جُستارهای روانکاوانه
Open in Telegram
1 136
Subscribers
No data24 hours
+17 days
-230 days
Posts Archive
1 136
بهار نزدیک است و همچنان روزها به سنگینی سپری میشوند. و من دوباره برایت میخوانم: «بهار در من اثر خود را میکرد. من با حرص و ولع مترصد دیدار دنیای خارج از ماورای شکافهای پرچین بودم. آنجا میایستادم، سر خود را به یکی از دستکهای پرچین تکیه میدادم، و با لجاجتی پایانناپذیر علفهایی را که گودال خندق اطراف قلعه را سبزرنگ کرده بود و آسمان دوردستی را که هر لحظه بیش از پیش آبیرنگ میشد مینگریستم. در کرانه رودخانه ایرتیش، انسان فراغتی داشت که میتوانند تمام این چیزها را از یاد ببرد و روبهروی این پهنه بیپایان بایستد و همانطور که زندانی از روزن سلول خویش دنیای آزاد را مینگرد، به این دشت بنگرد. تمام این مناظر، فقیرانه و وحشی، اما آزاد است.»
1 136
در میان همه این داستانها شیفته چند کتاب شده بودم، یکی از آنها برای داستایفسکی بود. بارها نام کتابش را برایت بازگو کرده بودم. دوباره از کتابش میخوانم. « تمام این بیچارگان چقدر دلشان میخواست که خوشحال باشند و این عید را به شادی بگذارند؛ اما خداوندا، این عید چه سنگینی خردکنندهای برای همه آنان داشت! هر کس میخواست که در این روز بزرگ خود را با امیدی گول بزند؛ اما این امید به وجود نیامد.»
1 136
چرا ادبیات میخوانیم؟ اگر میخواستم جوابی کوتاه برای این پرسش بدهم باید میگفتم که روانکاوی و ادبیات دو روی یک سکه هستند. هر دو به جهانی ناخودآگاه تعلق دارند، جایی که به صدای ناگفتهها و آنچه در سکوت پنهان مانده گوش فرا داده میشود، و زبانی را شکل میدهند که پیشتر بیشکل یا ممنوع بوده است. میدانستم که خود فروید شیفته گوته است. نقلقولهای گوته در نوشتههایش بسیارند. و اگر باری دیگر فروید فرصتی را مییافت که روانکاوی را از نو اختراع کند، بسیار محتمل است که به جای روانکاوی، رمان بنویسد.
1 136
چقدر بهجا بود که یادآور شد درمان با رسیدن بیمار به آزادی انتخاب به پایان میرسد، و این اشتیاق همیشه باقی میماند که بیمار بتواند این آزادی خود را به تجربه زیسته بدل کند.
1 136
آری آنچنانکه گوته در فاوست مینویسد:
من مصرانه بر این فکر پایبندم
و خود نیز موید آن میباشد که
و تنها کسانی آزادی خود را به دست میآورند
که هر روز فاتح آن باشند.
1 136
کمی کتاب مثل یک قهوه داغ در هوای سرد زمستانی همیشه جواب میدهد. آدام فیلیپس در کتاب حسرت خود مینویسد، واقعیت وجود داشتن سرخوردگی قطعا نشان از آن دارد که رضایتمندی هم وجود دارد، حال چه واقعی باشد و چه ساختگی. میتوان گفت حقیقت سرخوردگی در خودش چیزی دارد که موجب دلگرمی است: نوید به آیندهای خوش.
1 136
درمان زمانی به پایان میرسد که بیمار دیگر نیازی به درمان نداشته باشد، نه چون همهچیز را فهمیده، بلکه چون بالاخره زندگی کردن را تجربه کرده است. برای همین است که مسئله درمان دانستن نیست، بلکه توان زیستن است.
1 136
تیزر اپیزود سریالی «حال خوب»
در یوتیوب بشنوید
https://youtu.be/f0H_Eq34bKg?si=Ff4fKU9YmHUwibWe
@ravanapodcast
1 136
کمی فکر کرد و حرفی را که برای مدتها نزد خودش نگه داشته بود به زبان آورد. گفت تو نمیتوانی همه بیماران خودت را نجات بدهی. اینطور نیست؟! گفتم پس اجازه بده، نگاه خودم را با داستانی که سالها پیش خوانده بودم برایت بازگو کنم. داستان برای مردی است که صبح زود تصمیم میگیرد کنار ساحل قدم بزند. او همانطور که در کنار اقیانوس به پیش میرفت، نگاهش از دور به پسربچهای جلب میشود. پسربچه بارها کنار ساحل خم میشد، چیزی را از زمین برمیداشت و به اقیانوس پرتاب میکرد. کمی که به او نزدیکتر شدم، دیدم خورشید بالا آمده و مد پایین آب را در اقیانوس فرو میبرد. و حالا ستارههای دریایی روی شنها گیر افتادهاند. بیشتر که نزدیک شدم، گفتم ای مرد جوان، هزاران ستاره دریایی دیگر در سراسر ساحل وجود دارند و تو نمیتوانی همه آنها را نجات بدهی. همانطور که به حرفهایم گوش میداد، دوباره خم شد، ستاره دیگری را در دست گرفت و به اقیانوس پرتاب کرد. حالا رو به من کرد و گفت «ولی برای این یکی واقعا فرق کرد.» میدانستم داستان اصلی را لورن آیزلی بهگونهای دیگری نوشته است، ولی برای من همیشه حرف آن روز پسربچه در خاطرم باقی مانده است.
1 136
یه مدتی هست که کانال یوتیوب رو آروم آروم شروع کردیم به ساختن و خیلی خیلی خوشحال میشیم که همراه ما باشید و کانال رو دریابید ♥️
https://youtube.com/@totonnchi
1 136
خودم را میسفرم از آن کتابهایی است که هنوز نیمهتمام رهایشان کردهام، فردا به سراغش خواهم رفت. فردایی که بیشتر از امروز زیستهام، بیشتر خواندهام و راههای بسیار پیمودهام. گاهی به کتابها کمی زود میرسم. اغلب، کتابها در آخرین کلمات خود به پایان میرسند و گاهی برای همیشه همسفر خواننده خود هستند. ژولیا کریستوا برایم تداعی زیستن زنیست در یک جامعه کمونیستی.
از او میخوانم: «نادرند مردانی که از زن نمیهراسند و فراتر از لذت جنسی، تحمل این پیوند متقابل اما مبهم، میان دو «تفاوت» مطلق را دارند: نوعی عشق روشنبینانه که «در سایه خود عشق» به وجود میآید، عشقی بزرگ، همان عشق تودههای احساساتی، که کولت این نویسنده درخشان به سخرهشان میگیرد. آنهایی که فکر میکنند به این نوع عشق دست یافتهاند، اغلب همراه با آن، تخیل زیر پا گذاشتن ممنوعیت زنا با محارم را، که شکلدهنده بشریت است، نیز تجربه میکنند؛ ژرژ باتای شاهد نیرومندی بر این ادعاست؛ شامل حال من اما نمیشود.»
1 136
«اجبار به تکرار» یکی از جدیترین گرفتاریهای روان بشر است که از یک نوع رابطه فرار میکند، اما گرفتار رابطهای دقیقا مشابه میشود.
1 136
روند تحلیل همیشه در شکلی از فرا گرفتن و اندیشیدن با واژگان زبان ناخودآگاه پیش میرود. در طول درمان این اشتیاق وجود دارد که بیماران به همان زبانی سخن گفته باشند که میتوانستیم تجربه پدید آمدن گفتگو در اتاق درمان را داشته باشیم.
اگر از چامسکی در باب اهمیت واژگان و زبان در شکل بخشیدن به اندیشه بخوانیم، او مینویسد: «زبان، تنها، وسیله بیان و برقراری ارتباط نیست؛ زبان ابزاری است تجربه کردن، اندیشیدن و حس کردن… ما با واژگان فکر میکنیم، ما به وسیله واژگان فکر میکنیم. زبان و تجربه بهگونهای جداناپذیر با هم پیوند دارند و آگاهی یکی از آن دیگری را بیدار میکند. واژهها و اصلاحات به همان اندازه برای اندیشهها و تجربههای ما ضروریاند که رنگها و سایه رنگها برای نقاشی.»
و در ادامه پینکر بر این افزوده است که «زبان هرکس مشخص میکند که او چگونه واقعیت را آنگاه که باید درباره آن سخن بگوید مفهومی میکند.»
1 136
در ادامه همین نگاه فروید: «تعبیر کردن معنای ناخودآگاه پیش از آنکه بیمار آماده باشد، همان اندازه بر نشانگان بیماری اثرگذار است که توزیع فهرست غذا در قحطی بر گرسنگی افراد قحطیزده اثر دارد.» میتوان اضافه کرد بیمار بدون دست یافتن به حس بودن، تجربه زیسته و تحقق خود در زندگی، فراتر از گفتگوی صرف در رابطه درمانی چیزی به دست نیاورده است.
1 136
بسیار اقبال بلندی بود که میتوانستیم در ابتدای قرن بیستم، عصر چهارشنبه خود را به جلساتی برسانیم که فروید آن را بعدها انجمن روانکاوی وین مینامد. جایی که گروهی از طرفداران روانکاوی در خانه فروید جمع میشدند تا از روانکاوی، از فکرها و عقاید خود سخن گفته باشند. همین خیالپردازیها کافی بود که ایده چهارشنبههای فرویدی در یوتیوب به خاطرم خطور کند. حالا ما هم میخواهیم چهارشنبهها در یوتیوب جمع شویم و از روانکاوی و تحلیل و هر آنچه که تاکنون آموختیم سخن بگوییم.
1 136
همیشه وسوسه جادوگر بودن برای درمانگر در میان است، حتی بیشتر از وسوسه بیمار برای درمان شدن به واسطه جادو. فنیکل جمعبندی کوتاهی از این مسئله مطرح میکند: «وسوسه جادوگر بودن کمتر از وسوسه درمان شدن توسط یک جادوگر نیست.» چرا که اغلب احساس میکنیم که هر روز و گاهی بارها پاسخی برای پرسشهایمان یافتهایم.
1 136
بیماران فروید عموما از طبقه متمول شهر وین بودند، تا حدی که در آن سالها برخی بیماران برای تامین هزینه درمان مجبور به فروش خانههای خود میشدند. درمان با اینکه در حال حاضر امری در دسترس است اما همچنان کاری طاقتفرسا و پر هزینه تلقی میشود. مسئله هم فقط در هزینهای که بیمار برای درمان میگذارد خلاصه نمیشود. بیمار باید زمان و فراغت کافی برای تحلیل آنچه در جلسات و خارج از آن سپری میشود داشته باشد. بدون توجه به این موضوع که هر بیماری صرف حضور در جلسات، روند بهبودی را سپری نخواهد کرد نگاهی کوتهبینانه به امر درمان رخ میدهد. به همین خاطر است که روانکاوی نیازی به تبلیغ ندارند، خود بیمار است که باید دست به انتخابی دشوار بزند که میخواهد تحلیل شود یا نه.
1 136
هدف تحلیل این است که به بیماران کمک کنیم قصههایی را که زندگی کردهاند کشف کنند و از این راه به قصههایی دست بیابند که مایلاند زندگی کنند. مولف قصه خود شدن عامل تعیینکننده تحلیل «به اندازه کافی خوب» است. همین جمله فرد بوش کافی بود که متنی را از سیذارتا برایت خوانده باشم.
گوویندا اگر چه عمر را بر سر تعالیم بودا گذاشته بود و به علت پیری و فروتنی احترامی در میان پیروان بودا داشت اما هنوز به آرامش قلبی نرسیده بود و احساس میکرد جستجویش بیفایده بوده است.
گوویندا با رسیدن به رودخانه از قایقران خواست تا او را به سمت دیگر رود ببرد. گوویندا وقتی در سمت دیگر رودخانه از قایق پیاده میشد به قایقران گفت: تو نسبت به رهبانان و مسافران مهربانی و بسیار از رهروان بودا را از رود رد کردهای. آیا تو هم در جستجوی حقیقتی؟
چشمان پیر سیذارتا لبخندی زد و گفت: بزرگوار آیا تویی که سالیان سال جامه زرد پیروان بودا را میپوشی هم خودت را جوینده حقیقت میدانی؟
گوویندا گفت: درست است که پیر شدهام، اما هیچوقت دست از جستجو برنداشتهام. فکر میکنم این سرنوشت من است. به گمانم تو هم جستجوگر این راهی. اگر ممکن است کمی از آنچه یافتهای را برایم تعریف کن.
سیذارتا گفت: نمیدانم چه بگویم که ارزش شنیدن داشته باشد شاید تو از شدت جستجوست که چیزی پیدا نمیکنی!
گوویندا پرسید: مگر چنین چیزی ممکن است؟
سیذارتا گفت: خیلی اتفاق افتاده است که جستجوگر تنها همان چیزی را میبیند که دنبالش میگردد و همین باعث میشود نتواند چیز دیگری را پیدا کرده، به دست بیاورد.
او تمام هوش و حواسش معطوف یک هدف است و همان هدف تمام فکرش را اشغال کرده است.
جستجو به معنای داشتن هدف است، اما معنای حقیقی آن آزاد بودن، نداشتن مقصد و پذیرش است.
بزرگوار شاید تو جویندهای هستی که در جستجوی هدفت از چیزهایی که در اطرافت وجود دارد غافل شدهای.
