en
Feedback
دالاهونشین

دالاهونشین

Open in Telegram

مدیریت @soleymanmoradi ارسال مطالب و تبادل @Javadmoradi8248 دست قدرتی سّر پنهانی هامرای راگه تن ویت نمزانی . . . . تبلیغات پذیرفته میشود

Show more
1 920
Subscribers
No data24 hours
-17 days
No data30 days
Posts Archive
بخش ششم شیخ قادر، به همراه دایی‌اش، ابتکار عمل را به دست گرفت. قاصدانی چند به سراسر کردستان فرستادند و سپاهی عظیم ــ معروف به «سپاه چیچک» ــ از هزاران سوار مسلح، از مرزهای ترکیه تا کوه‌های هورامان، فراهم آوردند. آنان برای تعقیب سلطان سهاک و درویشان به حرکت درآمدند. اما سلطان، که در عالم ذات از نیّات برادران ناتنی خود آگاه بود، به همراهانش فرمود تا پیش‌تر روند و در پردیور ــ در نزدیکی شیخانِ اورامانات ــ جای اقامت فراهم کنند. سه درویش هم‌نفس او، داوود، بنیامین و پیر موسی، نزد سلطان ماندند. پیش از غروب آفتاب، سلطان و یارانش به غاری در دامنه‌ی شاهو، به نام «مرنو»، رسیدند و در آن پناه گرفتند. شب فرارسید و سپاه چیچک، با مشعل و شمشیر، به دامنه‌ی مرنو رسید و آن‌جا را محاصره کرد. بنیامین نگاهی به بیرون افکند و چون انبوه سپاه دشمن را دید، دلش لرزید. به حضور سلطان آمد، سجده کرد و گفت: «یا شاه، ما تو را در این تنگنا انداختیم. لشکری عظیم گرداگرد ماست. تدبیر چیست؟» سلطان فرمود: «ای بنیامین، راهِ حق بی‌آزمایش نیست. هر بلایی که بر ما آید، مقدّر حق است؛ چرا که مردِ بی‌بلا، مردِ لقا نیست.» بنیامین قوت قلبی گرفت و گفت: «آنجا که تو باشی، بلا نیست، بلکه رحمت است.» سپس سلطان به داوود فرمود تا از زیر قالیچه‌ی دمشقی ــ که همان سهمیه‌ی موروثی بود ــ مشتی خاک فنا بردارد و بر سپاه چیچک بپاشد و با شمشیر حق به نبرد برخیزد. داوود بی‌درنگ خاک برگرفت و بر سپاه پاشید. به اذن سلطان حقیقت، طوفانی عظیم از شن و گردباد برخاست و سپاه چیچک را دربرگرفت. یاران از دشمن بازنشناختند و داوود، چون برق و صاعقه، بر آنان تاخت. سه شبانه‌روز جنگ درگرفت و سرانجام سپاه چیچک به خاک ذلت نشست و هیچ‌یک از آنان جان به در نبرد. طوفان فرو نشست و آسمان آرام گرفت. در آن هنگام، زنی از اهالی شیخان، به نام خاتون رزبار، از گردنه‌های شاهو فرود آمد. خروسی پخته، اندکی برنج و چند قرص نان به همراه داشت. به سلطان و یارانش ادای احترام کرد و گفت: «شما را در خواب دیدم که خسته و گرسنه بودید و از من خواستید نذری برایتان بیاورم. این است نذر من.» یاران سلطان، به شکرانه‌ی پیروزی و به یاد خاونکار، بر نذر دعا خواندند، روزه گشودند و در شادی و دعا به دست‌ بوسی یکدیگر پرداختند. آنجا، در مرنو، جشنِ خاونکار برپا شد؛ جشنی که نشانه‌ی گذر از ظلمت و آغاز فجر حقیقت بود، و از آن روز، در دفتر آیین یارسان، فصلی نو گشوده شد. @dalahoonshin

بخش پنجم با مرگِ شیخ عیسی، فصلی تازه در تاریخ، فرهنگ و فلسفه‌ی آیینیِ برزنجه گشوده شد. شیخ قادر، فرزندِ ارشدِ شیخ عیسی، با پشتیبانیِ ملاهای متعصب، ابتکار عمل را به دست گرفت. او خود را جانشینِ پدر خواند و در برابرِ سلطان و درویشان، شمشیرِ دشمنی از نیام برکشید. در غیابِ پدر و دایراک، به تندی بر سلطان تاخت و با تمارض به تعزیه در عزای پدر، عاملِ مرگِ او و شرایطِ غیرمعمول و مرموزِ برزنجه را به گردنِ درویشان انداخت. افراد هم‌دستش نیز، با تبلیغاتی فریب‌کارانه، سلطان و یارانش را در میانِ مردم، جادوگر و ساحر معرفی کردند. برخی از مردم فریب خوردند، اما آنان که دیده‌ی بصیرت داشتند، حقیقت را دریافتند و دل از سلطان برنگرفتند. آنان سلطان را برحق شمردند و به «کاکه‌ای» نامبردار شدند؛ یعنی پیروانِ کاکه، یارانِ راستی و حقیقت. امنا، ریش‌سفیدان و عموهای ظاهریِ سلطان، برای میانجی‌گری و فرو نشاندنِ آتشِ اختلافِ وارثانِ شیخ، دست به کار شدند. نشستی برای رفعِ کدورت در خانه‌ی شیخ برگزار گردید. اما شیخ قادر، که کینه‌ای دیرینه از سلطان و درویشان بر دل داشت، این فقدان را فرصتی مغتنم دید تا با سلطان تسویه‌حساب کند. او، با برادرانش خدرشه و سلامت، و مادرشان، دیگر طاقتِ هم‌نشینی با سلطان را نداشتند و از ادامه‌ی زندگیِ مشترک با درویشان سر باز زدند. تنها به جدایی رضایت دادند و ریش‌سفیدان، هرچه کوشیدند، نتیجه‌ای نیافتند. در نهایت، سلطان سهاک، برای پایان دادن به نزاع، تصمیم گرفت از برزنجه کوچ کند و همراهِ درویشان به سویِ زادگاهِ آنان در اورامانات رهسپار شود. این تصمیم، برای شیخ قادر و برادرانش، نعمتی دوچندان بود؛ زیرا با رفتنِ سلطان، تمامِ املاک و داراییِ شیخ عیسی به آنان می‌رسید و از وجودِ درویشان نیز آسوده می‌شدند. سلطان تنها سه وصله از داراییِ پدری را خواست: دیگی، قالیچه‌ای و سفره‌ای که میراثِ معنویِ شیخ بود. در برابرِ آن‌همه ثروت، این سه وصله ناچیز می‌نمود، اما سلطان سهاک بدان رضایتِ کامل داشت و امنای محل، املاکی در حلبچه را برای شریف معین نمودند. آتشِ اختلاف خاموش شد و هرکدام از طرفین، خرسند از نصیبِ خویش، از هم جدا شدند. سلطان، به همراهِ درویشان و تعدادی از  ارادتمندانش، در میانِ اشک و اندوهِ دیگر پیروان، دیارِ برزنجه را ترک گفتند و رهسپارِ اورامانات و کوهستانِ شاهو شدند. پس از رفتنِ سلطان، سکوتی مرگبار بر برزنجه سایه افکند؛ نه پرنده‌ای آواز می‌خواند، نه چشمه‌ای می‌جوشید، نه بادی از کوه و دره می‌وزید، و نه سبزه‌ای میلِ برآمدن از خاک داشت. خبرِ درگذشتِ شیخ عیسی به دایراک رسید. او، پریشان و مضطرب، همراهِ برادرش اجاغ و پدرش حسین‌بگ و گروهی از خویشان، برای ادای احترام، رهسپارِ برزنجه شد. با ورود به خانه‌ی شیخ و شنیدنِ ماجرای جداییِ سلطان، دایراک خشمگین شد و اهلِ خانه را سخت بازخواست کرد. یارانِ سلطان که در میانِ جمع بودند، می‌گریستند و دایراک را آرام می‌کردند. یکی از ریش‌سفیدان گفت: «ما تمامِ کوششِ خود را کردیم تا سلطان را نگاه داریم، اما او تصمیمِ خود را گرفته بود. گفت مأموریتی الهی دارد و باید برود. شما نیز به آرامش باشید تا ببینیم حکمتِ خدا در این کار چیست.» دایراک با اندوه گفت: «کاکه را بی‌سهم و ارث از خانه راندید و او را به غربت فرستادید!» شیخ قادر پاسخ داد: «ما چیزی از او دریغ نکردیم. خود خواست تا تنها سه وصله از اسبابِ خانه را بردارد و رفت.» دایراک، که از رموزِ درویشان و مأموریتِ باطنیِ سلطان آگاه بود، چون دید شیخ درگذشته و سلطان کوچ کرده است، دیگر دلیلی برای ماندن و کتمانِ سرّ نداشت. در میانِ جمع برخاست، راز را فاش ساخت و اقرار نمود: «آن کارگرانی که از اورامانات آمده بودند، کارگرانِ عادی نبودند. آنان فرشتگانِ حق بودند که برای وصل به سلطانِ حقیقت ــ مظهرِ تجلّیِ خداوند ــ به برزنجه آمدند. آن سه وصله‌ی اسباب نیز، که با خود بردند، مظاهرِ سه جلوه‌ی ذاتِ حق بودند. از این خانه، دیگر نوری برنمی‌تابد، چرا که همه‌ی خیر و برکت و شیخوخیتِ شیخ عیسی، در وجودِ همان سه وصله نهفته بود.» این سخنان، حیرتی بزرگ در میانِ حاضران افکند. رازِ دایراک چون آتشی در جانِ فرزندانِ شیخ افتاد، و آنان دریافتند که هرچه از میراثِ مادی در دستشان مانده، خاکستری بیش نیست. مراسمِ ترحیم پایان یافت و مردم پراکنده شدند. شب هنگام در خانه‌ی شیخ، جلسه‌ای محرمانه به توصیه مادر شیخ قادر تشکیل شد؛ او برادر و فرزندان خود و چند ملای معتمد خود را گرد هم اورد تا درباره‌ی بازگرداندنِ آن سه وصله تصمیمی گیرند. داییِ شیخ قادر، که فرمانروایی‌اش از کردستانِ عراق تا نواحیِ ترکیه گسترده بود و از کراماتِ سلطان و درویشان بی‌خبر نبود، رأی خود را چنین اعلام کرد: «باید به جنگِ آنان رفت و وصله‌های مقدس را بازگرداند.» حاضرین نیز با او هم‌صدا شدند، و در همان مجلس، حکمِ جهاد صادر گردید.

بخش چهارم شیخ در میانِ دو احساس فرو ماند: از یک‌سو مهرِ پدری و دلبستگی به فرزندِ نورانیش، سلطان، و از سوی دیگر، تکلیفِ شرعی و ایمانِ ابراهیمیش در نهادنِ کارد به گلوی اسماعیل، در کشاکشِ عقل و شرع گرفتار بود. در نهایت، تکلیفِ شرعی بر عاطفه و احساس غالب آمد. تصمیمِ نهایی‌اش را گرفت و به سلطان گفت: «تو باید با من به کعبه بیایی تا روشن شود؛ اگر کعبه خانه‌ی خداست، تو دیگر کیستی؟» سلطان با آرامشی قدسی و هیبتی بسانِ مسیح فرمود: «تو برو... من نیز خواهم آمد.» ترسی پنهان بر شیخ چیره گشت. استغفرالله گفت و به مناجات رفت، وضو ساخت و دو رکعت نماز گزارد. کاروانی فراهم نمود و رهسپارِ خانه‌ی خدا شد. در دل امید آن داشت که در طوافِ کعبه، پاسخی برای اعجازِ سلطان و درویشان بیابد. چون به مکه و نزدیکِ کعبه رسید، آن‌چه دید، نه خانه‌ای از سنگ و گل، بلکه سلطان بود بر بامِ کعبه که چون آفتابِ رحمتِ حق، نورِ ذوالجلالش بر جهان می‌تابید. شیخ مدهوش گشت، با سر به سجده افتاد و از حال رفت. پس از چندی به هوش آمد؛ اما پیش از آن‌که به ذاتِ خداییِ سلطان اقرار کند، شیخ امیر می فرماید؛ بیوت او زبان، شیخ عیسی اما بیوت او زبان یعنی بواچو چنی صاحب گیان غیر جه تو نین نه پرده پنهان به اذنِ حق زبانش بسته شد و از گفتار بازماند. باز هم می فرماید؛ یکجار کرد و بند زبان جاریش یکجار کرد و بند نوا بواچو سخنان چن پشکافو پرده سلطان سخن شیخ دیوانه‌وار، چند روزی در آن بادیه، میان شنزارهای حجاز، ویلان و حیران گشت. کاروان از او برید، و او از خود برید. سلطان، که از احوالش آگاه بود، به داوود ــ که مظهرِ رهبر و راهنماست ــ فرمان داد تا در هیأتِ مردی ناشناس به یاریِ شیخ شتابد، به او آب و غذا رساند، و بر شتری بنشاند و به کاروان بازگرداند. داوود چون برق و باد رسید. شیخ را دید که ناتوان و غبارآلود، بر خاک افتاده است. به او آب داد، لقمه‌ای نان در دهانش نهاد، و بی‌آن‌که شیخ بداند ناجی‌اش کیست، وی را بر شتری نشاند و به کاروان سپرد. شیخ با دلی پر از ندامت، به همراهِ کاروان راهِ دیارِ خویش در پیش گرفت. مدام ندایی آشنا، چو نغمه‌ی مولانا در دل کاروان می پیچید که می گفت: «ای قوم به حج رفته، کجایید، کجایید؟ معشوق همین‌جاست، بیایید، بیایید! معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار، در بادیه سرگشته، شما در چه هوایید؟» در برزنجه نیز غوغایی برپا بود. اقوام و ارادتمندان از هر سویِ کردستان، دسته‌دسته برای زیارتِ سلطانِ نوظهور روانه شدند. اما دایراک، مادرِ سلطان، دل‌نگران و مضطرب بود؛ اضطرابی عمیق از توطئه‌ی برادرانِ ناتنیِ سلطان و ملاهای متعصّب در دل داشت. او به همراهِ پسرِ کوچکش، شریف، رهسپارِ خانه‌ی پدرش، حسین‌بگ، شد تا از پشتیبانی و حمایتِ خاندانِ خویش در هنگامِ خطر برای سلطان، مطمئن گردد. و سلطان، بی‌هراس و آرام، در میانِ درویشان و اهلِ برزنجه، در انتظارِ بازگشتِ شیخ ماند. چون کاروانِ حج به برزنجه بازگشت، انبوهی از مردم گرداگردِ سلطان حلقه زده بودند. سلطان، چون شمعی فروزان در میانِ جمع، می‌درخشید. چند تن از یاران، شیخ را زبان‌بسته، رنجور و نیمه‌جان از شتر فرود آوردند و او را به میانِ جمعیت آوردند تا حکمِ شرعی و فتوای نهایی دهد. شیخ در برابرِ سلطان زانو زد؛ چند بار خواست سخن بگشاید، اما زبانش به مهرِ حق بسته بود و یارای بیان نداشت. نفسش برید، نگاهش در چشمانِ سلطان گره خورد، شیخ امیر می فرماید؛ آما و یانه نه حج بازگشت کرد آما و یانه و بسته زبان مولا نیشانه دیش هم حاظرن پادشای چلانه هنوز نگاهش به نگاه سلطان بود که در لحظه، جان سپرد و تسلیمِ حق شد. @dalahoonshin

بخش سوم نگاهِ خاص و احترامِ عامه‌ی مردم به درویشانِ غیرمسلمان، خشم و تعصّبِ ملاها و شیوخِ برزنجه را برانگیخت. آتشِ کینه در دلِ امامانِ جماعت برافروخت و سخنانشان را زهرآلود ساخت. در این میان، شیخ قادر ــ پسرِ ارشدِ شیخ عیسی ــ نیز دل‌آزرده بود. ازدواجِ دوباره‌ی پدر به تشویقِ درویشان، و پیدایشِ وارثی تازه با تولدِ برادرِ ناتنی‌اش، خشمِ خفته‌اش را شعله‌ور کرده بود. او محبوبیتِ سلطان نزد درویشان و مردم را زمینه‌سازی برای جانشینیِ پدر می‌دید و با تحریکِ ملاهای محل، از درویشان دل برید و پیوندش با آنان به تیرگی گرایید. اما شیخ عیسی، در ژرفای جان، هنوز آنان را برکتِ خانه و سببِ سامانِ زندگیِ نوینِ خود می‌دانست؛ زیرا به باورِ او، حضورِ آن درویشان عطیه‌ای الهی بود که فرزندِ نیکوسرشت و نورانی‌اش، سلطان، را به او بخشیده بود. با این همه، شیخ از نگاهِ فقه و شریعت، رفتارِ شگفتِ آنان را مسئله‌دار و تهدیدی برای ایمانِ عامه می‌پنداشت. اکنون سلطان هفت‌ساله شده بود؛ چهره‌ای زیبا، هیبتی شاهانه، و نوری آشکار در نگاهش داشت. صفای سرشت و وقارِ کودکانه‌اش زبانزدِ خاص و عام بود. مردم او را از همان کودکی «کاکه» می‌خواندند و درویشان پروانه‌وار گردِ او می‌چرخیدند. شیخ قادر، که از توجهِ پدر و اهل محل به برادرِ ناتنی‌اش بیمناک بود، تصمیم گرفت با ساختنِ مسجدی بزرگ، ضعفِ خود را پوشش دهد و دلِ پدر و ملاهای برزنجه را به دست آورد. او مسجدی فراخ با دیوارهایی بلند بنیان نهاد و تیرچوب‌های بلندی از باغات فراهم کرد. اما در هنگامِ نصب، تیرها به شکلی مرموز کوتاه می‌شدند و به اندازه‌ی سقف نمی‌رسیدند! چند بار از باغاتِ اطراف چوب‌هایی بلندتر بریدند، ولی باز همان آش و همان کاسه بود؛ تیرها کوتاه‌تر از پیش. یک هفته گذشت، مسجد نیمه‌تمام ماند و معمایی شگفت برای اهالیِ برزنجه شد. سرانجام، شیخ قادر و کارگران برای چاره‌جویی نزد شیخ عیسی آمدند. شیخ، که دیگر با چنین رویدادهای رازناک بیگانه نبود، درویشان را فراخواند. همه به سوی مسجد روان شدند و جمعیتی بسیار در آن‌جا به نظاره نشسته بود. آن روز، لحظه‌ی پرده‌دریِ رازِ حق فرا رسیده بود؛ سلطانِ حقیقت، در هفت‌سالگی، نخستین نشانِ معجزتِ خود را آشکار ساخت. در دفترِ شیخ امیر آمده است: «یاوا او هفت‌سال، راکبِ سالاره، نیشان دا معجز، مولای هزاره.» سلطان، در میانِ سکوتِ حاضران، به شیخ فرمود: «این که مشکلی نیست؛ چوب‌ها را بکشید تا دراز شوند!» جمعیت با تبسمی شیرین، سخنِ کاکه را به حسابِ خیالِ کودکانه نهادند. اما داوود قامت برافراشت و فرمود: «به گمانم چاره‌ای جز این نیست؛ من نیز با کاکه هم‌نظرم. این کار را انجام خواهیم داد.» پله‌ای چوبی بر دیوارِ مسجد نهاده بودند. کاکه و داوود از پله بالا رفتند و در دو سوی دیوار ایستادند. کاکه فرمود: «اکنون تیرچوب‌ها را یکی‌یکی از هر دو سو به ما بسپارید.» از دو سو، تیرها را محکم گرفتند. سلطان به داوود فرمان داد: «بکش!» و در همان دم، به اذنِ حق، تیرهای خشک و بریده کشیده و دراز شدند؛ چنان‌که از دو سوی دیوار بیرون زدند و سقفِ مسجد به تمامی تیرریزی شد. دفترِ شیخ امیر می‌فرماید: «کوتاه بی چند تیر، نَه یانه مسجد کوتاه بی چند تیر، یه‌سر سلطان گرد، او سر داوود پیر، دراز بی و حکمِ یدالله او تیر.» جمعیت از حیرت، مات و مدهوش شد. شیخ عیسی بی‌اختیار دست به دهان برد و انگشتِ خویش گزید. سکوتِ جمع شکست؛ غوغایی از شوق و فغان برخاست. اهلِ ایمان از شوق، به نیتِ تبرک، جامه از تنِ سلطان و درویشان دریدند و بریدند؛ و ملاهای متعصّب، در توجیهِ واقعه، به جادوی سحر پناه بردند. اما شیخ عیسی دانست که همه‌ی آن رویدادهای رازناکِ سالیانِ درویشان، تا این لحظه‌ی پرده‌دریِ سلطان، طرحی از پیش تعیین‌شده بود. او، که در مقامِ فقهی سخت می‌کوشید حقیقت را در چهارچوبِ شریعت بگنجاند، با چانه‌ای لرزان و نگاهی پر از شک و بیم، به سلطان سهاک گفت: «دو حاکم در یک شهر، مشکلی بس بزرگ است. این ادعایی خدایی است! اگر خدای کعبه بر حق است و پیامبر اسلام ختمی‌مرتبه‌ی دین و معجزات، پس حکمتِ این معجزِ سلطان و ادعاهای غریبِ درویشان چیست؟!» @dalahoonshin

بخش دوم شیخ، دل به دریای تقدیر سپرد. اهل منزل و محل را مطلع نمود و همراه درویشان، با هیأتی رسمی، روانه‌ی روستای حسین‌بگ شد. حسین‌بگ که از قصد شیخ عیسی و همراهانش آگاه نبود، به استقبال آمد و به گرمی پذیرایی نمود. آنگاه که از نیت شیخ باخبر گشت، غافلگیر شد؛ ولی جوانمردی و رسم مهمان‌نوازی به او اجازه نداد رشته‌ی ادب گسسته شود. اما شرطی سخت گذاشت که اگر برآورده شود، دخترش را به عقد شیخ درآورد. او گفت: «شرط آن است هفت بار شتر لیره طلا، و یا به اندازه‌ای گاو و گوسفند فراهم شود که به شمارش نیایند.» شیخ عیسی برآشفت و برخاست، اما داوود او را به آرامش و خویشتنداری فراخواند و فرمود: «می‌پذیریم. اگر حکمت و اراده‌ی حق بر این وصلت باشد، این شرط برآورده خواهد شد.» شیخ، که از مال و ثروت کم نداشت، در شگفت بود که شبانش، داوود خواسته‌ی حسین‌بگ چگونه فراهم می کند. شب در هاله‌ای از ابهام و رؤیا گذشت. سپیده‌دم، بانگ شتران و زنگوله‌های گوسفندان، هیاهوی رمه‌های بیشمار را در اطراف منزل حسین‌بگ به صدا درآورد. حسین‌بگ در بهت و شگفتی، تسلیم اراده‌ی حق شد و به قول خود وفا کرد و دایراک را به عقد شیخِ حیرت‌زده درآورد. از آن پس، هیبت داوود و کرامات درویشان، همه را به تعظیم و احترام واداشت. روز عروسی فرا رسید. دایراک خاتون، همراه خاندان شیخ، رهسپار برزنجه شد. شیخ، ولیمه‌ای به اهل محل داد و مهمانان پس از صرف آن، پراکنده شدند. پس از مدتی، روزی بابارکن‌الدین در بوستان شیخ مشغول کار بود که ناگهان صاعقه‌ای مهیب سقف آسمان را شکافت و لمعه‌ی نوری بر زمین افتاد. بابارکن‌الدین از بوستان گریخت و سراسیمه به منزل شیخ وارد شد. شیخ او را پرسید: چه خبر است؟ گفت: مشغول کار بودم. آسمان صاف و هوا آرام بود. ناگهان رعد و برقی عجیب فضا را روشن نمود و لمعه‌ی نوری از دل رعد بر زمین افتاد. ترس بر من چیره گشت، پا به فرار گذاشتم و در پی تعبیر نزد تو آمدم. اکنون تدبیر چیست؟! شیخ که مدتی بود از اشارات اسرارآمیز درویشان، به‌ویژه کرامات داوود، در شک و حیرت بود، گفت: «رعد در این هوای صاف، و فرود آمدن نور در بوستان من، راز بزرگی‌ست. این روزها، نشانه‌های عجیب بسیار شده‌اند. نزد داوود برو، شاید او تعبیر این واقعه را بداند.» بابارکن‌الدین همراه دایراک، شتابان به سوی کلبه‌ی درویشان رفتند. اما درویشان که پیشاپیش نشانه‌ها را دریافته بودند، چون شهباز سفید را در آسمان دیده و صدای رعد را شنیده بودند، به سوی بوستان رفته بودند. بنیامین، که در محل فرود نور بود، در همان نقطه روییدن خربزه‌ای رازآلود را مشاهده نمود؛ رویشی بی‌هنگام، در نخستین روز بهار سلطانی (گرمسیری). و این ظهور غیرطبیعی در آن فصل، خود نشانی از سرّ حق بود. آسمان پس از آن بانگ مهیب، در سکوتی آرام فرو رفته بود که ناگاه شهباز سفید، چون پیکِ عالم بالا، آشکار شد. بنیامین، که دلش به اشارت باطن بیدار بود، در مقام اصلی خود یعنی «دامیار»، دامی را در مجاورت خربزه اسرارآمیز بگسترانید و خود به کمین صید نشست. شهباز، که مجذوب نور شده بود، بر میوه فرود آمد و در دام بنیامین قرار گرفت. در آن هنگام، داوود و پیرموسی و سپس دایراک سر رسیدند و بنیامین، شهباز را به داوود سپرد. داوود، در گفت‌وگویی کوتاه و سراسر سرّ، بابارکن‌الدین و دایراک را به ظهور سلطان حقیقت بشارت داد. شهباز را به دایراک سپرد. او شهباز را زیر دامن کشید و پهلوی سمت راست خود مخفی نمود. در دفتر شیخ امیر آمده است: «حمل دایراک شهباز شی نه بطن حمل دایراک نه پهلوی یمین، طعنه بار پاک پیدا بی و اسم شاه سلطان سهاک» خربزه را دعا دادند و بر آن نیاز، عهد بستند که این سرّ تا وعده‌ی ظهور سلطان آشکار نکنند. درویشان، دایراک را مژده دادند که: «شهباز سفید، سرّ پنهانی و نماد پادشاهی‌ست که به واسطه‌ی آن، در بطن تو فرزندی سرشته به نور حق پرورش خواهد یافت؛ فرزندی که پادشاه راستین حقیقت خواهد بود.» دایراک، مبهوت و دل‌سپرده به رموز درویشان، فرمان آنان را پذیرفت و سهم خود از خربزه رمزآلود را تناول نمود، این واقعه تا سال‌ها پس از تولد سلطان سهاک در پرده‌ی راز باقی ماند. زمان گذشت و انتظار به سر آمد سلطان سهاک، ذات خاونکار، نور ازل، بر گستره‌ی گیتی تابید روح‌ قدسیش در کالبد هستی دمید. چرخه‌ی کهن ادیان و مذاهب به پایان رسید و فصل تازه‌ای در دفتر آفرینش گشوده شد. نام و آوازه‌ی کرامات درویشان، در میان مردم برزنجه و شهر و روستاهای پیرامون، دهان‌به‌دهان می‌گشت. مناطقی که بیشتر پیروان اهل تسنن بودند، از حال‌وهوای شگرف آن سه درویش سخن می‌گفتند؛ مردانی اسرارآمیز و مرموز که نه بر آیین اسلام بودند و نه پیرو شریعتی دیگر، بلکه خود پیران آیین یارسان بودند که در خلعت کارگران، در خفا و «پیوار»، دوران معرفتی خویش را سپری می‌کردند. @dalahoonshin

دالاهو نشین 👇 @dalahoonshin

از برزنجه تا مرّنو #یاهو به نگارش ✍محمداسدی بخش اول سال‌ها پیش از تولد سلطان سهاک، بابا سرهنگ دودانی، در واپسین روزهای عمر خویش، به یاران صادقش چنین وصیت فرمود: «غلامان نشوید دور، در یورت سلطان می‌کنم ظهور.» دودان، در ناحیه هورامان از توابع شهرستان پاوه قرار دارد؛ دیاری که بر اساس دفاتر آیینی یارسان، پانصد سال «قدمگاه سرّی خاونکار» بود و پژواک تجلی حقیقت بارها در آن شنیده شده است. در دفتر آیینی یارسان چنین آمده است: «پانصد سال و سرّ وُست او هورامان بنیامین آورد شاهباز نه بوستان» از عصر بابا جلیل، بابا خوشین و بابا ناعوث تا دوران بابا سرهنگ، آیین یارسان در پرده راز و خفا اجرا می‌شد. در آن روزگاران، اعتقاد به سرّ مگو بود و رموز آیینی پیران یارسان، سینه‌به‌سینه تنها در حلقه‌ی جمِ حق‌باوران ساری بود. منزل و مأوای بیشتر پیران، در کوهستان‌ها و دره‌های صعب‌العبور قرار داشت؛ چرا که رسالت آنان در آن عهد، حفظ اسرار حقیقت بود. اما سلطان سهاک مأموریتی دیگر داشت؛ او آمده بود تا «دین یارسان» را از پرده‌ی خفا به جهان آشکار سازد. به همین سبب، در دوره بابا سرهنگ، به یارانش بشارت داد: «از هورامان دور نشوید، نشانه‌های تجلی دوباره‌ام بر شما آشکار خواهد شد.» پس از رحلت بابا سرهنگ و عروج او به عالم غیب، یاران برای مدتی پراکنده شدند. سال‌ها گذشت تا روزی ندایی از عالم لاهوت در ضمیرشان طنین افکند؛ ندایی که همچون نسیم سحر بر شاخسار کوه‌های شاهو نشست و یاران را به شوری معنوی فراخواند. دراویش، به هوای وصل یار، چو مجنون رهسپار شاهو شدند. خسته از راه، اما سرشار از امید، خود را به بلندترین قله‌ی شاهو رساندند. توشه‌ی آنان تنها یک قرص «کلیره» بود؛ نانی ساده از آرد و روغن، نماد تواضع و قناعت. آن را دعا دادند و به چهار قسمت تقسیم کردند: سه سهم برای خود و یک سهم برای «سلطانِ غایب»؛ نه برای سیر شکم، بلکه به نماد پیوند عشق و وفاداری. در همان هنگام، فضا نورانی شد و شهباز سفیدی از آسمان فرود آمد و سهم سلطان را ربود. سه درویش، که با رمز و نشان این شهباز آشنایی دیرینه و ازلی داشتند، دانستند که این نشانه، ظهور سلطانِ حقیقت است. بنیامین بازگیر بود و دامی بر دوش داشت. با چشمانی تیزبین، شهباز را تا افق‌ها زیر نظر گرفت و هر سه به دنبال او روانه شدند تا سرانجام به منطقه‌ی برزنجه در کردستان عراق رسیدند. شب‌هنگام، به خانه‌ی شیخ عیسی، حاکم بزرگ و ملای معتبر برزنجه، وارد شدند. سه درویش نخست خود را کارگرانی تهی‌دست و بی‌نوا معرفی کردند. شیخ عیسی، مردی ثروتمند و صاحب‌نام بود، اما فرزندانی نالایق و تن‌پرور داشت که تن به کار نمی‌دادند و ثروت شیخ را تباه می‌کردند. او که به‌شدت نیازمند نیروی کار بود، دراویش را به خدمت گرفت، کلبه‌ای در اختیارشان قرار داد و هر یک را به کاری چون گله‌داری، بوستان‌کاری، باغبانی و امور زراعت و کشاورزی گمارد. زمان گذشت و نجابت رفتار و صدق گفتار درویشان، کم‌کم در دل شیخ اثر کرد. گاه به سراغشان می‌رفت و با آنان هم‌صحبت می‌شد و سرگذشتشان را می‌پرسید. کمال همنشینی، شیخ را شیفته‌ی معرفت و منش معنوی آنان کرد، تا جایی که در امور مهم زندگی، از نظرات و راهکارها و راهنمایی‌های آنان بهره می‌برد. زندگی شیخ سر و سامان بهتری گرفت و او به‌وضوح افزونی رزق و برکت خود را به پاس خدمات بی‌ریای آنان احساس می‌کرد. اما آنچه شیخ را ناامید و آزرده‌خاطر می‌نمود، وارثان جوان و بی‌کفایت او یعنی شیخ قادر، خدرشه و سلامت بود. شیخ عیسی، شبانگاهی از سر یأس و ناامیدی، وارد کلبه‌ی درویشان شد و سفره‌ی دل گشود. مشکلات خود را با آنان در میان گذاشت. درویشان که از احوال او آگاه بودند، فرصت یافتند تا به مأموریت باطنی خود جامه عمل بپوشانند. داوود، که در آیین یارسان سمبل رهبری و راهنمای امور است، در مقام خود شیخ را دلداری داد و او را از یأس و ناامیدی برحذر داشت؛ چراکه در حکمت و تقدیر حق، ناامیدی بی‌معنا و نارواست. او شیخ را به اختیار همسری جوان و کارآمد، و امکان زایش فرزندی شایسته، تشویق نمود. پیشنهاد حکیمانه‌ی داوود، افقی روشن در دل متروک شیخ گشود و بار غم و اندوه از رخسار او رخت بربست. انگار در دوران پایانی عمر خود، تولدی دوباره یافت. شیخ در حالتی از بیم و امید پرسید: «آیا همسری شایسته‌ی زندگی من سراغ داری؟» داوود فرمود: «آری. با خانواده‌ای بزرگ و صاحب‌نام در روستای حسین‌بگ آشنایی دارم. دختری میان‌سال دارند که بختش باز نشده، اما نجیب و کارآموخته است. معرفتش ستودنی است. او دایراک نام دارد، دختر حسین‌بگ جَرد جاف.» شیخ گفت: «حسین‌بگ را می‌شناسم، مرد بزرگی‌ست، اما بعید می‌دانم با این شرایط سنی و وضعیت تأهل من موافقت کنند.» پیرموسی، که در آیین یارسان مأمور ثبت دفتر ازلی‌ست، در مقام قلم زرّ فرمود: «اگر سرنوشت او در زندگی تو رقم خورده باشد، این امر تحقق خواهد یافت.»

#یاهو شادتیش دریان جم نه مر نو بگیرن دامان یار نه بحرالکو فرا رسیدن ایام خاونکار(روزه مر نوی) بر تمام یارسانیان مبارک باد سرف
#یاهو شادتیش دریان جم نه مر نو بگیرن دامان یار نه بحرالکو فرا رسیدن ایام خاونکار(روزه مر نوی) بر تمام یارسانیان مبارک باد سرفروز آورد غلام نیل تار لوا پی چیچک طایفه کفار سه شبانه روز غزای چیچک کرد طاق ذیحیات ژیشان برنکرد شب نیت یکشنبه ۱۱/۸/۴۰۴ روز اول دوشنبه ۱۲/۸/۴۰۴ روز دوم سه شنبه ۱۳/۸/۴۰۴ روز سوم چهارشنبه ۱۴/۸/۴۰۴ روزعید خاونکار پنج شنبه ۱۵/۸/۴۰۴ هر کس نگیرو سه روزه یاران نکرو داوات پادشاهی بشش نمدان جه خرمن دوچیایی دالاهونشین👇 @dalahoonshin

#یاهو درویش نوروز می فرماید یا شای چوب سوار اسمتن بهلویل برآرم نی بحر دریای قیل و نیل بهلویل مرمو دیوانه ظاهر دانای یارانم دیوانه ظاهر بهلول در اول زمستان کردی به منزل خود در دالاهو می رود که این تاریخ به مال بهلویل معروف است شیخ امیر می فرماید دیوانه کی دی ویطور دانا بو مرکب نه میدان گردون رانا بو همچنین فرا رسیدن اول زمستان کردی ونذرونیاز یارسانیان قبول حق 💐 قویای قوی قوشن شیر رهبرن موسی قلم زر هم نه لشکرن دالاهونشین👇 @dalahoonshin

#یاهو زنده زمانم امان مردنم عظیم و اسمت ساچیش کردنم معطل مهنت موج مندرم چمرای هی هات حکم حیدرم درویش شاه نظر بروندی از دراویش حضرت حیدری می فرماید که به ظاهر در این زمان زنده هستم اما در اصل به خاطر سختی همانند یک مرده هستم و منتظر[هی هات] حکم حیدر می باشم اما کلمه [هی هات] که بارها در دفاتر یارستان آمده چیست درویش ولی مجریلانی یکی دیگر از دراویش حضرت حیدری توضیح داده که شخصی پرقدرت در زمان و مکانی که خودشان میدانند ظهور می کند و حرکت ایشان باعث غمگین شدن دشمنان حق می شود آن زمان وقت شادی حق پرستان است و تمام مخلوقات (انسان حیوان پرنده جن و...) با زور ذوالفقار تسلیم حضرت حق می شوند ایشان ذوالفقار را به سمت ظالمان نشانه می گیرد و این درویش آسید براکه در آخر می فرماید که به ذات پروردگار قسم این شخص بزرگ برای دعوا با دشمنان خروش خواهد کرد هی هات هی هاتن امجار و تاقی هی هات هی هاتن یه وقت وعده شادی نشاطن قصاصان غمگین ندرون ماتن بریقه شمشیر پر ذات پر زور بلاچه برقش کفتن نه کوی طور جهان تا جهان مگیرو و زور انس و جن پری مل و مار و مور گیان دار و بی گیان وحشیات تمام و ضرب دوسر مو و انجام ذوالفقار بشان پری شکاکان زمین نقش کرو وینه حکاکان خائینان تمام قصاصان یک سر ذوالفقار بشان و زور حیدر ولی قسمم و ذات یکرنگ و تحقیق میو پری دعواو جنگ ✍️ جواد مرادی دالاهونشین👇 @dalahoonshin

#یاهو زنده زمانم امان مردنم عظیم و اسمت ساچیش کردنم معطل مهنت موج مندرم چمرای هی هات حکم حیدرم درویش شاه نظر بروندی از دراویش حضرت حیدری می فرماید که به ظاهر در این زمان زنده هستم اما در اصل به خاطر سختی همانند یک مرده هستم و منتظر[هی هات] حکم حیدر می باشم اما کلمه [هی هات] که بارها در دفاتر یارستان آمده چیست درویش ولی مجریلانی یکی دیگر از دراویش حضرت حیدری توضیح داده که شخصی پرقدرت در زمان و مکانی که خودشان میدانند ظهور می کند و حرکت ایشان باعث غمگین شدن دشمنان حق می شود آن زمان وقت شادی حق پرستان است و تمام مخلوقات (انسان حیوان پرنده جن و...) را با زور ذوالفقار تسلیم خود می کند ایشان ذوالفقار را به سمت ظالمان نشانه می گیرد و این درویش در آخر می فرماید که به ذات پروردگار قسم این شخص بزرگ برای دعوا با دشمنان خروش خواهد کرد هی هات هی هاتن امجار و تاقی هی هات هی هاتن یه وقت وعده شادی نشاطن قصاصان غمگین ندرون ماتن بریقه شمشیر پر ذات پر زور بلاچه برقش کفتن نه کوی طور جهان تا جهان مگیرو و زور انس و جن پری مل و مار و مور گیان دار و بی گیان وحشیات تمام و ضرب دوسر مو و انجام ذوالفقار بشان پری شکاکان زمین نقش کرو وینه حکاکان خائینان تمام قصاصان یک سر ذوالفقار بشان و زور حیدر ولی قسمم و ذات یکرنگ و تحقیق میو پری دعواو جنگ ✍️ جواد مرادی دالاهونشین👇 @dalahoonshin

تسلیم به اراده خالق خویش باش نیکی کن در ره حق پا پیش باش همه ما تسلیم اوییم با دل و جان با دل و جان با یار هم اندیش باش نه من مانم نه تو مانی در این  فانی با بیگانه و دوست تو هم خویش باش جاودانه بمان و  جاودانه اندیشه کن بهر جاودانگی ره یار هم دلریش  باش دلریش یار ، دلی خواهد استوار و ثمن با عشق و ایمان   دور از  پریش باش چو شیر باش غرنده و چو غزالی دونده کنار  یار بدور از کلک ، همچو میش باش در ره حق مدهوش با دل و جان پرجوش بر رهش بخروش  با یاران هم کیش باش سیاوش مست عطرش ، فتاد بر عصرش در ره دالان عشق دور از خار و نیش باش ✍ سید سیاوش حیدری🌺 کانال دالاهونشین 👇 @dalahoonshin 🌸🌺🌸🌺🌸🌺 🌸🌺🌸🌺🌸🌺 🌸🌺🌸🌺🌸🌺

شیدایتم جانم ،ای تو دین ودنیای من پریشانیهای شبم، معشوق  ناپیدای من من به عشق  دیدارت آمدم پیشــم بمان با رفتنت مشکن ، دل بی توتنهــــــای من هجر تو، صبرم شکست ودربدر دیوانه تم اسیری درقفسم و خلوت شده ماوای من بهردلم،کو دارویی که گشته ام بیمارتو بی تو غمها نشسته بردل و بر سیمای من هـر نفس بهروصالت ، بر آرم یک ناله ای ای نشسته در دلم ، چشمان تو رویای من در کام وصالت چون شمع سوزم هردم ولی بود، شب تا سحر اشك وناله، ســرای من با همه این نامهرباني هاشیــدایتم  ولی بگو از اسدی دل نبر ، ای یار باوفای من! شـــاعر: محمداسدی 🌺🌺🌺 ‌ دالاهو نشین 👇 @dalahoonshin

🍃🍃🍃🍃🍃🍃 🍃🍃🍃🍃🍃🍃 یاحق یا شاکمانم تیرم حونین ها نه کمانم🌾 پیر موسی قلم داود زبانم سیف لا هرس هن ندامانم🌾 شیرخان بوانه حساب یاری تیرت او کسه کردن دیاری🌾 🌾اول آخریار 🌺 درویش شیرخان کانال دالاهونشین👇 @dalahoonshin 🌺🌴🌿☘🌹🍀🌸🍃🌷🍃 🏝🏝🏝🏝🏝

🌼یاحق🌼 درویش خداوردی لرستانی از چهلتن حضرت حیدری میفرماید 💐 دله داو داون و قول شیخه وعده داو داون عیاران هوشیار دنیا غوغاون دُرد پیاله آخر حساون جذماً نه جامه یک پیره مردی اگر ناپاکان نشانان نردی باید بستانیم حق نه دست او انشای پیم یاوان نه ستاره شو شیوه فرنگی نه رخسارشن و تاقی زیرک مهماندارشن دروازه هنن قاپی برابر طنافش بندن نه روی خیمه خور باید بوریم طناف مورش دمدم بخیزو اصراف صورش کلیدش و دست زال زربندن یک پیر هفت مرید سی و دو چندن حجره کارخانه ازلی اون کارخانه زبان ترک لولون بزگیری مردان بطون پاکتاون جوق جوق جم جم نه نه حساون یک غواص خاص آفتاو جمینی بلوری گردن کشیده بینی سجده زمین برد عرضش کرد و شاه قول مرخصی پی مردان سانا مردان آرزوی ظهور میرن نایب مهدی میر وزیرن خداوردی غوغا و خروش باقی پیاله سندن ندست ساقی 🌼اول آخر یار🌼 کانال دالاهونشین👇 @dalahoonshin

#یاهو کلام مقام : ساروخوانی اجرا : استاد مجید زارعی کانال دالاهونشین👇 @dalahoonshin 🌻🌼🌺🌸🌹🌷

#یاهو فرمایش درویش نوروز سورانی دله طلسمیم دل دون دنیا دانه طلسمیم طور دام هفتاد دو گروی رسمیم یک یک سقامت نشانش نسمیم پیاده شدیم از خر شیطان جمام بی جو معطل میدان گرفتیم قلعه شهر خرابات تاراج کردیم تخت خزانه آباد حکمت حکاک حکیم حاظر بخشید به وکیل وزیر ناظر نشست بر سر کرسی زر ستون نگین یاری هزار هفت دون خربزه و عسل باقی را کاشتیم دست بر کاسه سگ فانی برداشتیم اختر کالاباف کارخانه گوهر استاد ذاغاب تیغ دین جوهر دالاهونشین👇 @dalahoonshin

‍ یــــــــــا هو شرحی پر بار از درخت عظیم در محوطه چشمه زیارتی غسلان و حضور معنوی آسید براکه ( آسید حیدر حیدری ) در این مکان بنا به روایتی آقا سید براکه گوران در ایام نوجوانی بهمراه خانواده سفری زیارتی به بارگاه مقدس بابایادگار داشته اند که در مسیر غسلان در زیر درخت بلوطی به مدت چهل شبانه روز چادر برپا و بیتوته می نمايند که در سحرگاه یکی از روزها متوجه صدایی می‌شود که ایشان را به سمت چشمه غسلان فرا می خواند بمحض رسیدن زیر درخت چنار ( درخت عظیم ) مقام ذاتی بابایادگار را ملاقات میکند که شرح آن در بندی در کلام آسید براکه در دفتر درویش نوروز سورانی موجود است که میفرماید عجب بزمی دیم نی وقت شفق عجب بزمی دیم و میل چن کس مگیلیام مشیم تا یاوام و پای درخت عظیم میفرماید در آنجا بعد از چندی گفتگو با مقام ذات بابایادگار در وجود مبارک ایشان تجلی میکند گویی درخت عظیم نشان از سرسبزی و عظمت قامت ذاتی بابایادگار دارد که به آسیدبراگه منتقل شده است همچنین درویش کریم خلیل از چهلتن حضرت حیدری در این راستا میفرماید مهمان مینگه منزلگه نختی درخت عظیم نسیم جختی میفرماید ذات بابایادگار مهمان وجود نقد و کاملی شده که مکان داود کوسوار است ایضا درویش دوسته بیامه در این خصوص میفرماید قاپی واز کردن تخت انباری دیم چهل تن نه سایه سبز چناری دیم در وصف آسیدبراگه میفرماید که چهلتن منظور ( ذات کامل ایشان) را زیر سایه چنار پرثمری میبینم ایضا درویش نوروز سورانی نیز در این مورد میفرماید هر شش بذر كان مايه ش نه من بي ريشش يكدرخت شاخه ش هفت تن بي میفرماید مایه و جوهر هفتن از یک درخت ( شخص آسید براکه ) بوده و شاخه های درخت بر یک ریشه استوار هستن ایضا درویش نوروز میفرماید باغات بوستان شاخ نباتات ثمر درخت بهشت فتات میفرماید آسید براکه باغات و بوستان و مایه نباتات جنت باطنی میباشد و چهلتن ثمر و میوه درخت این بوستان میباشند اول آخــــــــــــــریار. محمداسدی🌿 دالاهو نشین 👇 @dalahoonshin

*دوستان عزیزو ارجمند و ادیبان خردمند این هم هدیه ای ارزشمند برای  گرانمایگان و بزرگواران با کلیک بر روی هر کدام از لینکهای زیر دیوان شعر آن شاعر را خواهید داشت. دوستان  عزیز در تکثیر این هدیه ارزشمند کوشا باشید برای ورود به دیوان هر یک از این مفاخر جهانی کافی است بر روی لینک آن کلیک کنید. حافظ http://ganjoor.net/hafez خیام http://ganjoor.net/khayyam*گ سعدی http://ganjoor.net/saadi فردوسی http://ganjoor.net/ferdousi مولوی http://ganjoor.net/moulavi نظامی http://ganjoor.net/nezami پروین اعتصامی http://ganjoor.net/parvin عطار http://ganjoor.net/attar سنایی http://ganjoor.net/sanaee *وحشی http://ganjoor.net/vahshi رودکی http://ganjoor.net/roodaki ناصرخسرو http://ganjoor.net/naserkhosro منوچهری http://ganjoor.net/manoochehri فرخی http://ganjoor.net/farrokhi خاقانی http://ganjoor.net/khaghani مسعود سعد http://ganjoor.net/masood انوری http://ganjoor.net/anvari اوحدی http://ganjoor.net/ouhadi* خواجوی کرمانی http://ganjoor.net/khajoo*گ عراقی http://ganjoor.net/eraghi صائب تبریزی http://ganjoor.net/saeb شبستری http://ganjoor.net/shabestari جامی http://ganjoor.net/jami هاتف اصفهانی http://ganjoor.net/hatef ابوسعید ابوالخیر http://ganjoor.net/abusaeed بهار http://ganjoor.net/bahar باباطاهر http://ganjoor.net/babataher محتشم http://ganjoor.net/mohtasham شیخ بهایی http://ganjoor.net/bahaee سیف فرغانی http://ganjoor.net/seyf ملکه https://www.instagram.com/asalekhatereh فروغی http://ganjoor.net/forooghi عبید زاکانی http://ganjoor.net/obeyd امیرخسرو http://ganjoor.net/khosro شهریار http://ganjoor.net/shahriar جبلی http://ganjoor.net/jabali *گخاطره http://www.asaletabiei.com اسعد گرگانی http://ganjoor.net/asad فیض کاشانی http://ganjoor.net/feyz سلمان http://ganjoor.net/salman* رهی http://ganjoor.net/rahi اقبال http://ganjoor.net/iqbal بیدل http://ganjoor.net/bidel نما نما http://www.namanema.comقاآنی http://ganjoor.net/ghaani کسایی http://ganjoor.net/kesayee عرفی http://ganjoor.net/orfi 🔹پست بالا گنجینه با ارزشی است که هدیه میکنیم به شما. بنابراین شماهم به پاس این هدیه، آنرا به دوستانتان تقدیم کنید با یک کلیک وارد دیوان شعر شاعران شوید. 👈 گردآوری اردشیر کاکایی💐                                      دالاهونشین👇 @dalahoonshin