SevenHells
Open in Telegram
468
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-730 days
Posts Archive
468
یکجور عمیقی احساساتیام. انگار یکی از ستونهای هویتم داره میریزه. گیج خیره شدم و نمیفهمم چی شد که این شد. دارم میریزم. هزارتا آدم توی سرم جیغ میزنن. همه چیز آتیش گرفته. دود نفسمو بریده. انگار پوست تنم از خاره، وجودم سوراخسوراخ شده. بوی موی سوخته میاد. همهچیز نارنجی جیغه. نمیدونم چیکار کنم، واقعا نمیدونم. دوست دارم جهان خفه شه. دوست دارم هزار تا شهابسنگ از آسمون بباره روی زمین. دوست دارم سیل نوح بیاد و کشتی نوح هم سوراخ باشه. دوست دارم خفه شم. امیدوارم یه مدت بگذره و بتونم بیام بگم آره بهخاطر فلان چیز حالم اینقد بد بود. امیدوارم این سگ سیاه افسردگی نباشه که اومده دوباره بشینه روی سینهم و به مرگ راضیم کنه. امیدوارم.
468
خب جهتگیری خاصی نداشت و نگاه علمی و پدیدارشناختی داشت. قبول کردم. بالاخره اسمم رو یه کتاب چاپ میشه. 😌
468
اینقدر در کودکی به رسمیت شناخته نشدهم که الان وقتی چیزی داره اذیتم میکنه جای اینکه درست حلش کنم چند روز گیج میزنم سرش. هی باید هفتصدتا احتمال رو بالا پایین کنم که فقط متوجه شم واقعا فلان چیز آزاردهنده است و من حق دارم اذیت بشم. بعد تازه باید به این فکر کنم که همچین موضوعی رو چجوری با کمترین میزان بدبختی و فلاکت حل کنم که عمدتا مسیر رو اشتباه انتخاب میکنم و با بیشترین میزان بدبختی حل میشه یا اصلا حل نمیشه.
خیلی خسته میشم. بعضی مشکلا با ابزارهای من حل نمیشن. بعضی احساسا رو بعد از حل مشکل هم به دوش میکشم. بعضیوقتا هم وسط حل مشکل دوباره به رسمیت شناخته نمیشم و برای خودم دفاعی ندارم. خلاصه اینجوری زندگی یه چرخهٔ زجر بیحاصله. کاش من مادر این زندگی رو میدیدم.
468
بهم پیشنهاد ترجمهٔ یه کتابی تو حوزهٔ زنان و ایمان دادن :))) متن کتاب رو نخوندم و جهتگیریشو نمیدونم، برای همین نمیدونم بگم باشه یا بگم چخه!
468
دیشب یک دفعه با کیک اومد خونه. گفتم چرا کیک؟ کسی داره میاد؟ گفت تولدت مبارک! رفتم تو شوک. من اصلا نمیدونستم. یعنی میدونستم تولدم نزدیکه، ولی نمیدونستم فرداشه که امروز باشه. ازش تشکر کردم و کیک رو بردم تو آشپزخونه. اول شام خوردیم و بعدم کیک رو آوردم و شمعش رو فوت کردم. حتی یادم نیست موقع فوت کردن چه آرزویی کردم. یعنی اصلا فکر نکرده بودم که چی میخوام. بعد هم کیک خوردیم و هی گفتیم به به، چه خوشمزهس.
به همین سادگی، یک سال بزرگ شدم. بهترین تولد عمرم بود. نه یادم بود تولدمه، نه روبوسی داشت، نه تنها بودم، نه شلوغ بود، نه اصلا انتظارشو داشتم، کیکشم نسکافهای بود و باب میل من. اصلا وقت نکردم وارد فکرای ناجور بشم که ای بابا در یک سال گذشته چه کردی؟ ای بابا پیر شدی که چی وقتی هیچ کار مفیدی نکردی؟ دنیا به سمت چپم بود و من هم به سمت چپ دنیا بودم. امیدوارم بقیهٔ تولدام همینجوری بگذره. کوچولو، یهویی، گذرا، درست همونجوری که بقیهٔ زندگی میگذره.
468
بهدنیااومدن تو خاورمیانه یه چیزی تو مایههای نفرین خداست.
نمیدونم این قومای خاورمیانه در گذشتهٔ دور چه غلطی میکردن. هم منحرف بودن خدا مدام پیامبر براشون فرستاده هم ابله بودن که با اون همه پیامبر بازم تهش شدیم این. فکر کنم دیگه خدا تهش قطع امید کرده گفته هرکیو بخوام از زندگی سیر کنم میفرستم اونجا.
468
مختون سوت بکشه. معاون رئیسجمهور این حرفا رو زده. یعنی یکی که یه کارهای هست و قاعدتا باید یه چیزی سرش بشه این حرفا رو زده.
برگشته گفته: «ما خانهداری زن را از ضروریات تداوم نسل میدانیم. بدون خانهداری زن، زندگیها به فساد کشیده میشود.»
تا اینجاش باشه، سگ خورد، تو راست میگی. دو دقیقه بعد برای تایید اینکه خانهداری چقد خوبه و جلوی پیشرفت هیچکیو نمیگیره گفته: «جمهوری اسلامی ثابت کرد حجاب و خانهداری زن مغایرتی با پیشرفت زن ندارد و شاهد حضور جمع بزرگی از زنان مسلمان و باحجاب در جایگاه هیئت علمی دانشگاهها هستید.»
خب لامصب، چرا برای تایید خوببودن خانهداری مثال از زن شاغل میزنی؟ بالاخره نماد زن موفق در ذهن تو، زن خانهداره یا زن شاغل؟ نکنه ایدئالت اینه که زن هم خونهداری کنه هم شاغل باشه هم به همسرش سرویس بده هم توسری بخوره هم مستقل باشه هم وابسته باشه هم گاو باشه هم شتر هم پلنگ؟ بعد این وسط حجاب چه ربطی داره؟ طبق آمار شما همهٔ زنان این کشور باحجابن! حجاب فاکتور آزمایشی نیست اینجا. گروه کنترلت هم حجاب دارن. بعدم تو دنیا این همه زن بیحجاب موفقم داریم. بخاطر بیحجابیشونه؟ چرا همچین زحمات یه نفرو مصادره میکنی میچسبونی به حجابش؟
بخدا مرغ پخته هم خندهش میگیره. اینا مقام مسئولن بچهها. این گاوا برای زندگی من و شما تصمیم میگیرن. 😭
https://www.isna.ir/amp/1402071006799/
468
باید یاد بگیرم بگم! عجیبه که تو این سن گفتن رو بلد نیستم. من فقط شنیدن رو یاد گرفتم. اون هم صدقهسری اوضاع نابسامان کودکیه که مجبور بودم گوش بدم. کاش همونقدر که مهم بود یاد بگیرم بشنوم، مهم بود بهم یاد بدن بگم، از خواستههام و آرزوهام و ناراحتیهام و خوشحالیهام. نشد دیگه. نشد. اینم بذارم تو لیست بلندبالای مهارتهای نداشته.
468
از آدمهایی که وقت دیگران رو تلف میکنن بدم میآد. هر کلاسی که میرم یه دونه آدم اینجوری داره. مثلا کلاس متن تخصصی فلسفه است، داریم متن رو تحلیل میکنیم، یهو یکی میآد میپرسه «استاد ارتباط این حرفی که اینجا زده شد با فلان حرف هایدگر چیست؟»
خب مرض. متن یه چیز دیگهست، هایدگر اصلا تو متن نیست، چرا بیخودی وقت ما رو میگیری مجبور شیم به جواب سوالت گوش کنیم؟ باشه بابا تو هایدگر خوندی.
یا اصلا کلاس آیلتس نیست، میاد میپرسه استاد چطور تا سال بعد آیلتس بگیرم؟ با کلاس عزیزم، با کلاس. چی بگه بهت وقتی آیلتس درس نمیده؟؟؟ چرا ما رو مجبور میکنی از وقت یادگیریمون بزنیم تا بشنویم نظرش چیه؟
حالا قول میدم در اکثر موارد هم سوال میپرسن که یه چیزی گفته باشن. خود من هم بهعنوان یه دانشآموز خودشیرین ممکنه توی کلاسی که کسی همکاری نمیکنه سعی کنم سوال بپرسم تا کسی که درس میده هم بدونه حداقل یک نفر مشتاق یادگیری اونجاست. ولی لامصب سوال مربوط، سوال مرتبط، سوال وقتتلفنکن بپرس. یه چیزی بپرس ما هم که مجبوری جوابش رو میشنویم به یادگیریمون کمک کنه.
امروز به سه مورد اینجوری برخوردم و دیگه به اینجام رسیده. خدا منو گاو کنه ولی مجبورم نکنه با این آدما برم سر یه کلاس.
468
کار میکنم پوستم شفاف میشه. طبیعیه. زندگی بیهدف آوردهای جز پوچی نداره. فقط کاش به مغزم بفهمونم روزهایی که کار نمیکنم و فقط غذا میپزم و ظرف میشورم و لباس پهن میکنم و خونه رو مرتب میکنم باز هم کار کردم. نمیفهمه حیوان. نمیفهمه.
468
درد اینجاست که اگر هل داده نمیشدم، اگر تحقیر نمیشدم، اگر ارزشمند حساب میشدم، الان احتمالا با زنانگی دوست بودم. در صلح ارزشهای زنانه رو میپذیرفتم. میتونستم مهربون باشم، میتونستم از غذا پختن لذت ببرم، میتونستم از کار خونه لذت ببرم، میتونستم بچه داشتن رو بخوام، میتونستم در آرامش خودم انتخاب کنم چطور زنی باشم. درواقع، تمام پتانسیلهای زنبودنم رو میتونستم بپذیرم و از پذیرش هم فراتر برم و دوستشون داشته باشم.
شخصیت ابتدایی من ستیزی با زنانگی نداشت. دوستش داشت، پذیرفته بودش و باهاش خوشحال بود. ولی اون شخصیت له شد. چیزی ازش در من باقی نمونده. تجربههای تلخی که گفتم فقط نقاط عطف تغییر من بودن. هزار برابر اینها من برای زن بودن زخم خوردهم. مطمئنم خیلی زنهای دیگه هم دارن اینطور زخمها رو با خودشون حمل میکنن.
وقتی به گذشته و الانم نگاه میکنم، تعجب میکنم که زودتر این تکههای پازل رو به هم نچسبوندهم. نوجوانی از خواهرم خواستم بچهش بهم بگه عمو. وقتی در دانشگاه بهم میگفتن خانم فلانی خوشم نمیاومد. برای همین چیزهاست که چند وقت پیش پست گذاشته بودم و از آرزوم برای مرد بودن نوشته بودم. برای همینه که با همسرم طی کردم هیچوقت، تحت هیچ شرایطی، به من نگه «زنم».
ولی آخر همهٔ اینها، من هنوز هم زنم. آدمها من رو زن میبینن چون جسم من زنه. من زن کسی هستم چون جسمم زنه. من خالهٔ کسی هستم چون جسمم زنه. من عمهٔ کسی هستم چون جسمم زنه. مهم نیست که روحم هنوز با زنانگیم قهره. مهم نیست که بخشی از هویت من زخمیه، داره میمیره و التماس میکنه باهاش آشتی کنم. من هنوز هم زنم.
شاید یک روزی برسه که بتونم این قهر بچگانه رو بذارم کنار و بدون توجه به زخمها و تحقیرها و خاطرات بد، دوباره تمام زنانگی رو بپذیرم. فعلا چنین افقی تو زندگیم نمیبینم.
از شما ممنونم که تمام این کاوش رو خوندید. امیدوارم هرکس مثل من با خودش قهره یک روز به صلح برسه و امیدوارم هرکس که مثل من نیست، خوندن تجربهم براش مفید بوده باشه.
468
کلاس پنجم بودم که برای لباس عید، سر تا پا صورتی خریدم. حتی شلوارم کتون صورتی بود. با تمام وجودم دوستش داشتم.تا اینکه یک روز توی راه خونهٔ مادربزرگم چند تا پسربچه مسخرهم کردن و دستم انداختن. جلوی اونا به روم نمیاوردم. همهش میگفتم به تو چه من چه رنگی میپوشم. تا اینکه یکیشون گفت فقط دخترای لوس و سوسول از صورتی خوششون میاد. باور نکردم تا اینکه بقیهٔ پسربچههای همراهشم اینو تایید کردن. از فردای اون روز لباسهای کهنهم رو پوشیدم ولی حاضر نشدم لباس صورتیم رو بپوشم. این اتفاق احتمالا مستقیم به هویت من صدمه نزد، ولی من رو بابت خواستههای «دخترانه» تحقیر کرد.
ضربهٔ محکم بعدی رو وقتی خوردم که سوم راهنمایی بودم. با مادرم رفته بودیم عروسی و یک خانوم جلوی خودم از مادرم پرسید چند سالشه؟ مادرم گفت ۱۳. گفت نامزد داره؟ مامانم خندید و گفت زوده. گفت اگه خونهداری بلده من یه پسر خوب میشناسم. همهٔ اینها جلوی روی خودم! خونم میجوشید. من که میز نبودم که جلوی خودم راجعبه تبادلم حرف بزنن! ولی اون زنک احمق دقیقا چنین رفتاری داشت. هرچی مامانم میگفت زوده و آماده نیست، میگفت حالا شما بگین باشه، خودش عادت میکنه. دیگه بعد از اون هیچوقت نرفتم عروسی، از خونهداری بدم اومد، از خودم، از اینکه بدنم داره زنانه میشه و بخاطرش اینجوری مثل میز باهام برخورد میشه بدم اومد. ولی این تَرَک آخر نبود.
روزی که از تمام زنانگی متنفر شدم، روزی بود که پدرم داشت سربهسرم میذاشت. خواهرهام سه تا نوه بهش داده بودن و پدرم مدام بهم میگفت کی نوبت تو میشه و من هرچی اصرار میکردم که نمیخوام صد سال سیاه نوبتم بشه، قبول نمیکرد. یک دفعه از دهنش پرید اگه بچه نیاری پس به چه دردی میخوری؟ یکلحظه تکتک سلولهام جیغ زدن، تمام دنیا چرک شد و خون دوید توی صورتم. جلوی همه به من گفت به هیچ دردی نمیخورم. سرش داد زدم که من خیلی بیشتر از اینم که بچه بیارم، من هزارتا کار دیگه میکنم، تو فقط بچه رو میبینی؟ یعنی دخترای دیگهت تا قبل بچهدار شدن به درد جرز دیوار میخوردن؟ این چه حرفیه میزنی؟ پدرم نگاهم میکرد. آخرش فقط گفت باهات نمیشه حرف زد از بس که تلخی. برو دیگه نبینمت.
این آخرین روزی بود که من زنانگی رو یک مفهوم مثبت دیدم. وسط گریه و هقهق، تمام عمرم اومد جلوی چشمم. چادر، رنگ صورتی، عروسک، بدنم، حق انتخابم، زندگیم، هر بار که بهم خندیدن چون کارهای مردونه رو هم دوست داشتم، هر بار که بهم گفتن باید خیاطی یاد بگیری، باید ظرف بشوری، باید آشپزی کنی. اینکه هرگز مهم نبود من چی دوست دارم، اینکه هرگز مهم نبود من نظرم چیه، و من مجبور بودم زنبودن در مفهوم سنتیش رو انتخاب کنم. همهچیز جلوی چشمم بود. من دیگه دوست نداشتم زن باشم.
بعد از اون هم هرگز با این حقیقت آشتی نکردم که زنم. الان بدون اینکه دست خودم باشه از موی بلند، از مانتو، از لباس دخترانه، از کفش زنانه، از خونهداری، از غذا پختن و از هزارتا چیز دیگه متنفرم. هنوز یک سال هم نشده که با خودم صلح کردهم که دیگه چارهای نیست، من زنم و همینه که هست. یعنی برای من از تمام زنانگی، تنم مونده، فیزیکیترین چیز و تغییرنکردنیترین چیز. تنی که اگه میدونستم چنین برخورد و نگاهی بهش میشه، هزار بار عوضش میکردم، ولی نمیتونم و چارهای جز پذیرفتنش ندارم. برای من زنانگی دقیقا همین شکلیه، اجبار، اجبار، اجبار.
468
داشتم فکر میکردم که چی شد که اینقدر با زنبودنم مشکل پیدا کردم. خود سوال برام در صندوق خاطراتی رو باز کرد که مطمئنم هرگز قصد نداشتم دوباره بازش کنم. مطمئنم قصهٔ زنانگی خیلیها شبیه منه. مطمئنم دورشدن زن مدرن از سنتهای زنانه بیخود نیست و مطمئنم یک جای این داستان ممکنه خودتون رو توی کلمات من پیدا کنید:
بچه که بودم دوست نداشتم موهام رو کوتاه کنم و عاشق رنگ صورتی بودم و با وجود اینکه عروسکبازی نمیکردم، عروسکهامو خیلی دوست داشتم. با تمام وجود، با دختربودنم در صلح بودم. پدر و مادرم خیلی سعی نمیکردن من رو هل بدن به سمت خصلتهای دخترانه. واقعا خودم خوشحال بودم با این چیزا. حتی یادمه یهبار یواشکی رفتم پشت چرخخیاطی مامان و لباس عروسک دوختم، اونم برای عروسکی که خودم با کوک دستی دوخته بودم (عروسکم مثل یه مربع بود که روش چشم کشیدن).
تنها چیزی که من به سمتش هل داده شدم، روسری بود. بهم میگفتن تو خانومی، تو دختر گلی هستی، باید روسری بپوشی، چون دخترا میپوشن. موهای بلندم رو باید میپوشوندم، ولی خیلی برام مهم نبود. لباس آستینبلند خوشگل زیاد داشتم و روسریهای رنگیرنگی هم کم نبود. من خانوم بودم و توی چشمم این بهای کمی بود. درواقع، با اینکه گاه.بهگاه لجبازی و مخالفت میکردم، اونقدر اذیت نمیشدم. فقط تغییر رو کمی سخت میپذیرفتم. ولی یه جا همهچیز خراب شد. من و زنانگی و دختربودن از هم جدا شدیم و من رفتم به جنگ تمام هویتم تا اون لحظه.
دقیقا کلاس چهارم بود که از مدرسه به مادرم زنگ زدن و گفتن دیگه دخترت بزرگ شده و نباید با مانتو بیاد مدرسه، با چادر بفرستش.
من کلاس چهارمی اصلا هورمون رشدم راه نیفتاده بود. پیزوری بودم. خودم کلا ۲۸ کیلو بودم و کولهپشتیم ۸-۹ کیلو بود. شونههام درد میگرفت. مقنعهم میچسبید به گردنم و مانتوم هم بخاطر جنس پارچهش گرم میشد. شهر هم که کویری و گرم. در این شرایط بود که بهم گفتن چادر بپوش. خود جهنم بود. چادر کولهٔ قشنگم رو میپوشوند، من رو شبیه یک لاکپشت احمق میکرد، گرم بود و مدام باید میگرفتمش تا بهجای لاکپشت، زورو نشم. التماس میکردم، گریه میکردم که چادر نپوشم. بهم میگفتن دختری نمیشه.
هر روز صبح پسر بچههای دبستانی رو میدیدم که با دوچرخه میرن مدرسه و توی پیرهنشون و موهای کوتاهشون باد میپیچه. از حسادت میترکیدم. من نه دوچرخه داشتم، نه موی کوتاه، و نه اجازهٔ این تجربه رو. این اولین تَرَک توی هویت من بود. بعد از این از موی بلند بدم اومد.
468
من نمیفهمم چرا حالا یه جمعیت هزار، سگ خورد، دو هزار نفری میرن رونالدو رو ببینن یهو کل ایران میشه احمق و فلکزده و فلان؟
تازه حتی اونایی هم که میرن ببیننش بهنظرم اونقد احمق و فلکزده نیستن. کجای زندگیشون دوباره فرصت میکنن رونالدو رو ببینن؟ ننهشون رئیس باشگاه هواداران النصره یا باباشون؟ حالا خدا زده پس کلهشون عشقشونه رونالدو رو ببینن. ولشون کنید بابا چقد سخت میگیرید. همهٔ دنیا یه سری آدم داره که حاضرن همهٔ زندگیشونو خرج دیدن یه سلبریتی کنن. ما از این نظر فلکزدهتر از هیچکس نیستیم.
468
معتقدم دستهای آدمها واقعا زبان خودشون رو دارن. در هر حالتی یک معما و در هر حالتی معنای خاص خودشون رو دارن.
اگر آدمها رو میشد با دست نشون داد، من این شکلی میشدم. هیچجوره نمیتونم توضیحش بدم. این شکلیام. خودتون بفهمید.
468
کاش به جای غمگین، میگفتیم غمآگین، بر وزن زهرآگین، به معنیِ «به غم آغشته شده، به غم آلوده شده».
هرچند پسوند -گین و پسوند -آگین همریشهاند و معنای آلودگی رو دارند، ولی -آگین انگار آلودهتر و مخوفتره؛ درست همونجور که لیاقت غمه.
