en
Feedback
SevenHells

SevenHells

Open in Telegram

زندگی کوتاهه ولی نه به‌اندازهٔ کافی.

Show more
484
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-1330 days
Posts Archive
photo content

خدایا نوشتم چقدر درصد! :)))

چقدر درصد علاقه‌مند به خوندن مطالب جنایی واقعی (مثل گزارش یک قتل یا آنالیز الگوهای یک قاتل سریالی) هستید؟ البته نمیخوام این مطالبو اینجا بذارم. فقط یک کنجکاوی معمولیه.
Anonymous voting

کاشکی یه جایی بود که میرفتی و بعد همه چیز ریست میشد. هیچکس توی زندگی قبلیت دلش برات تنگ نمیشد و تو هم دلت برای کسی تنگ نمیشد.

photo content

هر وقت عزادارا عزاداریشونو کردن و کسایی که به همه میگن مرده‌پرست الا خودشون، کنایه‌هاشونو زدن، منو بیدار کنید تا اینستامو چک کنم. ممنون.

امروز تصمیم بگیر هیچی حالتو بد نکنه و ببین که حتی کبوترا هم تصمیم میگیرن روی لباس سفیدت پی پی کنن.

ولی من همیشه با صدای رعد و برق ذوق میکنم میرم دم پنجره هی بو میکشم تا به زورم که شده یکم بوی بارون بیاد سمتم. در واقع این روزها یکی از مهم‌ترین منابع دوپامین و سروتونین مغزم همین بو و همین صداست.

نمی‌دانم چرا خاطرات بچگی‌ام مدام دارد توی سرم پخش میشود. من به ۳۰ سالگی نزدیک ترم تا ۱۰ سالگی‌ام. نمی‌دانم چه شد که اینطور خاطره باز شدم. امروز ناگهان به یادم افتاد که چه کودک سختی بودم و این باعث شد چه کودکی سختی هم داشته باشم. مادرم گاهی اوقات از دست من عاصی میشد، آن مواقع فکر میکردم دلیلی ندارد اما الان می‌دانم چقدر حق داشت، بنابراین گریه می‌کرد و توی آشپزخانه، موقع شستن ظرف‌ها با خودش حرف میزد که ای خدا، من چه گناهی کردم؟ همیشه این صحنه را می‌دیدم و با خودم می‌گفتم "چقدر نکبتم که مادرم را به این حال انداخته‌ام." و بعد حس خوبی داشتم چون می‌دانستم آدم‌های بد، از این احساسات گناه‌گونه ندارند. هیچوقت لعنتم نکرد اما همیشه میگفت امیدوارم روزی برسد که مادر بشوی و بفهمی من چه کشیده‌ام. حالا امروز، مادر نشده‌ام، اما دارم قیمه درست میکنم؛ غذایی که هر دفعه درست می‌کرد به جانش غر می‌زدم. بالای سر غذا می‌ایستم و صدای مادرم مدام پخش می‌شود "ای خدا من چه گناهی کرده‌ام؟" و باید بگویم، خیلی حس عجیبی است. در این لحظه هیچکسی قلب مرا نشکسته، هیچ بچه سگ‌مصبی هم ندارم و دلیلی ندارد از خدا بپرسم چه گناهی کرده‌ام. اما این خاطره آنقدر توی ذهنم سفت و سخت چسبیده، که بدون هیچ اختیاری مدام توی دلم می‌گویم ای خدا، من چه گناهی کرده‌ام؟ خدا هم احتمالا دارد لیست بلند بالایش را نگاه میکند و یکی دوتایش را برای این عذاب الیمی که مغزم دارد به من وارد می‌کند خط می‌زند.

نیازمند اینم که ایلان ماسک همین الان بهم زنگ بزنه بگه خانون محترم ما چیپ‌هایی که برای انتقال اطلاعات آنی به مغز طراحی کرده بودیم رو آزمایش کردیم. خوشبختانه آزمایشمون موفقیت آمیز بوده. در آزمایشگاهمون منتظر شما هستیم تا به عنوان بخش خیریه این کار، مفتی مفتی تمام مهارت‌های دنیا رو به مغزتون القا کنیم. بلیط هواپیما رو فردا داخل صندوق پستی دریافت میکنین. منتظر دیدارتون هستم.

مدام به این فکر میکنم که چرا باید حالم بد باشد تا خوب بنویسم؟ این چه معامله ننگینی است؟

بعضی چیزها نباید وظیفه باشند ولی هستند و این زندگی است. متاسفانه.

"به یادت هست لمس آسمان را؟ به وقت تاریکی و چشمک ستارگان، روی تخت‌های چوبی حیاط؟ جایی که درخت زردآلو هنوز نفس می‌کشید؟ یادت هست وقتی پاییز می‌رسید چطور باران را تماشا می‌کردیم؟ بعید می‌دانم یادت باشد."

کاشکی باهام حرف بزنید توی ناشناس. شب‌های پاییز میچسبه.

بعضی لحظات توی زندگی من هستند که با تمام قلبم احساسات کبوترانه را درک می‌کنم. وجودم را آزادی فرا می‌گیرد و هیجان‌زده می‌شوم، انگار دنیا زیر پای من است و قرار است اگر بهش بگویم دیگر نچرخد، نچرخد و اگر بگویم بیشتر بچرخ، بیشتر بچرخد. انگار می‌شود همان جا بال دربیاورم و با کلاغ‌ها روی درخت بنشینم و به مردم از بالا نگاه کنم و برگ‌های زرد پاییز را با چشم‌هام پیکسل به پیکسل و رنگ به رنگ هضم کنم. جنس این لحظات را می‌شناسم. تمام نوجوانی‌ام را با این لحظات پر کردم. لحظاتی که موسیقی بی‌کلام می‌شنیدم و خودم را تصور می‌کردم، دور و دور و دور. جایی که هیچکس دستش به من نمی‌رسید و آزادانه می‌خندیدم و می‌دویدم و از شکوه این رویا اشک میریختم. مادرم البته فکر می‌کرد دیوانه شده‌ام و به پدرم می‌گفت نگران است من طوریم شده باشد. پدرم بی‌اعتنا بود و منتظر روزی که مادرم را اینقدر نگران نکنم. جنس این لحظات اوج از همان جنس است. از جنس رویاهای کسی که خارج از زندان کوچکش زندگی نکرده، همیشه مادرش نگرانش بوده و فکر می‌کرده تمام دنیا قرار است مثل مادرش باشد. متاسفانه این لحظات آنقدر گذرا هستند که به ده دقیقه نکشیده، دوباره می‌شوم یک آدم معمولی، بدون بال و بدون دنیایی که زیر پایم باشد. ناگهان دیگر قرار نیست سورمه‌ای را با قرمز جیغ بپوشم، دیگر قرار نیست توی خیابان بدون دلیل بدوم، قرار نیست با کسی برقصم، تتوها پاک میشود، موهام دوباره خرمایی می‌شود و رویاهای دور و دراز دوباره دور و دراز می‌شوند. اما آن ده دقیقه... خدا را، خدا را... دعا می‌کنم تمام آدم‌ها تجربه‌اش کنند. برای چند لحظه شاه جهان هستی بشوند و دنیا زیر پایشان بچرخد. اگر این لحظه‌ها نباشند، آدم دیگر با چه تصوری هر روز بدود دنبال چیزی که دور و دراز است؟ هیچ! و زندگی بدون لحظات کوتاهی که در آن‌ها تمام رویاها ممکن باشند، گران و دشوار است...

-
-

دوست دارم خلاصه باشم. خلاصه‌ترین چیزی که وجود دارد. اتفاقی باشم که زیادی وقت کسی را نمیگیرد و حافظه زیادی به خودش اختصاص نمید
دوست دارم خلاصه باشم. خلاصه‌ترین چیزی که وجود دارد. اتفاقی باشم که زیادی وقت کسی را نمیگیرد و حافظه زیادی به خودش اختصاص نمیدهد و توی هر کلمه‌اش هزارتا چیز هست، فقط نمیشده همه را بگوید. خلاصه‌ها اگرچه کوتاه و کم حجمند ولی توی ذهن آدم میمانند. این همان چیزی است که دوست دارم.

یک توییتی بود که خداوند را قسم میدهم نمیدانم کجا خواندمش و چه اسمی داشت. اما نوشته بود چرا زندگی حتما باید هدف خیلی بزرگ و مش
یک توییتی بود که خداوند را قسم میدهم نمیدانم کجا خواندمش و چه اسمی داشت. اما نوشته بود چرا زندگی حتما باید هدف خیلی بزرگ و مشخص و سرسام‌آوری داشته باشد؟ به گمان من می‌شود زندگی کرد و از مسیر زندگی لذت برد و از هر اتفاقی معنایی ساخت تا زندگی معنا پیدا کند. الزامی ندارد آدم روی ماه پیاده‌روی کند تا حس کند زندگی‌اش کامل شده. برای نتیجه‌گرایانی مانند من، چنین صحبت‌هایی اول مثل یک شوخی بی‌مزه است، مثل حرف‌های کسی که بلاهتش آنقدر زیاد است که خودش هم متوجهش نیست. اما هرچه بیشتر فکر میکنم بیشتر به این مفهوم ایمان می‌آورم. شاید زندگی، چیزی جز یک آپارتمان کوچک، نزدیک به خیابان اصلی، پر از صدای ماشین و بوی چایی دارچین نباشد. شاید زندگی باز کردن یک یخچال خالی باشد که داخلش یک تکه نان خشک بیشتر نمانده. شاید زندگی فوت کردن خاک از روی کتاب مورد علاقه‌ات باشد. شاید زندگی شنیدن آواز پیرمردها برای همسر از دست رفته‌شان باشد. شاید هم زندگی فقط زل زدن به مژه‌های کسی باشد که حواسش نیست. کسی چه می‌داند؟

یه جوری آگهی میزنن انگار از یه سیب‌زمینی میخوان همزمان شلیل و هلو و انبه و نارگیل و خیار و هویج و چغندر و انار باشه تا استخدامش کنن.