en
Feedback
TED life Talks

TED life Talks

Open in Telegram

ویدیو های TED ، the school of life , Kurzgesagt ﺑﺼﻮﺭﺕ کم حجم و سخنرانی های جالب تماس و پیشنهادات/ Contact and Suggestions @Oblomov_07

Show more
521
Subscribers
No data24 hours
-17 days
+130 days
Posts Archive
بررسی دو دیدگاه درباره گناه ( هفت گناه كبیره ( غرور ،شکم پرستی ،حسادت، خشم ،شهوت،تنبلی ،حسادت) در سنت مسیحیت و بحث جالبى درباره آن...)

اهمیت گناه امروزه معمولاً به ما یاد می‌دهند که به خودمان نگاه خوبی داشته باشیم و وقتی دین می‌گوید «ما گناهکاریم»، این حرف را با ترس و رد می‌پذیریم. اما برعکس، قبول این که ذات ما کمی گناهکار است، می‌تواند منشأ بعضی از ویژگی‌های خوب و ارزشمند در شخصیت‌مان باشد. @TEDTalk1 یکی از عجیب‌ترین ایده‌های دین این است که فکر کنیم همه‌ی ما گناهکاریم و این فکر می‌تواند به نفع خودمان و جامعه باشد. در نگاه اول این فکر هم اشتباه به نظر می‌رسد و هم بی‌فایده. چون بیشتر ما کار بد بزرگی نکرده‌ایم و طبیعی است که از این برچسب ناراحت و شرمنده شویم. ضمن اینکه حس گناه بی‌دلیل و نامشخص، فقط باعث ناراحتی و آسیب به روحیه‌مان می‌شود.

چگونه ده فرمان را جایگزین کنیم کاهش باور به ده فرمان کتاب مقدس به این معنا نیست که همه قوانین رفتاری بی‌فایده‌اند. در اینجا تلاش ما برای بازتصور مجموعه‌ای از قوانین برای رفتار با دیگران آمده است. @TEDTalk1 ده فرمان (که در خروج ۲۰ و تثنیه ۵ آمده‌اند) همچنان جایگاهی ویژه در تخیل ما دارند، حتی اگر بسیاری از آنها در زمینه‌ی زمانه‌ی ما کمی عجیب به نظر برسند، مثل دستورهایی درباره‌ی حرص نزدن به دام همسایه یا حک کردن تصاویری از موجودات خدایی...

در روانشناسی، مفهوم گریز از خود یکی از پیچیده‌ترین و در عین حال رایج‌ترین مکانیسم‌های دفاعی ذهن است. ما اغلب برای فرار از مواجهه با خودِ واقعی‌مان به سمت مشغله‌های بی‌پایان، روابط سطحی، یا حتی دنیای دیجیتال پناه می‌بریم. چرا؟ چون سکوت و خلوت، ما را با تمام چیزهایی که از آن‌ها گریزانیم روبه‌رو می‌کند: زخم‌ها، پشیمانی‌ها، تصمیم‌های اشتباه و حتی آن بخش‌هایی از وجودمان که هنوز به آن‌ها مجال بروز نداده‌ایم. اما آیا این فرار، ما را نجات می‌دهد؟ یا فقط مسیر رسیدن به حقیقت را طولانی‌تر می‌کند؟ در روان‌درمانی، یکی از مهم‌ترین مراحل رشد، پذیرش خود است—یعنی جرأت نگاه کردن به خود، بدون فیلتر توجیه‌ها و انکارها. مواجهه با بخش‌های تاریک و ناشناخته‌ی درونمان، هرچند دردناک، اما تنها راهی است که ما را به رهایی واقعی می‌رساند. پس شاید بزرگ‌ترین سوال این باشد: اگر برای یک لحظه از فرار دست بکشیم، چه چیزی را در خود خواهیم دید؟

چرا فقط با تکرار یاد می‌گیریم نظام آموزشی ما بر این فرض بنا شده که می‌توانیم چیزی را یک‌بار یاد بگیریم و بعد تا پایان عمر آن را در ذهن نگه داریم. اما این نگاه بیش‌از‌حد خوش‌بینانه است. مغز ما مثل یک صافی عمل می‌کند؛ اگر قرار است چیزی واقعاً در آن بماند، باید مرتب آن را به خودمان یادآوری کنیم. نکته‌ی جالب اینجاست که ادیان، همیشه این موضوع را به‌خوبی درک کرده بودند. @TEDTalk1 یکی از واضح‌ترین – و درعین‌حال چشمگیرترین – نکات درباره آموزش مدرن این است که فقط یک‌بار از آن عبور می‌کنیم. چند سال هر روز سر کلاس حاضر می‌شویم، مغزمان پر می‌شود از دانسته‌ها، و بعد، حوالی بیست‌ویک‌سالگی، آموزش تمام می‌شود – و زندگی واقعی آغاز می‌شود...

موفقیت در مدرسه در برابر موفقیت در زندگی خیلی‌ها هستند که در مدرسه عالی عمل می‌کنند، اما در زندگی واقعی چندان موفق نیستند. چرا؟ @TEDTalk1 ما می‌خواهیم در مدرسه خوب باشیم، و دلیلش هم مشخص است: چون همیشه به ما گفته‌اند که موفقیت در مدرسه، راه اصلیِ موفقیت در زندگی است. کمتر کسی واقعاً عاشق نمره‌ی بیست است. ما آن را می‌خواهیم چون به‌درستی دنبال یک شغل رضایت‌بخش، خانه‌ای دل‌نشین و احترام دیگران هستیم. اما گاهی – و شاید بیشتر از آنچه خیال‌مان را راحت کند – اتفاقی گیج‌کننده رخ می‌دهد: با کسانی روبه‌رو می‌شویم که در مدرسه درخشان بودند، اما در زندگی شکست خوردند. و برعکس، افرادی را می‌بینیم که در مدرسه چندان موفق نبودند، اما در زندگی شکوفا شدند…

🧩 ناتوانی در تفکیک احساس از عمل در بسیاری از موارد، افراد رنجی واقعی و اصیل را تجربه می‌کنند—از خیانت، ظلم، شکست، طرد شدن، یا فقر. اما به جای آن‌که این رنج را به کنشی مؤثر تبدیل کنند، در آن متوقف می‌شوند و آن را بدل به نشانه‌ای از «درست بودن» تصمیم خود می‌دانند. نوعی خودفریبی درونی شکل می‌گیرد: > «چون درد می‌کشم، حتماً انسان خوبی هستم.» این تطهیر خود از طریق رنج، نه‌تنها اخلاقی نیست، بلکه شکلی از انفعال و فرار از مسئولیت است. فرد به‌جای آنکه کاری بکند، صرفاً احساسات خود را معادل عمل می‌گیرد. در زندگی انسانی، احساسات نقش مهمی دارند: ترس ما را از خطر حفظ می‌کند، عشق ما را به دیگری پیوند می‌دهد، خشم ما را به عدالت سوق می‌دهد. اما این احساسات، تا زمانی که به رفتار واقعی منتهی نشوند، هیچ اثر اجتماعی یا اخلاقی ندارند. این خطای ذهنی را می‌توان چنین خلاصه کرد: > «چون احساس درستی دارم، پس آدم درستی هستم—even if I do nothing.» در حالی که حقیقت برعکس است: رنج کشیدن، به خودیِ خود، فضیلت نیست. پشیمانی، بدون اصلاح، صرفاً مکانیسم دفاعی است. و عاطفه، اگر به عمل منتهی نشود، بدل به زخمی چرکین می‌شود که انسان را از درون تحلیل می‌برد. --- 📌 نمونه‌های واقعی از خطای جایگزینی احساس به‌جای عمل: ۱. احساس گناه بدون تغییر رفتاری فردی بعد از دعوا با شریکش احساس گناه می‌کند. اما نه عذرخواهی می‌کند، نه روی رفتارش کار می‌کند. صرفاً ناراحت است، و همین را «اخلاقی بودن» می‌پندارد. ۲. حس دلسوزی بدون اقدام اجتماعی کسی از دیدن کودکان کار غصه می‌خورد، حتی اشک می‌ریزد. اما هیچ اقدامی نمی‌کند—نه کمک مالی، نه فعالیت داوطلبانه، نه حتی گفت‌وگو دربارهٔ مسئله. حس دلسوزی برای او نقش «مسکن اخلاقی» را بازی می‌کند. ۳. احساس شکست‌خوردگی به‌جای اقدام برای تغییر فردی از شغلش بیزار است، مدام احساس خفگی و بیهودگی دارد. اما چون ناراضی‌ست، احساس می‌کند دارد «درست زندگی می‌کند»—در حالی که نه استعفا می‌دهد، نه مهارت جدید یاد می‌گیرد، نه طرح تازه‌ای می‌چیند. --- ❓ چرا این اتفاق می‌افتد؟ - احساسات، فوری‌تر و در دسترس‌ترند تا کنش‌های زمان‌بر. - تحمل رنج، نوعی توجیه برای منفعل ماندن است («وقتی این‌قدر درد دارم، چرا باید بیشتر تلاش کنم؟») - تطهیر درونی: انسان با تحمل رنج، خودش را در چشم خودش قربانی پاک‌نهاد می‌بیند. --- ### 🧭 نتیجه‌گیری رنج کشیدن جایگزین عمل نیست. نمی‌توان از صرف تجربهٔ احساسات—چه گناه، چه دلسوزی، چه اندوه—به درستی اخلاقی رسید. احساس، تنها آستانهٔ ورود به کنش است، نه خودِ کنش. تا زمانی که عاطفه به رفتاری معنادار تبدیل نشود، تنها به زخمی چرکین درون تبدیل می‌شود که انسان را از درون فرسوده می‌کند و تدریجاً شخصیت او را فرو می‌ریزد. > ✍️ به زبان ساده: > اخلاق واقعی یعنی اینکه رنج را به کنش بدل کنی—نه اینکه در رنج بمانی تا با آن خودت را تطهیر کنی. تنها چیزی که ارزش دارد، رفتاری‌ست که بیرون از ذهن انسان رخ می‌دهد؛ چه در اصلاح رابطه، چه در جبران اشتباه، چه در ساختن آینده‌ای بهتر. احساس، فقط هشدار است؛ نه پاسخ.

Very Sad Enchan.m4a3.35 MB

دانشگاه‌ها برای چه هستند؟ @TEDTalk1 دانشگاه‌ها در جوامع ما جایگاهی بسیار معتبر دارند. ما به آنجا می‌رویم تا یاد بگیریم چگونه امرار معاش کنیم. اما شاید لازم باشد به دانشگاه برویم تا یاد بگیریم چگونه زندگی کنیم.

هدف آموزش چیست؟ @TEDTalk1 بزرگ‌ترین مشکل نظام آموزشی مدرن این است که تمرکز کافی بر آماده‌سازی نظام‌مند دانش‌آموزان برای بسیاری از جنبه‌های چالش واقعی زندگی ندارد: خودِ زندگی.

چرا فقط با تکرار یاد می‌گیریم نظام آموزشی ما بر این فرض بنا شده که می‌توانیم چیزی را یک‌بار یاد بگیریم و بعد تا پایان عمر آن را در ذهن نگه داریم. اما این نگاه بیش‌از‌حد خوش‌بینانه است. مغز ما مثل یک صافی عمل می‌کند؛ اگر قرار است چیزی واقعاً در آن بماند، باید مرتب آن را به خودمان یادآوری کنیم. نکته‌ی جالب اینجاست که ادیان، همیشه این موضوع را به‌خوبی درک کرده بودند. @TEDTalk1 یکی از واضح‌ترین – و درعین‌حال چشمگیرترین – نکات درباره آموزش مدرن این است که فقط یک‌بار از آن عبور می‌کنیم. چند سال هر روز سر کلاس حاضر می‌شویم، مغزمان پر می‌شود از دانسته‌ها، و بعد، حوالی بیست‌ویک‌سالگی، آموزش تمام می‌شود – و زندگی واقعی آغاز می‌شود...

موفقیت در مدرسه در برابر موفقیت در زندگی خیلی‌ها هستند که در مدرسه عالی عمل می‌کنند، اما در زندگی واقعی چندان موفق نیستند. چرا؟ @TEDTalk1 ما می‌خواهیم در مدرسه خوب باشیم، و دلیلش هم مشخص است: چون همیشه به ما گفته‌اند که موفقیت در مدرسه، راه اصلیِ موفقیت در زندگی است. کمتر کسی واقعاً عاشق نمره‌ی بیست است. ما آن را می‌خواهیم چون به‌درستی دنبال یک شغل رضایت‌بخش، خانه‌ای دل‌نشین و احترام دیگران هستیم. اما گاهی – و شاید بیشتر از آنچه خیال‌مان را راحت کند – اتفاقی گیج‌کننده رخ می‌دهد: با کسانی روبه‌رو می‌شویم که در مدرسه درخشان بودند، اما در زندگی شکست خوردند. و برعکس، افرادی را می‌بینیم که در مدرسه چندان موفق نبودند، اما در زندگی شکوفا شدند…

موفقیت در مدرسه در برابر موفقیت در زندگی خیلی‌ها هستند که در مدرسه عالی عمل می‌کنند، اما در زندگی واقعی چندان موفق نیستند. چرا؟ ما می‌خواهیم در مدرسه خوب باشیم، و دلیلش هم مشخص است: چون همیشه به ما گفته‌اند که موفقیت در مدرسه، راه اصلیِ موفقیت در زندگی است. کمتر کسی واقعاً عاشق نمره‌ی بیست است. ما آن را می‌خواهیم چون به‌درستی دنبال یک شغل رضایت‌بخش، خانه‌ای دل‌نشین و احترام دیگران هستیم. اما گاهی – و شاید بیشتر از آنچه خیال‌مان را راحت کند – اتفاقی گیج‌کننده رخ می‌دهد: با کسانی روبه‌رو می‌شویم که در مدرسه درخشان بودند، اما در زندگی شکست خوردند. و برعکس، افرادی را می‌بینیم که در مدرسه چندان موفق نبودند، اما در زندگی شکوفا شدند…

چگونه معلم خوبی باشیم ما معمولاً «معلم بودن» را یک شغل تخصصی می‌دانیم، اما در واقع، آموزش دادن مهارتی است که در موقعیت‌های بسیار گوناگونی به آن نیاز داریم؛ از خانه گرفته تا محیط کار. صحبت درباره اینکه چطور معلم خوبی باشیم، در نگاه اول شاید موضوعی نامربوط به نظر برسد. بیشتر ما نمی‌خواهیم معلم مدرسه شویم که بخواهد درسی خشک و رسمی به بچه‌ها یاد بدهد — همان تصویری که بیشتر ما از واژه‌ی «معلم» داریم: کسی با ژاکتی کهنه در مقابل کلاس، که سال‌های نوجوانی‌مان را با حرف‌های خسته‌کننده‌اش به بطالت کشاند. اما آموزش دادن چیزی نیست که فقط به درد کسانی بخورد که قصد دارند وارد حرفه‌ی تدریس شوند. اگر درست به آن نگاه کنیم، آموزش دادن یعنی منتقل کردنِ یک فکر مهم از ذهنی به ذهنی دیگر — یکی از حیاتی‌ترین مهارت‌های زندگی است که همه‌ی ما به آن نیاز داریم. هر کسی، با هر شغلی، باید یاد بگیرد چطور معلم خوبی باشد؛ چرا که در طول زندگی‌مان بارها باید اطلاعات مهم را با دقت و ظرافت وارد ذهن دیگران کنیم…

چطوری دست از غر زدن برداریم و شروع کنیم به آموزش دادن غر زدن خیلی وقت‌ها قابل‌فهم است اما عملاً نتیجه‌ای ندارد ، معمولاً وقتی اتفاق می‌افتد که نتوانسته‌ایم آنچه می‌خواهیم را به کسی یاد بدهیم و خودمان خسته و دل‌شکسته شده‌ایم. اما اگر واقعاً می‌خواهیم دیگران تغییر کنند، باید نیرو جمع کنیم و طوری حرف بزنیم که طرف مقابل بتواند بفهمد. غر زدن، شکل ناامیدکننده و آزاردهنده اما قابل‌درک یک هدف خیلی خوب است: اینکه بخواهیم دیگران را تغییر دهیم. چیزهای زیادی هست که می‌خواهیم در آنها تغییر ببینیم. ما همه کامل نیستیم. و دوست داریم دیگران خودآگاه‌تر، سر وقت‌تر، مهربان‌تر، قابل‌اعتمادتر، بافکر‌تر، مقاوم‌تر، بهتر ارتباط برقرارکننده و عمیق‌تر باشند. در خانه می‌خواهیم بیشتر به کارهای روزمره مثل ظرف‌ها، بچه‌ها، زباله‌ها، پول و اینکه گوشی را کنار بگذارند و اطرافشان را ببینند توجه کنند. در سطح بزرگ‌تر هم می‌خواهیم درباره‌ی رنج حیوانات، تخریب محیط زیست و بی‌عدالتی‌های جامعه بیشتر فکر کنند.

چرا برخی بزرگسالان نمی‌توانند «متناسب با سن‌شان رفتار کنند» در مواجهه با چالش‌ها، گاهی توانایی‌های بزرگسالانه خود را کنار می‌گذاریم و به سرعت وارد حالتی کودکانه می‌شویم که با احساساتی مانند هراس، خشم، ناامیدی، ترس و تسلیم همراه است. این لحظات خاص که ما را از حالت بزرگسال به کودک منتقل می‌کنند، می‌توانند نشان‌دهنده آسیب‌ها و تجربه‌های تلخ گذشته ما باشند. @TEDTalk1 «گاهی در لحظات پرتنش، یک بزرگسال به دیگری می‌گوید: «مثل کودک‌ها رفتار نکن» یا «متناسب با سن‌ات رفتار کن.» این تنها یک تذکر ساده نیست — هرچند ممکن است کمی بی‌ادبانه هم به نظر برسد. بلکه در مواجهه با فشارهای خاص، ما به مراحل پیشین رشد خود بازمی‌گردیم. توانایی‌های بزرگسالانه مانند منطق، آرامش، قدرت و صبر را کنار می‌گذاریم و سریعاً وارد حالت‌هایی می‌شویم که با ترس، خشم، ناامیدی و تسلیم مشخص می‌شوند. این موقعیت‌های ویژه که ما را از بزرگسالی به کودکی بازمی‌گردانند، می‌توانند راهنمایی برای شناخت آسیب‌ها و زخم‌های درونی ما باشند.»

مراقبت دوباره از کودک درون ما همه در طول سال‌ها تلاش کرده‌ایم که بزرگ و بالغ شویم، به همین دلیل شنیدن این‌که هنوز «کودکی درون» در ما وجود دارد که مانع پیشرفت‌مان می‌شود، می‌تواند هم آزاردهنده باشد و هم ناامیدکننده. @TEDTalk1 یکی از مفاهیمی که روان‌شناسی مدام ما را با آن روبه‌رو می‌کند – و گاهی خجالت‌آور هم هست – همین کودک درون است. با وجود تمام تلاشی که برای بالغ شدن کرده‌ایم، این ایده که هنوز کودکی در درون‌مان پنهان باشد، ممکن است برای‌مان ناخوشایند باشد. اما واقعیت این است که ما نسخه‌هایی از تمام انسان‌هایی که در طول زندگی بوده‌ایم را هنوز در خودمان داریم. در گوشه‌هایی از وجود ما، نوجوانی سردرگم، کودکی غمگین، یا نوزادی حسود و گرسنه پنهان شده است. هیچ نسخه‌ای از ما کاملاً از بین نمی‌رود؛ فقط لایه‌های جدیدی به آن افزوده می‌شود – درست مثل تنه‌ی یک درخت بلوط که رد تمام دوره‌های قبلی رشدش در حلقه‌هایش باقی مانده است…

چگونه از خودمان مانند یک والد مراقبت کنیم ما نمی‌توانیم والدینی را که داشته‌ایم تغییر دهیم ،اما همیشه این امکان وجود دارد که در بزرگسالی یاد بگیریم چگونه به شیوه‌هایی تازه و شاید بهتر از خود مراقبت کنیم. به‌عبارت دیگر، فرصت‌هایی وجود دارد برای اینکه یاد بگیریم چگونه «خودمان را والدگری» کنیم. @TEDTalk1 همه‌ی ما توسط کسی والدگری شده‌ایم. برای بسیاری از ما این تجربه خوب پیش رفت. ما دوست داشته شدیم، نظرات‌مان محترم شمرده شد، و به نیازهای‌مان رسیدگی شد. این چیزها به ما کمک کرد تا به انسان‌هایی نسبتاً سالم تبدیل شویم. اما برای برخی دیگر از ما، اوضاع به‌شدت بد پیش رفت. شاید با بی‌ثباتی، خشم، تحقیر، خشونت یا حتی بدتر از آن مواجه شدیم…

یک سؤال کلیدی برای رهایی از کودکی اساسی‌ترین ایده در قلب روان‌درمانی مدرن این است که برای التیام یافتن از نوروزهای‌مان در زمان حال، باید بفهمیم در کودکی‌مان چه گذشته است. @TEDTalk1 این نظریه از نظر تئوریک کاملاً منطقی است، اما یک مشکل بزرگ دارد: فراموشی. به‌سادگی، تقریباً هیچ بزرگسالی چیزی از دوران پیش از سه‌سالگی‌اش را به یاد نمی‌آورد؛ روزها و شب‌های بی‌شمار، دگرگونی‌های پیچیده‌ی احساسی، حسی و رویدادی، به‌کلی ناپدید شده‌اند؛ گویی کتابخانه‌ای از کتاب‌های ارزشمند یا در دود محو شده، یا بی‌هیچ ملاحظه‌ای به دریا ریخته شده باشد. افزون بر این، بیشتر ما چیز زیادی از آنچه پیش از هفت‌سالگی رخ داده، به خاطر نمی‌آوریم. این شاید نکته‌ای بدیهی به نظر برسد، اما پیامدهای مهمی دارد: دوره‌ای که آن را به‌شدت حیاتی می‌دانیم، در عین حال کاملاً مبهم است...

چرا نباید به احساسات‌ خود اعتماد کامل داشته باشیم تشخیص اینکه قضاوت ما تا چه اندازه تحت‌ تأثیر احساسات‌مان است، اغلب دشوار است. لازم است گاه‌به‌گاه نسبت به واکنش‌های اولیه‌مان با دیده تردید نگاه کنیم. @TEDTalk1 «به‌راحتی ممکن است با این حس خوش‌بینانه بزرگ شویم که ذهن ما تصویری نسبتاً قابل اعتماد از خودمان، اطرافیان‌مان و جهان در اختیارمان می‌گذارد. آن‌چه می‌بینیم، فکر می‌کنیم و احساس می‌کنیم، می‌تواند تصویری کمابیش دقیق از واقعیت ارائه دهد. می‌توان این دیدگاه خوش‌بینانه را “نظریه شیشه‌ی شفاف” ذهن نامید .به این معنا که گویا ما می‌توانیم جهان را تقریباً مثل نگریستن از پشت یک شیشه بی‌نقص و بی‌اعوجاج، ببینیم...»