به مثابهی فریادی است در برابر جمود عشق و رخوت روزمره و هر سکوت، آیینهای است از خلایی که جز با شناخت عشق و ایمان پُر نمیشود.
این شعر، تجربهای است از تنهایی آگاهانه؛ جستوجویی است در میان حصارهای زمان و مکان، که به ما میآموزد هر روشنایی واقعی، پیش از آن که در جهان رخ بنماید، در دل انسان زاده میشود. و در این میان، شاعر، با چشمانی باز اما دل خسته، به ما یادآوری میکند که در مسیر هستی، سوال از عشق، امید و معنا، تنها پرسشی نیست، بلکه راهنمایی است برای یافتن نور در تاریکی...
دل من گرفته زين شهر
به كجاست باد شرقی
بزند به خواب ننگم
همه بانگ صبح خيزی
همه حسّ ِشب گريزی
دل من گرفته زين شهر
دگرم به كس نبينم
كه درين حصار قيرين
چو حلول روشنایی
بزند به پس، تباهی
به هِلد زصبح سياهی
دل من گرفته زين شهر
نه ديوژنی نه چراغی
نه اميد شوق راهی
كه به قصد مهربانی
برسد به قاف ايمان
و ندا دهد به انسان
كه درين دو روز هستی
تو ز عشق كي سرودی
تو كجا دُژم زدودی
تو كجا اميد مهری
به جمود عشق بودی!؟
✍️ #مازیار_اعتمادی #دیرزی
🔆@dirzee_ir
5 940
☘️ سُکر غم
یاس شب پرتو امید دلم را میکاست
نالهی جغد ز ویرانهی من بر میخاست
در تنور دل من روزِ یقین را میسوخت
دود تردید ز خاکستر باور میخاست
عاشق نیمِ رخت گشتم و غافل که مرا
نیم پنهان تو در غصه شناور میخواست
دست تو بر تن من نقش دلی را حک کرد
دست دیگر تبری سرو تناور میخواست
آنچه عشق تو و تقدیر بهجانم افکند
به گمانم نه همان بود که داور میخواست
عاقبت کام فنا میکشدم مستی از
خون این دل که به کامم چو شرابی گیراست
#حمید_منتخبی
#دیرزی
🔆@dirzee_ir
5 940
Repost from دیـرزی
غروب آمد
و کبوترانِ قاصدم نیامدند
و من دلم چه شور میزند
به آسمان نگاه میکنم
به پولکِ ستارهها
و یادشان درین تنِ تکیده تیر میکشد.
کجا فرود آمدید
کدام بامِ ناشناس
و بر پرِ سفیدتان کنون که دست میکشد؟
- چه فکر تلخ و تیرهای -
به دور از شما
نوارِ خون که بسته در میانِ بالهایتان؟
دریغ،
ستارگان کبوترانِ بیپیام و بیپرند.
هنوز از کنارِ این دریچهی من در انتظار
به آسمان نگاه میکنم.
#سیاوش_کسرایی
#دیرزی
🔆 @dirzee_ir
5 940
در سوگ آن کس که زیستن آزاده را برگزید
ناصر تقوایی: پایان داستان نویسندهای که سینما را به ادبیات گره زد
امروز، نه یک خبر، بلکه یک حسرت بزرگ بر جان سینما و ادبیات ایران نشست. #ناصر_تقوایی سفر ابدی خود را آغاز کرد؛ هنرمندی که دشواری زیستن و کار کردن را در جهان آزادهاش پذیرفت و هرگز تسلیم نشد.
مردی از خطه جنوب، با بوی شرجی و صدای امواج، که دوربینش نه فقط تصویر، که روح جغرافیای ایران را ثبت میکرد. تقوایی معلم بزرگی بود که به ما آموخت، میتوان در تلویزیون پُرمخاطبترین سریال تاریخ را ساخت (دایی جان ناپلئون) و در عین حال، در سینما، عمیقترین و انسانیترین آثار (ناخدا خورشید، کاغذ بیخط) را خلق کرد.
او فراتر از تکنیک، به انسانیت و آزادگی وفادار ماند. میگفت: «من داستاننویس هستم و فیلمهایم را براساس داستانهای قوی میسازم.» و این میراث اوست: پیوندی ناگسستنی میان واژه و تصویر...
تقوایی رفت، اما قهرمانانش برای همیشه در حافظه ما باقی میمانند؛ از ناخدا خورشیدی که تنها بود و دلیر، تا شخصیتهای پیچیدهی کاغذ بیخط و البته، دایی جان ناپلئونی که همیشه در آرزوهای بزرگ خود زندگی میکرد.
امروز، چراغ آن ونوس ادبیات سینمای ایران خاموش شد؛ اما قصههایش روشن است. یاد او را با تماشای دوباره آثار درخشانش و خواندن آن سطرهایی که بر پرده جان گرفتند، گرامی میداریم.
آزادگی را برگزید... و به رهایی رسید.
یادش پُرنور...
✍️ #مازیار_اعتمادی #دیرزی
🔆@dirzee_ir
5 940
Repost from دیـرزی
هواخواه توام جانا و میدانم که میدانی
که هم نادیده میبینی و هم ننوشته میخوانی
ملامتگو چه دریابد میان عاشق و معشوق
نبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی
بیفشان زلف و صوفی را به پابازی و رقص آور
که از هر رقعه دلقش هزاران بت بیفشانی
گشاد کار مشتاقان در آن ابروی دلبند است
خدا را یک نفس بنشین گره بگشا ز پیشانی
ملک در سجده آدم زمین بوس تو نیت کرد
که در حسن تو لطفی دید بیش از حد انسانی
چراغ افروز چشم ما نسیم زلف جانان است
مباد این جمع را یا رب غم از باد پریشانی
دریغا عیش شبگیری که در خواب سحر بگذشت
ندانی قدر وقت ای دل مگر وقتی که درمانی
ملول از همرهان بودن طریق کاردانی نیست
بکش دشواری منزل به یاد عهد آسانی
خیال چنبر زلفش فریبت میدهد حافظ
نگر تا حلقه اقبال ناممکن نجنبانی
۲۰ مهر بزرگداشت #حافظ_شیرازی
#دیرزی
🔆 @dirzee_ir
5 940
تو که ترجمانِ صبحی به ترنّم و ترانه
تو را چه نام باید داد، ای شاعر روشنایی؟
تو که در آستانِ سحر مینشینی و از میانِ خاموشیِ قرنها، بوی جانِ تازه برمیتابی.
تو که ترجمانِ صبحی به ترنّم و ترانه؛ و هر واژهات، نسیمیست که بر چهرهی خستهی خاک میوزد و او را به بیداری میخواند.
#محمدرضا_شفیعی_کدکنی از تبارِ آن خِرَدانِشاعر است که کلمه را نه زینتِ سخن، که نَفَسِ هستی میداند. در سرایشاش، آفتاب از دلِ واژه برمیتابد و باران از نغمهی سطرها فرو میچکد. شعرش، برآمده از خاکِ خراسان است؛ از همان جایی که بوی نان و نی و نغمهی نیلوفر درهم آمیخته و جانِ انسان در آغوشِ طبیعت آرام میگیرد.
او در زبان، چون عارفی در سماع است؛
از هر گفتارش، نوری میتراود و از هر سکوتش، معنا!
او در روزگارِ فراموشیِ حقیقت، پاسدارِ حرمتِ کلمه است؛ میداند که واژه اگر از طهارتِ جان برنخیزد، صدا نیست، سایه است. و او، صداست—صدای صبح، صدای باران، صدای آزادیِ روح در قفسِ زمان...
شعرِهایش، پُلیست میانِ عرفان و عقل؛
میانِ سنت و نوگرایی؛
میانِ خاکِ خراسان و افقهای دورِ اندیشهی جهان..!
شفیعی نه تنها شاعرِ طبیعت و احساس، که اندیشمندِ زبان و فرهنگ است—میراثدارِ نغمههایی که از فردوسی تا نیما، از خیام تا فروغ، در جانِ این سرزمین پیچیدهاند. در شعر او، میراثِ کهنِ ایران با روحِ زمان درآمیخته است، چنانکه گویی نسیمی از گذشته در هوای امروز میوزد.
شعرش، یادگارِ نسلیست که هنوز ایمان داشت به رهاییِ انسان از غبارِ فراموشی.
در هر مصراعش، پیامی نهفته است از پیوندِ زمین و آسمان؛ از حضورِ خدا در جزئیترین ذراتِ هستی. و چنین باد بهمطمع استاد: روزی بتوانیم لب زخمدیده بگشاییم و صف انتظار، دیو وحشت و طلسم کار... بشکنیم!
✍️ #مازیار_اعتمادی #دیرزی
🔆@dirzee_ir
