رنگ واژه
Open in Telegram
https://telegram.me/mtsra نقد و تحلیل آثار نقاشی، تاریخ هنر عادله رفایی / کارشناسی ارشد نقاشی دانشگاه الزهرا #ثبت شده در وزارت #ارشاد (کد شامد 1-1-295216-61-4-1)
Show more3 428
Subscribers
No data24 hours
-87 days
-2330 days
Posts Archive
3 428
شباهنگم!
تو می توانی هر شب
روی شاخه ها
هق هق مرا بخوانی و
حقم را از زمان بازپس گیری
همین زمانی که دور دست هایم پیچیده
و گردی ساعت
همان گیوتینی ست که بی خون می کشد
چه خشونتی دنبالم افتاده و
هرچه بیش تر می دوم
زنجیرش را تندتر در هوا می چرخاند
عزیزم ببین کبود کبودم!
تو می دانی این لکه های بنفش کی زرد می شوند؟
کی دردهایم می ریزند؟
#عادله_رفایی
سطرهایی از شعر شباهنگ
کتاب #نارنجی_تند
#نشر_چشمه
اثر: بدون عنوان
زجیستوآ بکشینسکی
@mtsra
3 428
🔵فکر میکنی دردِ من به خاطرِ خورشید است؟
چه فایده بهار بیاید؟
بادامها شکوفه کنند؟
آخرش مگر مرگ نیست؟
هست، اما مگر من میترسم
از مرگی که خورشید میآوَرَد؟
من که هر فروردین یک سال جوانتر میشوم،
هر بهار عاشقتر میشوم؛
میترسم؟
آه، دوست من، درد من چیز دیگریست...
اورهان ولی
رنگِ قایقها مالِ شما
ترجمهی شهرام شیدایی
@mtsra
3 428
🔵دسیسه ی پاتزی ها
استفانو یوسی
#مدونا_لیا
✍️🏻این نقاشی تاریخی اثر «استفانو یوسی»، از نقاشان معروف تاریخیِ نیمه دوم قرن نوزدهم ایتالیاست. یوسی صحنهای مهم در تاریخ را ثبت کرده است. نقاشی درست لحظهی عطف ماجرا را نشان میدهد یعنی خنجر خوردن «جولیانو د مدیچی».
از دسیسهی معروف پاتزی و حال و هوای فلورانس و ماکیاولی بیشتر بخوانید👇
https://telegra.ph/دسیسهی-پاتزیها-05-09
@mtsra
3 428
🔵تصمیم گرفتهام شما را فراموش کنم
و مطمئن باشید فراموش خواهم کرد. به عقیده و فکر شما بیاندازه اهمیت میدادم ولی بیثباتی آن بر من ثابت شد. دنیا خیلی بزرگ است، من اگر شما را که صورت آرزوها و امیال باطنم بودید از دست دادهام مسلماً در این دنیای بزرگ کسی را پیدا خواهم کرد که به عواطف و احساسات من بیاعتنا نباشد و قدر مرا بداند و بهعلاوه، اگر من شما را از دست دادهام، شما هم در عوض دلی را از دست دادهاید که تپشهای عاشقانه آن را در هیچ جای دیگر نخواهید یافت.
اولین تپشهای عاشقانهی قلبم
بخشی از نامهی فروغ به پرویز شاپور
@mtsra
3 428
🔵خورشید نقاله ای ست فرو رفته در افق
این شب را
از هر زاویه ای نگاه می کنم تاریک است...
#توماج_صالحی
برشی از، شعر نیستی
مجموعه #نارنجی_ تند
#عادله_رفایی
#نشر_چشمه
3 428
Repost from مجله ادبی-هنری کلمات
🔹️مروری تصویری بر اثرگذارترین نقاشیهای پیکاسو؛ به ترتیب دورههای تاریخی فعالیت نقاش!
کلمات
3 428
میدانی خاطره دام بزرگیست و من تا میتوانستم تلاش میکردم به دام نیفتم. اجازه ندهم به سراغم بیایند. ولی اخیرا هر روز بیشتر در خاطرات گذشته
فرو میروم و گاه میخواهم در آن حال بمانم.
کشور آخرینها
#پل_استر
نقاشی: ویلهم همرشوی
3 428
راستی اول فروردین چه روزی ست
پای کوبی پامچال در باغچه؟
یا رنگ دواندن بنفش در سبز؟
نه!
جایی که
کهنگی در من خاک گرفته
مرگ
زیر گرد زمان خس خس می کند
و سفره ی هفت سین هم هر سال
عمرکوتاه ماهی قرمز را به تنگ می اندازد
مگر چند روز می شود حقیقت را
لای بیدمشک ها پنهان کرد وقتی
غروب سیزده یأس را ورق می زند
و بی حوصلگی
زودتر از ما روی مبل می نشیند
پیک شادی حل می کند
لباس های رسمی فردا را اتو می زند
و خوب می داند فردا باید رفت
و دهان کجی های زندگی را با خستگی
گل گرفت و روی خاک باغچه
منتظر آمدنت از ساقه ی گیاهی شد
که ریشه هایش
افکارش را کرک کرده است.
برشی از شعر قراردادصوری
#نارنجی_تند
#نشر_چشمه
#عادله_رفایی
3 428
Repost from مجله ادبی-هنری کلمات
🔹️آفتابکاران جنگل (سر اومد زمستون)
🔹️متن ترانه: سعید سلطانپور
🔹️ساخت و تنظیم: مهرداد برآن
(با الهام از ملودی قطعهای ارمنی)
🔹️اجرای ارکستر فیلارمونیک پاریس شرقی
🔹️رهبر ارکستر: آرش فولادوند
کلمات
3 428
Repost from مجله ادبی-هنری کلمات
🔹گزیدهای از شعرهای هوشنگ بادیهنشین🔹
🔹آتش تلخ
من و تصویر خزان
ما دو تن کولیِ آشفتهسریم
دل من سخت گرفتهست ز باران غروب
جادّه پوشیده ز برگ و مرطوب
باد در کار گریز
میروم با پاییز
میروم قصّهی من قصّهی سردارِ اسیر
پیش رویم گودال
پشت سر یاد تو، ای چشمهی صحرای خیال
سایهی کولیِ پیر
گِرد آتشکدههای اشجار
رقصِ خورشید کنون رقصِ غم است
این همه شعله و خاکستر چیست
باز در روحِ من و قصر خزان؟
با تو، ای دخترِ غم
دخترِ آتش تلخِ پاییز
میروم از رهِ این دهکدهی سردِ غریب
باد در کارِ گریز...
🔹در قطار...
در پس مرموز کوهی کاو
دیرگاهی با قطار ماست
پیکر خورشید، با موجی مکدّر در دهان لکّههای شب فرود آمد
در اتاقکها
دود سیگار و سکوت و فکر
کودکان را این سفر حالیست
میگریزد دشت
باد با ما و قطار ماست
لحظههایی پیش
خلوتی بود از "سفر بدرود"
عدّهای را چشمها و گونهها مرطوب
عدّهای را نیز- کانان را نه مادر بود و نه معشوق-
چشمها خونسرد و مغموم و تماشاگر
گوشها در انتظار آخرین سوت قطار
کوپهها را دود سیگار و سکوت و فکر
سرعت ما بازگوی روزگار ماست
میگریزد دشت
باد با ما و قطار ماست!
🔹عطر
روح
در زندان بیشکل زمان
محبوس
میوههای لحظهها بر شاخسار زرد عریان عبوس زندگی بیطعم
در پی دیوارهای آهنین روز و شبها، از عدمآور
جادّهها را چیست پایانها و راهآهن دانش به سوی مرزها و نقطهی مجهول
آهن و زنجیرها بر گردهی احساس و اندیشه فضای سرنوشت آلوده با خاکستر و آتش
نبض انسان و گیاهان صفر و دنیا را نفسهای پراکنده
در تونلها
زیر سرپوشی زدود و شعله: آینده!
🔹او با غروب رفت
یک لحظه زیستم
در زیر آسمان بلورین دست او
باران لطفها
سرشار کرد پهنهی خشک کویر را
آن لحظه زیستم
در لحظهای که طعم دگر داشت زندگی
گلدانِ هر نفس
پر بود از ترانهی زرّین یاسها
این زندگی و قصّهی تلخِ نبود و بود
یک لحظه کاش بود
یک لحظه زیستم
آن لحظه سرکشید ز من قصرهای یاد
بر ساحل طلایی تن
تایید موج آتش و رقصید موج باد
آن لحظه جان گرفت
هر مردهای که بود به گودال روحِ من
بود از کدام مرز؟
آن آفتاب کز رگ من شعله میکشید
در قطبهای منجمد فکر
آن جا که جسم شعر
چون جسم پاک سرد خدا اوفتاده بود
موّاج بر کرانهی الماسهای نور
گویی که روح پاک مسیح ایستاده بود
یک لحظه زیستم
آن لحظه زیستم
در تنگنای معبد تاریکِ سردِ تن
او بر فراز نیلی معبد
سیّارهی سپید
پس سویِ جاودانهی این لحظهی وسیع
میخواستم چو بال گشایم
از معبد وجود
دیدم که با غروب
او نیز رفته بود!
🔹بازگشت نیست
زنگ ساعت کوبید
یاد آینده به دل شور افکند:
اژدهاییست که آینده و ره بسته به کس!
من چو آن عقربه در خویش فرو
که ندارم ره پس!
کلمات
