SevenHells
Open in Telegram
484
Subscribers
No data24 hours
-37 days
-1330 days
Posts Archive
484
چرا من راهمو تو بچگی پیدا نکردم؟ چرا همه میدونن میخوان با این عمر اجباری چیکار کنن؟ چرا این راه کوفتییی که میگن پیدا نمیشه؟
کم کم دارم به این نتیجه میرسم راهی نیست! همه فقط زندهان و هرکاری که میتونن رو میکنن، نه هرکاری که میخوان! این تفاوت بزرگیه. فقط بعضیا اداشون خوشگلتره.
484
بچه بودم، سه تا بزغاله داشتم که بخاطرشون هر روز میرفتم سر زمین پدرم و نیش همه حشراتی که میتونستن توی یک مزرعه رشد کنن رو به جون میخریدم. من شدیدا به نیش کک و پشه حساسیت داشتم و با این کارم پوستمو هر روز یک دور از دست میدادم. با اینکه از حموم متنفر بودم هر روز با بوی پشکل برمیگشتم خونه و میدویدم تو حموم تا حشرههای روی تنم نتونن زیاد نیشم بزنن. مشقامو مینوشتم و درسامو میخوندم فقط برای اینکه فردا دوباره بتونم برم پیش بزغالههام. برای اینکه لبهاشون زخم نشه دستهای خودم رو زخمی میکردم تا برگهای کوچیک روی خارهای کوچیک و بزرگ اطراف رو بکنم، بعد با یونجه و جو و کاه، براشون «ساندویچ» میساختم. تمام دلخوشی من توی زندگی نکبت بیدوست و بیهمنشینم همین بود. همین.
بعدش چی شد؟ یک روز دیگه نبودن. بهخدا. دیگه نبودن. پشت سرم، همه چیز تموم شده بود. بزغالههام «رفته بودن». نمیدونستم کجان. نمیدونستم چیکار کنم برشون گردونم. هیچی نمیدونستم. دیگه نه دوستی داشتم نه همبازی و نه اشتیاقی. زندگیم به جای نه دوستی نه همنشینی نه خوشیای بجز برغالهها، تبدیل شده بود به نه دوستی، نه همنشینی و نه خوشیای. خالی. همینجا، جمله تموم میشد. واقعا فکر میکردم آخرین ایستگاه دنیا همینجاست. ولی نبود. مگه نه؟ هنوز کلی بگایی سر راه بود که غم از دست دادن برغالههای کوچیکم در مقابلش چیزی نبود. مگه نه؟
نه. هر چیزی میشه، اول میگم اون از بزغالههام اینم از این... تراما این شکلیه. ازش فرار میکنی... ولی اون بهت چسبیده. کک نیست که بری زیر دوش بمیره. کنهس. کنهس. کنهس...
حالا الانم نشستم وسط بدترین حالی که توی عمرم داشتم. نه برای الان گریه میکنم نه برای دیروز. برای سُم بزغالههام گریه میکنم و برای خالی که یکی رو دماغ و یکی رو چشم و یکی روی کمرش داشت.
484
منطق کسایی که میگن شروع کن خدا خودش بزرگه برابر است با منطق کسایی که فکر میکنن از بچه فقط زاییدن گردن مامان باباست و بقیهشو خدا میده.
عزیزم، خدا اگه عاشق چش و ابروی یکی بیشتر از اون یکی باشه که باید همین الان همه کافرین سنگ زیرین آسیاب شده باشن و مومنان بر تخت پادشاهی تمام مملکتها کمر زده باشن. یه چیزی میگیا. نکبت.
484
حوصلهیی برای ادامه ندارم. لخلخ کنان تمام روزها را زنده میمانم. معلقم، اما متصل، که کاشکی نبودم. عین آدمیام که میان تاریکی یک سیاهچاله فراموش شده جایی از تاریخ لابلای زنجیرها قفل شده باشد. نه جلو، نه عقب، نه بالا و نه پایین. نه راهی هست، نه چاهی، نه مرگی، و نه زندگییی. تمام چیزی که هست سکوت است و رنج و کثافت. گاهی آرزو میکند زنجیرها پاره شوند و بمیرد؛ گاهی آرزو میکند پادشاه او را عفو کند و تمام زنجیرها را پاره کند؛ گاهی اوقات هم تنها آرزویش یک حرکت کوتاه است، حتی اندازه تکان دادن گردنش. اما نه امیدها و نه آرزوها و نه دردها، این انتظار را تمام نمیکنند. تنها زمان میگذرد و هر ثانیه، مثل دیگری است.
بله. این تصویر رقتانگیز، تمام چیزی است که من هستم. امیدها و آرزوها و دردهام، همه چیزهایی هستند که وجود دارند، اما اهمیت؟ چه کسی گفته هر چیزی وجود دارد مهم است؟ بله. هیچکس.
484
میدونید؟ بنظر من زخم خوردن اصلا درد نداره. اینکه انتظار داری کی زخم بزنه و کی نه؛ اون. اون درد داره.
484
خدا را، خدا را... که پر از خشمم. مادرم میگوید آدمهای عصبانی ترسناکند، بعد با دیدن هیولایی که پشت صورتم زندگی میکند گریه میکند. پدرم باورش نمیشود. میگوید همه چیز داشتهای، ما غذا هم نداشتیم؛ همهاش برای جلب توجه است. دوستی دارم که فکر میکند همه این خشم و نفرت برایم بازی است، یک جوک بزرگ؛ فکر میکند آدم کنایهزنی هستم و در مورد این هم شوخی میکنم.
اما کسی که تا به حال اندازه من، اینقدر طولانی و مداوم عصبانی نبوده است، چه میفهمد؟ آدمی که چندین سال عصبانی نبوده، چه میفهمد آدم عصبانی، یک آدم تکه تکه تکه تکه تکه تکه تکه تکه است؟
خدا را... خدا را... که پر از خشمم و پر از بغض. تکه تکه تکه تکه تکه تکه تکه تکه تکه تکه تکه تکه تکه تکه تکه تکه تکه تکه تکه تکه تکه تکهام. افتادهام گوشه و کنار یک فرش ایرانی، زیر نور آفتاب و کنار بوی فرش دستباف خیس خورده از چای غلیظ. خون میچکد و صدایی نیست. نه گریه، نه شیون، نه داد. تنها سکوتی که مدام تشدید میشود. کسی هم جارو را نمیبیند الا خودم. هر از گاهی، نیمه جان، دستم را دراز میکنم ولی انگار جارو همیشه زیادی دور، اما زیادی نزدیک است...
484
الان چند نفر میان میگن تو روی زندگیت کنترل داری بیبی. در بیار. اندازه نصف اضطراب الانت پول دربیار و برو بورلی هیلز. باشه چشم. ممنون که موانع سر راهمو با این سخنان برچیدی. ❤️🔥
484
اگر خدا نصف اضطراب الانم به من پول میداد، الان داشتم تو بورلی هیلز دنبال آپارتمان نقلی میگشتم.
484
چون محدثه خیلی فاخر مینویسه من دیگه روم نمیشه اینجا چرت و پرت بگم👩🦯
کانال زدم که اگه مایل بودین تشریف بیارین و صحبت هم بکنیم
https://t.me/caoutchoke
484
بچه ها سلام. من در حال انجام پایان نامه م هستم. ممنون میشم اگر پرستار هستید یا اگر کسی در خانواده، دوستان و آشنایانتون پرستار هست، به پرسشنامه زیر جواب بده. واقعا محتاج کمکتونم.
اگر دوست داشتید توی کانال یا گروهتون هم بذارید. اگر ایمیلتون رو هم توی صفحه آخر برام بذارید، نتایج شخصی پرسشنامه تون رو رای ایمیلتون میفرستم، میتونید یه نگاه کلی به وضعیتتون داشته باشید و ببینید نسبت به متوسط جامعه در چه حالید. فقط تویوخدا.
https://survey.porsline.ir/s/R6FvK62/
484
من از این فرصتی که مثل آب از لای انگشتام لیز میخوره بدم میاد. من از این دهه سوم زندگی کوفتی بدم میاد. منو ببرید ۴۰ سالگی. صبح بیدار بشم، تقویممو ببینم، بفهمم امروز جلسه اولیا مربیانه و چون جلسه دارم تصمیم بگیرم نرم. 🥲
484
میگفت ناخودآگاه باهات کاری میکنه که هی ترامای کودکیتو دوباره زندگی کنی. مثلا کاری میکنه که اگر طرد شدی از طرف دوستات، اونقدر رفتارهای نامعقول داشته باشی تا دوباره هم از طرف دوستای بزرگسالیت طرد بشی. جالبیش این جاست که ناخودآگاه نمیگه محدثه جان چون طرد شدی دارم این کارو میکنما. وگرنه خودت میدونی که... نخیر. یه کاری میکنه فکر کنی بهترین تصمیم همینه.
بعد باید بشینی یه گوشه هی دستتو بکنی لای کثافت خاطرات سرکوب شدهت ببینی بابا من چه مرگمه این الگوی طرد از طرف دوستان هی برام اتفاق میفته؟ بعد شاید موفق بشی پیداش کنی شاید نه. اگر فهمیدی هم، شاید بتونی تغییر کنی شاید نه. و اینجاست که از مکانیسمهای دفاعی مغز خودتم شکست میخوری، البته شایدم نه.
484
من شبها زیاد فکر میکنم. روزها کمتر، چون فضولی همسایهها وقتم را پر میکند. اما شبها، اگر کمی دقت کنم، صدای خرد شدن جمجمهام پشت استفراغهای بیپایان فکریام به گوش میرسد. فکر درست هم نه، فکر بیخود. حافظهام تحقیر پشت تحقیر، ذلت پشت ذلت، بیپناهی پشت بیپناهی، همه را ردیف میکند و عین چپه شدن سبد اسباببازی یک توله سگ تخس که چشم مادرش را و کتک پدرش را دور دیده، میریزد جلوی پام، میگوید: «بشین، مرور کن، کمی غصه بخوریم».
484
این «زندگی تو تحت کنترل کامل توئه و اگه بدبختی، ناراضییی، ناراحتی، بخاطر اینه که به اندازه کافی تلاش نکردی.» افتضاحترین نصیحت/وصیتی هست که توی این دنیا وجود داره. با این وجود تمام سخنرانان انگیزشی، تمام عمهتراپیستها، تمام بیوجودهای مثلا وجودگرا، تمام جوجه اینفلوئنسرهایی که اگر گوگل نبود چیزی برای گفتن نداشتن، ازش استفاده میکنن.
منطقا بخوایم ببینیم، بله. خیلی چیزا تحت کنترل ماست. ولی آیا همه چیز هست؟ آیا واقعا به دنیا آمدن در موقعیت اجتماعی پایین در قیاس با زندگی در موقعیتهای اجتماعی بالاتر، هیچ تاثیری روی زندگی یک آدم نداره؟ آیا تمام فقرا دلشون خواسته فقیر باشن؟ آیا بیخانمانها دلشون یک سقف بلند به پهنای یک کلیسای قرون وسطی نمیخواد؟ آیا پدر مادرها، معلمها، دوستان، محله، کشور و جامعه تاثیری ندارن؟ قطعا دارن.
پس احمقانهست که بگیم تو بکوش و بساب و بمیر و بدم و روزی ۲ ساعت بخواب و کم بخور و پادویی کن و سگدو بزن تا کم کم مرتفع بشی. این نیاز به یک سیستم مرتفعساز درست حسابی داره، که توی این دنیا نیست. لذا خواهشمندم از استفاده از این جملات انگیزشی غیر واقعبینانه بپرهیزید و بهشون دل هم ندید، که روی تصمیمگیریا واقعا موثر هستن، باعث تصمیمای عجلهای میشن و بعدش اگر شکست خوردن، شما توی این ذهنیت گیر میکنید که تقصیر خودم بود. خوب سگدو نزدم. من این ذهنیت رو داشتم و چیزی بجز کمالگرایی فلجکننده با احساس گناه فلجکنندهتر نداشته.
حالا خب چی کار کنیم؟ درماندگی آموخته شده بگیریم؟ خیر. زندگی کردن رو بیاموزید. زندگی ناقص، زندگی کودن، زندگی بیدادرس و نجاتدهنده. تصمیمها مهمه که بدون عجله باشن و شکستها مهمه که تجربه بشن. از این ذهنیتِ «من اگر روزی ۲۰ ساعت کار کنم، حتی به غلط، بالاخره به جایی میرسم»، بیاید بیرون؛ قواعد زندگی ناقص رو ببینید و هر آنچه تحت کنترل هست رو سعی کنید به بهترین نحو مدیریت کنید. واقعیت اینه که هیچ لایفهکی وجود نداره. همین زندگی ناقص و نکبت و پرفراز و نشیبی که همه داریم؛ مهم اینه که چطوری مدیریت بشه.
گوشی دستته؟ 🐼
484
گاهی دوست دارم به عنوان یک درس عبرت بمیرم. بلاها ببارند، زنده بمانم تا بتوانم تمام گند و کثافت زندگی را سر بکشم و از درون بسوزم و یک روز توی تخت خواب کهنهام در حالی که مچاله شدهام، گوشهای، از درد قلب پاره پارهام بمیرم. بعد هم تبدیل به درس عبرتی شوم که مثل قصهی هانسل و گرتل، هر شب برای بچهها خوانده میشود. اسم داستانم هم باشد مرثیهای برای زندگی دختری که الیزابت نبود. الان هم از آن گاهیهاست.
484
ناف خاورمیانه را با شمشیر خونی بریدهاند انگار. هر روز اگر فیزیکی در خطر نباشی، روانت در امان نیست. از هر طرفی لطمه پشت لطمه روی نورونهای فونتال لوب آدم وارد میشود. یا آب نیست، یا برق نیست، یا پول نیست، یا امنیت نیست، یا مزاحممان که شدند بقیه میخندند، همه به درد بیحسند، مثل یک مشت دندان عصبکشی شده. جان آدم اندازه بال پشه، اندازه درصدهای روی برد، اندازه تعداد لباسهایشان ارزش دارد.
میدوی، میدوی، میدوی، لحظه رسیدن به خط پایان، دو نفری که نوار را نگه داشتهاند تا جر بخورد و برنده اعلام شوی، شروع میکنند دویدن. توی بهت و حیرت میفهمی نه تنها جای خط پایان عوض شده، بلکه روی تردمیل نکبت عظیمی که میدویدی، عقب هم رفتهای.
«من از تو بدبختترم» هم که بیداد میکند. خدا نکند کسی همدردی بلد باشد.
Available now! Telegram Research 2025 — the year's key insights 
