en
Feedback
کتابخانه 7

کتابخانه 7

Open in Telegram

📘📗📕ارشیو بزرگ کتاب در موضوعات مختلف 💯جامعه شناسی 💯شعروادبیات 💯بریده ی کتاب 💯روانشناسی 💯فلسفه و عرفان 💯رمان وداستان 💯کتب درسی و مهندسی

Show more
6 856
Subscribers
+424 hours
+157 days
+6730 days
Posts Archive
Ebi Boghz.mp34.57 MB

یه افسانه در مورد به وجود اومدن چهار فصل هست که میگه هادس الهه‌ی زیرزمین و سرپرست دنیای مردگان، زندگیشو توی تاریکی و سکوت می‌گذرونده و هیچ علاقه‌ای به دنیای بیرون نداشته. بین سایر خدایان المپ، هادس به عنوان یکی از کسایی که کمتر در دنیای بیرون دیده شدن شناخته می‌شده. یه روز هادس در حال گشت و گذار توی دنیای زیرزمینی خودش بود که چشمش به "پرسفون" دختر "دیمیتر (الهه‌ی کشاورزی)" میوفته؛ پرسفون درحال چیدن گل‌ها توی یه دشت زیبا بود و هادس که از زیباییش شگفت زده شده بود به طور ناگهانی از دنیای زیرزمین بیرون میاد و پرسفون رو می‌دزده. هادس پرسفون رو به زیرزمین خودش میبره و بهش پیشنهاد ازدواج میده. دیمیتر مادر پرسفون که از ناپدید شدن دخترش مطلع میشه شروع به جست‌وجو توی زمین می‌کنه و از غم و اندوه به تمام گیاها و محصولات کشاورزی آسیب میرسونه، زمین شروع به خشک شدن می‌کنه، فصلا تغییر می‌کنن، کشاورزی متوقف میشه و قحطی توی دنیا شروع میشه. خدایان دیگه که شاهد این وضعیت بودن مجبور میشن به هادس بگن که باید پرسفونو برگردونه پیش مادرش. هادس هم قبول می‌کنه اما قبل از رفتن پرسفون، ازش می‌خواد یه دونه‌ انار از دنیای زیرزمینی بخوره. پرسفون هم که ازش اطلاعی نداشته انار رو میخوره و به همین خاطر محکوم به بازگشت به دنیای زیرزمین میشه. طبق توافقی که بین هادس و دیمیتر صورت میگیره، پرسفون شیش ماه از سال رو زیر زمین با هادس زندگی می‌کنه و شیش ماه دیگه رو با مادرش توی دنیای بالا سپری می‌کنه. توی مدتی که پرسفون زیرزمینه، پاییز و زمستون شروع میشه و زمانی که برمی‌گرده روی زمین پیش مادرش بهار و تابستون فرا میرسه.

زندگی بیشتر موقعیت اندوهگین بودن به ما عرضه می‌کند تا موقعیت افروختن و شعله کشیدن.
ما در برابر شما | فردریک بکمن

LesMiserables(Bazar.gilyavaran.com).pdf6.65 MB

photo content

او خیلی غمگین بود. عده‌ای از آدم‌ها هسته‌ای از غم در وجودشان نهفته دارند.
ما در برابر شما | فردریک بکمن

🎧 نسخه صوتی «در هم بپیچ من را» می‌توانید نسخه صوتی این اثر را بشنوید و از شعر زیبای آقای محمد فرخ طلب لذت ببرید... 🌹 شعر: در هم بپیچ من را، یک شهر لرزه خیزم یکباره زیر و رو کن، مشتاق رستخیزم گاهی برای ماندن، باید گُذشت و کم شد از آسمان چشمت، باید فرو بریزم می گیرم از تو خود را، اما دلت که تنگ است همدرد و همدمت چون، یک چای روی میزم همراه با نسیمی، بی آنکه تو بدانی هر شب به رسم دیرین، می بوسمت عزیزم ترسیده چشمم از تو، ای تُحفه‌یِ غم آلود آخر چکار زر را، با من که چون پشیزم؟ از این به بعد دیگر، حرفی میان ما نیست از سایه‌ی تو حتّی، ای عشق می گریزم

نیمه‌یِ پنهانِ آدم‌ها استفان تسوایک یه جمله‌یِ خیلی دقیق داره که می‌گه: «تنهایی، نه به این معناست که کسی دورت نباشه؛ تنهایی یعنی نتونی حرف‌هایی که برات اهمیت دارن رو با کسی درمیون بذاری.» شاید برای همینه که گاهی توی شلوغ‌ترین لحظاتِ زندگی، حس می‌کنیم چقدر غریبیم. آدم‌ها همیشه یک "نیمه‌یِ پنهان" دارن که فقط تویِ خلوتِ خودشون یا تویِ نامه‌هایی که هیچ‌وقت پست نمی‌کنن، زنده‌ست. اگر کسی رو داری که می‌تونه نیمه‌یِ پنهانت رو ببینه و ازش نترسه، بدون که بزرگترین داراییِ دنیا رو داری. بقیه، فقط رهگذرن…

اگر من به تو بگویم "دوستت دارم"، باید بدانم که این جمله به معنای آن است که من در تو، تمامِ بشریت را دوست دارم؛ تمامِ موجودات زنده را دوست دارم و در تو، خودم را هم دوست دارم. عشق، یک رابطه‌ی خاص با یک نفر نیست؛ بلکه یک "نگرش" به کلِ جهان است. -اریک فروم 📚هنر عشق ورزیدن @SoulofDream

. گپ می زنیم چای می خوریم و با قند مرطوبی در لپ هایمان آخرین ویدئو سر بُری"داعش" را از گوشی هامان هورت می کشیم. ما انسان های مدرن هزاره سومیم. ضدِبرتری نژاد، معتقد به برابری جنسیتی و حقوق بشر و حیوانات اما مرگ هنوز علامت سوال بزرگی ست و رکورددار پر بیننده ترین های یوتیوب می شود. از کجا معلوم که "تموچین" هم برای ارضاء کنجکاوی اش جهان را به خون نکشیده باشد؟ #یغما_گلرویی

مردی که می خندد اثر ویکتور هوگو @Mantren

دلم تو را می‌خواهد دلم به‌سوی تو پرواز می‌کند مثل کبوتری خسته پر شکسته به‌سوی آب مثل گلی غمگين تنها که می‌روید در رؤیا و می‌پيچد می‌پيچد می‌پيچد در هاله‌ای ز خون و خاکستر آرام و بی‌هياهو تا مهتاب. دلم تو را می‌خواهد ای بافته ز آب و ز ابریشم ای سخت تو مثل صخره مرا می‌شکنی من آبم تو مثل آب‌های گریزانی من گردابم. چگونه با تو بگویم که بی‌تو غمگينم حریق سوخته با آب در نمی‌گيرد تو چشمه‌ی خنکی من غروب خونينم چگونه بی‌تو بخندم چگونه بی‌تو بتابم وقتی تو را نمی‌بينم تو آفتابی و من آفتابگردانم نازنينم. دلم تو را می‌خواهد مثل گل و کبوتر مثل درخت و آب ای آب و ماهتاب من ای صبح آفتاب... سعید سلطانپور

+4
بینوایان-جلد 01-@Book24.pdf8.09 MB

چشم چشم روزی گفت «من در آن سوی این دره‌ها کوهی می‌بینم که از مه پوشیده است. این زیبا نیست؟» گوش لحظه‌ای خوب گوش داد، سپس گفت
چشم چشم روزی گفت «من در آن سوی این دره‌ها کوهی می‌بینم که از مه پوشیده است. این زیبا نیست؟»    گوش لحظه‌ای خوب گوش داد، سپس گفت «پس کوه کجاست من کوهی نمی شنوم‌»    آنگاه دست در آمد و گفت، «من بیهوده می کوشم آن کوه را لمس کنم اما کوهی نمی یابم.»    بینی گفت «کوهی در کار نیست. من آن را نمی بویم»    آنگاه، همین که چشم به سویی دیگر چرخید.  همه درباره‌ی وهم شگفت چشم گرم گفتگو شدند و گفتند «این چشم یک جای کارش خراب است!» #دیوانه #جبران_خلیل‌جبران ترجمه‌ی #نجف_دریابندری

پکوپن زیبا ویکتور هوگو شهلا انسانی - شاپور رزم آرا

. سیدعلی صالحی                       **** گُماشتهٔ گول آوری که تو را فاش می‌گوید بیا ، نرو... ! در این سرزمینِ سوخته نه ایمانی مانده به احتمالِ شفا، نه پوزخندِ شعبده‌بازی که کلاهی و کبوتری...! ببین این عذابِ اَلیم چه بر هزارهٔ هراس خوردگانِ خسته آورده است. دیگر نه رَدی که رؤیایِ راه بَلَدی، نه مؤمنی که بَسا باور به لَمْ یَلَدی...! فقط صفوفِ به درماندگانی بی‌جیره مانده‌اند که در مصاف با سایهٔ خویش از مصدرِ مرگ سخن می‌گویند. مصیبتا...وا مصیبتا ! او که تو را نا امید می‌خواند تنها گوربانِ بی‌هودهٔ خود خواهد شد، و او که با تو از امید سخن می‌گوید، خود نومیدترینِ این خلایق است. واهی...واهی هی وَهْنِ واهی، بگو از جانِ این مردمِ تشنه چه می‌خواهی...؟! @ketab7777

گوژپشت نتردام رمانی بقلم ویکتور ماری هوگو، نویسنده فرانسوی که در ۱۸۳۱ انتشار یافت.این اثر که به منتهی درجه معرف رمانتیسمست بمحض انتشار سخت‌ مورد پسند مردم شد

ℹ️ خواستم و شد! #لیلی_گلستان نویسنده مترجم و گردآورنده آثار ادبی و هنری که در زمینه‌ی ترویج هنر و ادبیات معاصر ایران و جهان نقش داشته است . همچنین، او مدیر گالری گلستان (که بیشتر آثار هنری را معرفی و نمایش می‌داد) هم بوده است ۱۳۲۳-۱۴۰۲

📝 روایت #لیلی_گلستان از کانون پرورش‌ فکری #سیروس_طاهباز با یک بغل کتاب و لبخندی بر لب وارد شد. گفت: «برایت برنامه دارم. این هفت هشت کتاب را نگاه کن و یکی را برای ترجمه انتخاب کن تا کانون چاپ کند.» دوست عزیزم بود. پذیرفتم کتاب‌ها را یکی یکی تورق کردم و تیستو مرا محکم چسبید. عجب کتاب جذابی بود. تنها کتابی که موریس دروئون، عضو آکادمی فرانسه و تاریخدان معروفی، برای بچه‌ها نوشته. عاشق تیستو شدم، عاشق کارهای تیستو، در آن صحنه که به‌جای توپ، دسته گل از لوله توپ جنگی به‌سوی دشمن شلیک شد، در آن صحنه‌ها که به هرچه دست می‌زد، سبز می‌شد و گل می‌داد. چقدر این قصه تصویری بود. می‌شد که فیلم هم بشود. پس کتاب را با عشق ترجمه کردم. کتاب چاپ و منتشر شد و کارش گرفت، یک دوره‌ای همه‌ی بچه‌ها و حتی پدر و مادرها تیستویی شده بودند تا انقلاب شد و بعد هم جنگ.. یک روز سیروس طاهباز با چهره‌ای درهم آمد که چه نشسته‌ای که تیستو توقیف شد! سال اول جنگ بود. خنده‌ام گرفت. تیستوی پر از صلح و صفا و زیبایی.. و توقيف؟ دلیل را پرسیدم. گفت: «برای یک جمله» بررسی کتاب می‌پرسد: حاضری این جمله از کتاب حذف شود؟» با حیرت پرسیدم: «کدام جمله؟» گفت: «تیستو در یک‌جا می‌گوید: جنگ مال آدم‌های احمق است.» گفتم: «خب معلوم است. جنگ مال آدم‌های احمق است مگر نه؟ صدام آدم احمقی است، مگر نه؟» گفت: «بررسی کتاب این حرف را توهین به ما فرض کرده. تیستو روی سخنش با ما است!» گفتم: «ما که جنگ نمی‌کنیم، ما دفاع مقدس می‌کنیم. ما احمق نیستیم. نه سیروس‌جان من این جمله را حذف نمی‌کنم. بگذار کتاب توقیف بماند.» با من موافق بود و از دست بررسی کتاب عصبانی. کتاب بیست و چند سال (یعنی یک عمر) در توقیف ماند و بعد دوباره از سوی کانون منتشر شد.