630
Subscribers
No data24 hours
-47 days
-630 days
Posts Archive
630
...
خشم مقدس
چرا ملت ایران از زنان بیحجاب که در انواع تظاهرات حکومتی به نمایش در میآیند، بیشتر از طرفداران پر و پاقرص و سنتیاش، بدشان میآید؟
نه فقط در کشور ما که تاریخ پر است از این چهرهها.
چهرههایی که وقتی قدرت، امتیازات ِحاصل از تبعیت و فرمانبرداری را اعطا میکند، آنها دیگر نتوانستند جلوی وسوسه بایستند. اینجاست که اخلاق از شکلِ فضیلت بیرون آمده و به شکلِ «نقش» در میآید.
در هر دیکتاتوری، گروهی پدید میآیند که تا میتوانند هم از آخور میخورند، هم از توبره.
اینها مومن به هیچ ایمانی نیستند؛ اینها کارمندانِ قدرت مسلطاند.
اینجا همان نقطهای است که راهِ «شرف» از «بیشرفی» جدا میشود و «مشروعیت» از «باور»
بیشرفان یاد میگیرند با قدرت زندگی کنند، از نانشان بخورند و بعضیهاشان حتی یاد میگیرند آن را دوست بدارند! چون دوست داشتنِ قدرت، هزینهی ترس را کم میکند.
امروز وقتی رنج عمومی و سوگ به گسترهی یک کشور است، امتیاز خصوصی آنها بیشتر و بیشتر میشود و همین باعث میشود که این چهرهها در حافظه بمانند، نه بهخاطر ظاهرشان، بلکه بهعلت انتخابشان:
اینها کنارِ فشار ایستادند، درست وقتی دیگران زیر فشار کمر خم کردند.
هرگز این انتخاب را از جنس «خطا» نبینید؛ این انتخاب از جنس «موضع» است و موضع، دقیقا همان چیزی است که تاریخ با آن کار میکند.
وقتی ورق برمیگردد، معمولاً سه سرنوشت رخ میدهد:
بعضی ناپدید میشوند چون هویتشان وامدارِ صحنههای نمایششان بود
بعضی تغییر روایت میدهند چون حافظهی خود را مثل لباس عوض میکنند و امید دارند مردم هم فراموش کنند
اما بعضی هرچه کنند هم در حافظهی جمعی میمانند، چون جامعهی زخمی برای ترمیمِ زخم، به نشانه نیاز دارد به چهرههایی که بتواند روی آنها «اسمِ تبعیض» را بگذارد. آنوقت است که راه فراری نخواهد بود.
آخر و عاقبت؟
حافظه، دستگاهِ معنابخشِ یک ملت است: جایی که جامعه تصمیم میگیرد چه چیز را فراموش نکند تا دوباره تکرار نشود.
و به یقین در این زمان که از آب و باد و خاک و آتش، خون میچکد، این چهرهها فراموش نخواهند شد حتا اگر در آب، ماهی شوند و یا چون شب اندر سیاهی شوند.
@simar50
#خشم_مقدس
630
...
پایان توهمِ اصلاح از درون، ظهور حقیقت
تهران را اگر از بالای یک پل نیمهتاریک در زمستان نگاه کنی، فقط ساختمان نمیبینی؛ ردّ اضطرابی را میبینی که روی دیوارها رسوب کرده؛ شهری که انگار خودش میداند حقیقتی در حال تغییر است اما هنوز نمیداند چطور آن را بیان کند.
ایران این روزها شبیه جاییست که همهچیز در آن جریان دارد، جز همان چیزی که باید جریان داشته باشد: حقیقت.
خیابان همچون آتشی که زیر خاکستر نفس میکشد زنده است اما صدا ندارد. سیاست، پُرهیاهو و بهشدت چندوجهی است اما از معنا تهی شده؛ و واژههایی که زمانی نشانهی امید بودند، امروز روی زمین افتادهاند، مانند سربازانی خسته که دیگر نه توان جنگ دارند و نه ارادهٔ ایستادن.
در این میان، شاید هیچ واژهای بهاندازهٔ «اصلاحطلب» و «اصلاحطلبان» چنین فروپاشی آرام اما قطعی را تجربه نکرده باشد. زمانی، این واژه پرچم بود، مرز بود، هویت بود. اما امروز، تنها «نامی» است که شاید هنوز روی زبانها مانده اما سالهاست در میدان واقعیت نفس نمیکشد.
اصلاحطلبی در ساختار سیاسی ایران صرفاً شکست نخورد بلکه بهآهستگی بلعیده شد. در لابهلای همان شبکهٔ امنیتی، بروکراتیک و ایدئولوژیکی که قرار بود روزی اصلاحش کند. آنچه از آن باقی مانده، بیشتر شبیه یک «رویای تلخِ بیسرانجام» است تا «جریان»؛ یک موقعیت است تا یک تفکر؛ یک خاطره ناخوشایند است تا یک واقعیت.
آنچه امروز بیاعتبار شده، صرفاً یک جناح نیست؛ خودِ ایدهٔ «تغییر از درون» است، ایدهای که در برابر مهندسی امنیتیِ ساختار، دیگر موضوعیت ندارد. امروز اگر کسی صادقانه بخواهد سیاست ایران را توصیف کند، دیگر نمیتواند از تقسیمبندی قدیمی سخن بگوید. آن دوگانه «اصولگرا/اصلاحطلب» دیگر حتی برای بازیگران اصلیاش هم کارکرد ندارد. ساختار و هستهی سخت قدرت، با برنامهریزی دقیق، همه را در یک ساحت واحد بلعیده است: ساحت اقتدار مبتنی بر اشراف امنیتی-سیاسی.
آنچه باقی مانده، یک دوگانهٔ ساده اما واقعیتر است: در یک سوی معادله اقتدار فردمحور ایستاده و در سوی دیگر جمهوریتخواهی و دموکراسیطلبی و...؛ دوگانهای که نه محصول تحلیل ذهنی، بلکه محصول تجربهٔ زیسته و خونین مردم است.
مردمی که در دیماه ۱۴۰۴ دوباره با خونشان خطوط سیاست را رنگ کردند؛ مردمی که در اعتراضات پیشین خود، دیدند که هیچ جناحی نتوانست در لحظهٔ حقیقت، میان مردم و گلوله بایستد.
مردمی که فکر میکردند، سیاست واقعی از خیابان میآید، نه از صندوقی که نتیجهاش پیشاپیش تعیین شده است.
اما واقعیت این است که حتی این طیفها نیز اگر بخواهند زنده بمانند باید از پوستهی قدیمی خارج شوند. وقت آن رسیده که همه از اصلاحطلب دیروز تا منتقد امروز، بدون ترس از برچسبها و عواقب، در جای درست تاریخ بایستند نه در سایه نه در سایهی ساختارهای سخت و بستهی سیاسی، بلکه در کنار مردم و برای ایران این ایستادن نه خیانت به گذشته است، بلکه وفاداری به آینده ای است که دموکراسی واقعی را وعده میدهد؛ جایی که واژهها به حرمت خونهای جوانان این آب و خاک طی نیمقرن اخیر دوباره معنا پیدا کنند.
در چنین لحظهای ارزش واقعی سیاست، نه در چهرهها بلکه در شکلگیری یک همگرایی دموکراتیک فراگیر است؛ همگراییای که بتواند جمعیت پراکنده ناراضیان منتقدان کنشگران مدنی و حتی اصلاح طلبان عبور کرده را حول یک خواست مشترک جمع کند تغییر سازوکار قدرت از طریق اراده عمومی زیرا آینده ایران با ائتلاف گسترده همه
اقشار مردم از همه نگاهها و طیف های سیاسی - فکری - عقیدتی و قومیتی ساخته میشود نه با تکیه بر چهرهها.
آینده ایران اگر قرار است دریچهای به دموکراسی باز کند نیازمند شجاعتِ نامگذاری است نه تعارف با واژهها، نه محافظهکاری زبانی، نه نوستالژی سیاسی. ایدهی تغییر واقعی از درونِ این ساختار پایان یافته و سیاست ایران ناگزیر است میان دموکراسی و اقتدار یکی را انتخاب کند.
در سرزمینی که واژهها عمر طبیعی ندارند گاهی تنها راه شروع آینده، اعلام رسمی پایانِ گذشته است زیرا اکنون دیگر مسئله بر سر نجات یک جریان سیاسی نیست؛ بر سر بازگرداندن حق تعیین مسئلهی سرنوشت به مردم است.
@simar50
