en
Feedback
با عماد

با عماد

Open in Telegram

نیمه‌ی پُرِ «با عماد» روان‌شناسی‌ست. • جهت تعیین وقت برای مشاوره‌ی آنلاین:👇 BaEmadnick@gmail.com • صفحه‌ی اینستاگرام من:👇 https://instagram.com/emadrezaienick?igshid=vi5vb32mw0me

Show more
2 479
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-330 days
Posts Archive
• عماد عماد این ذهنیت روان‌شناختی چیه هی می‌نویسی‌ش؟ یک‌بار توضیح‌ش بده! خیل‌خب. الان توضیح‌ش می‌دم. ذهنیت روان‌شناختی یعنی ذهنی که با آموزه‌های روان‌شناسانه تربیت شده و با اون با جهان ارتباط برقرار می‌کنه و پیرامون‌ش رو می‌بینه. مثلاً جمع‌بندی‌نکردن و نتیجه‌نگرفتن‌های آنی و لحظه‌ای یا مسئولیت‌پذیری، اون‌هم این‌طور که تاحدامکان هرچه هستم و نیستم رو از صدقه‌سری خودم بدونم. ذهنیت روان‌شناسانه یعنی من ارزش‌هام رو می‌شناسم و برای تحقق اون‌ها تلاش می‌کنم. ذهنیت روان‌شناسانه یعنی به ترمیم و به‌سازی رابطه‌هام بها بدم و براشون وقت بذارم. و از همه مهم‌تر یعنی قبول داشته‌باشم من در این دنیا به‌طورمداوم با چیزهایی روبه‌رو می‌شم که اصلاً فکرشون رو نمی‌کردم و باید نسبت بهشون آماده باشم. تا یادم نرفته بگم که ذهنیت روان‌شناختی می‌گه آدم‌ها همیشه قرار نیست مطابق‌بر میل تو رفتار کنند. در کل ذهنیت روان‌شناختی سازگاری و اثربخشی ما رو در جهان بالا می‌بره و باعث می‌شه کمتر «خشم» رو تجربه کنیم. • @BaEmad

• هر جور حساب می‌کنم می‌بینم منظم‌دویدن موبه‌مو مثل روان‌درمانی است. هر دو شروع مشتاقانه‌ای دارند اما همین که کار کمی جدی می‌شود و دونده/روان‌درمانجو یاد می‌گیرد باید زمان بگذارد و حواسش را به خیلی چیزها بدهد، خیلی‌ها پا پس می‌کشند. منظم‌دویدن به فرد می‌قبولاند که سبک زندگی‌اش باید تغییر کند. مثلاً اگر صبح‌های زود می‌دود، بدیهی‌ست که مجبور باشد شب‌ها زود بخوابد. کم‌کم در خورد‌و‌خوراک حساس می‌شود و باید با پا‌درد و نفس‌بریدگی‌هایش کنار بیاید. آن‌چه که روان‌درمانی، پس از کمی پیش‌رفتن به فرد می‌دهد مراعات و احتیاط‌کردن است. این احتیاط از درنگ‌کردن می‌آید که اوضاع را به ذهنیت روان‌شناختی‌ای که دارد درونی‌سازی‌اش می‌کند، تحلیل کند. احتیاط در روابط، احتیاط در تصمیم‌گیری‌ها و احتیاط در فکر‌کردن درباره‌ی جهان. دونده‌های حرفه‌ای و مشتاق دیگر نمی‌توانند دویدن را کنار بگذارند. حتی اگر سفر بروند، همیشه ساک دویدن‌شان همراه‌شان است ‌و به این فکر می‌کنند هیچ‌رقمه نباید در روز یا هفته کیلومتر‌ها را از دست بدهند. ازآن‌طرف هم روان‌درمانی ازجایی‌به‌بعد آن چهاردیواری‌ای است که تو هفتگی می‌روی داخلش و شمع روشن می‌کنی. شمع و تو آب می‌شوید؛ به بهای روشنایی. • @BaEmad

• تکلیفت را با خودت مشخص کن آدم. اگر می‌خواهی اوضاع طور دیگری رقم بخورد، دست بجنبان، به تعویق نینداز. موکول‌کردن مختص قبل ۳۰ سالگی است. تو دیگر آدمک نیستی، آدمی و آدم‌ها می‌دانند ازیک‌جایی‌به‌بعد قرار نیست در زندگی اتفاق ویژه‌ای بیفتد و این خب هم خیلی خنده‌‌دار است و هم غم‌انگیز و بهتر است به هر دو احوال اعتبار ببخشی. بعد یکهو به خودت می‌آیی و می‌بینی چه‌قدر آدمک‌بازی درآورده‌ام و نکردم خیر سرم کمی آن‌طور که می‌خواهم زندگی کنم. آدم‌ها یاد گرفته‌اند که از وضعیت‌های مبهم خلاصی پیدا کنند. اگر کسی دوستت ندارد، به این نتیجه برس که دوستت ندارد و این را توی قلبت بایگانی کن و برو پی کار زندگی‌ات تا شاید کس دیگری پیدا شود تا تو را آن‌جور که می‌خواهی دوست بدارد. وضعیت‌های ما فقط با صاعقه و جرقه و جادو و جنبل شاید یکهو تاب بردارد و جور امتیازداری شود و گرنه همین‌جایی که هستیم خواهیم‌بود. آدمک‌ها هنوز فانتزی‌باز و خیال‌باف‌اند و تصور می‌کنند که ماه دیگر اِل می‌شود و سال دیگر بِل. سرعت تو ۶۰تاست آدم و باید هنر کنی تا بتوانی با همین سرعت برانی و جا نمانی. جاماندن شوخی‌بردار نیست. فرض کن تنها هم باشی و کسی را نداشته‌باشی که هوایت را داشته‌باشد و غمخوارت باشد، آن‌وقت زود‌به‌زود می‌چایی. در کل آدم، ادامه بده و برای خودت به‌کرات حق کم‌آوردن قائل‌شو. • @BaEmad

• خب اگر اغلب اوقات تنهایی، شاید تو در تنهایی‌ست که آرام می‌گیری. مگر نه‌این‌که زندگی یعنی آرام‌گرفتن؟ • @BaEmad

• در خبرها آمده روزنامه‌نگاری به زندگی‌اش پایان داده‌است. مثل همیشه این بیت از کلیم کاشانی سروقتم می‌آید و توی گوشم نجوا می‌کند: «اجل ز هر غم‌ام آسوده کرد و دانستم که شمع را اگر آسایشی‌ست از باد است» • @BaEmad

• هیچ‌چیز به اندازه‌ی حرکت پلانک نمی‌تواند به آدم یاد بدهد که حلال روزگار طاقت‌فرسا، فقط‌و‌فقط استقا‌مت و بردباری است. • @BaEmad

• یک نکته‌ای هم پسِ معرفی این قطعه‌ها بگویم. یعنی از نروژ به مجارستان برویم. همان‌جایی که امسال نویسنده‌شان نوبل برده. تو این
+1
• یک نکته‌ای هم پسِ معرفی این قطعه‌ها بگویم. یعنی از نروژ به مجارستان برویم. همان‌جایی که امسال نویسنده‌شان نوبل برده. تو این مدت از کراسناهورکای این دو کتابش را خواندم. بعد از خواندن هرکدام‌شان اولین چیزی که گفتم این بود که طلا لاسلو بوده واقعاً. نمی‌دانم ترجمه‌های دیگری از آثارش در بازار درحال‌حاضر هست یا نه اما این «نیکزاد نور‌پناه» آدم‌حسابی است. برگردان او را از کراسنا هورکای بخوانید. @BaEmad

• بیایید آبان‌ماه را با Håkon Kornstad، آرتیست نروژی سپری کنیم. به‌غایت این مرد درخشان است. مناسب این روزها هم هست اگر مثل من آشفته و محزون و چشم‌به‌‌پنجره هستید. • @BaEmad

• این هم اپیزود سوم‌مون. «از اول» رو این‌طور ساختیم که یک محتوای کاربردی و تا حدی تأمل‌برانگیز برای آدم‌بزرگ‌هایی باشه که با
• این هم اپیزود سوم‌مون. «از اول» رو این‌طور ساختیم که یک محتوای کاربردی و تا حدی تأمل‌برانگیز برای آدم‌بزرگ‌هایی باشه که با کودک سروکار دارن. حالا این گروه می‌تونن مامان‌و‌باباها باشن یا معلم‌ها و مربی‌ها. اما جز این در هر اپیزود یک مفهوم رو حلاجی و جراحی می‌کنیم که می‌تونه به درد زندگی روزمره‌مون بخوره. لطقاً اگر اپیزودهای قبلی رو شنیدید، برامون توی کست‌باکس کامنت بذارید. لینک اپیزود سوم👇 https://castbox.fm/vd/860421664 . @BaEmad

Single_Kyle_Preston_An_Ocean_of_Quiet_Confession_Single_An_Ocean.mp34.65 MB

• انسانِ در گیرو‌دار زندگی، آسان خود را گُم می‌کند. • @BaEmad

• مشکل اساسی من با زندگی این است که آن‌چنان به آدم محل نمی‌دهد. پنهانی تصمیم‌هایی می‌گیرد که یکهو آدم را با آن‌ها روبه‌رو می‌کند. به‌هیچ‌وجه هم نمی‌شود سوارش شد یا رامش کرد یا اصلاً چه‌طور بگویم، خواهش کرد که کمی مدارا در پیش بگیرد. نه، زندگی برنامه‌هایی برای چزاندن و چلاندن آدم دارد که آن‌سرش ناپیدا. زندگی زیبا نیست؛ زندگی مرموز است و هم‌شیره‌ی گزاره‌ی «کسی چه می‌داند!؟» است زندگی زیرو‌رو‌کِش است، مبتلا به اخلال دوقطبی و از همه دردناک‌تر مردم‌آزار. • @BaEmad

• غم‌ام آرام‌آرام فرود می‌آید با این پایان‌بندی که خانه‌‌های بسیاری در دنیا وجود دارد که پنجره‌هایشان رو به دریا باز نمی‌شود. • @BaEmad

• در باب «ازبین‌رفتن مزه‌ها» @BaEmad

• در طول زندگی‌ام بارها‌و‌بارها طعم از‌بین‌رفتن مزه‌ها را چشیده‌ام. بعضی چیزها زمان دارند و وقتی تاریخ انقضایشان می‌گذرد، دیگر بی‌معنا و بی‌فایده می‌شوند. خوش‌به‌حال آن‌ها که کم‌تر در زندگی طعم بی‌مزه‌گی را چشیده‌اند. و تلخ‌تر زمانی‌ست که آدم دلخواه‌هایش را کنار بگذارد و از آن‌ها بگذرد و تا همیشه وقتی برمی‌گردد به زندگی‌اش نگاه می‌کند، می‌بیند مجموعه‌ای از خواستنی‌ها آن گوشه‌و‌کنارْ نرسیده و بازنشده به قوت خودشان باقی مانده‌اند و دیگر محقق‌شدن‌شان حتی مناسب سگ‌های ولگرد خیابانی هم نیست. غم‌انگیز‌بودن بالا‌رفتن سن همین آرزوهای در گنجه گذاشته‌ و‌ مانده‌اند. آرزوهایی که شاید هنوز قشنگ باشند اما خواستنی‌بودن‌شان حباب‌گونه‌اند. و این آرزوها برچسبی رویشان دارند: حیف. • @BaEmad

• گفت از حالت بگو. نوشتم خیال کن چشم باز می‌کنی وسط یک شهر ناآشنا و وقتی جلوی آینه می‌ایستی می‌بینی همه‌چیز سر جایش هست جز چشم‌هایت. این چشم‌ها یک تغییر هنگفت کرده‌اند؛ مصیبت دیده‌اند. • @BaEmad

• خب «این نیز بگذرد» هم دیگر حناش رنگی ندارد. خب بگذرد؟ بعدش چه؟ همین است باز. هیچ‌چیز قرار نیست سر ذوقم بیاورد. به هر طرف که نگاه می‌کنم، هوف و پوف می‌زنم. سه روز پیش، ازاین‌که گوجه‌و‌خیار خرد می‌کردم تا با پنیر بخورم، غم‌ام گرفت. گفتم مثلاً چه می‌شود؟ خوشمزه می‌شود؟ یک لقمه بیشتر نخوردم. از بعد این سرماخوردگی‌ای که داشتم دهانم درد می‌کند و وقتی غذا می‌خورم فک و لثه‌هام درد می‌گیرد. آن سرماخوردگی هم پدرسوخته‌ای بود. صبحِ شبی که دمار از روزگارم در آورد و تب‌و‌لرز و سردرد و بدن‌درد همه بر سرم هجوم آورده‌بودند، وقتی بیدار شدم دیدم درِ کابینت‌ها همه باز است. درِ دو کنسول خانه‌ام، جاکفشی، کشوها همه‌وهمه بیرون آمده و باز بودند. یحتمل تصویری است از آمدن دزد. اما من بودم که در آن احوال ناخوش جسمانی دنبال چیزی به‌حتم برای تیمار می‌گشتم. که مسلماً پیداش نکرده‌بودم. بعد ازآن‌که صحنه‌ی پس از نیمه‌شب را وارسی کردم، هیچ‌رقمه خودم به یاد نمی‌آوردم را که با حال نزار پاشده و در پی چیزی نامعلوم به جستن. چرا این‌ها را نوشتم؟ آهان. چون وقتی زیر چند پتو چپیده‌بودم، از دور صدای بزن‌و‌برقص و تولدبازی می‌آمد و آن‌قدر می‌لرزیدم که هر آن احتمال می‌دادم، بمیرم. بعدها احتمال دادم که بعید نیست حمله‌ی وحشت هم آن لابه‌لا با آن ویروس منحوس هم‌دستی کرده‌باشد. و خب آن‌چنان باکم نبود. گفتم می‌میرم دیگر، تمام می‌شود. همان احوال، فکر کردم کاش می‌توانستم نوشته‌ای از خودم به جا بگذارم. اما آن‌چنان دست‌و‌پایم می‌لرزید که مجبور بودم دست‌ها و پاهایم را در هم قلاب کنم. یک قنداقی سی‌و‌چهارساله شده‌بودم که زیر دست‌و‌هورای همسایه‌ها مرگ پشت در خانه‌اش بود و زنگ می‌زد. ذهن داستان‌‌گویم بعدها پرداخت که شاید دنبال سلاحی برای رویارویی با مرگ در کابینت‌ها و کشوها می‌گشتم، شاید. آن سرماخوردگی هم گذشت. این حال و روز امروز هم می‌گذرد. بعدها همین چند هفته بعد به این نتیجه می‌رسم که دهه‌ی آخر مهرماه باز اوضاع خوب بود. باز آن وقت یک چیزکی می‌نوشتم. در آن دورها گردبادی می‌بینم. هنوز خیلی مانده برسد اما از همین‌جا هم داد می‌زند مهیب است. •

Dominique Charpentier - Esquisses.mp31.58 MB