پارسی سرایان هند و سند
Open in Telegram
358
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
با نرگست چه عرض تمنا دهد کسی
دیدیم سرمهیی که نگه شد صدای ما...
#بیدل
@psis2
که میداند تعلق در چه غربال اوفتاد آبش
وداع دام هم در گریه میآرد رهایی را...
طمع در عرض حاجت ذلتی دیگر نمیخواهد
گشادِ چشم کرد از کاسه مستغنی گدایی را
به هر جا پر فشان باشد نفس صید جنون دارد
نشان پوچ بسیار است این تیر هوایی را...
#بیدل
@psis2
مژگانِ بسته سیر دو عالم خیال داشت
از شوخیی نگه به تماشا زدیم پا...
چون اشک شمع در قدم عجز داشتیم
لغزیدنی که بر همه اعضا زدیم پا...
#بیدل
@psis2
به کیش آزادگی نشاید که فکر لذات عقده زاید
رهِ نفس پیچ و خم ندارد، چو نی ز بند شکر برون آ...
#بیدل
@psis2
تا پر فشاندهایم ز خود هم گذشتهایم
دنیا غم تو نیست که نتوان از آن گذشت
برق و شرار محمل فرصت نمیکشد
عمری نداشتم که بگویم چه سان گذشت
واماندگی ز عافیتم بینیاز کرد
بال آنقدر شکست که از آشیان گذشت...
#بیدل
@psis2
شاید افتد گذر بوی تو روزی آنجا
کوچهی غنچه عجب نیست که بن بست شدهست
#تأثیر / ظاهرا میرزا محسن تأثیر اصفهانی/ تبریزی
@psis2
در این مقامِ خروش و فغان،خموش چو رنگم
که گر شکسته شوم خلق نشنوند صدایم...
#طالب_آملی
@psis2
خون گشت مو به مو دلم از کاوش خیال
تا چند غمزه بینم و نشتر گمان برم؟؟
#طالب_آملی
@Psis2
چنان بی او چراغ عمر من تاریک میسوزد
که شمع خانهی خورشید را روشن نمیدانم...
#طالب_آملی
@psis2
گرهزاریست چون زلف عروسان رشتهی عمرم
ز بس پیوند جان بگسست و من بر یکدگر بستم...
#طالب_آملی
@psis2
تو بیقراریی شوق از دلم دریغ مدار
که عاشقان به دعا اضطراب را طلبند..
#طالب_آملی
@psis2
خواستم تا سینه بخراشم بهناخن، جسم زار
در میان پنجهام مانند مو در شانه ماند...
#طالب_آملی
@psis2
آبم بکن ای شرم به نزدیکیی آن کوی
شاید به غلط یار ز من دست بشوید...
#طالب_آملی
@psis2
گشتم چنان ضعیف که گر آتشم زنند
دودم به پای خویش به روزن نمیرسد...
#طالب_آملی
@psis2
مردم ز رشک، چند ببینم که جام می
لب بر لبت گذارد و قالب تهی کند؟...
#طالب_آملی
@psis2
فتیلهی رگ جان سر به سر گداخته است
ز پیچ و تاب نفسهای آتشین پیداست...
#غالب_دهلوی
@psis2
خبر دهید به قاتل که هجر میکشدم
ز ماهتاب چه منّت برم، کتانم سوخت...
#غالب_دهلوی
@psis2
به کف سر رشتهی غربت، به دل یاد وطن دارم
بوَد همچون گُهر چشمی به ره، چشمی به دنبالم
چه سود از بختِ سبزم چون ندارد طالعِ اوجی
زمینگیر است همچون سبزهی خوابیده اقبالم
شدم دریای رحمت آخر از شرم گناه خود
ز خجلت آب گشتم، شسته شد مکتوب اعمالم
ندارد شاهد سرگشتگی مشّاطه را حاجت
چو پرگارست از خمیازههای پای خلخالم...
#شوکت_بخاری
@psis2
