en
Feedback
برفها!!، آب میشوند.این، کوهها!! هستند ،که میمانند!! ،،

برفها!!، آب میشوند.این، کوهها!! هستند ،که میمانند!! ،،

Closed channel
242
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-430 days
Posts Archive
گاهی بعضی عشق‌ها درست زمانی از راه می‌رسند که آدم دیگر امیدی به عشق ندارد... هریوانش رای باچان، پدر آمیتاب باچان، شاعری بزرگ بود؛ اما پشت آن همه شعر و شهرت، مردی ایستاده بود که زخمی عمیق در قلبش داشت. همسر اولش، «شیاما»، را در سال ۱۹۳۶ بر اثر بیماری سل از دست داده بود. مرگ او چنان هریوانش را درهم شکست که برای مدتی طولانی در غم و افسردگی فرو رفت. شعرهایش نیز رنگ اندوه گرفتند؛ گویی تمام کلماتش بوی فقدان می‌دادند. اما گاهی زندگی، درست وقتی فکر می‌کنیم همه چیز تمام شده، کسی را سر راه ما قرار می‌دهد که دوباره معنای زندگی را به ما یادآوری کند. چند سال بعد، هریوانش به خانه یکی از دوستانش در بریلی دعوت شد. از او خواستند شعری بخواند. دوستش، پیش از آغاز شعر، همسرش را صدا زد و از او خواست تِجی سوری را نیز بیاورد. تِجی زنی تحصیل‌کرده و اهل پنجاب بود؛ زنی باهوش و مستقل که در آن زمان روان‌شناسی تدریس می‌کرد. او وارد اتاق شد و نشست. هریوانش شروع به خواندن شعر کرد. اما اتفاقی افتاد که شاید هیچ‌کدام انتظارش را نداشتند... تِجی هنگام شنیدن شعر، گریه کرد. شاید آن اشک‌ها فقط برای شعر نبودند. شاید چیزی در صدای هریوانش، در کلماتش و در اندوه پنهان پشت شعر، به قلب او راه پیدا کرده بود. هریوانش هم متوجه شد. دوستشان که ظاهراً متوجه جرقه‌ای میان آن دو شده بود، برای مدتی آنها را تنها گذاشت. همان دیدار، سرآغاز یک عشق شد. اما عشق آنها قرار نبود آسان باشد. هریوانش از یک خانواده هندو می‌آمد و تِجی یک زن سیکِ اهل پنجاب بود. در آن روزگار، چنین ازدواجی در جامعه به‌سادگی پذیرفته نمی‌شد. خانواده‌ها و جامعه می‌توانستند در برابرشان بایستند. با این حال، آنها تصمیم خودشان را گرفته بودند. حتی ساروجینی نایدو، شاعر و شخصیت مشهور سیاسی هند، از این ازدواج حمایت کرد و به هریوانش کمک کرد تا با جواهر لعل نهرو ارتباط پیدا کند. سرانجام، در سال ۱۹۴۱، هریوانش رای باچان و تِجی سوری با یکدیگر ازدواج کردند. یک سال بعد، در ۱۱ اکتبر ۱۹۴۲، پسری به دنیا آمد که بعدها یکی از بزرگ‌ترین ستاره‌های تاریخ سینمای هند شد: آمیتاب باچان. اما شاید زیباترین بخش این داستان، خودِ شهرت آمیتاب نباشد. زیبایی این داستان در این است که پدرش بعد از تجربه تلخ از دست دادن همسر اولش، دوباره جرأت کرد عاشق شود. و مادرش، با وجود تفاوت‌های مذهبی و اجتماعی، حاضر شد به قلبش اعتماد کند. هریوانش رای باچان زمانی مردی شکسته بود؛ اما عشق تِجی به او فرصتی دوباره برای زندگی داد. و شاید به همین دلیل است که وقتی امروز نام آمیتاب باچان را می‌شنویم، پشت آن نام بزرگ، داستان دو انسان را هم باید به یاد بیاوریم؛ مردی که فکر می‌کرد عشق را برای همیشه از دست داده بود، و زنی که با شنیدن یک شعر، دوباره قلب او را به زندگی برگرداند. بعضی عشق‌ها فقط یک زندگی را تغییر نمی‌دهند؛ گاهی عشقِ دو نفر، نسلی را به وجود می‌آورد که دنیا نامش را به خاطر می‌سپارد.