en
Feedback
دارکوب

دارکوب

Open in Telegram
2 379
Subscribers
No data24 hours
-57 days
-630 days
Posts Archive
نذر کردم گَر از این غم به درآیم روزی تا درِ میکده شادان و غزل‌خوان بروم... به هواداری او ذَرِّه‌صفت، رقص‌کنان تا لبِ چشمهٔ خورشیدِ درخشان بروم... حافظ | غزل شماره‌ی ۳۵۹

🌘✨ ...@Darrkoob

«هیچ‌چیز برای همیشه به‌ روندی نادرست تن در نمی‌دهد.» رالف والدو امرسن

بنشسته‌ام من بر دَرَت... تا بو که بر جوشد وفا باشد که بگشایی دری، گویی که: " برخیز، اندرآ! " مولانا | دیوان شمس | غزل شماره ۷

🌖 ...@DarrkooB

🎼 ✨ @Darrkoob

🌗 ... @Darrkoob
🌗 ... @Darrkoob

✨🌖 ... @Darrkoob

« پاره سخن - حافظ: غم مخور » ۱۴۰۴/۵/۱۵ کانال رسمی حسین الهی قمشه‌ای @drelahighomshei

ای مرغ آفتاب  زندانی دیار شب جاودانی‌ام یک روز از دریچه‌ی زندان من بتاب...! می‌خواستم به دامن این دشت ، چون درخت _ بی وحشت از تبر _ در دامن نسیم سحر غنچه وا کنم. با دست‌های بر شده تا آسمان پاک ، خورشید و خاک و آب و هوا را دعا کنم. گنجشک‌ها به شانه‌ی من نغمه سر دهند سر سبز و استوار ، گل افشان و سر بلند این دشت خشک غم زده را با صفا کنم. ای مرغ آفتاب ، از صد هزار غنچه یکی نیز وا نشد! دست نسیم با تن من آشنا نشد. گنجشک‌ها دگر نگذشتن از این دیار... آن برگ‌های رنگین پژمرد در غبار وین دشت خشک غمگین ، افسرد در بی‌بهار... ای مرغ آفتاب ، با خود مرا ببر به دیاری که همچو باد آزاد و شاد ، پای به هر جا توان نهاد! گنجشک پر شکسته‌ی باغ محبتم تا کی در این بیابان سر زیر پر نهم ؟ با خود مرا ببر به چمن زارهای دور شاید به یک درخت رسم ، نغمه سر دهم...! من بیقرا رو تشنه‌ی پروازم تا خود کجا رسم به هم آوازم...! اما...بگو کجاست ؟ آنجا که زیر بال تو – در عالم وجود – یک دم به کام دل بالی توان گشود اشکی توان فشاند شعری توان سرود 🌙 @DarrkooB فریدون مشیری

🌙 ... @Darrkoob

هیچ جمله‌ی زیبایی در کار نیست! در دلت طلبی، خونی، دردی هست؟ این همان زنده‌ی عاشق، توست... جرعه جرعه بنوش... بچِش ! که زنده در لمسی تو! شاید که قفل‌ها باز شود اینبار شاید که نه در کلام و پوسته که در لمسِ دل‌هامان گشایشی یابیم!

🎼 🌒 ... @Darrkoob

Husenoff-Umutsuz Gunler.mp36.04 MB

خدا كند انگورها برسند جهان مست شود  تلوتلو بخورند خيابان‌ها به شانه‌ی هم بزنند رئيس‌جمهورها و گداها مرزها مست شوند  خدا كند انگورها برسند برای لحظه‌ای تفنگ‌ها يادشان برود دريدن را كاردها يادشان برود                        بريدن را قلم‌ها آتش را آتش‌بس بنويسند.  خدا كند كوه‌ها به هم برسند دريا چنگ بزند به آسمان ماهش را بدزدد به ميخانه‌ شوند پلنگ‌ها با آهوها.  خدا كند مستی به اشياء سرايت كند پنجره‌‌ها ديوارها را بشكنند و تو همچنانكه يارت را تنگ می‌بوسی مرا نيز به ياد بياوری...  #الیاس_علوی | @Darrkoob #دیوار

موجودی که ارزشمندی یا بی ارزش بودن آن، وابسته به نظر دیگران باشد، چه موجود اسفباری است... هر کس به اعتبار خود زندگی می کند و وجود دارد و بنابراین، نخست برای خود و در خود وجود دارد. آرتور شوپنهاور

🪷

Mastan_Salamat_Mikonand_Sahar_Mohammadi.mp36.29 MB

تو مگو همه به جنگند و زِ صلحِ من چه آید تو یکی نِه‌ای، هزاری تو چراغِ خود برافروز... مولانا | غزل شماره‌ی 1197