SevenHells
Open in Telegram
484
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-1230 days
Posts Archive
484
من دیپلم ریاضی و فیزیک دارم. دانشگاه دوتا رشته کشاورزی خوندم و از هردو انصراف دادم و هرکاری کردم کامپیوتر قبول نشدم. نه اینکه نتونم، یاسوج قبول شده بودم ولی تکرار میکنم هرکاری کردم نشد برم کامپیوتر. الانم دنبال علاقه خودم کامپیوتر هستم و توی خونه دارم به صورت خودآموز برنامه نویسی کارمیکنم. هنوز وارد محیط کار نشدم که ازش پول در بیارم. به صورت پاره وقت توی فروشگاه کار میکنم. و این روزا که تقریبا یک سال میشه دانشگاه رو گذاشتم کنار و برای خودم هیچ پیشرفتی نداشتم بیشتر از همیشه به خودم سرکوفت میزنم و ناامیدم و این حس مزخرف رهام نمیکنه که شاید الانم هیچ علاقه ای ندارم که پیشرفتی نمیکنم، چون وقتی علاقه باشه دنبالش اصرار به انجام کار و پیشرفت حاصل میشه. آیا راهمو پیدا کردم؟ نمیدونم، راضی هستم؟ الان نه. میخوام تغییر بدم؟ نمیدونم الان دارم راه درستی رو میرم یا وقتمو تلف میکنم! ولی از تغییر اجتناب میکنم تا وارد یه حوزه کاملا جدید نشم و وقت بیشتری تلف نکنم.
484
ادامه #ناشناس
از ۱۸ بهمن تا۱۴ تیر که کنکور بدم هر روز ۷الی۱۳ ساعت درس خوندم.وسطاش خسته میشدم امیدم کم میشد یجاهایی یاد عمر از دس رفتم میوفتادم دلم میگرفت ولی هیچوقت تسلیم نشدم.
شاید کلیشه ای باشه این حرف ولی واس منی که اون روزارو ثانیه به ثانیه حس کردم تحمل کردم ادامه دادم که فقط یبار دیگه حس اون بچه ایو داشته باشم که دست رویاشو محکم چسبیده ، کلیشه نیست شرح حاله.
اولین خوشحال ترین شبم همون شبی بود که نتیجه کنکورم اومد و ادبیات قبول شده بودم.
درسته الان هنوز اول راهمم ولی خوشحال ترینم چون حداقل تو راه خودمم، راهی که هر لحظه حس میکنم من براش ساخته شدم.هر روز یه قدم توش جلوتر میرم و به ورزش و کارم(که آرایشگری باشه)هم میرسم.
این همه رو تعریف کردم که فقط وقتی این جمله"هیچوقت برای رفتن سمت چیزی که میخوای دیر نیست." رو میگم این حس که نکنه جدی نگیرن نکنه باورش نکنن، نکنه فکر کنن اینا همش شعاره مغزمو نخوره.
وقتی میگم"واس بدست آوردن اول باید همه چیزو از دست بدی"بدونین که من یکی از همونایی ام که از دست دادم از صفر شروع کردم ولی الان رسیدم، الان سرِ کلافی که میرسه به اون چیزی که خواستمو توو دستم گرفتم. من تونستم پس همه میتونن.
484
#ناشناس
این سوالو که پرسیدی شرو کردم نوشتن ب خودم اومدم دیدم تومار شده:))میدونم زیاده کسی نمیخونه ولی میفرستم شاید حتی ی نفر خوند ی سر سوزن انگیزه گرفتو اینا:))
من ی شب که طفلی بیش نبودم و مامانم واسم کتاب میخوند یهو یه جرقه توو مغز و قلبم روشن شد که منم میخوام بنویسم میخوام قصه هایی که من گفتمو مردم واسه بچه هاشون بخونن و از همون روزی که الفبا و خوندن و نوشتن یاد گرفتم شروع کردم داستانای عجیب غریب و گاها مسخره نوشتم ولی به خودم قول دادم نویسنده و قصه گو شم. هرکی ازم میپرسید میخوای در آینده چیکاره شی میگفتم قصه گو ، قصه گویی که قصه هاشو هم میگه هم مینویسه و کتابشون میکنه.
توو مدرسه انشاهام تقریبا معروف بود. زنگ انشا هم یجورایی واسم زنگ تفریح بود. همیشه وقت اضافه میاوردم و واس هر موضوع سه چارتا انشا مینوشتم.
تا قبل از دبیرستان توو مسیر درست بودم هفته ای سه چارتا کتاب میخوندم و هر شب کلی تمرین نگارشو ویرایشو فلان و بیصار میکردم و یجورایی دست رویامو محکم چسبیده بودم.
تا این که موقع انتخاب رشته دبیرستانم شد و یروز گفتم خب من میخوام برم رشته انسانی توو دانشگاهم ادبیات بخونم . مامان بابام چون هر دوشون بدون علاقه قبلی ادبیات خونده بودن خیلی ناجور و وحشتناک واکنش نشون دادن که دختر مگه عقل نداری تو-_-با معدل ۲۰ میخوای پاشی بری انسانی-_-ادبیات به درد چیت میخوره و پسفردا میخوای کار کنی با مدرکش هیچ جا بهت کار نمیدنو ازینجور حرفا:| خلاصه چون درسم خوب بود و از تجربی هم متنفر بودم رفتم ریاضی :/چون معدل دیپلمم بالا شده بود و درسای تخصصیمم در حد همون ادبیات و باقی عمومیا خوب بود دوباره خانواده افتادن به جونم که کنکورتم ریاضی بده مهندسی بخون تو که نمره های تخصصیت با ادبیات و باقی عمومیات فرقی نداره چه مرضیه کنکورتم ریاضی ندی و اینا.
همون جا یا شایدم یه قدم قبلترش بود که راهمو گم کردم خودمم به معنای واقعی کلمه گم شدم
کنکور ریاضی دادم.به بهترین شکل ممکن.ولی از همه رشته های مهندسی و حسابداری و خلاصه هرچی امکان انتخابشو داشتم بدم میومد.ناچار همه انتخابامو علوم پایه زدمو فیزیک دانشگاه تهران قبول شدم.
هر روز که این راهو میرفتم با خودم فکر میکردم کجا دارم میرم؟چیکار دارم میکنم؟سر کلاس استاد درس میداد من با خودم درگیر بودم که اصلا تو اینجا چی میخوای؟
درسامونم هر روز سخت تر میشد و منم هر روز بی انگیزه تر و شل و ول تر و بیخیال تر
از یه طرف بی علاقگی من و سخت بودن درسام، از یه طرف دوری مسیر و روزی سه ساعت توو راه بودن ،از یه طرف مریضی شدید مادربزرگم و چند ماه بعدم مرگش ،از یه طرف دیگه مشکل خجالتی و گوشه گیر بودنم و این که هیچ دوستی نداشتم که باهاش حرف بزنم ...همه اینا هلم دادن توو بغل سگ سیاه افسردگی. ترم چار بودم که یبار یکی از استادامون بعد کلاس نگهم داشت گفت تو چرا درس نمیخونی؟چرا انقدر نمره هات افتضاحه؟این همه زحمت کشیدی اینجا قبول شدی بعد اینطوری داری نابودش میکنی؟ اونجا سفره دلمو واس استاده وا کردم بهش گفتم حس مسافریو دارم که سوار تاکسی اشتبا شده خودمم میدونم باید پیاده شم ولی نمیشه نمیدونم چجوری برگردم نمیدونم اصلا اگه برگردم چی در انتظارمه فقط بم گف قوی باش برو دنبال چیزی که دوس داری گف هیچی ارزش اینجوری له شدنتو نداره.
ی مدت رفتم پیش مشاور و روانشناس و آخراشم روانپزشک دانشگاهمون اوایلش برا این که گواهی بنویسن که این بشر داره توو این رشته نابود میشه که بتونم هرجوری شده تغییر رشته بدم ولی خب ادبیات چون کلا زیرگروه ریاضی نبود نشد.فقط بیشتر پیش روانشناس میرفتم و بیشتر حرف میزدم و بیشتر قرص ضد افسردگی میخوردم ولی بیشتر حالم خوب نمیشد. یروز از دانشگاه اومدم و همونجا پشت در نشستم و بعد دو سال زدم زیر گریه.مامانم از ته خونه بدو بدو اومد نشست هی میپرسید چی شده کیفتو زدن؟کسی اذیتت کرده؟کسی زنگ زده خبر بد داده؟چی شده بگو دیگه... منم واقعا نمیتونستم گریمو کنترل کنم انگار بار سنگینی که این همه مدت رو دوشم بود اون موقع تازه داشت از راه چشام نم پس میداد.
بعدش که بهشون گفتم خسته شدم دیگه نمیتونم اینجوری ادامه بدم اونجا تازه رضایت دادن که برو کاریو بکن که خوشحالت میکنه.
منم اون شب بدون فوت وقت فرم انصرافو از سایت برداشتم پر کردم که فردا ببرم تحویل آموزش بدم و کارای انصرافمو انجام بدم.خوشحال ترین شبم بود یجورایی:))البته شاید دومین خوشحال ترین شبم :/ اولیش شاید اون شبی بود که جواب کنکور اومد. کنکوری که تابستون سال بعدش دادم .
به محض این که بعد کلی دنگ و فنگ برو بیا انصرافم تکمیل شد رفتمهمه کتابای فیزیکمو گذاشتم توو دیوار با پولش کتاب تست انسانی خریدم. اوایلش واقعا از فکر این که دوباره میخوام کنکور بدم فرسوده میشدم ولی هر دفعه خود درس ادبیات و میذاشتم جلوم خستگیم در میرفت.امتیاز دیگه ای هم که داشتم این بود که تستای ریاضی انسانی واسم آب خوردن بود.
484
#ناشناس
درود
منم تجربی خوندم.. تا دوره دوم همه ی درسام بیست بود و همه میگفتن تو ک انقد باهوشی بری تجربی یچیزی میشی
خلاصه، نمیگم زورم کردن ولی دوست داشتم طبق انتظار اونا باشم تا خوشحال باشن
ولی دوره دوم دبیرستانو بشدت افت کردم.. یسری مشکلات خانوادگی و غیره.. حوصله ی درسو نداشتم..
تا سال اخر و موقع کنکور همش استرس کشیدم که من قرار نیس هیچی بشم ینی؟ زبانو دوست داشتم، کنکور اون رو هم ثبت نام کرده بودم همینجوری
یه ماه مونده به کنکور، تصمیم گرفتم فقط واسه کنکور زبان بخونم و اصلا سمت تخصصیای تجربی نرم
خیلی فشار روم بود.. و دیگه نمیتونستم تحمل کنم
ازینا ک بگذریم، من الان ترم دوم مترجمی انگلیسی ام.. خیلی از رشتم راضیم
تنها حسرتم اینه که چرا وقتی از اول زبانو دوست داشتم و توش استعداد هم داشتم، پیگیرش نشدم و اینهمه به خودم سختی دادم.. مجبور کردم خودمو اینهمه زیست و شیمی و ریاضی و فیزیک بخونم به زور
نمیدونم تو اینده چی پیش میاد.. فقط امیدوارم بهش
بنظرم هیچی اونقد ارزش نداره که بخاطرش حال خودتو خراب کنی
اگه راهی که الان توش هستیو دوست نداری، یا عوضش کن، یا واسه خودت دوست داشتنیش و شیرینش کن💜
484
چون که ما یاد میگیریم شروع راه زندگیمونه. ما فکر میکنیم با دانشگاه چیزی میشیم یا به راهی میرسیم. ولی نکته خوبی بود. واقعا دانشگاه تنها راه نیست. میخواستم به اینم اشاره کنم آخر بحث.
484
#ناشناس
22 سالمه. نمیدونم چرا بقیه از رشته و درسشون به عنوان راه نام بردن :)) چیزی تو رشته و درس و دانشگاه ندیدم به عنوان راه. من راهمو پیدا نکردم. الانم در پوچ ترین حالت ممکن به سر میبرم. ولی خب حالم خوبه. تنها نگرانیم اینه که در آینده پول ع کجا بیارم از گشنگی نمیرم :)))
484
#ناشناس
من تقریبا به اجبار خانواده و با این که به هنر علاقه داشتم و از علاقهام مطمئن بودم، محبور شدم که نرم هنرستان و الان دارم انسانی میخونم، تو این دو سال دبیرستان ذرهای علاقهام برنگشته و هنوز مطمئنم که هر چقدرم نظرم عوض شه باز هم هنر رو دوست دارم. و خب تصمیم قطعی دارم که کنکور هنر بدم، ولی مسیری که دارم طی میکنم رو اصلا دوست ندارم، انقدر دوسش ندارم که دوست دارم زودتر سال کنکورم بشه که بتونم هنر بخونم و بیشتر درموردش بدونم، چون که فشار مدرسه باعث شده که حتی نتونم یه کم هم کارایی در راستای هنر انجام بدم. ولی خب امیدوارم که بتونم راهی که میخوام رو ادامه بدم.
484
#ناشناس
سلام
من فارغ التحصیل رشته تجربیم
من موقع انتخاب رشته یادمه خواهرم مدام میگفت باید برم گرافیک و کلا هنرو دنبال کنم چون استعدادشو داشتم
مامانم مدرس نقاشیه اونموقع ام مدام میگفت خودت بهتر میدونی ولی مشخص بود دوست داره من پزشکی بخونم
من تجربیو انتخاب کردم پای همه سختیاش موندم سال اول کنکور دادم و نتونستم چیزی که میخوام قبول شم
همیشه داروسازیو دوست داشتم
و الان سال دوم کنکورمه
حقیقتا هیچ ایده ای ندارم این انتخابم بخاطر ایده آل گراییمه چون حس میکردم تجربی و رشته هاش تو جامعه جایگاه بالاتری دارن یا اینکه عمیقا بهش علاقه دارم
چون من انتخابای دیگه ایم دارن
مثلا به زبان هم خیلی علاقه دارم و کلا زبانمم خوبه و میتونم اونم ادامه بدم
ولی هنوزم بعد چند سال نفهمیدم تصمیمم درست بوده یا غلط فکر کنم تو دانشگاه بفهمم
واقعا امیدوارم درست بوده باشه :))
484
#ناشناس
من هم رشتهی تجربی بودم و به هزار زور و زحمت با معدل ۸/۷۸ دیپلمم رو گرفتم و بعدش هم بخاطر علاقهای که داشتم کنکور هنر دادم و سینما تهران آووردم، اما خب دیدم نمیتونم از پس هزینههاش بر بیام و ولش کردم. در حال حاضر هیچ هدفی ندارم. سوار موج شدم و دارم این راه رو طی میکنم، گوش شیطون کر از اوضاع فعلیم راضی هم هستم. در کل میخوام بگم در نفس، خود آدم مهمه، نه برچسبهای روش.
484
من از مسیر خودم میگم. من دبیرستان رشته تجربی رفتم. که دوستش نداشتم. فکر میکردم مجبورم برم چون بابام میگفت تجربی رشته خوبیه، ولی بعدا فهمیدم مجبور نبودم. البته آپشن های خیلی زیادی برام باز نبود.
بعد هم کنکور دادم و روانشناسی قبول شدم. اگرچه اصرار اطرافیانم روی رشته های پیراپزشکی بود، ولی فهمیده بودم که دیگه مجبور نیستم. با این وجود بخاطر حرف بقیه، روانشناسی رو به زبان ترجیح دادم، اگرچه علاقه بیشتری به زبان داشتم. میخواستم تغییر بدم همه چی رو، ولی موفق نشدم.
امسال ترم شیشمم تموم میشه و کم کم فکر میکنم این انتخابم هم اشتباه بوده. روانشناسی چیزی نیست که دنبالشم. I hate people و روانشناسی همش تو کار مردمه. گاد. البته الان که تا زانو توی گل رفتم، قطعا ازش یه چیزی درمیارم؛ حداقل مدرک لیسانسمو میگیرم. فقط مطمئن نیستم روانشناسی چیزی باشه که توش آینده دارم. Ugh.🚶🏻♀
484
آیا راهتونو توی زندگی پیدا کردین؟ آیا از راهی که الان داخلش هستین راضی این؟ آیا میخواین تغییرش بدین؟ چرا و چگونه؟
Tell me
@TalkToGorbuluBot
484
کاش میشد اول تکست دادن میومد بعد تلفن زدن. شاید اینقدر مشتاق زنگ نداشتیم و زندگیمون خیلی زیباتر میشد.
484
دلم میخواد ظالم و ستمگر و دیکتاتور باشم. در واقع الان دلم میخواد به یکی اینقد نفرت بپراکنم که اشکش دربیاد. همینقد مریض.
484
دانشگاه بصورت مجازی یه جوریه که میخوام موهامو دونه دونه بکنم ولی پیگیر این کثافت کاریا نباشم
484
چیزی که روح مرا به درد می آورد این است که نیمی از عمرم احساساتم را در اختیار کسانی قرار دادم که به من آسیب میزدند و نیم دیگر عمرم را، بخاطر ترس از آسیب و صدمه، صرف سرکوب احساساتم نسبت به آدم های مناسب کردم. چه احساسات خالصی که بین انسان های کثیف و بدذات اکو شدند و به شکل تیغه چاقو به من برگشتند و چه احساسات خالصی که با دردی بیشتر از قبل درونم سرکوب شدند. چه فریادهایی که زدم و چه فریادهایی که نزدم.
روحم درد میکند. بنظر میرسد بیشتر عمرم از انسان های درست به انسان های نادرست پناه برده ام. روحم درد میکند که قلب کوچکم، که فرصتی نداشته بزرگ بشود، بیشتر عمرم لجن و کثافتی را توی خودش نگه داشته بود که تمام دنیا با دیدنشان بالا می آورند. چه زنجیرهایی که به جانم بستم تا پیش کسانی که دوستم داشتند قوی بنظر برسم و خودم را جلوی کسانی که مرا منزجر کننده میدانستند بالا آوردم.
تمام وجودم درد میکند، نه تنم که وجودم درد میکند. میخواهم تمام این نکبت را بالا بیاورم و تمام دردهام را گریه کنم. درد میکنم. میفهمی؟
Available now! Telegram Research 2025 — the year's key insights 
