en
Feedback

Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe

با عماد

با عماد

Open in Telegram

نیمه‌ی پُرِ «با عماد» روان‌شناسی‌ست. • جهت تعیین وقت برای مشاوره‌ی آنلاین:👇 BaEmadnick@gmail.com • صفحه‌ی اینستاگرام من:👇 https://instagram.com/emadrezaienick?igshid=vi5vb32mw0me

Show more
2 486
Subscribers
-124 hours
+17 days
+430 days
Posts Archive
• اولین کاری که جنون می‌کند قورت‌دادن احتیاط است، دوم به آدمیزاد می‌قبولاند پیامدها هیچ اهمیت ندارند و سوم سرشت موجود زنده را با غیرقابل‌پیش‌بینی‌بودن گره می‌زند. • @BaEmad

Lovers In Paris (IZImusicIZI).mp35.80 MB

• کم‌کم باید حساسیت‌هایم را توی چمدان بریزم، ببرم‌شان خارج از شهر و بسوزانم‌شان. • @BaEmad

• این جمله را یک‌جایی خوانده‌بودم، کجا بود؟ :تا فرصت هست رَوِشَت را عوض کن. • @BaEmad

• نیکی امروز با دوستش توی مدرسه دعوا کرده‌بود. گفتم دوست داری درباره‌اش با من صحبت کنی؟ گفت نه! تو می‌خواهی آرامم کنی ولی من می‌خواهم با عصبانیت از دستش بخوابم. آخر‌سر‌ گفت بلدی بهم راهکار بدهی، فردا صبح وقتی از خواب بیدار شدم، باز هم عصبانی باشم؟ می‌خواهم چندروز از دستش عصبانی باشم! • @BaEmad

• «از چهاردسته دسته آدم عمیقاً بیزار هستم: ۱-تقلیدکارها، ۲-بی‌انگیزه‌ها، ۳-ناقدردان‌ها و ۴-متقلب‌های کم‌هوش. • @BaEmad

124963428.mp32.51 MB

• جمعه روز محبوبی بود. صبح زودش بلند شدم و نوشتم. کمی به ظهر مانده رفتم ایونت خصوصی پادکسترها. یک گوشه نشستم. از آن‌جا رفتم خانه‌ی حسام. استانبولی درست کرده‌‌بود. بعد از نهار تخته‌نرد بازی کردیم. ساعت ۵ رفتم بیمارستان ایرانمهر. این نشست نوروساینس اجتماعی را از پیش از کرونا هم می‌رفتم. خیلی آن‌جا را دوست دارم. مُشتی روان‌پزشک و روان‌شناس و عصب‌پژوه و متخصص مغز‌و‌اعصاب جمع می‌شوند و هر بار به بهانه‌ی یک موضوع رویدادی برگزار می‌شود. این‌بار درباره‌ی نقاشی‌های بیمارستانی جواد مجابی بود. فیلمی از مجابی پخش شد و بعد همسر و دخترش به یاد هنر‌مند چندوجهی فقید شعر سرودند. رابطه‌شان با فقدان آقای مجابی برایم جالب‌توجه و آموختنی بود. از آن‌جا دنبال مامان رفتم و با هم بیرون شام خوردیم. دوست داشتم آخر شب سینما می‌رفتم. به دوست‌های زوج محبوبم پیام دادم می‌آیید سینما برویم؟ جوابم را ندادند. آخر شبش خبردار شدم گربه‌شان به اسم نارنگی مُرده. هنوز فیلم نعمت‌الله را ندیده‌ام. هنوز سینما پا نداده‌است. • @BaEmad

• ماریا عزیزکم، نمی‌دانم آیا به فکرت می‌رسد به من تلفن کنی یا نه. و در این ساعت نمی‌دانم کجا پیدایت کنم. هرچند حرف خاصی ندارم بزنم به جز این موجی که از دیروز پیچ‌و‌تابم می‌دهد و این نیازی که به عشق و اعتمادت دارم. انگار مدت‌هاست که برایت ننوشته‌ام. اگر این نامه را امشب موقع برگشتن به خانه دریافت کردی، به من تلفن کن. روز شنبه مرا اینجا از یاد نبر. تمام این روزها، از صبح تا شب، به من فکر کن. در تمام دقیقه‌ها به خودت بگو که من پیشت مانده‌ام. خدانگه‌دار، عشق من. عشق دردانه‌ی من. مثل دیروز تو را می‌بوسم. آلبر ژوئن ۱۹۴۴ • @BaEmad

• چرا از رباعی‌های بیدل دهلوی خوشم می‌آید؟ شما ببینید با چهارمصرع چه‌طور‌ می‌تواند به انسان معاصر و پُر مصائب امروز دلداری بدهد و نه فقط یک دلداری اداری و از‌سرباز‌کنی، نه!یک دلداری عمیق و چشم‌اندازانه که زندگی را نرم می‌کند: «بیدل دگر آن فرصت ِ بدمست کجاست؟ وان شیشه و ساغری که بشکست کجاست؟ گیرم پُر خون کنی کف از سودنها آن رنگِ حنا که رفت از دست، کجاست؟» آن‌چه که می‌گوید غم‌انگیز است، سراسر حسرت‌‌بار است اما تهِ حرفش -آن رنگ حنا- را وقتی می‌شنوی و هضم می‌کنی می‌بینی چه‌قدر سریع اما عمیق به تو «ملایمت» تزریق می‌کند. و خب ملایمت مگر چیزی جز این است که بفهمی «گذرکردن» تنها راه چاره‌ی بیچاره‌ها است؟ • @BaEmad

• عجب گروهی‌اند اینها!

125656334.mp312.72 MB

indignu - sempre que a partida vier - Innsmouth815 (youtube).mp323.70 MB

• امشب می‌خواستم برم فیلم «حمید نعمت‌الله» را ببینم. من عاشق سینمارفتن هستم. همین که قرار است سینما بروم به‌کل احوالم روبه‌راه می‌شود. بلیت گرفتم. خیلی‌وقت‌ها، از همان نوجوانی‌ام تنها سینما می‌رفتم. سه‌شنبه‌ها نیم‌بها بود و می‌رفتم یک فیلم می‌دیدم و برمی‌گشتم. امشب بلیت گرفتم که بروم. پیش‌از‌عصر حسابی توی باشگاه ورزش کردم. در پی یک پنج‌شنبه‌ی سراسر ترجیحی بودم. صبح به‌اندازه‌کافی کار کرده‌بودم و چیزهایی را که باید می‌نوشتم، نوشتم. خانه را جمع‌و‌جور کردم و لباس توی ماشین انداختم. از این کارها که مختص صبح پنج‌شنبه است. همین که قرار بود شب سینما بروم، کیفور بودم. بماند که نعمت‌الله را خیلی دوست دارم. از ورزش که آمدم، خُلقم میزان بود. آن‌ور میزان، آویزان است. خستگی‌ بعد از تمرین‌های دهان‌صاف‌کنی را خیلی دوست دارم. همه‌ی تن‌ات را درگیر کرده‌ای و این‌طور می‌پنداری که به بدنت رسیده‌ای. احتمالاً مغز ناقل‌های عصبی‌ای ترشح‌‌ می‌کند که آدم احساس رضایت می‌کند. همان اندروفین و اینها. نوجوان که بودم سوار اتوبوس‌های آریا‌شهر-هفت‌تیر می‌شدم. سینما عصر جدید، فلسطین و یا استقلال جزو گزینه‌هایم بودند. حتی به این هم فکر می‌کردم که توی بلوار کشاورز بروم یک ساندویچ بندری بخورم. راستش فرقی نمی‌کرد چه فیلمی، سردر سینما را می‌دیدم و می‌چپیدم توی سالن. سینماها آن‌وقت‌ها همه‌شان بوی ماشین‌های دایی‌کاظمم را می‌دادند. دایی کاظمم ماشین‌باز بود و ماشین‌هاش همه بوی جعبه شیرینی می‌دادند. عصرتر، همین که از باشگاه آمدم، هوس قهوه کردم. بعد گفتم بگذارم توی سینما قبل از ورود به سالن بگیرم تا بیشتر حظ ببرم. نعمت‌الله را آن‌قدر دوست دارم که فیلم «آرایش غلیظ»اش را توی سینما شاید پنج-شش‌بار دیدم. هنوز دیالوگ‌هاش را حفظ هستم. برای ساعت ۸:۴۵ دقیقه بلیت گرفته‌بودم. حول‌‌و‌حوش هفت‌و‌نیم اینها بود که فکر کردم بد نیست امشب لباس‌های تابستانی را کنار بگذارم. چندشب پیش لرزم‌‌ گرفته‌بود. از توی کمد یک تی‌شرت آستین‌بلند در آوردم و بااین‌که دلخواهم نبود اما تنم کردم. آمدم از در بیرون بروم که یکهو اندروفین‌ها ناپدید شدند. وا رفتم. از رمق افتادم. خُلقم آویزان شد. زدم کنار. فلاشر را روشن کردم. پنچر شدم. به نفس‌نفس افتادم. دقیق شدم ببینم چه‌ام شده! شبیه یک حمله بود. اما نه حمله‌ی عصبی. هرچه‌بیشتر تمرکز کردم، دستم آمد دارم چه حالی را تجربه می‌کنم. دل‌تنگی بود. جز‌به‌جزء دل‌تنگی سراغم آمده بود. آدم چه‌جور دل‌تنگ می‌شود؟ دل‌تنگی شکل‌و‌شمایلش چه‌طور است؟ برای من شبیه وقتی است که ازم دزدی شده. شوکه‌ام می‌کند، با چاشنی وحشت. هرگاه دل‌تنگ می‌شوم گمان می‌کنم چیزی از من دزدیده‌اند. یک چیز باارزش که می‌دانم دیگر مالِ من نخواهد‌بود. این بار نمی‌دانستم دل‌تنگ چه چیز و چه کسی هستم. دل‌تنگی‌ام بی‌چهره بود. بی‌بهانه بود. شبیه دزدی جوراب‌به‌صورت‌کشیده بود. هرچه فکر کردم نفهمیدم دلم تنگ کیست. زیاد دل‌تنگ می‌شوم. در واقع بیش از آن که زندگی کنم، دل‌تنگ هستم. اما دل‌تنگی‌ام صورت دارد. صورت‌هایی که روزگار از من دزدیده. تف بر روزگار. کفشم را به جاکفشی برگرداندم. توان رفتن به سینما نداشتم. تف بر سینما. افتتاحیه‌ی لباس پاییزه لغو شد. هر زمان دل‌تنگ صورت‌مند می‌شوم، یک‌جور بارش را می‌کشم. قهار شده‌ام. مهارش می‌کنم. آن‌قدر ازم دزدی شده که عادت کرده‌ام. وسط‌ترین صندلی سالن سینما را گرفته‌بودم. یک‌روزی یک شبکه‌ی‌ اجتماعی به نام «بیا‌بریم» راه می‌اندازم. خلاصه‌اش این است که آدم‌ها به هم متصل می‌شوند که بروند تئاتر و سینما. همیشه دنبال این بودم این ایده‌ام را یک‌جا جا بدهم. در این یادداشت به نظرم جایش بود. بااین‌که ربطی به کلیت ماجرا نداشت. حالا دل‌تنگی بی‌چهره، بلیت‌سوخته را روی تخت بُرده. متأسفانه این یک هم‌بستری اجباری است. شب بر همه خوش. • @BaEmad

به مناسبت روز جهانی سلامت روان چند کار را در طول زندگی‌تان انجام بدهید: ۱-با احتیاط دنده‌عقب بگیرید. ۲-همیشه فکری به حال بهبود و افزایش تمرکزتان کنید. ۳-برای متوسط روبه‌بالا‌بودن در هر چیزی دغدغه داشته‌باشید. ۴-به بدن‌تان بها بدهید و برایش وقت بگذارید. ۵-برای تحقق روتین دلخواه‌تان ولو شده ۲۵ درصدش زمین‌و‌زمان را به هم بدوزید. ۶-شکارچی‌ آدم‌حسابی‌ها باشید و با آن‌ها وقت بگذرانید. ۷-به پول‌درآوردن اهمیت بدهید و تلاش کنید از تخصص‌تان پول در بیاورید. ۸-قدردان باشید. ۹-به‌اندازه معاشرت کنید. ۱۰-به‌اندازه در خلوت خودتان غرق شوید. ۱۱-در رابطه‌های ناامن عاطفی نمانید. ۱۲-با تمام جنبه‌های وجودتان زندگی کنید. ۱۳-یک رابطه‌ی ولرم و مسالمت‌آمیز‌ با شبکه‌های اجتماعی داشته‌باشید. ۱۴-فردیت‌تان را ارج بنهید. ۱۵-تجربه‌های نو را از زندگی‌تان حذف نکنید. ۱۶-با خلاقیت‌تان دوست باشید. ۱۷-همیشه به داشتن یک رابطه‌ی عاطفی امن و دل‌گرم‌کننده امیدوار باشید. ۱۸-پشت‌تان به دو امکان «فاصله» و «مرزبندی» گرم باشد. ۱۹-بنده و برده‌ی «واقعیت» باشید. ۲۰-روی کمک‌های دانش روان‌شناسی همیشه حساب باز کنید. • @BaEmad

• به مناسبت روز جهانی سلامت روان این فیلم را ببینید. لطفاً بیینید. حتماً ببینید. • @BaEmad
• به مناسبت روز جهانی سلامت روان این فیلم را ببینید. لطفاً بیینید. حتماً ببینید. • @BaEmad

• به مناسب روز جهانی سلامت روان این کتاب را بخوانید. • @BaEmad
• به مناسب روز جهانی سلامت روان این کتاب را بخوانید. • @BaEmad

• به مناسبت روز جهانی سلامت روان این آهنگ را گوش کنید. • @BaEmad

• به مناسبت روز جهانی سلامت روان به این رباعی بیدل دقت کنید: کم‌فرصتیِ سازِ بقا را دریاب آینده نگر، گذشته‌ها را دریاب هر آهنگی که می‌خورَد بر گوشَت می‌گوید: رفته‌ایم، ما را دریاب • @BaEmad

• ازیک‌جایی‌به‌بعد بزرگ‌ترین افتخار زندگی‌ات باید دمت را روی کولت گذاشتن و یک‌‌ پا قرض‌گرفتن در آستانه‌ی بزنگاه‌های آسیب‌زا باشد. • @BaEmad