🅟🅗🅘🅛🅗🅐🅡🅜🅞🅝🅘🅒
Open in Telegram
• WLC • Forget the past • But always remember the lessons • Peace is Another Way Of Life • admin: @shayan_kln • Copy with #Peace
Show more197
Subscribers
No data24 hours
+17 days
+130 days
Posts Archive
197
پارسال این موقع چیکار میکردیم؟ احتمالاً از گرونی غر میزدیم؛ در حالیکه طلا گرمی ۷ تومن بود. منتظر عید بودیم. شاید اندک امیدی داشتیم. شبها میتونستیم بخوابیم. روزها با اندکی بیمیلی سر کار میرفتیم و فکر میکردیم دیگه بدتر از این نمیشه.
از پارسال این موقع هزار سال گذشته.
197
به جایی رسیدیم که خوشحالی فردی و پول هم مهم نیست. پول داشته باشی بری سوپرمارکت و نگاه آدمای پیری کنی که با خجالت نگاه قیمتا میکنن. آدمای خمیده ای که ماسک زدن برا آبرو و شیشه ماشین پاک میکنن. خوشحالی جمعیه،نمیشه فردی داشتش. :(
197
نظریه نامحبوب: اگه یه نفر داره ورزش میکنه، کار میکنه، درس میخونه و و و و.... دلیل نمیشه غمگین نباشه، دلیل نمیشه حالش خوب باشه. هرکس یه جوری سعی داره دووم بیاره!
197
خیلیهاتون ناامید شدین؟
نازیها اردوگاه "آشویتز" رو فقط برای کشتن نساختن.
برای شکستن روح انسان ساختن.
برای له کردن امید.
برای اینکه آدم قبل از مرگ، از درون بمیره.
اونجا فقط بدنها نابود نمیشدن؛
اعتماد، کرامت، و باور به آینده هم هدف بود.
بعضیها حتی قبل از اینکه نوبتشون برسه، از شدت ناامیدی خودشون رو کشتن.
سیستمهای سرکوب همیشه همین کار رو میکنن؛
اول امید رو میگیرن، بعد مقاومت رو.
پس اگر امروز خستهای…
اگر احساس میکنی فشار زیاده…
یادت باشه ناامیدی دقیقاً همون چیزیه که ازت میخوان.
تو انسان ضعیفی نیستی.
تو از نسلی هستی که زنده موندن بلد بوده.
قدرت واقعی یعنی ایستادن وقتی زمین لغزندهست.
تا تهش میمونی.
میایستی.
و تا پیروزی، از تلاشت کم نمیکنی.
197
بچه که بودم مامانم گفت تو قبرستون پا رو قبر کسی نذار به نشانه احترام شخصی که اونجا خوابیده، این عادت برای من موند، حالا تو این خیابونا چجوری قدم بزنیم؟
197
این جمله از کتابِ جنایات و مکافاتِ داستایِوسکی دقیقا همون حسی رو میگه که این روزها دارم:
«هر وقت سعی میکنم لبخند بزنم، احساس میکنم به آنچه در درونم است خیانت میکنم...»
197
کلی آدم از بینمون رفته و میدونم روزای خوبی نیست 🥲
ولی بازم به امید روزای خوب :)
به امید خبرای خوب
به امید شادی های از ته دل و
حتی اون روزایی که بتونم براتون آهنگ شاد بذارم و بتونیم باز حالمون کنار هم خوب باشه
شبتون بخیر 🖤
197
مثل یه خبر مرگم که دادن یا ندادنش قرار نیست اونی که مرده رو زنده کنه.
ولی خب، یه فرقی داره... خبر مرگ یه بار گفته میشه و تموم. اما من هر روز، هر لحظه، دوباره و دوباره گفته میشم. یه چیزی که تمومی نداره، یه زخمی که هی سر باز میکنه، یه صدای خفه که انگار همیشه تو گوش بقیهست، ولی هیچکس بهش گوش نمیده.
مهم نیست، عادیه. آدما عادت میکنن، به نبودن، به فراموش کردن، به ندیدن. انگار که هیچوقت نبوده، انگار که از اولشم نباید میبوده. بعد از یه مدت، حتی اونایی که یه روز برات گریه کردن، اونایی که گفتن "چرا؟"، "حیف شد"، "لعنتی، این حقش نبود"، هم برمیگردن به زندگیشون. انگار که نبودی، انگار فقط یه جمله بودی که گفتن و رد شدن.
توام کمکم یاد میگیری که باید ساکت شی، که حرف زدن فایده نداره، که هیچی تغییر نمیکنه. یاد میگیری که نبودنتم مثل بودنته؛ بیتفاوت، خنثی، مثل یه سایه که رو دیوار افتاده ولی هیچ اثری نداره. و اینجوریه که کمکم، خودت هم به نبودنت عادت میکنی.
بعد یه روز میبینی که دیگه حتی نمیجنگی. نه واسه دیده شدن، نه واسه شنیده شدن، نه حتی واسه زنده بودن. فقط نگاه میکنی، فقط رد میشی. از کنار همهچی، از کنار خودت، از کنار اون چیزی که یه روز فکر میکردی "زندگی" اسمشه. دیگه فرقی نداره که هستی یا نه، چون حتی خودتم دیگه حسش نمیکنی.
عجیبتر از همه اینه که همین که تسلیم میشی، انگار دنیا هم تسلیم میشه. دیگه حتی تلاش نمیکنه اذیتت کنه، دیگه چیزی برای از دست دادن نمیمونه. نه امید، نه انتظار، نه حتی درد. یه خلأ میمونه که حتی درد هم توش راه نداره. یه جور پوچی که نه غمگینه، نه آروم، فقط خالیه.
یه روز بیدار میشی و میبینی که انگار یه عمر گذشته، ولی تو همونجایی هستی که بودی. نه جلو رفتی، نه عقب. فقط بودی، مثل یه سایه، مثل یه خبر کهنه و تکراری که دیگه حتی ارزش گفتن هم نداره.
197
این بخش از نامه کافکا به فلیسه، وضعیت ما تو ایرانه: «خوب نیستم. با تلاشی که اکنون برای ادامه زندگی میکنم، میتوانستم اهرام مصر را بسازم.»
