SevenHells
Open in Telegram
468
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-730 days
Posts Archive
468
بهش میگم برم سر کار نصف مرضم حل میشه. تو چشام نگاه میکنه میگه نه وضعت بدتر از ایناس. -_-
468
این درد پولم معضلیهها. داری نقاشی میکشی باید همهش غصه بخوری از کجا پول دربیارم ادامه بدم. حالا یه مداد و کاغذهها. منتها درد پول یه کاری میکنه همینم از دماغت دربیاد.
468
من از این دنیا یک آلونک میخوام. کثیف. چرک. کهنه. روی پنجرههاش روزنامه زده باشم به جای پرده. کف زمین یه پتو پلنگی. روم یه پتو معمولی. یک بالش. سه تا ملافه. یه یخچال کوچیک که اگه بخوامم نمیتونم غذای بیشتر از دو روزمو توش جا کنم. یک گاز تک شعله. و یک ویدئو پروژکتور برای سقف. صبح نون خشک سق بزنم و برم سرکار و برگردم خونه و دوباره نون خشک سق بزنم. همین. تمام سهم من توی زندگی همین آلونک باشه خوشحالم.
یک روز هم روی پتو پلنگی جون میدم و این نکبتی تموم میشه. من هم اینجا تموم میشم. روی سنگ قبرم یک نقاشی میمونه و من هم مثل بچهای که مطمئنه نمیخواد برگرده خونه، خداحافظی میکنم و برای همیشه توی نیستی گم میشم.
468
اگه هم خواستید چیزی بگید تو روشون، بگید بچه باید مراحل رشدی و تحولیش رو در زمان خودش طی کنه. بچهها اصولا اونقدری عمر ندارن که بتونن خرد و فراست زیادی داشته باشن. زودتر به مراحل بعدی میرسن چون مجبورن سریع اطلاعات رو پردازش کنن و سریع بپرن مرحله بعد.
چرا؟ چون احتمالا عملکردشون در سن واقعیشون مورد قبول بزرگترهاشون نیست. بچهی ۸ سالهای که با همسن و سالاش بازی نمیکنه چون بنظرش بازیاشون بچگانهست، نابغه نیست. بالغ نیست. بچهایه که توی خونه، بازی کردنش مزاحمت دیده میشه و مجبوره زودتر از موعدش بزرگتر بشه و ازش گذر کنه. اما این گذر با احتمال بالا، بدون عقده و گره کور نیست.
Sorry, not sorry.
468
چیزی به نام بچهای که بزرگتر از سن خودشه نداریم. بچه اصولا نباید مجبور بشه بزرگتر از سنش رفتار کنه. حالا یکم اینور اونورش قبوله ولی بچهای که ۹ سالشه ولی اندازه بچه ۱۶ ساله میفهمه، صرفا یک بچه فهمیده نیست. بچهایه که مجبوره فهمیده باشه.
دفعه بعد که دیدید کسی در مورد بچهش اینجوری پز میده، میتونید توی دلتون بدون هیچ احساس گناهی جاجش کنید. من مهر مقبولیت میزنم پاش.
468
کمرم درد میکند و این تمام حسیست که توی تنم هست. گاهی اوقات به این فکر میکنم که چقدر شبیه سگهای کوچک دچار اضطراب جداییام. مدام منتظر میمانم یکی برگردد، یکی بیاید، یک چیزی بشود که من هم بتوانم دم تکان بدهم. وقتی تنها هستم، هیچچیزی نیست. هیچ فکری بجز اضطراب، هیچ حسی بجز کمردرد!!! چه بود این زندگی؟
امروز فهمیدم حدود نصف این بیست و دو سال را لابلای تپههای افسردگی بودهام. یعنی یازده سال است که رنگها زیادی جیغند. آدمها زیادی میخندند. آدمها زیادی حرف میزنند. آدمها زیادی دوستم دارند. آدمها خستهکنندهاند. آدمها زیادی اجتماعیاند. چقدر مهمانیها زیادی شلوغند. چقدر خنده بچهها زیادی است. چقدر خورشید زیادی میتابد. چقدر بیدار شدن زیادی درد دارد. میفهمی؟ من بیشتر عمر کوتاهم را بیدار شدهام و توی خودم قدر اقیانوس گریه کردهام که چرا دوباره بیدارم!
نصف عمرم، یعنی یازده سال، بودن برایم درد بوده. جدا... این زندگی چه بود؟
468
بهش میگم میخوام روی سنگ قبرم از زندگیم با تو بگم. میگه ولی زندگی من با تو مال خودم و خودته. میگم من مردم اون موقع دیگه. چه فرقی میکنه؟ میگه فرق میکنه.
برای همینه که میخوام روی سنگ قبرم باشه. شعر و تاریخ به چه درد میخوره؟ همینا قشنگه دیگه!
468
این اضطراب اجتماعی هم معضلیه. انگار هر مکالمه یک خنجره که با هر تعارف میتونی ازش فرار کنی. بعد یه جا میرسه تعارف و حرف کم میاری، یک دفعه فرو میره تو قلبت.
468
عزیزم، کاشکی وسط تمام آدمهایی که همه سعیشان را میکنند هرجور شده متفاوت و منحصر به فرد باشند، تو خودت را پیدا کرده باشی.
آدمی که برای متفاوت بودن چیزی است، بیبته است. همین بیبته بودن تمام دردیست که میکشیم. اینکه وقتی باد میوزد هیچ چیز دستمان را نمیگیرد. اینکه وقتی جریان عوض میشود، ناگهان هویتمان زیر پتک سوال روی سوال کوفته و کوفتهتر میشود ولی هر چه میشود، فولاد نمیشود که نمیشود.
468
چه روز شومی است. آنقدر که کم مانده بود به مادر کوچک کوتاه خوشرویم زنگ بزنم و برایش گریه کنم و وسط گریهام غصه حال بد او را هم بخورم. کبوترهای پشت پنجره هم امروز نیامدند. حتی اتفاقی هم بال نزدند دنبال دانه. هوا هم ابری شد و نبارید. کارم را هم انجام ندادم. کار دیگری را هم زدند زیر قولشان و برایم انجام ندادند. غصه پول خوردیم. بعد قرمه سبزی بار گذاشتم، ولی کو ذوق وقتی یک ده دقیقه آرامش نداشتی؟ ذوق کو وقتی حس میکنی همین روزهاست که نفست بگیرد و ول نکند از ناامیدی؟ وقتی سرت تیر میکشد و قلبت درد میکند، قرمه سبزی به کجای این عالم میرسد؟ هیچجا. فقط دلم را خوش کردهام آشپزی بلدم. دلخوشییی که همین لحظههاست بپرد.
خبر مرگت زندگی جان. توی کاسه سرنوشت ما جز جبر چیزی نگذاشتی، گفتیم انتخاب ماست؟، خندیدی و سر تایید تکان دادی و از پشت با قمه نصفمان کردی. خبر مرگت که به هیچچیز نمیارزی.
468
وقتی هوا کثیف باشه، بارونم اونقدر حال نمیده. اولش هرچی میریزه بوی گند میده و رنگش کثیفه. بعدش کم کم میشه بارون، میشه ازش لذت برد.
حال بد هم همینه. خوشحالیای بعدش بوی گند میدن تا وقتی یکم بگذره بشوره بره. نمیدونم چه حکمت و قسمت و قضا و قدر و کائنات و بقای اصلح داروینیایه دیگه.
468
ببینید، از نظر این شخص حقیر که بنده باشم، لب آدمها چیز خصوصییی است. یعنی نمیشه که آدم راه به راه پاشه همه رو ببوسه. درسته؟
حالا این وسط چرا بعضیا لب نوزادشون رو میبوسن، در مغزم نمیگنجه. یعنی سوای از سیستم ایمنی ضعیف نوزاد و انتقال بیماری... چرا؟ چرا لب بچهت رو بوس میکنی؟ حتی اگه یک تماس لحظهای باشه. چرا؟؟؟
468
کاشکی زنده نبودیم بابا. تف توی این لحظههای شادی که برایشان جان کندیم و توی یک ثانیه پر کشیدند.
468
چند روزه همهش بهش میگم چقدر قشنگی، همه چیت چقدر قشنگه، چقدر خوشگلی، چقدر ماهی، چقدر دوستت دارم. ولی خالی نمیشم. فکر کنم دیگه کم کم باید دنبال روشهای حل شدن در یک آدم دیگر باشم.
468
کسانی توی این دنیا هستند که توی قلبم سلطنت میکنند ولی سالی یک بار با هم حرف میزنیم. یک سری هم، خب... هرچقدر حرف میزنیم عزیزدل نمیشوند. این هم یک مدل جبر است بالاخره.
468
برای بهتر شدن حالم، یک ویدئو فرستاده که اندازه یک آدم را با کل جهان مقایسه میکند. بعد برام نوشته ببین ما چقدر کوچکیم؟ اندازه یک نقطه هم نیستیم، ولی اینقدر غصه میخوریم. غصه نخور. هیچ چیز مهم نیست.
مانده بودم بهش چجوری بفهمانم من تمام دردم همین حقارت است. ببین ما چقدر کوچکیم؟ چطور این زندگی بیارزش که یک نقطه هم نیست دارد پدرمان را در میآورد و ما را به خاک و خون میکشد؟ مگر میشود درد را خاموش کرد؟ مگر میشود این آگاهی مدام متغیر را با زنده ماندن خاموش کرد؟ مانده بودم چطور بهش بگویم درد من همین است. ما اینقدر حقیریم، کوچکیم و در ژرفای زمان و مکان، چیزی به جز یک غبار چند اتمی نیستیم، با این حال مجبوریم درد این آگاهی را به دوش بکشیم. درد بودن، کوچک بودن و هیچی نبودن. میشود گرسنه بود و چون معده بخش کوچکی است نادیدهاش گرفت؟ نمیشود جانم. نمیشود. و درد من همین است. بودن همین است: جبر.
