615
Subscribers
+1424 hours
+607 days
+6430 days
Posts Archive
617
...
شیخ تنها
بیست سال پیش صادق خلخالی در سکوت، انزوا و فراموشی مُرد. چند ماهی بود که روزنامهی «شرق» را منتشر میکردیم و وقتی خبر آمد همه سری تکان دادند. فردایش این تیتر با عکس او منتشر شد در صفحهی یک؛ «درگذشت شیخِ تنها».
این عکس حیرتآورِ آلفرد یعقوبزاده از حاکم شرع در فروردین ۵۸ و میان محافظاناش هنوز هم من را شوکه میکند. آن گُلها، آن مردها، آن سایهها. انگار یک پلان اضطرابآور را مرور کنیم. خلخالی هیچگاه پشیمان نشد. حتا در کتاب خاطراتاش هم خود را مُحق میدانست. او ماشینِ اعدام بود به نحویکه بهشتی خود را مقابل او قرار داد تا ترمزش را بکشد. اما او رد خونی راه انداخت که هنوز بسیاری آن را فراموش نکردهاند. میل او به اعدام شگفت است. سیاسی، غیرسیاسی، معتاد، میخانهچی و... تفاوتی نداشت برای این شیخ و اوجش کشتنِ هویدا بود. چهرهای چون مصطفا چمران بارها با او درگیر شد ولی او میتاخت.
عمرِ قدرتِ او چندان زیاد نبود. چند ماه. اما این چند ماه چنان در حافظهی آدمهای آن نسل و نسلهای بعد مانده تو گویی سالها... گاهی به ذهن او فکر میکنم. یادم میآید خبرنگارانی که برای مصاحبه با او رفته بودند کمی قبل مرگش از وضع بینهایت ناخوبش میگفتند و «تنهایی».
هیچکس حتا یارانش نیز نمیخواستن او را قبول کنند و همه بهنحوی خود را از دایرهای بودن با او دور میکردند. چه در این مرد کوتاهقامتِ فربهی بیاحساس بود که چنین تصویر و موقعیتی برایش ساخت. شاید یک کلمه پاسخش باشد: باور به کارش... باور به تطهیر، حذف و بیجانکردن تحت لوای شرع و قانون.
کسی در آن ماهها از او سوال نمیپرسید. کسی جرات نداشت و بعدتر آشکار شد که انگار او ابایی از کسی هم نداشته. بهجرات هیچ شخصیتی را چون او در تاریخ معاصرمان ندیدم که چنین «منفور» باشد و انگار او هم از این منفوربودن حظ میبرد. خلخالی شخصیت پیچیدهای نداشت. از قضا او کاملن ساده بود و سادگان میتوانند چنین جانها را از تنها بربایند.
آلفرد یعقوبزاده این تناقض شگفت و ترسناک را در قاب بینظیرش ثبت کرده. مردی سفیدپوش که با تعجب با بالا نگاه میکند. او کسیست که حکم مُردن صادر میکرد. این سادهدلِ مخوف، باور داشت که راه رستگاری چنین است و از این فرصت تا نهایت حظ برد... او تا ته عمر از آن پنج ماه یکهتازی دفاع کرد و در تنهایی مُرد...
@simar50
#دیروز_و_امروز
#تاریخ_انقلاب
617
شیخ تنها...
بیست سال پیش صادق خلخالی در سکوت، انزوا و فراموشی مُرد. چند ماهی بود که روزنامهی «شرق» را منتشر میکردیم و وقتی خبر آمد همه سری تکان دادند. فردایش این تیتر با عکس او منتشر شد در صفحهی یک؛ «درگذشت شیخِ تنها».
این عکس حیرتآورِ آلفرد یعقوبزاده از حاکم شرع در فروردین ۵۸ و میان محافظاناش هنوز هم من را شوکه میکند. آن گُلها، آن مردها، آن سایهها. انگار یک پلان اضطرابآور را مرور کنیم. خلخالی هیچگاه پشیمان نشد. حتا در کتاب خاطراتاش هم خود را مُحق میدانست. او ماشینِ اعدام بود به نحویکه بهشتی خود را مقابل او قرار داد تا ترمزش را بکشد. اما او رد خونی راه انداخت که هنوز بسیاری آن را فراموش نکردهاند. میل او به اعدام شگفت است. سیاسی، غیرسیاسی، معتاد، میخانهچی و... تفاوتی نداشت برای این شیخ و اوجش کشتنِ هویدا بود. چهرهای چون مصطفا چمران بارها با او درگیر شد ولی او میتاخت.
عمرِ قدرتِ او چندان زیاد نبود. چند ماه. اما این چند ماه چنان در حافظهی آدمهای آن نسل و نسلهای بعد مانده تو گویی سالها... گاهی به ذهن او فکر میکنم. یادم میآید خبرنگارانی که برای مصاحبه با او رفته بودند کمی قبل مرگش از وضع بینهایت ناخوبش میگفتند و «تنهایی».
هیچکس حتا یارانش نیز نمیخواستن او را قبول کنند و همه بهنحوی خود را از دایرهای بودن با او دور میکردند. چه در این مرد کوتاهقامتِ فربهی بیاحساس بود که چنین تصویر و موقعیتی برایش ساخت. شاید یک کلمه پاسخش باشد: باور به کارش... باور به تطهیر، حذف و بیجانکردن تحت لوای شرع و قانون.
کسی در آن ماهها از او سوال نمیپرسید. کسی جرات نداشت و بعدتر آشکار شد که انگار او ابایی از کسی هم نداشته. بهجرات هیچ شخصیتی را چون او در تاریخ معاصرمان ندیدم که چنین «منفور» باشد و انگار او هم از این منفوربودن حظ میبرد. خلخالی شخصیت پیچیدهای نداشت. از قضا او کاملن ساده بود و سادگان میتوانند چنین جانها را از تنها بربایند.
آلفرد یعقوبزاده این تناقض شگفت و ترسناک را در قاب بینظیرش ثبت کرده. مردی سفیدپوش که با تعجب با بالا نگاه میکند. او کسیست که حکم مُردن صادر میکرد. این سادهدلِ مخوف، باور داشت که راه رستگاری چنین است و از این فرصت تا نهایت حظ برد... او تا ته عمر از آن پنج ماه یکهتازی دفاع کرد و در تنهایی مُرد...
@simar50
#دیروز_و_امروز
#تاریخ
617
...
تئوری زندگی و مرگ استیو جابز
من هفده سالم بود یک جایی خواندم که اگر هر روز جوری زندگی کنید که انگار آن روز آخرین روز زندگیتان باشد شاید یک روز این نظر به حقیقت تبدیل بشود.
این جمله روی من تأثیر گذاشت و از آن موقع به مدت سی و سه سال هر روز وقتی که من توی آینه نگاه ميکنم از خودم ميپرسم اگر امروز آخرین روز زندگی من باشد آیا باز هم کارهایی را که امروز باید انجام بدهم، انجام میدهم یا نه. هر موقع جواب این سؤال نه باشد من میفهمم تو زندگیام به یک سری تغییرات احتیاج دارم. به خاطرداشتنِ اینکه بالآخره یک روزي من خواهم مرد برای من به یک ابزار مهم تبدیل شده بود که کمک کرد خیلی از تصمیمهای زندگیام را بگیرم چونکه تمام توقعات بزرگ از زندگی، تمام غرور، تمام شرمندگی از شکست، در مقابل مرگ رنگی ندارند.
مرگ یک واقعیت مفید و هوشمند زندگی است. هیچ کس دوست ندارد که بمیرد حتی آنهایی که میخواهند بمیرند و به بهشت وارد شوند. ولی با این وجود مرگ واقعیت مشترك در زندگی همهی ماست.
شاید مرگ بهترین اختراع زندگی باشد چون مأمور ایجاد تغییر و تحول است. مرگ کهنهها را از میان بر ميدارد و راه را براي تازهها باز ميکند. یادتان باشد که زمان شما محدود است، پس زمانتان را با زندگی کردن تو زندگی بقیه هدر ندهید. هیچوقت توی دام غم و غصه نیافتید و هیچوقت نگذارید که هیاهوی بقیه صدای درونی شما را خاموش کند و از همه مهمتر اینکه شجاعت این را داشته باشید که از احساس قلبیتان و ایمانتان پیروي کنید.
@simar50
#زندگی
#مرگ
617
...
**تئوری زندگی و مرگ استیو جابز**
من هفده سالم بود یک جایی خواندم که اگر هر روز جوری زندگی کنید که انگار آن روز آخرین روز زندگیتان باشد شاید یک روز این نظر به حقیقت تبدیل بشود.
این جمله روی من تأثیر گذاشت و از آن موقع به مدت سی و سه سال هر روز وقتی که من توی آینه نگاه ميکنم از خودم ميپرسم اگر امروز آخرین روز زندگی من باشد آیا باز هم کارهایی را که امروز باید انجام بدهم، انجام میدهم یا نه. هر موقع جواب این سؤال نه باشد من میفهمم تو زندگیام به یک سری تغییرات احتیاج دارم. به خاطرداشتنِ اینکه بالآخره یک روزي من خواهم مرد برای من به یک ابزار مهم تبدیل شده بود که کمک کرد خیلی از تصمیمهای زندگیام را بگیرم چونکه تمام توقعات بزرگ از زندگی، تمام غرور، تمام شرمندگی از شکست، در مقابل مرگ رنگی ندارند.
مرگ یک واقعیت مفید و هوشمند زندگی است. هیچ کس دوست ندارد که بمیرد حتی آنهایی که میخواهند بمیرند و به بهشت وارد شوند. ولی با این وجود مرگ واقعیت مشترك در زندگی همهی ماست.
شاید مرگ بهترین اختراع زندگی باشد چون مأمور ایجاد تغییر و تحول است. مرگ کهنهها را از میان بر ميدارد و راه را براي تازهها باز ميکند. یادتان باشد که زمان شما محدود است، پس زمانتان را با زندگی کردن تو زندگی بقیه هدر ندهید. هیچوقت توی دام غم و غصه نیافتید و هیچوقت نگذارید که هیاهوی بقیه صدای درونی شما را خاموش کند و از همه مهمتر اینکه شجاعت این را داشته باشید که از احساس قلبیتان و ایمانتان پیروي کنید.
@simar50
#زندگی
#مرگ
617
Repost from 3imar سیمار
...
طنز انواع بوس در فیلمهای ایرانی 💋😂
#بوس_رونالدینیویی
#بوس_زیدانی
#بوس_۳_امتیازی
#بوس_طبل_توخالی
#بوس_اسلامی
@simar50
#طنز_بوسه
617
...
خدایا، یک فرصت دوباره!
#رحیم_قمیشی
خانمی را مدیر اتوبوسرانی شهری بزرگ گذاشته بودند. شش ماه نگذشته، آن خانم متوجه شد از عهده این کار برنمیآید.
رانندگان اتوبوسها ناراضی، مردم و مسافران ناراضیتر، خودش بهشدت ضربه خورده.
استعفا کرد.
اما بیکار ننشست.
رفت و از آن هیأت مدیرهای که مدیریت اتوبوسرانی شهری به آن بزرگی را به او سپرده بود شکایت کرد! و پیگیر شکایتش هم شد و تا غرامت نگرفت از پا ننشست.
به او ضربه روحی سنگینی زده بودند.
چرا کاری را به او سپرده بودند بدون اینکه ارزیابی دقیقی از توانایی او داشته باشند. هیأت مدیره به او ظلم کرده و مجرم بود.
میتوانید خودتان حدس بزنید آن کشور ایران نبوده. کشوری بوده که حساب و کتاب داشته. کشوری نبوده که مدیران بیکار و ناتوانش پاداش بگیرند. کشوری نبوده که عدهای چاپلوس دور مدیر را بگیرند و او را مدح و ثنا بکنند؛ چه تصمیم خوبی گرفتی!! ما در تاریخ مدیری مثل تو نداشتهایم، کاش مردم قدر تو را میدانستند... تو اصلاً هدیه خدا به ما هستی.
و بهدروغ بگویند همۀ مخالفتها از سر حسودی است، از تحرک اجانب است، تبلیغات رسانههای خارجی است.
آن خانم انسانی بوده شریف، که مدیریت از انسانیت تهیاش نکرده بوده. هیچ ادعای رسالت الهی هم نداشته!
من نگرانم فردا مدیران نالایق کشور هم، از ما شکایت کنند؛
چرا گذاشتید ما مدیران عالی کشور شویم!! شما که میدانستید ما توان این کار را نداریم، ما که در مدرسه علمیه کشورداری نخوانده بودیم، ما که دیدید چطور تمام پایههای کشور را تخریب کردیم، دیدید چقدر از توسعه کشور را عقب انداختیم...
چرا گذاشتید سرِ کار بمانیم!
شک ندارم آن روز خدا هم ما را مجازات میکند.
حتما نسلهای بعد ما را محاکمه خواهند کرد.
هر چه قسم بخوریم ما در انتخابات شرکت نکردیم تا بفهمند نمیخواهیمشان.
ما به دستوراتشان بیاعتنایی کردیم، تا بفهمند کسی دوستشان ندارد.
ما در جمعهای کوچکمان همه به هم گفتیم اینها کشور را تخریب کردند...
تلویزیونهایمان را خاموش کردیم. در کانالها و گروههای اینترنتی بدشان را گفتیم، دخترانمان شالشان را انداختند تا آنها بفهمند، جوانانمان مهاجرت کردند، همه با ایما و اشاره گفتیم نمیخواهیمتان.
کشور را رها کنید.
حتما آن روز قاضی میگوید؛ ساکت!
او میگوید هرگز صدای شما را نشنیده.
شما از ترستان حرفتان را آنقدر آرام زدید که خودتان هم نفهمیدید! انتظار داشتید او بفهمد؟!
سرانجام هم چکشش را میکوبد به روی میز:
- متهمان را ببرید زندان ابد با اعمال شاقه!
و اشاره به ما میکند.
- شما محکومید، شما ترسو بودید، جلوی چشمتان کشور همۀ ذخایرش تمام شد، جوانها بدبخت شدند، پایه پولتان به صفر رسید و تنها نگاه کردید.
شما محکومید!
چرا اجازه دادید کار سپرده شود به کسانی که لیاقتش را نداشتند؟
چرا فقط پچپچ کردید.
چرا با صدای بلند نظرتان را نگفتید...
غلط کردید فقط در دلتان حرف زدید!
شما محکومید
به زندگی تحت مدیریت همان نالایقان!!
- نه خدا! رحم کن به ما، اشتباه کردیم.
یک فرصت دوباره به ما بده
شاید جبران کنیم...
@simar50
#حرف_دل_امروز
