رامین عربنژاد
Open in Telegram
عاقبت از لب من مرگ جدا خواهد کرد بوسه ای را که نبخشید به پیشانی تو 🆔 @raminarabnejad در صورت مزاحمت نوتیفکشنها از شما پوزش میطلبم و امیدوارم که با بیصدا کردن کانال این مشکل را حل کنید. 👉https://t.me/raminarabnejad
Show more214
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
«هانا آرنت - قشر خاکستری و عادی سازی شر» را در YouTube تماشا کنید
https://youtu.be/KQ5IQHxuSrE
در غروب آنسوی مرز
هیج پرندهای بر شانهی ناژوها نمیخواند
هیچ عابری به ما لبخند نمیزند
و هیچ کافهای دوستان مرا نمیشناسد
در غروبگاه اینسوی مرز اما
بر هیچ ناژویی پرنده نمینشیند
لبخند عابران را کودکان گرسنه میخورند
و هیچ کافهای درش را نمیگشاید
ما مسافران نگونبخت بهشتیم..
بهشتی که ناژو ندارد
عابران آشنا ندارد
کافههای شاد ندارد
یک روز میآیی که من دیگر دچارت نیستم
از صبر ویرانم ولی چشم انتظارت نیستم
یک روز میآیی که من نه عقل دارم نه جنون
نه شک به چیزی نه یقین ، مست و خمارت نیستم
شبزنده داری می کنی تا صبح زاری می کنی
تو بیقراری می کنی ، من بیقرارت نیستم
پاییز تو سر میرسد قدری زمستانی و بعد
گل میدهی ، نو می شوی ، من در بهارت نیستم
زنگارها را شستهام دور از کدورتهای دور
آیینهای رو به توام ، اما کنارت نیستم
دور دلم دیوار نیست ، انکار من دشوار نیست
اصلا منی در کار نیست ، امن ام حصارت نیستم
افشین یدالهی
نشر جوان منتشر کرد!
این مستطیل خاکی کوچک
مجموعه شعر
رامین عرب نژاد
طرح جلد و صفحهآرایی: حسینعلی ابراهیمی
مرکز پخش: هرات, چوکگلها, جنب کتابخانه عامه, کتابفروشی مومنی.
با ایدئولوژی بدون ایده میگردیم
تو ایدهای داری بدون ایدئولوژی
شادباشی جاوید نبیزاده! دوستی که کم از برادر نیستی!
تولد دخترت نازنینت «ایده» فرخنده باد!
برایت بماند
برایمان بماند
https://m.soundcloud.com/user3484657/5mgigavyvlap?ref=clipboard&p=a&c=0&si=827d3e3faa214081b11b163db03d607a&utm_source=clipboard&utm_medium=text&utm_campaign=social_sharing
دوستان عزیزتر از جان!
شدیدا توصیه میکنم سناریو را هم بشنوید و هم به دیگران بشنوانید.
شنهای روانِ ساحل دریا را
در شیشه گذاشتند آدمها را
زین روی به آن روی چه میگردانند
این ساعت کهنهی شنی را؟ ما را؟!
بیژن ارژن
خالی ام چون باغ بودا ، خالی از نیلوفرانش
خالی ام چون آسمان شب زده بی اخترانش
خلق، بی جان، شهر گورستان و ما در غار پنهان
یأس و تنهایی ِ من ، مانند لوط و دخترانش
پاره پاره مغربم، با من نه خورشیدی، نه صبحی
نیمی از آفاقم اما ، نیمه ی بی خاورانش
سرزمین مرگم اینک، برکه هایش دیدگانم
وین دل توفانی ام، دریای خون بی کرانش
پیش رویم شهر را بر سر سیه چادر کشیده
روسری های عزا از داغ دیده مادرانش
عیب از آنان نیست من دل مرده ام کز هیچ سویی
در نمی گیرد مرا ، افسون ِ شهر و دلبرانش
جنگجویی خسته ام بعد از نبردی نابرابر
پیش رویش پشته ای از کشته ی هم سنگرانش
دعوی ام عشق است و معجز شعر و پاسخ طعن و تهمت
راست چون پیغمبری رو در روی ناباورانش
زنده یاد حسین منزوی
برقص تا که زمین زیر پات چین بخورد
بچرخ تا همهی آسمان زمین بخورد
بپاش سوی من آتشفشان چشمت را
که بیامان به سرم سنگ آتشین بخورد
سری سپردهام اینگونه و هراسی نیست
به هرچه سنگ در این راه بعد از این بخورد
ببر به پشت بناگوش موی را که دلم
چون از کمند گذر کرد بر کمین بخورد
نوشتهام به لبم آفرین به آهن داغ
که بر لبان تو مهر صد آفرین بخورد
چنین که خوبی شک میکنم از آن منی
بیا به جلوه که شک مرا یقین بخورد
رامین عربنژاد
از زمزمه دلتنگیم، از همهمه بیزاریم
نه طاقت خاموشی، نه تاب سخن داریم
آوار پریشانی است رو سوی که بگریزیم ؟
هنگامهی حیرانی است خود را به که بسپاریم ؟
تشویش هزار «آیا»، وسواس هزار «اما»
کوریم و نمیبینیم ورنه همه بیماریم
دوران شکوه باغ از خاطرمان رفته است
امروز که صف در صف خشکیده و بی باریم
دردا که هدر دادیم آن ذات گرامی را
تیغیم و نمیبریم، ابریم و نمیباریم
ما خویش ندانستیم بیداریمان از خواب
گفتند که بیدارید، گفتیم که بیداریم
من راه تو را بسته، تو راه مرا بسته
امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم
حسین منزوی
شرمیست در نگاه من، اما هراس نه
کم صحبتم میان شما، کم حواس نه
چیزی شنیدهام که مهم نیست رفتنت
درخواست میکنم نروی، التماس نه
از بیستارگیست دلم آسمانی است
من عابری فلک زدهام، آس و پاس نه
من میروم، تو باز میآیی، مسیر ما
با هم موازی است و لیکن مماس نه
پیچیده روزگار تو، از دور واضح است
از عشق خسته میشوی اما خلاص نه
کاظم بهمنی
آن مسافر که سحر گریه در آغوشم کرد
آتشم زد به دو تا بوسه و خاموشم کرد
خواستم دست به مویش ببرم خواب شود
عطر گیسوش چنان بود که بیهوشم کرد
معصیت نیست نمازی که قضا کرد از من
معصیت زمزمههاییست که در گوشم کرد
نیمه شبها پس از این سجده کنان یاد من است
آن سحر خیز که آن صبح فراموشم کرد
چه کلاهی به سرم رفت، کبوتر بودم
یک نفر آمد و با شعبده خرگوشم کرد
در عزاداری او رسم چهل روز کم است
یاد چشمش همهی عمر سیه پوشم کرد
کاظم بهمنی
اندوه جهان چیست ؟ تویی داغ یگانه
دلسوختگان را چه به اندوه زمانه ؟
بر شانه بیفشان و مزن شانه به مویت
بگذار حسادت بکند شانه به شانه
زخم تبرت مانده ولی جای شکایت
شادم که نگه داشتهام از تو نشانه
از عشق چرا چشم بپوشم که ندارد
این تازه مسلمان شده با کفر میانه
بهتر که سرودی نسراییم و نخوانیم
سخت است غم عشق درآید به ترانه
سجاد سامانی
