شعر امروز
Open in Telegram
هر دریچهی نغز بر چشماندازِ عقوبتی میگشاید. عشق رطوبتِ چندشانگیزِ پلشتیست و آسمان سرپناهی تا به خاک بنشینی و بر سرنوشتِ خویش گریه ساز کنی. آه پیش از آن که در اشک غرقه شوم چیزی بگوی، #شاملو @Amirghadiry
Show more261
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-130 days
Posts Archive
261
ابرها
چه باری را
بر زمین میگذاشتند؟
که خاک سوراخ میشد؟
در آن پذیرش مطلق چه رازی بود؟
که برهنگی ساده دستانت
به مرثیه میرفتند..
#شهرام_شاهرختاش درگذشت🖤
اردیبهشت ۱۴۰۴
@Sheremruz
261
اینکه مادرم بچه اش را نینداخت،
جنایت بود.
زندگی چیزی نیست،
که متعلق به همه باشد!
#رومن_گاری
@Sheremruz
261
دستم را بگیر
دستی که جز نوشتن نام تو سوادی ندارد .
دستم را بگیر
پادشاهیِ اوقاتم با تو بود
که سرزمین من آزاد شد
سربازانم در پادگان های تو صلح را مشق کرده اند
بر نیزه های تو بود که گل سرخ و نیلوفر می رویید
و ژنرال ها چهار دست و پا به ماُمن خود خزیدند .
ای اسطورهُ شادی
که لبخندت پرچم پیروزی بر میهن گنگی است که در انبوهی برف فرو رفته است
لبخندت محمل امید هاست
و صبر و در قدمت شبنم صبحگاهی فرو می ریزد
تا آفتاب راهش را بیابد
مرگ به مرخصی اجباری می رود
و درختی در برگ کتابم می روید
که در تاریکی صبحگاه
پرندگانش به زمزمه بیدارم می کنند .
دستم را بگیر
تا به نیمکت کودکی برگردیم
به شادمانی بی عمق
که هر روزه مرا غرق می کرد .
#شمس_لنگرودی
کتاب رقص با گذرنامه جعلی
انتشارات نگاه
@Sheremruz
261
در اندرونِ منِ خستهدل
ندانم کیست
که منْ خموشم و
او در فغان و در غوغاست...
#حافظ
@Sheremruz
شب بخیر🌙
261
هواپیماهای زیادی را سوار خواهم شد
بی آن که تو در آنها باشی
در کشتیهای زیادی سفر خواهم کرد
بی آن که تو در آنها باشی
در رستورانهای زیادی غذا خواهم خورد
بی آن که تو در آنها باشی
کتاب های بسیاری را خواهم خواند
بی آن که تو در آنها باشی.
اما شعرهایی که تو در آنها نباشی
هرگز نخواهم نوشت
اما نفسهایی را که تو در آنها نباشی
بیرون نخواهم داد
#حکیم_علی_پور
@Sheremruz
261
تن بارانی تو
ابتدای امید من است
و انتهای اندوه من
تن بارانی تو که چون آب
مرا تشنه میکند
و چون خاک
مرا میپوشاند
#بیژن_جلالی
@Sheremruz
261
اگر من مردم
پنجرە را باز نگە دار
من از همین ایوان
صدای حرکت داس های را شنیدەام کە
خوشەهای گندم را درو می کردند.
اگر من مردم
پنجرە را باز نگەدار...!
#فدریکوگارسیا_لورکا
@Sheremruz
261
هرچه مرهم می گذارم
بند می آید مگر
ای وطن!
خون ِ تو از اروند می آید مگر !
#یاسرـقنبرلو
@Sheremruz
#بندرعباس🖤
261
من، هر آنجایم که که درد آنجاست
زیرا که من،
بر هر دانهی اشک مصلوب شدهام
#ولادیمیر_مایاکوفسکی
@Sheremruz
261
من ترسِ چرخخوردنِ میدانم
من گریههای لحظهی پایانم
فریادِ پشتِ میلهی زندانم
من آخرین امید به انسانم
درکش برای جامعهام سخت است
این درد را چطور بفهمانم؟!
#سید_مهدی_موسوی
@Sheremruz
261
ما را شکستگی
به نهایت رسیده است
چندان شکستهایم،
که نتوان دگر شکست...
#کاظمای_تبریزی
@Sheremruz
شب بخیر🌙
261
ما را شکستگی
به نهایت رسیده است
چندان شکستهایم،
که نتوان دگر شکست...
#کاظمای_تبریزی
@Sheremruz
شب بخیر🌙
261
«گاه با خود میگفتم که در کشوری مثل سرزمینِ من که خوانندگان کمی دارد، با این همه آدم فقیر و بیسواد، و با این همه بیعدالتی که در آن، فرهنگ، امتیاز آدمهای معدودی است، آیا داستاننویسی، نوعی تجمل خودمدارانه نیست؟ البته این تردیدها، ندای مرا خاموش نساخت و به نوشتن ادامه دادم، حتی در مواقعی که چرخاندن زندگی بیشترِ وقتم را میبلعید. فکر میکنم که کار درستی میکردم چون اگر لازمهی شکوفایی ادبیات این بود که ابتدا جامعه به فرهنگ عالی، آزادی، رفاه و عدالت دست یابد، ادبیات هرگز به وجود نمیآمد. اما به برکت ادبیات، و به سبب آگاهیهایی که ارزان میدارد، و شوری که بر میانگیزد، و سرخوردگیمان از واقعیت ــ آنگاه که از سفر به جهان زیبای خیالین باز میآییم ــ تمدنِ ما به اندازهی زمانی که داستانگویان با قصههای خود انسانیکردنِ زندگی را آغاز کردند، بیرحم نیست.»
*گزیدهای از سخنرانیِ #ماریو_بارگاس_یوسا است، بههنگام دریافت جایزهی نوبل ادبیات در سال ۲۰۱۰
@Sheremruz
261
بیتو ای جان و جهان، کارِ
من از دست برفت
دلِ شیدا ز برم تا به تو
پیوست، برفت
عقلم آمد که به صبرم کند
ارشاد، ولیک
چون مرا دید چنین شیفته،
ننشست! برفت…
#ابن_یمین
@Sheremruz
261
مادر،
از تمام گرگها نجات یافتم،
اما قلبم مرا بلعید...
#امانيغيث
#ترجمه: #سعیدهلیچی
@Sheremruz
261
با من حرف بزن
مثل یک پیراهن نارنجی با روز
مثل وقتی که ابر
صرف شستن یک سنگ می کند .
مثل وقتی که صرف ِ همین شعر می شود
با من حرف بزن
مثل یک بازی در وسط تابستان
و به چیزی فکر نکن
می دانم
زمین گرد است
و جاذبه
در پای درختان سیب بیش تر است
#رضا_بروسان
@Sheremruz
