en
Feedback
پارسی سرایان هند و سند

پارسی سرایان هند و سند

Open in Telegram

@anaan

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
358
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
منم محو خیال او نمی‌دانم کجا رفتم شدم غرق وصال او نمی‌دانم کجا رفتم به بویش آشنا گشتم، ز جان و دل فنا گشتم فنا گشتم فنا گشتم نمی‌دانم کجا رفتم غلام روی او بودم اسیر موی او بودم غبار کوی او بودم نمی‌دانم کجا رفتم قلندر بوعلی هستم به نام دوست سر مستم دل اندر عشق او بستم نمی‌دانم کجا رفتم #بوعلی_قلندری نمی‌دانم چه منزل بود شب جایی که من بودم به هر سو رقص بسمل بود شب جایی که من بودم پری پیکر نگاری سرو قدی لاله رخساری سراپا آفت دل بود شب جائی که من بودم رقیبان گوش بر آواز و او در ناز و من ترسان سخن گفتن چه مشکل بوده شب جایی که من بودم خدا خود میر مجلس بوده اندر لامکان خسرو محمد شمع محفل بوده شب جایی که من بودم #امیرخسرو_دهلوی #قوالی #نصرت_فاتح_علیخان پارسی سَرایان @psis2 @anaan

چوب گل کی می‌کند اصلاح من، چون کرده است بوی گل دیوانه‌ام، خود کرده را تدبیر نیست #سلیم_تهرانی @psis2 @anaan خودکرده کاری که خود شخص بدون مشورت غیر کرده باشد. (ناظم الاطباء) بدل گفت خودکرده را چاره نیست به کس بر از این کار بیغاره نیست فردوسی چه بادافره است آن برآورده را چه سازیم درمان خودکرده را؟ فردوسی کنون آتش ز جانم که نشاند کنون خود کرده را درمان که داند؟ (ویس و رامین ) خودکرده را درمان نیست. (تاریخ بیهقی ) دل از خراسان و نشابور می بر نتوانست داشت و خودکرده را درمان نیست. (تاریخ بیهقی ) همی ندانم چاره‌ی فراق و نیست عجب که هیچ زیرک خودکرده را نداند چار قطران انوری خودکرده را تدبیر چیست زهر خند و خون گری خود کرده‌ای انوری شنیدم که می‌گفت و خوش می‌گریست که این نفس خودکرده را چاره نیست سعدی با خود از روی جهل بد کرده آه از این کارهای خودکرده اوحدی

به هرکجا که به سنگی رسید، همچون موج بغل گشاده دَوَد سویش آبگینه‌ی ما #سلیم_تهرانی @psis2 @anaan

به اختصار از مجنون و لیلی، #امیرخسرو_دهلوی دراز شدن ظلم گیسوی لیلی بر مجنون، و زنده داشتن مجنون شب‌های فراق را به خیال لیلی، و روشن شدن مهر نوفل در آفاق بر تیرگی روز مجنون، و لرزیدن پدر پیر مجنون از دم‌های سرد پسر، و سوی گرم‌مهری نوفل گریختن، و گرم رویی کردن آن مهربان، و گرماگرم، شمسهٔ نسبت خود را که در پرده حیا آفتابی بود سایه پرورد، با مجنونِ تاریک‌اختر قران دادن و محترق شدن ستاره‌ی مجنون، و پیش از استقامت رجعت کردن توقیع کش مثال این حرف در نامه، سخن چنین کند صرف کان سوخته‌ی خراب سینه اورنگ نشین بی‌خزینه از نوفلیان چو بی‌غرض ماند لختی ز فراق در مرض ماند باز از وطن خرد برون جست زنجیر برید و رشته بگسست می‌گشت به گرد و کوه و صحرا چون خضر، به روضه‌های خضرا نی دل خوش و نی خرد فراهم دیوانه و دیو هر دو با هم هجرش زده تیر بر نشانه غم یافته مرگ را بهانه یاران به تأسف از چنان یار خویشان به تحیر از چنان کار او دشت گرفته زار و دل ریش دشمن به ملامت از پس و پیش مسکین پدرش به چاره سازی چون شمع به خویشتن گدازی وآن مادر خسته‌ی جگر سوز شب رنگ شده، ز بخت بد روز روزی ز زبان راست بازی در گوش پدر رسید رازی کز مهر و وفای آن یگانه کاندر همه دهر شد فسانه زان گونه شدست نوفلش دوست کان دل‌شده مغز گشت و این پوست گوید که: اگر دل آیدش باز من دخت خودش دهم به صد ناز پیر از خبری چنان دل‌انگیز بر سوخته شد، چو آتش تیز اول ز دو دیده سیل خون ریخت وانگه نمک از جگر برون ریخت: کای چشم من و چراغ دیده تو از من و من ز خود رمیده دارم دل خسته درد پرورد درمان دلم تویی برین درد زینگونه که از تو در بلائیم دیوانه تو نیستی که مائیم دریاب که عزم کوچ کردم نزدیک شد آفتاب زردم انگار گل تو را خزان برد وآن هم‌نفسی که داشتی، مرد یاری که نیایدت در آغوش آن به که ز دل کنی فراموش شاخی که برش نه زود باشد هیزم بود ار چه عود باشد بید، ار ندهد ز میوه مایه باری بودش فراخ سایه نوفل که به مهر تست منسوب دارد پس پرده دختری خوب خورشید رخی خدیجه نامش پرورده به عصمتی تمامش زان رسم وفا که در تو دیدست پیوند ترا به جان خریدست در دل، همه صحبت تو جوید وز شرم، بروی تو نگوید پرسد خبر تو گاه و بی گاه هم معتقدست و هم نکوخواه گر سر به رضاء ما کنی راست آن خواست از آن توست، بی‌خواست هم مادر امید خاص یابد هم جان پدر خلاص یابد گفتیم به تو غم نهانی از ما سخنی، دگر تو دانی! دیوانه که این حدیث بشنید دیوانگیش ز سر بجنبید می‌خواست که از درون پر سوز گردد، به خلاف، پاسخ اندوز لیکن، چو فسون پیر بد چست کرد از دم سخت دیو را سست در پای پدر فتاد فرزند گفت ای دم تو مرا زبان بند با آنکه خرد ز من عنان تافت، از رای تو، روی چون توان یافت؟ اینست چو خواهش الهی تن در دادم بهر چه خواهی! مادر پدر از چنان جوابی بر آتش دل زدند آبی رفتند ز خانه بامدادان پیش پدر عروس شادان بستند کمر بجست و جویی کردند سپرده گفت و گویی نوفل که بخاطر آن هوس داشت پیش آمد و پاس آن نفس داشت بردند ظرایف عروسی بغدادی و مغربی و روسی اسباب نشاط و مایه‌ی سور شهد و شکر و گلاب و کافور بنشست فقیه عیسوی دم بنیاد نکاح کرد محکم شد جلوه نما بت حصاری چون گل ز نسیم نوبهاری نازک بدنی چو دُرّ مکنون مجنون کن صد هزار مجنون هر کس صفت جمال می‌گفت مجنون سخن از خیال می‌گفت هر کس گهری خریده می‌ریخت مجنون ز سرشک دیده می‌ریخت هر کس ز طرب به کار خود بود مجنون به هوای یار خود بود او قصهٔ جان ریش می‌خواند و افسون خلاص خویش می‌خواند می‌کرد به سینه یاد دل خواه می‌شست به گریه دست از آن ماه بیرون خوش و از درونه دل تنگ تن حاضر و دل هزار فرسنگ مطرب ز طرب ترانه می‌زد او ناله‌ی عاشقانه می‌زد چون کرد عروس جلوه‌ی حور در پرده‌ی مهد گشت مستور چون شد گهِ آنکه خرم و شاد هم‌خوابه شوند سرو و شمشاد دیوانه به درد خود گرفتار حیران شده ماه نو در آن کار نی او همه شب غنود از سوز نی لعبتِ نو ز بخت بد روز بر بوی گلی که بود یارش دامن نگرفت هیچ خارش بر نَجد شد و طواف می‌کرد با خاطر خود مصاف می‌کرد سوزان غزلی که دل کند ریش می‌خواند به حسب حالت خویش مادر که شنید قصه‌ی دوش سوی پدرش دوید بی‌هوش ناخن زد و چهره غرق خون کرد دامن ز سرشک لاله‌گون کرد بی‌چاره پدر ز پا در افتاد هم شیشه شکست و هم خر افتاد @psis2 @anaan

هر نسیمی می‌تواند خضر راه او شدن هر که چون برگ خزان آماده‌ی رفتن شود #صائب_تبریزی @psis2 @anaan

آه سردی ریزش برگ خزان را بس بود زود می‌پاشد ز هم در پیری اوراق حواس آه سردی ریزش برگ خزان را بس بود #صائب_تبریزی @psis2 @anaan

نبینی برگ رَز زر گشت و گل کبریت احمر شد کند پاییز گویی کیمیاگر باغبانان را #غالب_دهلوی @psis2 @anaan

#نصرت_فاتح_علیخان پارسی سَرایان @psis2 @anaan

گشود برقع و توفانِ حسن عالم سوخت متاع شادی و غم جمع بود در هم سوخت که زد به داغ دلم دامن کرشمه که باز به نیم‌شعله همه خان و مان مرهم سوخت فروغ حسن تو در گلشن بهشت افتاد که برگ لاله و گل در میان شبنم سوخت به العطش مگشا لب که خضر وادی عشق گلوی تشنه به آب حیات و زمزم سوخت جز آب ساقی عشقم که جام جرعه‌ی او کلیم را کف دست و مسیح را دم سوخت دلم به گوشه نشینان عشق می‌لرزد که حسن او گل شوخی بچید و عالم سوخت به لوح مشهد پروانه این رقم دیدم که آتشی که مرا سوخت خویش را هم سوخت خوشم که سوخت دو کون از غمت وزین خوشتر که کس به داغ دل عرفی از غمت کم سوخت #عرفی_شیرازی @psis2 @anaan

با آن‌که هیچ مطلب ممکن روا نشد دل خوش نمی‌کنیم مگر از محال‌ها #عرفی_شیرازی @psis2 @anaan

به بساط جرعه‌کشان تو، غم نُقل و باده که می‌کشد؟ که توان ز حرف تبسمت به‌هزار پسته نمک زدن #بیدل_دهلوی @psis2 @anaan

نمک پرورده‌ی لعلت تکلم گریبان چاک دندانت تبسم ترا با چشم مخموری که داری نگهدارد خدا از چشم مردم تو خود را غیر میدانی وگرنه جدا نبود ز قلزم موج قلزم به رخسارش تماشا کن خوی شرم صفا دارد قِران ماه و انجم بناگوشی دلم را مضطرب ساخت کزو آب گهر شد در تلاطم فراگیرند جویا نکته سنجان ز چشم مست او حسن تکلم #جویای_تبریزی @psis2 @anaan

بگذشت چو گل موج طربناکی‌ام از سر طوفانی‌ی ترخنده‌ی مستانه‌ی خویشم #جویای_تبریزی ترخنده: طعنه و طنز و بیهوده و مکر و حیله باشد. «برهان قاطع» @psis2 @anaan

مانند زخمِ دوخته نگشود بر رخم، ترسیده بس‌که زان بتِ مژگان‌خدنگ، چشم #جویای_تبریزی @psis2 @anaan

پنهان شده است آینه‌ام از هجوم عکس پنهان شده است آینه‌ام از هجوم عکس جویا اگر چه جلوه‌ی جانان پدید نیست #جویای_تبریزی @psis2 @anaan

تخم اشکی که ز درد تو فشاندیم به خاک نخل آهی شد و از سینه‌ی صحرا برخاست جز نکویی طمع از سلسله‌ی نیک مدار گوهر افشان بود ابری که ز دریا برخاست در خیالت به ره دیده و دل بسکه دوید نگه از چشم ترم آبله برپا برخاست #جویای_تبریزی @psis2 @anaan

آبی ز دانه‌ی عنب ای دل چشیدنی است غافل مشو که این سر پستان مکیدنی است یک صبحدم چو پنجه‌ی خورشید جلوه کن پیراهن تحمل عاشق دریدنی است #جویای_تبریزی بالاخره برای ما نیفتاد که عنب به پستان تشبیه شده یا پستان به عنب. اگر دوم باشد از نوادر شعر کلاسیک فارسی‌ست قطعا. @psis2 @anaan

احمد مرسل که عالم جمله در تسخیر اوست ممکنات از حلقه‌های چرخ در زنجیر اوست قاضی باز و کبوتر، غازی دلدل سوار تا قیامت برق در کار رم از شمشیر اوست بضعه‌ی خیرالبشر کدبانوی دنیا و دین آنکه نور چشم احمد، شبر و شبیر اوست سرور دنیا و دین زین العباد و باقرند آن‌گهی صادق که عالم روشن از تنویر اوست آسمان جاه نور دیده‌ی موسی علی آنکه آرام زمین در سایهٔ توقیر اوست تاج عصمت بر نقی زیبا بود بعد از تقی آنکه نظم کار عالم بسته‌ی تدبیر اوست عسکری باشد امام اهل حق بعد از تقی آنکه نه قوس فلک در قبضه‌ی تسخیر اوست پیر گردون را مرید خود نمی گیرد ز عار هر که جویا قائم آل محمد پیر اوست #جویای_تبریزی @psis2 @anaan

تا چند رود دل پیِ کاری که ندارد تا کی بود آواره‌ی یاری که ندارد لعل لب او سوخت چسان خرمن جان را چون آتش یاقوت شراری که ندارد دریای غم عشق، مربّی، گهرم راست پرورده دلم را به کناری که ندارد چون بار دل اهل حسد گشت ندانم دل در حرم وصل تو باری که ندارد جویا چه کدورت به دلش از تو نشیند این پیکر فرسوده غباری که ندارد #جویای_تبریزی @psis2 @anaan

آنجا که کشد معرفتش تیغ چو خورشید چون ماه گر از اهل کمالی سپر انداز #جویای_تبریزی @psis2 @anaan