Altın Ay
Open in Telegram
457
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-430 days
Posts Archive
457
آدمهای رفته برمیگردن. وقتی دیگه وقتش نیست و حتی یادت نمیاد چرا دوستشون داشتی، اما چیزی که برنمیگرده روزاییه که برای نگهداشتنشون ریختی دور. ابرهای اردیبهشت و برف بهمن که ندیدی چون داشتی زاری میکردی: «نرو، اگه بری من نابود میشم.»
457
«باید یک دکمهی قطع وجود داشته باشد که وقتی کسی ترکت میکند بتوانی آن را فشار دهی و بگویی: تو دمار از روزگار من درآوردی و من هم دیگر تو را دوست ندارم.»
- واژههایی در اعماق آبی دریا؛ کت کرولی
457
«برف شاخهها را خم کرده بود و در بارشِ بعد حتما میشکستشان. آدمها هم مثل درختها بودند. یک برف سنگین همیشه بر شانههای آدم وجود داشت و سنگینیاش تا بهار دیگر حس میشد. بدیش این بود که آدمها فقط یک بار میمردند و همین «یک بار»، چه فاجعه دردناکی بود. »
-سمفونی مردگان، عباس معروفی
457
نه آن قدر نزديكى كه دلم به تو بيارامَد و نه آن قدرها دور كه ريسمان اميدم را بگسَلم! بگذار اول اشکهايم را پاک كنم، بعد تو را...
457
او تو را كشته بود؛
ولى تو انگار طورى هستی
كه اگر بر مزارت دسته گلی مىگذاشت،
او را میبخشيدى.
457
میدونى كِى خيالم راحت شد؟
وقتی آخرين كورسوى امیدم هم از طرفش خاموش شد، فهميدم كه اين راه و آدمِ من نيست. از بعد از اون انگار از قفس آزاد شدم. غصه خوردماااا چرا دروغ! ولى جنس غصه خوردنم ديگه فرق داشت. حالم بهتر شد نم نم، رفتم پی كار خودم..
457
روحِ عزيزم!
خیلی دوست دارم بدانم آن صحنه يا اتفاق مهمى که به خاطرش پا در اين كالبد گذاشتی و من را به اين نقطهی جغرافيا كشاندى و ارزشش را داشت كه من اين همه رنج بكشم، چه بوده دقيقاً..
457
من هم روزگاری فکر میکردم عشق همه چیز را حل میکند. بعدها فهمیدم عشق به احترام بند است. احترام به شعور، به شخصیت، به محبت، به زمان و به علاقهمندیهای کسی که دوستش داری. عشق بدون احترام شاید ایجاد شود، اما دوام نمیآورد.
457
هر اتفاق بدى تو زندگیم ميوفته اول غم تو مياد تو خاطرم بعد غمِ اون اتفاق.
چرا تموم نمیشه غمت؟
457
ساعت چهار صبح؛ وقتی خسته و کلافهای، توی مرز بین خواب و بیداری، منو یادت بیار. عصر موقع غروب، وقتی همه تنهات گذاشتن و دلت گرفت، منو یادت بیار. وقتی خواستی یهویی فرار کنی غیب شی، کسی باهات نیومد، منو یادت بیار. وقتی بارون می زنه، کسی پایهت نیست بدون چتر باهات راه بیاد، منو یادت بیار. آخرای شب، وقتی اضطراب اومد سراغت و بدنت داشت میلرزید، منو یادت بیار. موقعی که ناامیدت کردن، کم آوردی، کسی نبود، گریه داشتی، بغل میخواستی، کمک میخواستی، منو یادت بیار.
457
تو آبیِ رنگ پریدهی مورد علاقهی منی. تو احساس سرخوشیِ قلموی بین انگشتهام و رنگهای زیبای توی پالت آبرنگمی. تو صفحهی سفید و پاک ورقههایی. تو خورشیدمی، تو ماه و تمام ابرای منی. تو تمام قطره های بارونِ آسمونِ شب رویاهامی. تو ستارههایی هستی که توی آسمون چشمهای من میدرخشی. تو مثل مهربونیهای گاه و بیگاه مامان میمونی. تو تمام شادیهای منو توی لبخندت داری..🩵
457
من كه نشد باد بشم برم تو موهات ولى تو حسابى اشک شدى رفتی رو گونهام، دود شدى رفتی تو سینهام...
