مادرانه (دکتر آزاده عطاری)
Open in Telegram
شهود مادرانه خود را به زینت دانش آراسته کنیم. دکتر آزاده عطاری. روانشناس کودک و والد! @aziattari
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
413
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
به خاطر بسپاریم....اینها کلمات رمز برای عبور دادن فرزندانمان از روزهای سخت هستند....
Connection
Control
Compassion
در این دو ویدیو با جزییات بیشتری از آن گفته ام...
@matharaneh
🍀🍀🍀خاطره و خیال...
بیست و چهارسال پیش شاید حوالی همین روزها ما از یک خانه حیاط دار ته یک کوچه ی بن بست 14 متری غیر ماشین رو، کوچ کردیم به حاشیه یکی از بولوارهای اصلی این شهر.خاطره ی آن خانه خیال این روزهای من است.
تصویر آن خانه برای من تنیده شده با یک باغچه ی بزرگ در یک حیاط بزرگتر که درنگاه من چیزی شبیه یک باغ بود شاید، و خاطره ی آن باغچه گره خورده به تصویر انبوه درخت های میوه... درخت به با تنه ی تنومند بیست ساله اش که جای خوبی برای قایم موشک بازیمان بود لابد، درخت گیلاس که میوه هایش در تابستان اسباب تزیین خودمان در خاله بازی ها می شد، درخت یاس پرپشت روی دیوار که عصرها زیرش فرش پهن می گردیم و غذای عصرانه عروسک های گرسنه ی به صف کشیده شده کنار دیوارو لم داده زیر آفتاب پهن شده روی فرش لاکی روی ایوان را از شیره ی گلهایش فراهم می کردیم و کاسه هامان هم معمولا کلاه حصیری یکی از عروسک هایی بود که خواهر همکار بسیار شیک خانم مادر از بلاد خارجه آورده بود...و درخت گلابی که طعم و اندازه اش اسباب پز آقای پدر بود به اهالی محل، از باب کیفیت و عطرو بو، و طعمه ی من برای جمع کردن بچه ها در ظهرهای تابستان توی حیاط و رشوه ای برای ایستادن مقابل تهدید مادرهایشان که بازی سر ظهر را قدغن کرده بودند...
و نگویم از تپه گلهایی که جان می داد برای من همیشه خیالباف که جولان بدهم تویش و فکر کنم ملکه ی غایب خوشبخت یکی از هزار کارتون آن زمان هستم که پربود از بچه های بی مادر یا پرنسس یکی از هزار کتابی که آقای برادر در روزهای جنگ برایم از راه دور پست می کرد.
و من هیچ وقت نفهمیدم به خاطرهمه ی این رنگ و بو وقصه ها بود که من شدم آن دخترک ان شرلی واری که هیچ وقت پایش روی زمین نیامد ونماند یا خیال من از همه ی اینها باغ و بهشتی می ساخت برای گم شدن و دور شدن از رنج هایی که تاب تحملش برای دخترک سخت بود...
امشب می روم برای دیدن خاطره ای که خیال این روزهایم شده و به این فکر می کنم که خیال و ابزار خیال آفرینی و خیال پردازی نعمت بزرگ مفقود شده ی بچه های دوران ماست. به این فکر می کنم که چند نفر از بچه هایی که من در اتاقم می بینم دنیای غنی ای برای تمرین خیالبافی و خیال سازی دارند که یک عمر به آنها مجال دهد در روزهای سخت به دنیای خیالی شخصی شان مهاجرت کنند، برای تازه کردن نفسی و گرفتن جانی، حتی برای لحظه ای یا دقیقه ای...
@matharaneh
🍀🍀و اما نوشتن...
فکر می کنم چندماهیست که اینجا ننوشته ام... چندماهی می شود غباری از دل و نگاهم، و نگاهی، نزدوده ام....حرف حرف می آورد و سکوت سکوت... آدم ذره ذره به سکوت، به نگفتن و ننوشتن عادت می کند...همان طور که به ندیدن... همان طور که به نزیستن...
حرف زدن تمرین می خواهد همان طور که زندگی کردن ... همان طور که نفس کشیدن... همان طور که بودن...
برای خوب نوشتن باید به زندگی دقت کرد... به آدمها ... به نگاه ها...به صداها و سکوت ها... باید مکث کرد تا ذره ذره صدای سکوت آدمها در جانت پیچد وغم و شادی شان در روحت رسوب کند.حالا می شود نوایی تازه ساخت از صداها و نگاههایی که در جانت به هم می آمیزند و می رقصند و می نوازند...
و من مدتیست که می خواهم دوباره، نوشتن را تمرین کنم...
مدتیست زندگی را روی دور کند گذاشته ام تا منتظر شوم... برای دیدن آدم بعدی وشنیدن صدای دیگری و گفتن از قصه دیگری...
انتظار شوق می آفریند، شوق زندگی را شیرین می کند...و من شیرینی زندگی ام را با شما قسمت می کنم... کم کم ذره ذره و به آهستگی....
@matharaneh
🌿🌿🌿همین قدر خوشبخت!😊
غروب یک روز پاییزیست...آسمان آن لباس بنفش آبی دلبرانه اش را پوشیده و ماه دقیقا روبروی من پشت شیشه اتاق خودنمایی می کند... چراغ ساختمان های روبرو یکی یکی روشن می شوند...صدای اذان می آید...و ما سه نفر در اتاق درمان نشسته ایم...غرق رنگ های ناب و صداهای خیال انگیز... از آن معدود روزها و ساعت هاییست که همه چیز بر وفق مراد است...مراجعانم یک زوج جوان خوش مشرب و باهوش هستند که یکسال پیش با شکایت اضطراب های فرزند هفت ساله شان به اتاق درمان آمده اند...ما قریب به یکسال هر هفته همین ساعت هم را در همین اتاق دیده ایم...و از ترس حرف زده ایم و اضطراب...از معنای ضعیف بودن و شکست ... از رابطه ... از موفقیت ... از شرم و خشم ...و ما در اتاق حرف می زدیم و پسرک آن بیرون کم کم روی پاهایش می ایستاد و راه رفتن تمرین می کرد...ما حرف می زدیم و او فرصت می کرد در خانه از ترسهایش بگوید و بگذرد... روز اول پدر از دل دردها و حالت تهوع های موقع مدرسه رفتن می گفت و از اضطرابهای همه جایی و همه جوره ....بعد از آن، یکسال ما از ولع نامحدود پدر برای موفقیت و پیشرفت و گسترش امپراطوریش حرف زدیم... ما سه نفر از معنای خوشبختی حرف می زدیم...از معنای عشق...و از معنای مادر خوب و پدر خوب بودن....ما در غروب های زمستان پاییز و بهار حرف می زدیم و دل درد ها و حالت تهوع های مدرسه ذره ذره کم رنگ می شدند...کلمه ها ترس ها را آب می کردند....همان طور که خورشید برفها را!
و آن روز عصر، اتفاق معهود افتاد...در میانه جلسه پدر به یکباره مکث کرد ، کمی به جلو نیم خیز شد... قیافه ی جدی گرفت و کشف جدیدش را سه بار تکرار کرد : "من فکر می کنم من و همسرم باید بتونیم با حرف بزنیم...این حال بچه های ما رو خوب می کنه...ما باید بتونیم از دوست داشتن و خوشبختی با هم حرف بزنیم...شما اینطور فکر نمی کنید؟!!!!..."...
من ساکت بودم و فکر می کردم...فکر می کردم به پدری که می خواست پسرش گرگ شود در این آشفته بازار روزگار! گرگی که همه را می ترساند از فرط بی محابا بودنش.... فکر می کردم به پدری که بزگترین دغدغه اش این بود که پسرش توانایی ترساندن دیگران را ندارد و این یعنی هرگز نمی تواند موفق شود و ولیعهد خوبی برای حفظ همه دارایی های او نخواهد بود...
حال من آن لحظه مثل مادری بود که اولین جمله ی کامل را از زبان پسر یکساله اش می شنود...همان قدر مغرور و مشعوف و در عین حال ذوق زده.... همان قدر سرشار...همان قدر خوشبخت...
حالا این روزها به معنی خوشبختی برای خودم فکر می کنم... خوشبختی برای من یعنی "هم افرینی تغییر*!".... خوشیختی برای من یعنی ذره ذره ، قدم قدم کنار یک نفر معناهای جدیدی بسازی از زندگی...از عشق... از اضطراب ...از ترس... معناهای جدید یعنی دنیاهای جدید.... خوشبختی برای من یعنی ساختن دنیاهای جدید....دنیاهای روشن ... دنیاهای...
• هم آفرینی تغییر نام کتابی است که انتشارات ارجمند چاپ کرده در باب فرایند روان درمانی و مکانیسم های تغییر.
پی نوشت: کودک ابتدا آن قدر اضطراب داشت که در جلسات درمان حاضر نمی شد و از میانه راه بعد از تثبیت تغییرات اولیه در والدین و تغییرات کودک که متعاقب آن اتفاق افتاد، جلسات خصوصی من و پسرک هم شروع شد و ادامه دارد...
@matharaneh
🌿🌿🌿🌿غفلت، شکل پنهان آزار، قسمت چهارم
جدی ترین زخم ها پنهان ترین زخم ها هستند...
در ادامه ی سه پست قبل لازم است اضافه کنم خوب می دانم در زمانه ای که انگشت اتهام اینکه مادران این نسل به خوبی مادران نسل های قبل برای فرزندانشان مادری نمی کنند، به فکر رشد شخصی خودشان هستند و بچه هایشان را فراموش کرده اند، صحبت کردن از شکلی از کودک ازاری به نام " غفلت " می تواند راه را برای انان که منتظر بهانه ای برای محاکمه کردن این متهمین هستند باز کند... از انها که از پست های قبلی نتیجه گرفته اند در فرایند غفلت از یک کودک همیشه پای مادر در میان است می پرسم چرا جای خالی تر پدر را در سناریوهای نقل شده ندیده اند... در هر دو سناریو حرفی از پدر نیست... پدر انقدر نیست که حتی نامی از او برده نمی شود...غفلت از یک کودک هرگز بدون همکاری دو جانبه والد و مراقب کودک اتفاق نمی افتد... و بیش از این می خواهم بگویم یادمان باشد معمولا ازارگران در هرجامعه ای ... ازارگر جنسی، جسمی یا هیجانی و یا غفلت قطعا خود اسیب دیده ی رابطه ی دیگر و زخم دیگری هستند... قرار نیست با خواندن سه پست قبل حواسمان جمع باشد که مادرها و پدرهای متهم اطرافمان را کشف و به هم معرفی کنیم... قرار است اسیب ها و ادم های اسیب دیده ی اطرافمان را بهتر ببینیم و اگر شد مرهمی بر زخمشان بنشانیم... قرار است ببینیم و بدانیم تعریف و شکل اسیب فقط کبودی پایین چشم و زخم های اشکار روی بدن نیست... جدی ترین زخم ها همیشه پنهان ترین زخم ها هستند...
🌿🌿🌿غفلت ، آزار ناشناخته ی عصر ما ، قسمت سوم
مورد دوم پسری است شش ساله... بسیار چاق.بسیار کند... به اتاق که دعوتش میکنم سر از تبلتش بر نمی دارد.... به ما نگاه نمی کند و نهایتا همچنان که سر در تبلت دارد از اتاق خارج می شود و هیچ ارتباطی با ادمهای اتاق برقرار نمی کند... سابقه ی رشدی را که می گیرم متوجه می شوم این پسر از بچگی در یک اتاق همراه با تلویزیون و ایکس باکس و چند بازی کامپیوتری و مادر بزرگ نود ساله اش بزرگ شده و هیچ فعالیت و رابطه ی مناسب و مرتبط با سنش نداشته. ... قادر به انجام ساده ترین فعالیت های شناختی مناسب سنش نیست...گنگ حرف می زند و جواب های بی ربط می دهد به سوالهایم..به نظرم از شخصیت های بازی هایش می گوید... به شدت یاد رمان "اتاق" می افتم و فیلم "سیب" مخملباف..مادر کودک را در زندانی بی در وپنجره حبس کرده برای اینکه مملکت ما را بسازد . نه مهد رفته و نه بازی ای می کند و نه ... مادر سمت مهمی در یکی از دستگاه های دولتی نظامی دارد و فرصتی برای بزرگ کردن فرزندی که به دنیا اورده ندارد گویا!.... ...و حالا برایم روشن تر می شود چرا وضع اقتصادی اجتماعی کشور من روز به روز بدتر می شود... غفلت سرنوشت مشترک محتوم ما و فرزندان کوچک ادم بزرگ های این مملکت است!....
@matharaneh
🌿🌿غفلت ، آزار ناشناخته ی عصر ما ، قسمت دوم
طبق تعریف سازمان بهداشت جهانی این پسر مورد یکی از شکل های بسیار رایج و بسیار پنهان کودک ازاری قرار گرفته: غفلت!
کوتاهی والدین (در حوزه ی اختیارات و منابعشان) در فراهم کردن انواع امکانات بهداشتی، تحصیلی، تغذیه ، پناهگاه و امنیت روانی برای کودکان غفلت محسوب میشود... تحقیقات هر روز بیش از پیش نشان می دهد اثار مغزی و روان شناختی غفلت کمتر از ازار جنسی، جسمی و هیجانی نیست.
اما این کودک هرگز مانند بنتیا و چندین کودک دیگر که مورد آزار جنسی قرار گرفته بودند معروف نمی شود... برایش کمپین به راه نمی اندازند... و نهاد و سامانهای نیمه دولتی و ان جی او ها برای پیش گیری از آن سرمایه گذاری و برنامه ریزی نمی کنند و سخنرانی به راه نمی اندازند... او با شکایت اینکه به اندازه ی کافی گوش به حرف کن نیست به متخصص ارجاع داده می شود...چرا که عامل کودک ازاری خود مراقب اصلی کودک است! و برای خود این حق را قایل است به هرشیوه و هر زمان که مایل و مطابق شرایط خودش است به نیازهای کودک رسیدگی کند...
من این روزها نمونه های زیادی از شکل های خفیف و شدید غفلت را در اتاقم می بینم... و برایم بسیار قابل درک است که والدین این فرزندان خود قربانی شکل های دیگری از غفلت هستند... اما قطعا این کودک نیست که باید بهای اسیب های والدین را بپردازد...
@matharaneh
🌿غفلت ، آزار ناشناخته ی عصر ما ، قسمت اول
پسرک 4 ساله است . جثه ی نحیفی دارد و مثل یک بچه تازه راه افتاد تلوتلو خوران وارد اتاق می شود ...وقتی با او حرف می زنم خودش را جمع می کند... نگاهش را می دزد و خطهای مبهمی رو تخته ی اتاق بازی می کشد ... ظهر یکی از روزهای تابستان پارسال همزمان با داغی فضای انتخابات پرونده اش را به عنوان پسر یکی از سیاسیون ثروتمند شهر به من می دهند...نوبت پسرک می شود... حرف نمی زند...نگاه نمی کند و به خوبی راه نمی رود... مادرش با شکایت اینکه چرا اتاقش را مرتب نمی کند و گوش به حرف نمی دهد به من مراجعه کرده ...بعد صخبت ها مادر متقاعد می شود تاخیر رشدی فرزندش جدی است و پیگیری مستمر می خواهد و برنامه ی درمانی طراحی می شود.... یکسال می گذرد... عصر شهریور است نزدیک غروب... پسرک وارد می شود برای بار دوم... کمی بهتر راه می رود.... حرف نمی زند و همچنان به لحاظ شناختی هیچ پیشرفتی نداشته... مادر نیامده چرا که مشغول سامان دادن به اوضاع نابسامان سیاسی فرهنگی کشور است بعد این یکسال...پرستارش می گوید که در این مدت هیچ روند درمانی جدی ای شروع نشده...پسرک خط های نامفهوم و مبهم می کشد.... سرنوشتش چه قدر شبیه سرنوشت انتخابات شده است...
@matharaneh
