..من افغانستانی ام
Open in Telegram
http//:ImFromAFG.blogfa.com ☕️🎵📖🚎🖊⚽️🇦🇫💙❤️ @mmahdiahmadi
Show moreIran149 428The category is not specified
214
Subscribers
+224 hours
+37 days
+130 days
Posts Archive
من نمیخواهم، نه حالا، نه ده و نه صدسال دیگر بمیرم. جاودانه با تو میخواهم سعادتمند باشم، دور دنیا بگردم و به ریش مرگ بخندم.
•مثل خون در رگهای من | احمد شاملو
کی میدونه چند تا کوه ، رو شونهی کی سواره!؟
شرایط همدیگهرو درک کنیم و با هم مهربون باشیم...!
گفت: خواب بدی دیدم.
دیدم که خلایق به هیئت گاوان و گوسپندان جملگی سر در آخوری فرو برده به چریدن مشغولند.
پرسیدم تو چه میکردی؟
گفت: من نیز چون خلایق.
پرسیدم پس چه فرق میانِ تو و ایشان؟
گفت: آن ها میخوردند و میخندیدند.
من میخوردم و میگریستم .
تذکره الاولیاء
تو ذهن یک افغانستانی اینطور میگذره که:
اونقدر هوا گرمه که، برم توی یک تشت پر از چای
ما معمولاً زندگی را با «مقصدها» اندازه میگیریم؛
قبولی، شغل، ازدواج، مهاجرت، درآمد، خانه...
و با خودمان فکر میکنیم:
«اگر فقط به آن نقطه برسم، بالاخره احساس رضایت خواهم کرد.»
اما واقعیت این است که بسیاری از مهمترین تغییرات انسان، نه در لحظهی رسیدن، بلکه در مسیر رسیدن اتفاق میافتند.
تابآوری، صبر، انعطافپذیری، تحمل ناکامی، جرأت تصمیمگیری، شناخت خود و توانایی مدیریت هیجانها، چیزهایی نیستند که در پایان مسیر به ما هدیه داده شوند؛ آنها در طول مسیر ساخته میشوند. گاهی چیزی که در پایان به دست میآوریم، در مقایسه با چیزی که در طول مسیر به آن تبدیل شدهایم، اهمیت کمتری دارد. شاید به همین دلیل است که بعضی آدمها، حتی بعد از رسیدن به بزرگترین هدفهایشان، باز هم احساس خلأ میکنند؛چون تمام تمرکزشان روی «رسیدن» بوده، نه «شدن» رشد روانی، بیشتر از آنکه به مقصد وابسته باشد، به نحوهی مواجههی ما با مسیر وابسته است. پس شاید بد نباشد هر چند وقت یکبار، بهجای اینکه از خودمان بپرسیم: «چقدر تا هدفم فاصله دارم؟» یک سؤال مهمتر بپرسیم: «این مسیری که دارم طی میکنم، از من چه انسانی ساخته است؟» دکتر مانا عطاری
آن که هلاک من همیخواهد و من سلامتش
هر چه کند ز شاهدی کس نکند ملامتش
کاش که در قیامتش بار دگر بدیدمی
کانچه گناه او بود من بکشم غرامتش
#سعدی❤️
11 سالته، کامپیوترت رو روشن میکنی، word رو باز میکنی و بعدش اسمت رو توی استایلهای مختلف مینویسی و عشق میکنی.
تو را در کوهستان به خاطر می آورم
به هنگام در به دریِ باد
وقتی پلی را از جا می کند
در اتاقی کوچک، به اندازهی کف دست
و پرچمی که پاییز را دشوار کرده است.
تو را به هنگام باریدن باران
-حلزونی که بیهوده برگی را مرطوب می کند-
تو را در مه
وقتی که به رود نزدیک می شود
چون پیغامی خونین به خاطر می آورم
و سنگها
سعی می کنند خونت را پنهان کنند.
از رضا بروسان
البته کاملش اینه
وقتی خدا
زنان را بین مردان قسمت کرد...
و تورا به من داد،
احساس کردم
به من شراب داده و
به دیگران گندم..!
-نزار قبانی
