en
Feedback
با عماد

با عماد

Open in Telegram

نیمه‌ی پُرِ «با عماد» روان‌شناسی‌ست. • جهت تعیین وقت برای مشاوره‌ی آنلاین:👇 BaEmadnick@gmail.com • صفحه‌ی اینستاگرام من:👇 https://instagram.com/emadrezaienick?igshid=vi5vb32mw0me

Show more
2 479
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-330 days
Posts Archive
• این عکس رو خیلی دوست دارم. رمان اولم، «پسری بی‌نام در روزگار نارنجی» لابه‌لای کارتن اسباب‌کشی دوستِ عزیزم دارد دزدکی بیرون
• این عکس رو خیلی دوست دارم. رمان اولم، «پسری بی‌نام در روزگار نارنجی» لابه‌لای کارتن اسباب‌کشی دوستِ عزیزم دارد دزدکی بیرون را نگاه می‌کند. • @BaEmad

• بی‌حوصله‌ها باید به خودش سخت بگیرند و اگر کسی بپرسد این سخت‌گرفتن به چه شکل است، دارد مقدمات گریز از سخت‌گرفتن را می‌چیند. • @BaEmad

• مثلاً در دنیای امروز، کتاب‌خواندن و فیلم‌دیدن دیگر به‌ معنای تفریح و سرگرمی نیست. آدم باید هرجور شده، تقلا‌کنان روزی چندصفحه کتاب بخواند و در نهایت هفته‌ای دو-سه‌تا فیلم ببیند. آدم باید به جنگ بی‌حوصلگی‌اش برود. دنیای امروز به‌طرز مرموزی به بی‌حوصلگی اعتبار داده‌است و وقتی بی‌حوصله‌ها می‌گویند بی‌حوصله‌ایم، هزاران بی‌حوصله‌ی دیگر همراهی و تأییدش می‌کنند و بی‌حوصله، بی‌حوصله‌تر می‌شود. و دشتِ روزمره‌اش چه بوده؟ همدلی! • @BaEmad

• چند نفر برایم نوشته‌ن که این «سرسختی»‌ای که می‌گی یعنی چی؟ سرسختی می‌تونه ترکیب‌های زیر رو شامل بشه: طاقت عقلانی، تحمل بابرنامه، نظم مبتنی‌بر ارزش‌هایمان، داشتن قاعده، واقع‌بینی کم‌گلایه، میل به اثر، استقامت و انعطاف بدنی، شناساندن خود به جهان و پای‌بندی به جادوی استمرار. • @BaEmad

• آدم در زندگی باید حواسش را جمع کند که بی‌معرفت‌ها فریبش ندهند. می‌دانید ما معمولاً به کسی می‌گوییم بی‌معرفت که با او تاریخچه‌ای از ارتباط داشته‌ایم و این همان خاطره‌ی مشترک‌مان است که چیزی به نام «انتظار وفاداری» را به‌وجود می‌آورد. برای همین هیچ‌وقت به فروشنده‌ای که گول‌مان زده تا جنس تقلبی‌اش را بهمان بفروشد، نمی‌گوییم بی‌معرفت. بی‌معرفت زمانی استفاده می‌شود که رفیق‌ها تقلبی از آب درمی‌آیند. • @BaEmad

• فرایند روان‌درمانی‌ای که مبتنی بر «حال خوب» است، به آدم چیزی اضافه نمی‌کند. روان‌درمانی باید کاری کند که آدم «سرسخت» بشود. • @BaEmad

• زیاده‌خواهان، به‌طور غریزی طرفدار ناکامی هستند. • @BaEmad

• در طول ماه، ده روز خُلق پایین، چهار-پنج روز خُلق بالا و چهارده-پانزده‌روز خُلق معمولی برای آدمیزاد بزرگسال طبیعی است. یعنی اگر روزهایی از راه می‌رسد که عمیقاً ناامید هستیم، همان ده روز است، روزهایی که بلاتکلیف و کم‌حوصله‌ایم و هلک‌و‌هلک همه‌ی امور را پیش می‌بریم، شامل آن پانزده روز است و وقتی آدم معاشرتی و به آینده دل‌خوش و برنامه‌ریز هستیم، از صدقه‌سری همان روزهای کم‌تر از انگشتان دست است. • @BaEmad

• حوادث بدخیم پشت‌سر‌گذاشته اما حل‌ناشده و به‌حتم همین‌طور حل‌ناشده به‌معنای واقعی دمار از روزمره‌مان در می‌آوردند. من کماکان گمان می‌کنم صدای بمب و موشک می‌آید و زیر پایم می‌لرزد. یک‌ساعت پیش از فرط خستگی حمله‌ی خواب بهم دست داد و از حال رفتم. کمی پیش از بسته‌شدن چشم‌هایم با دلگرمی خوابیدم. این‌طور وقت‌ها می‌دانم عمیق می‌خوابم. به یک ساعت نرسید که زیر تنم خالی شد و صدای انفجار از دوردست شنیدم و بیدار شدم. تصویرِ آسمانِ شبِ گُله‌به‌گُله نارنجی‌زده به ذهنم نشست و تا لحظاتی به‌طورمداوم حس می‌کردم همه‌جا می‌لرزد. خبرگزاری‌ها را رصد کردم و دیدم خیر، پای حوادث بدخیم حل‌ناشده به‌میان است. ما جنگ‌دیده‌ها حالا حالاها باید به خود بلرزیم و به‌وهم صدای انفجار بشنویم. جنگ‌دیده بی‌خواب می‌شود و یک خستگی کلافه‌کننده در طول روز گریبان‌گیرش است. نت‌ها که برای لحظاتی هوا می‌شود یا لوکیشن‌ها گیج می‌زنند، جنگ‌دیده هول برش می‌دارد که حتماً خبری هست. غُر نیست‌ها، افسوس هم نیست. اصلاً نمی‌دانم اسمش چیست ولی من چندصباح زندگی بی‌واهمه می‌خواهم. خواسته‌ی زیادی هم نیست. زیر همین آسمان هم می‌خواهم. • @BaEmad

• شبآسمان، پرندگان همه در حال رفتن‌اند اما چگونه می‌فهمند که زمان رفتن‌شان فرا رسیده‌است؟ پیش از آتش زمستانی، من کماکان در حال رویابافی خواهم‌بود من به «زمان» فکر نمی‌کنم واقعاً چه کسی می‌داند زمان کجا می‌رود؟ چه کسی می‌داند زمان کجا می‌رود؟ ساحل محزون و متروک، دوستانِ حالی‌به‌حالی همه در حال رفتن‌اند آه، اما آن‌وقت که می‌فهمی زمان رفتنشان فرا رسیده‌است اما من هنوز این‌جا خواهم‌بود، من به «رفتن» فکر نمی‌کنم، من زمان را نمی‌شمارم. واقعاً چه کسی می‌داند زمان کجا می‌رود؟ چه کسی می‌داند زمان کجا می‌رود؟ و من تنها نیستم؛ در حالی که محبوبم پیشم است می‌دانم که تا موعدِ رفتن چنین خواهد‌بود. پس طوفان‌های زمستان و سپس پرندگان در بهار دوباره از راه می‌رسند. من از «زمان» نمی‌ترسم. زیرا چه کسی می‌داند عشق من چگونه رشد می‌کند؟ و چه کسی می‌داند زمان کجا می‌رود؟ • @BaEmad

اپیزود پنجم پادکست «از اول» رو با موضوع «خلاقیت» گوش کردید؟
Anonymous voting

• قسمت جدید پادکست «از اول» منتشر شد. اسم این ایپزود «در جست‌و‌جوی راه‌های از‌ دست رفته»‌ست و خب لازمه بگم موضوع‌ش راجع‌به خل
• قسمت جدید پادکست «از اول» منتشر شد. اسم این ایپزود «در جست‌و‌جوی راه‌های از‌ دست رفته»‌ست و خب لازمه بگم موضوع‌ش راجع‌به خلاقیته! در دو قسمت به موضوع خلاقیت پرداختیم و اگر بخوام نظر واقعی‌م رو بگم، به‌نظرم تابه‌این‌جا بهترین اپیزودمون بوده. اطمینان می‌دم شنیدن این اپیزود می‌تونه برای همه جالب و شنیدنی باشه. لطفاً از راهِ این لینک بشنوید: و لطفاً‌تر برامون کامنت بذارید. کامنت شما در کست‌باکس خیلی خیلی برای ما مهمه. • @BaEmad

• در نهایت آدمِ غم‌خو هرچه بشود، وا می‌رود و توی پیله‌ی اندوهش می‌چپد و قایمکی دنیا را نگاه می‌کند و رخِ آدم مسلط را می‌گیرد و به گذر زمان به دیده‌ی تخدیر می‌نگرد. • @BaEmad

• چیزی که درد را سخت‌تر می‌کند شدت آن نیست تداومش است. اُعوز آتای • BaEmad

• وقتی در اوج سرزندگی‌ام بودم، مثل یک درخت مو شکوفا می‌شدم. در همین احوال، مرد جوان فریب‌کاری از راه رسید، آمد و قلب مرا دزدید، آمد و قلب مرا دزدید. باغبانی که آنجا ایستاده‌بود، سه پیشنهاد به من داد: صورتی، بنفشه و گل رز قرمز؛ هر سه را رد کردم. که هر سه را رد کردم. خب صورتی اصلاً گل نیست، خیلی زود پژمرده می‌شود. بنفشه هم خیلی رنگ‌پریده است، فکر کنم باید تا ژوئن صبر کنم. فکر کنم تا ژوئن صبر کنم. در ژوئن، گل رز قرمز شکوفه می‌دهد، اما خب این گل هم برای من نیست. آن وقت گل رز قرمز را از ریشه درمی‌آورم و یک درخت بید می‌کارم. و یک درخت بید می‌کارم. و درخت بید گریه می‌کند و درخت بید سوگواری می‌کند. چقدر آرزو می‌کنم که در آغوش مرد جوانم بودم که قلب مرا دزدید. راستی چه کسی قلب مرا ربود؟ و اگر تا یک سال دیگر زنده بمانم و اگر خدا هم به من لطف کند، به‌اندازه‌ی کافی خواهم گریست و چهره فریبکارش را خواهم شست. و چهره فریبکارش را خواهم شست. • @BaEmad

Nina Simone, When I Was in My Prime 1961.mp35.98 MB

• نقطه‌ی توقف آماج رنج‌ها کجاست؟ • @BaEmad

• بهترین پناهگاه خانواده است. اگر می‌توانید به خانواده‌تان تکیه کنید و به آن‌ها پناه روانی و حمایتی و مادی ببرید، دریغ نکنید. هیچ جایی اندازه‌ی خانواده به آدم پشت‌‌گرمی و خیال‌راحتی نمی‌دهد. اما اگر خانواده‌تان این‌طور نیست، بی‌خیال‌شان شوید. خانواده‌ای که هوای فرزندش را ندارد، تا آخر ندارد. فقط آدم را می‌اندازد در چرخه‌ی فرساینده‌ی عذاب و انتظار. این‌طور که به‌هرحال گمان می‌کنی دستی گرفته می‌شود و شانه‌ای مالیده می‌شود اما راستش مقوله‌ی آرک شخصیت برای توی فیلم‌ها است که یکهو آدم‌ها از این‌رو به آن‌رو می‌شوند. تو باید غم‌انگیز عزت‌نفس‌ات را جمع کنی و بدانی تکیه‌گاه نداری و چهارچشمی حواست به سانتی‌مانتالیزم باشد. ازاینجا‌به‌بعد سختی‌ها و تلخی‌ها کماکان سرجایشان خواهند‌بود اما در را باز می‌کنید تا انتظار و عذاب بروند رد کارشان. خب راستش خلأ خانواده‌ی در صحنه و حامی تا همیشه همراهت خواهد‌بود اما تو باید یاد بگیری که با «کمر‌درد» و «گردن‌درد» زندگی کنی. دریغا که این دردها را ساده‌لوح‌ها به بدخوابیدن ربط می‌دهند. • @BaEmad

• عبارت «زمانش نرسیده» به‌محض روبه‌رو‌شدن با ناکامی‌ها مُسکنم می‌شود و پس از گذشت هفته‌ها بلای جانم. • @BaEmad