en
Feedback
3imar سیمار

3imar سیمار

Open in Telegram
629
Subscribers
+524 hours
+807 days
+8530 days
Posts Archive
photo content

سرخوشان مست محمدرضاشجریان @simar50 #آهنگ کانال سیمار

‌‌«دختر شیرازی» می‌گویند نامش خورشید بود و امروز از دریچه‌ی ساختمان نگین شیراز، غروب کرد. این نوجوان شیرازی من بودم و تو بودی بود. بخشی از زندگی من و تو به همراه این دختر از آن بالا سقوط کرد. او دیشب زنده بود. بیا فکر کنیم شب آخر زندگی‌اش به چه فکر می‌کرد. چرا این دریچه را برای پریدن انتخاب کرد؟ وقتی طبقات را بالا می‌رفت، شاید با من یا تو چشم‌در چشم شده. آیا در چشمانش طلب کمک بود؟ به خورشید سوگند، که بود. که اگر نبود در ملاعام خودکشی نمی‌کرد. آن‌که مدتی آن بالا می‌ایستد و نوک پایش روی لبه‌ی زندگی می‌لرزد، عاشق زندگی است. کمک می‌خواهد. فریاد می‌زند من زندگی را دوست دارم. کمک کنید که پایم نلغزد. که اگر لغزید میان آسمان و زمین مرا در آغوش بگیرید و به زندگی برگردانید. اگر عاشق زندگی نبود در خلوت، در وان حمام اینکار را می‌کرد... چشمانت را ببند و خودت را جای او بگذار. جای نوجوانی که تراکم شور و زندگی است. آن لحظه‌ی آخر به چه کسی فکر می‌کرد؟ مادرش؟ کسی که عاشقش بود؟ آخرین تصویری که با خودش بُرد چه می توانست باشد؟ بیا فکر کنیم چه زمانی ممکن است کسی روی لبه‌ی زندگی، زندگی‌اش را آونگ کند به لغزش پایی ؟ ایران حال خوبی ندارد. هر جوان ایرانی یعنی یک هویت ناممکن چرا که قدرتی بیرونی، تداوم هویت او را ناممکن ساخته است. او می‌بیند نمی‌تواند خودش را طوری که دوست دارد، ادامه دهد. مهاجرت فراوان جوانان ایران یکی از واکنش‌ها در برابر فشار قدرت بیرونی است که تداوم هویت آنها را ناممکن ساخته است. روزی هزار بار از خودش می‌پرسد؟ چه کنم؟ بروم یا گوش کنم به انکه می‌گوید: «بمان و پس بگیر»؟ دچار تغییر هویت‌های متعدد شوم یا پای هویت‌ انتخابی‌ام تا مرز از دست رفتن جان عزیز بمانم؟ دختر شیرازی اما پرید... روایت مردم چنین است که آتش‌نشان‌ها بودند اما امکانات نجات نداشتند! جوان یعنی زمان. پیر هم یعنی زمان. جوان یعنی خط طولانی زمان در پیش رو و پیر یعنی در پسِ پشت. و هیچ جوانی دلش نمی‌خواهد اینهمه تصور زیبایی در پیشِ رو را، سقوط کند. چشمانت را ببند و آهنگ دختر شیرازی را زمزمه کن. باشد که روح بزرگ ایران‌زمین برخیزد. «در اوج ناامیدی وقتی کسی دارد به خودکشی فکر می‌کند، دلش نمی‌خواهد بمیرد که؛ دلش می‌خواهد یکهو برایش اتفاق بزرگی بیفتد» #زهرا_عبدی @simar50 #دختر_شیرازی 🖤

‌‌«دختر شیرازی» می‌گویند نامش خورشید بود و امروز از دریچه‌ی ساختمان نگین شیراز، غروب کرد. این نوجوان شیرازی من بودم و تو بودی بود. بخشی از زندگی من و تو به همراه این دختر از آن بالا سقوط کرد. او دیشب زنده بود. بیا فکر کنیم شب آخر زندگی‌اش به چه فکر می‌کرد. چرا این دریچه را برای پریدن انتخاب کرد؟ وقتی طبقات را بالا می‌رفت، شاید با من یا تو چشم‌در چشم شده. آیا در چشمانش طلب کمک بود؟ به خورشید سوگند، که بود. که اگر نبود در ملاعام خودکشی نمی‌کرد. آن‌که مدتی آن بالا می‌ایستد و نوک پایش روی لبه‌ی زندگی می‌لرزد، عاشق زندگی است. کمک می‌خواهد. فریاد می‌زند من زندگی را دوست دارم. کمک کنید که پایم نلغزد. که اگر لغزید میان آسمان و زمین مرا در آغوش بگیرید و به زندگی برگردانید. اگر عاشق زندگی نبود در خلوت، در وان حمام اینکار را می‌کرد... چشمانت را ببند و خودت را جای او بگذار. جای نوجوانی که تراکم شور و زندگی است. آن لحظه‌ی آخر به چه کسی فکر می‌کرد؟ مادرش؟ کسی که عاشقش بود؟ آخرین تصویری که با خودش بُرد چه می توانست باشد؟ بیا فکر کنیم چه زمانی ممکن است کسی روی لبه‌ی زندگی، زندگی‌اش را آونگ کند به لغزش پایی ؟ ایران حال خوبی ندارد. هر جوان ایرانی یعنی یک هویت ناممکن چرا که قدرتی بیرونی، تداوم هویت او را ناممکن ساخته است. او می‌بیند نمی‌تواند خودش را طوری که دوست دارد، ادامه دهد. مهاجرت فراوان جوانان ایران یکی از واکنش‌ها در برابر فشار قدرت بیرونی است که تداوم هویت آنها را ناممکن ساخته است. روزی هزار بار از خودش می‌پرسد؟ چه کنم؟ بروم یا گوش کنم به انکه می‌گوید: «بمان و پس بگیر»؟ دچار تغییر هویت‌های متعدد شوم یا پای هویت‌ انتخابی‌ام تا مرز از دست رفتن جان عزیز بمانم؟ دختر شیرازی اما پرید... روایت مردم چنین است که آتش‌نشان‌ها بودند اما امکانات نجات نداشتند! پیر هم یعنی زمان. جوان یعنی خط طولانی زمان در پیش رو و پیر یعنی در پسِ پشت. و هیچ جوانی دلش نمی‌خواهد اینهمه تصور زیبایی در پیشِ رو را، سقوط کند. چشمانت را ببند و آهنگ دختر شیرازی را زمزمه کن. باشد که روح بزرگ ایران‌زمین برخیزد. «در اوج ناامیدی وقتی کسی دارد به خودکشی فکر می‌کند، دلش نمی‌خواهد بمیرد که؛ دلش می‌خواهد یکهو برایش اتفاق بزرگی بیفتد» #زهرا_عبدی @simar50 #دختر_شیرازی 🖤

Repost from 3imar سیمار
... بیماریِ آشنا در شوروی کمونیستی پیرزنی به درمانگاه مراجعه می‌کنه و به منشی میگه: "لطفاً یه وقت برای دکتر گوش و چشم بدید..." منشی میگه: دکتر گوش و چشم...؟! همچین دکتری اصلاً وجود نداره، حالا مشکل‌تون چیه؟! پیرزن پاسخ میده: من الان در این کشور خیلی وقته که آنچه می‌شنوم رو نمی‌بینم و آن چه می‌بینم را نمی‌شنوم... منشی به او میگه: «نام این بیماری سوسیالیسم است و درمان ندارد.» #میخائیل_میلنیچینکو @simar50 #داستانک

... بیماریِ آشنا در شوروی کمونیستی پیرزنی به درمانگاه مراجعه می‌کنه و به منشی میگه: "لطفاً یه وقت برای دکتر گوش و چشم بدید..." منشی میگه: دکتر گوش و چشم...؟! همچین دکتری اصلاً وجود نداره، حالا مشکل‌تون چیه؟! پیرزن پاسخ میده: من الان در این کشور خیلی وقته که آنچه می‌شنوم رو نمی‌بینم و آن چه می‌بینم را نمی‌شنوم... منشی به او میگه: «نام این بیماری سوسیالیسم است و درمان ندارد.» #میخائیل_میلنیچینکو @simar50 #داستانک

شاید شنیده باشی سینا سرلک @simar50 #آهنگ

photo content

جدایی مهستی ارسالی از کانال سیمار @simar50