en
Feedback
چهل سالگی

چهل سالگی

Open in Telegram

@Alirezamousavi22 ادمین Instagram @chelsalegi ‌‌‎چهل سالگی اعطای عصای تعقل و تفکر از سوی خداوند

Show more
Iran22 590The category is not specified

📈 Analytical overview of Telegram channel چهل سالگی

Channel چهل سالگی (@chelsalegi) is an active participant. Currently, the community unites 13 949 subscribers, ranking in the Other category and 22 590 in the Iran region.

📊 Audience metrics and dynamics

Since its creation on невідомо, the project has demonstrated rapid growth, gathering an audience of 13 949 subscribers.

According to the latest data from 03 December, 2024, the channel demonstrates stable activity. Although there has been a change in the number of participants by 0 over the last 30 days and by 0 over the last 24 hours, overall reach remains high.

  • Verification status: Not verified
  • Engagement rate (ER): The average audience engagement rate is 0%. Within the first 24 hours after publication, content typically collects N/A% reactions from the total number of subscribers.
  • Post reach: On average, each post receives 0 views. Within the first day, a publication typically gains 0 views.
  • Reactions and interaction: The audience actively supports content: the average number of reactions per post is 0.

📝 Description and content policy

The author describes the resource as a platform for expressing subjective opinions:
@Alirezamousavi22 ادمین Instagram @chelsalegi ‌‌‎چهل سالگی اعطای عصای تعقل و تفکر از سوی خداوند

Thanks to the high frequency of updates (latest data received on 04 December, 2024), the channel maintains relevance and a high level of publication reach. Analytics show that the audience actively interacts with content, making it an important point of influence in the Other category.

13 949
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
قهقرا یعنی اینکه کرسی استادی علوم سیاسی بهترین دانشگاه ایران را از امثال «جواد طباطبایی» و «حسین بشریه» و «عباس میلانی» و... بگیری و بدهی به امثال این سلبریتی اینستاگرامی که هنوز تفاوت «نئولیبرالیسم» و «رانت» را نمی داند و هر رانت بدیهی شده و هر بی قانونی و هر آقازادگیِ نهادینه شده در این مملکت را به اسم تشریح نئولیبرالیسم به خورد ملتِ بیگانه با اندیشه و مطالعه می دهد. کاش این آقا به جای این لاطائلات بافی ها سری به قوانین کشورهای لیبرال اروپایی در حوزه مالیات و آموزش و بهداشت و گرانی می زد تا متوجه شود که تفاوت رانت و دزدی با همان نئولیبرالیسم مغضوب ایشان تا چه میزان است. «نئولیبرالیسم» نظریه ای اقتصادی سیاسی که در میان متفکران و اندیشمندان همیشه مخالفان جدی و سرسختی داشته و دارد. اما آنچه در ایران در حال اجراست ربطی به لیبرالیسم و نئولیبرالیسم ندارد و سرهم بندی این لاطائلات هم برای دیده شدن بیشتر است و ربطی به اندیشه سیاسی و علوم سیاسی ندارد. ✍فرهاد قنبری @chelsalegi

بازرگانی زنی زیبا روی بنام زهره داشت. روزی بازرگان عزم سفر کرد بر تن زن لباسی سفید پوشاند و کاسه ای پر از رنگ نیل به غلام خود
بازرگانی زنی زیبا روی بنام زهره داشت. روزی بازرگان عزم سفر کرد بر تن زن لباسی سفید پوشاند و کاسه ای پر از رنگ نیل به غلام خود داد و گفت: هر وقت زن مرتکب کاری ناشایست یا خیانتی شد بدون آنکه بفهمد یک انگشت را با نیل رنگی کن و بر لباس او بزن تا وقتی آمدم بدانم چقدر کار ناشایست انجام داده است و بعد به سفر رفت ... پس از مدتی بازرگان به غلام نامه نوشت که: کاری نکند زهره که ننگی باشد بر جامه او ز نیل رنگی باشد غلام هم که دیده بود همسر بازرگان با مردان متعدد در حال رابطه است و خانه محل رفت و آمد مردان شده است و چون جرات گزارش نداشت با این بیت شعر در جواب نوشت: گر ز آمدن خواجه درنگی باشد چون باز آید زهره پلنگی باشد ✍عبید زاکانی @chelsalegi

حضور ناگهانی هدیه تهرانی در یکی از سینماهای تهران برای تماشای «بی‌همه‌چیز» بازتاب گسترده‌ای در میان رسانه‌ها داشت. عکس‌های او همه‌جا پخش شد و خیلی‌ها از این موضوع حرف زدند که او همچنان ستاره است و می‌درخشد. اما نکته‌ای که شاید کمتر به آن پرداخته شد، نوع لباس پوشیدن هدیه تهرانی بود. بیش از سادگی حضور او در سالن سینما و نزدیک شدن به مردم بدون استخدام بادیگارد و لوس‌بازی‌های مرسوم، سادگی لباس‌ها و آرایشش توجهم را جلب کرد. او بازیگری‌ست در آستانه‌ی پنجاه سالگی با کارنامه‌ای قابل دفاع. راستش برای درک این ساده‌پوشی و ساده‌آرایی باید نگاهی بیندازیم به اکران‌های خصوصی فیلم‌های متفاوت. اکران‌هایی که حالا بیش از هر زمان دیگری مُد شده‌اند و بازیگران زن و مرد حاضر در آن، برای بیش‌تر در چشم بودن، سعی می‌کنند گوی سبقت را از هم بربایند. وقتی عکس‌های این اکران‌های خصوصی را می‌بینم یا خودم در آن‌ها شرکت می‌کنم و از نزدیک شاهد طراحی لباس‌ها هستم، از این میزان از بدلباسی و بدپوشی متعجبم می‌شوم. در اکثر این اکران‌های خصوصی، بازیگران آقا و خانم، نه‌تنها در انتخاب نوع پوشش بدسلیقه‌اند، بلکه بدون در نظر گرفتن سن و سال‌شان این انتخاب‌ها را انجام می‌دهند. در سینمای میان‌سالی که اکثر بازیگرانش بالای چهل سال هستند، این جوان‌نمایی مصنوعی نشان از معضلی روانی دارد. حالا از آن‌هایی که عامدانه بد می‌پوشند تا شهره‌ی خاص و عام شوند می‌گذرم. این معضلی‌ست روانی‌تر! واقعیت این است که ما کلاً ملت بدسلیقه و بدلباسی هستیم. اما همین بدسلیقگی وقتی به دنیای بازیگران رسوخ می‌کند، اوضاع بدتر هم می‌شود، چون «هنری‌ها» قرار است ثابت کنند خیلی متفاوت هستند! این متفاوت‌نمایی‌ست که کار دست‌شان می‌دهد و نتیجه‌اش لباس‌های عجیب‌غریب، بی‌تناسب و عموماً زشتی‌ست که توی ذوق می‌زنند. اتفاقاً همین بدپوشی‌ها و بدسلیقگی‌هاست که به چارچوب فیلم‌ها هم رسوخ می‌کند و ذهن و روان نامتناسب سازندگانش را روی پرده نیز لو می‌دهد. هدیه تهرانی با پوشش ساده، صمیمانه و متناسب با سن و سال خود، نشان داد که چندان در قیدوبند جوان‌نمایی و عجیب‌نمایی نیست. ذهن سبک‌‌بار او به نوع پوشش او نیز رسوخ کرده است، همچنان که به فیلم‌هایش و به رفتارش. برای توی چشم بودن و ستاره بودن، نیازی نیست خودمان را بُکُشیم... ✍دامون قنبرزاده @chelsalegi

‍ پدرم بیماری قلبی داشت. دکترش گفت کار زیادی نمی‌شود برایش کرد. فقط مواظب استرسش باشید. تشکر کردم و رفتم طرف در. دکتر صدایم کرد. آرام گفت: ببین! همیشه توی جیب روی قلبش پول بیشتری بذار که هر وقت درد گرفت حس کنه اونقدر پول داره که بتونه بره بهترین بیمارستان شهر. این حرف را هجده‌سال پیش استادم گفت. هجده‌سال عمری است. اما الان بیشتر از هر وقت دیگری قبولش دارم. اینکه آدم «ایمان، تقوا و عمل صالح» داشته باشد خوب است اما این روزها اگر بخواهم به یک نفر توصیه‌ای بکنم می‌گویم سعی کن پولدار بشی! گول‌مان زدند که پول خوب نیست. علم بهتر است و آدم‌های پولدار آخرش بدبخت میشن و بچه‌هاشون معتاد میشن. پولدارها خیلی افسردن، قرص می‌خورن و خودکشی میکنن و اصلاً پول چرک کف دسته و ... اما افسانه است. ساخته‌اند که دست زیاد نشود. وقتی پول دارید احترام اجتماعی دارید، روی سبیل شاه هم می‌توانید نقاره بزنید. وکیل و وزیر و نظمیه‌چی که سهل است. غذای سالمتری می‌خورید، کمتر مریض می‌شوید، لازم نیست تا بوق سگ برای یک لقمه نان بدوید، آب میوه می‌خورید، پوست‌تان بهتر می‌شود، ورزش می‌کنید، روز به روز به اذن الهی خوش‌تیپ‌تر می‌شوید. کار خیر می‌کنید، جاهای خوب بهشت را رزرو می‌کنید. لازم نیست اخبار گوش بدهید، هیچ اهمیتی ندارد چه کسی رئیس‌جمهور است. شما پول دارید. هوا پس شد بچه‌هایتان را می‌فرستید جای امن، بدتر شد خودتان هم می‌روید. وقتی پول دارید، خیابان که بوی خون گرفت می‌روید پاریس خرید می‌کنید. می‌شوره میبره به خدا! گرم‌تان شد می‌روید سوئیس اسکی می‌کنید، سردتان شد می‌روید دبی حمام آفتاب می‌گیرید. ایران بهشت پولدارهاست. پولدار شوید. اینکه می‌گویند همه می‌میرند هم خیلی حقیقت ندارد. همه می‌میریم اما تفاوت در کیفیت مدت زندگی است. آدم اسهال بگیرد و در سی‌سالگی ریق رحمت سر بکشد، فرق دارد با اینکه در نود سالگی وقتی پرستارهای زیبارو دورش را گرفته‌اند به ملکوت اعلی بپیوندد. آمار نشان می‌دهد پولدارها بیشتر عمر می‌کنند. گول چند نفری که زود می‌میرند را نخورید. اینها مثل چند دیکتاتوری هستند که در همین جهان تاوان داده‌اند. باقی‌ دیکتاتورها سُر و مُر و گنده حالشان را کرده‌اند. اینکه چطور پولدار شویم داستان دیگری است. هر وقت یاد گرفتم یادتان می‌دهم. ✍احسان محمدی @chelsalegi

کمتر کسی هست که با سریال‌های: خانه سبز، دنیای شیرین دریا، چاق و لاغر، این خانه دور است، همسران و... خاطره نداشته باشد. این خاطرات خوش را مدیون بیژن بیرنگ بودیم؛ کسی که امروز از ساختن این برنامه‌ها از مردم عذرخواهی می‌کند. ناراحت است بابت امیدی که برای آینده به مردم داده. امید به ایرانی که روزی ساخته می‌شود و حال مردمش بهتر از قبل خواهد شد، اما نشد... چه سرمایه‌ای بزرگتر از امید مردم به آینده‌ی کشورشان سراغ دارید؟ ✍پیام پورفلاح @chelsalegi

بی اغراق بگویم به ندرت حرف علمی از هلاکویی شنیده ام، کسی که سالهاست مردم رفتار قلدرمابش را به غلط "روانشناسی" انگاشته‌اند. کسی که باور عمومی جامعه ما را از روانشناس شکل داده: فردی با ایگوی متورم، عقل کلی که همه باید و نبایدها را میداند و به سبک اوستاکارهای قدیم که با اردنگی و پس‌گردنی، نوچه و شاگرد میپروراندند، بناست به مراجعان درمانده - بعد از یکی دو تا طعن و تحقیر جانانه- با دوسه جمله جادویی، آن نسخه طلایی، آن سرّ مگو را بگوید: چه کار کنند که از فلاکت رها شوند! از دید افراد زیادی، این رویکرد نه تنها عجیب یا غلط نیست که "قاطعیت" است. روانشناسی تزریق شده به ذهن مردم ما، یک مکالمه‌ی ربع ساعته با دکترهلاکویی ست که همه گره‌ها و معماهای زندگی را بناست حل کند! هلاکویی، تجسم مردسالاری غالب در روانشناسی زرد برند ایرانی است.‌ قیم مآب و آمر، عمدتا غیر همدل. البته گاه اشکی هم می ریزد. ولی فقط برخی آدمها با سرگذشتهای خیلی تراژیک لایق شفقت اویند. اکثریتشان فقط لایق پس گردنی‌اند! عجیب نیست که هلاکویی طرفداران پرشمار و متعصبی دارد. عجیب نیست اگر جامعه مردسالار تحت دیکتاتوری، تصویری که از درمانگر دارد به هلاکویی شبیه است. عجیب نیست که سالها درونی کردن سرکوب، باعث شود فکر کنیم درمانگر کسی است که قرار است غلطهایمان را بگیرد و گوشمان را بکشد. والدی جدی، سختگیر و بسیار سرزنشگر که البته "مصلحت" ما را میخواهد. پس چوبش هم "گُل" است و اگر با ما با پرخاش حرف میزند لابد میخواهد به ما تلنگر بزند! همان پدرواره روانکاوانه یا شایدهم بیگ برادر جرج اورول ! بگذارید خیالتان را راحت کنم، اگر فرد یا جمعی هلاکویی را روانشناس میداند، باید عمیقا خود را واکاوی کند. واکاوی فردی و اجتماعی. باید دریافت کجای نا خودآکاه فردی و جمعی‌ ایشان به توسری‌خوردن عادت کرده و آن را با امنیت تداعی میکند. این عکس را بی‌اندازه دوست دارم. درباره اش میتوانم ساعتها بنویسم. هلاکویی، با آن کبکبه و دبدبه، در مقابل گوگوش! آن هم با این حالت مطیع. تقابل جالبی ست . گوگوش از هلاکویی، قدرتمندتر وشفابخش‌تر است ! ✍مهرگان مالکی @chelsalegi

پسر و مادری با شرف که با احساس گوشه خیابون ، شهر رو زیبا می‌کنند و هر چند غم انگیز هم هست اما زیبایی مطلقند @chelsalegi

من همان دهه شصتی ام که امیال عمرم به چهل رسیده است. بیشترین آمار بیکاری و تحمل سختی به گواه تاریخ مال ما دهه شصتی هاست. بر اساس آمارهای منتشر شده از حدود هشت میلیون پسر و هشت میلیون دختر دهه شصتی، دو میلیون پسر و دو میلیون دختر هنوز مجردند؛ مجردهایی که در بازه‌ ی سنی چهل سال قرار می‌گیرند. بیش از پنج میلیون مجرد در ایران وجود دارد که یک‌چهارم پسران و یک‌چهارم دختران دهه شصتی را شامل می شود. خیلی ها از ما به تجرد قطعی رسیده ایم. در دانش جمعیت‌شناسی، واژه تجرد قطعی برای جمعیتی به کار گرفته می‌شود که بدون حتی یک‌بار ازدواج، وارد سن چهل سالگی شده‌اند و من همان دهه شصتی ام که عمرم را در دانشگاهها سپری کردم.درس خواندم و مدرک گرفتم و اکنون جزء همان چهل درصد بیکاران فارغ التحصیل دانشگاه های کشورهستم. سهم جمعیت بیکار فارغ التحصیل آموزش عالی از کل بیکاران بیش از چهل درصد بوده است. ما دهه شصتی ها "چون شبنمی روی برگ بودیم".تا به حال سُر خوردن شبنم از روی برگ را دیده‌اید؟ ما در این سالها با هرنوع سیاست گذاری در جامعه سُر داده شدیم و اکنون خسته و زخمی تر از دیگر گروه های سنی هستیم. معاون اول رئیس جمهور قبل یک روز بهترین توصیف را از وضعیت ما ارائه داد."دهه ی شصتی ها با ورود به هر مرحله از زندگی شان با مشکلات زیادی مواجه شدند، آنها گناهی ندارند و مشکلات آنها ناشی از آینده نگر نبودن مسئولان بود و اگر ضعف آینده نگری برطرف نشود در آینده و در دوره سالمندی نیز با مشکلاتی روبه رو خواهند شد." معاون بزرگوار محترمانه می خواست بگوید که احتمالا ما دهه شصتی ها مرگ مان نیز با مکافات و تحمل درد و رنج فراوان همراه است. این تعبیر ناصوابی نیست اگر بگویم نسل ما دهه شصتی ها ؛ نسلی است که به ناحق سوختیم و اما تردیدی ندارم که گناه مان گردن خیلی ها سنگینی خواهد کرد.ما درختی هستیم که اکنون باید به ثمر می نشستیم اما هیچ پنجره ای از امید در پیش چشم مان باز نمی شود. هم نسلان ما در کشورهای دیگر بعد از چهار دهه وزیر می شوند و یک کشور را اداره می کنند اما ما در اداره کردن زندگی خودمان درمانده هستیم. ما نسل رنج کشیده و زخم خورده و سوخته تاریخ این سرزمینیم. ما در هر کشوری بودیم بزرگترین سرمایه اجتماعی آن کشور محسوب می شدیم و از ظرفیت ما برای رسیدن به توسعه پایدار و حل مشکلات جامعه استفاده می شد. اما حالا خود از دیدگاه برخی مسئولان بخشی از مشکل هستیم. سخنگوی وقت دولت قبلی یک بار عنوان کرد "بیکاری دهه شصتی‌ها نمی‌گذارد اشتغال زایی ما حس شود". ببخشید اگر بیکاری ما نگذاشت آمارهای شما جفت وجور در بیاید؛ اصلا ببخشید که متولد شدیم.اگر ما متولد نمی شدیم بیکاری هم وجود نداشت و آنگاه شما در ارائه آمار سرافکنده و شرمگین نبودید. ما دهه شصتی ها در هر کشوری بودیم بهترین جمعیت طبقه متوسط آن کشور می شدیم. هم متوسط سواد ما از مرز بی سوادی عبور کرده است و هم پویایی وبلوغ حضور در عرصه های عمومی داریم. اما به باور بسیاری از کارشناسان ،حداقل هشت میلیون نفر از طبقه متوسط ایران در این سالها آب رفته است. عده ای فکر می کنند دهه شصتی ها که بمیرند ساختار سنی جامعه طبیعی می شود و کشور از همه مشکلات خود عبور می کند.گیرم که این فرضیه جهان سومی شما درست از آب در بیاید؛ ما تازه به چهل رسیده ایم و سن حداکثری یک دهه شصتی بیش تر نیست. شما تا هشتاد سالگی ما چه می کنید و چه برنامه ریزی برای سونامی سالمندی ما دارید؟نکند میخواهید ما را زجرکُش کنید.بخدا این سزاوار نیست.تولدمان دست خودمان نبود ، به ما رحم کنید. غم‌انگیز ترین حالت برای این نسل پر چالش، روزهای سالمندی آنهاست. نسلی که از کودکی چالش‌های متعددی را پشت سر گذاشته و در سالهای سالمندی نیز با سونامی تازه ای مواجه خواهد شد که از همین حالا هشداری برای مسئولان است. براساس آمارهای رسمی، جمعیت سالمند بالای شصت سال در ایران تا بیست سال آینده بیش از چهار برابر می شود و به هفده میلیون نفر می رسد. در جوانی که خروار خروار مصیبت بر سرمان فرود آمد کاری از دستمان بر نیامد. اگر آسمان همین رنگ باشد، پیری ما یکی از دردآورترین صحنه های تاریخ خواهد شد.فقط امیدمان به فرزندان مان باشد اگر رهایمان نکنند و جلای وطن را به ماندن ترجیح ندهند. ✍سجاد بهزادی @chelsalegi

جلال پیشواییان بهترین بدمن تاریخ سینمای ایران بود. نامَرد بود: هم تجاوز می‌کرد و هم‌ آدم می‌کشت. او شمایلی از خودش به یادگار گذاشت که بدل به نماد دوره‌ای از زیست اجتماعی زمانه‌ای رو به گذار شد. همان زمانه‌ای که در قاموس آدمیان هیچ رنگی به خاکستری نزدیک‌ نمی‌شد. همه‌ی آدم‌ها یا بد بودند یا خوب و او مرد بدی بود که به خوب‌های زخم‌خورده و معترض، رحم نمی‌کرد. جلال پیشواییان، کریم آب‌منگل بود. همان مردی که به عواقب عمل خود واقف نبود. نمود همان مردان خودآئین که خودشان معیار وجدان بودند و مرکز جهانی که خودشان خلق کرده بودند... در خرده‌فرهنگ جنوب شهر تهران، امثال جلال، آدم‌هایی نبودند که از زیر بته سبز شده باشند ؛ آنان خانواده‌ای داشتند ‌که وقتی شرارت می‌کرد ، پشتش را خالی نمی‌گذاشتند. مردانی که با رشد طبقه‌ی متوسط مدرن ، آرام‌آرام جایشان تنگ و تنگ‌تر شد و لاجرم با موج انقلاب همراه مردم شهری عصیان کردند. همان مردانِ مردی که فرهنگ خرده‌لاتی را با فحش‌های جنسیت‌زده و غلیظ به نمایش گذاشتند؛ آن‌هم همراه طبقاتی از اجتماع که گویی علیه خود شوریده بودند: جوانان دانسینگ‌باز و دانشجویان مترقی چپ‌اندیش و معلمان مکشفه و مردان فکل‌کراواتی ‌و روشنفکران کافه‌نشین و چریک‌های شهری ، برای گذشتن از پل پیروزی از این مردانِ مرد بی‌نیاز نبودند. برای جلال پیشواییان، چیزی به‌نام اختلاف عقیده معنا نداشت؛ چه آن‌که او جاهلی غیرلوطی بود و پاانداز داشت ‌و نوچه‌هایش مراقب رقاصه‌‌ی کاباره‌ای بودند که نَشمه‌ی او بود تا مبادا کسی عشقشان را برسد! برای جلال پیشواییان تسویه‌حساب فقط در تضاد منفعت معنی پیدا می‌کرد: وقتی مرد خوبِ ماجرا می‌خواست سفته‌های مِتْرِسِ او را لاشه کند یا زمانی‌که می‌فهمید ضدقهرمان داستان ، کیفی پر از پول را می‌خواهد به صاحبش برگرداند. جلال خوب عرق می‌خورد و خوب تیزی می‌کشید و قدر چاقویش را خوب می‌دانست. از پهنا تیغ نمی‌زد: از نوک چاقو به پهلو فرو می‌کرد و اجازه می‌داد تا قربانی‌اش خوب به چشمان بی‌رحمش نگاه کند و طعم لزج خون را به سردی آهن در گوشت بیامیزد. چهره در چهره و مردانه... جلال مزه‌ی عرق جفت‌پنج و گوشت کبابی می‌داد و اگر می‌خواست زنی را ادب کند فقط پشت دست جواب می‌داد!او عذرخواهی بلد نبود. همان‌طور که خداحافظی را نیاموخته بود و مُرد تا جایی از نامردان کم شود، بی‌آن‌که بداند مردان هم پیش از او‌ مرده‌اند. جلال پیشواییان وقتی مُرد که در زمانه‌ی جدید معیار شرارت عوض شده بود و ملاک مردی هم... و جای آن را مردمی و نامردمی پر کرده بود. ✍آرمان ریاحی @chelsalegi

عاشق شدن مثل گوش دادن به صدای پیانو تو یه کافه شلوغ می مونه! اگه بخوای به اون صدای قشنگ گوش کنی، باید چشمهات را ببندی و از همه صداها بگذری و نشنوی‌شون، بقیه صداها واست آزار دهنده میشه، صدای پچ پچ مردم، صدای خنده ها، گریه ها، صدای به هم خوردن فنجان ها، حتی صدای باد... تو واسم اون صدای قشنگ بودی که من به خاطرش هیچ صدایی رو نشنیدم... @chelsalegi

همه ی ما آدما باید یه لیست حضور غیاب داشته باشیم... یه لیست بلند که اسم تمام آدم های دور و نزدیک زندگیمون رو بنویسیم ... هر وقت تو زندگیمون اتفاقی افتاد ، یکی یکی اسم های اون لیست رو بخونیم و ببینیم کی حاضر بوده و کی غایب ...‌ چه آدمایی تو روز های سخت زندگیمون حضور داشتن و چه آدمایی فقط تو خوشی کنارمون بودن ، چه آدمایی تو طوفان دستمون رو گرفتن و چه آدمایی بعد از تموم شدن طوفان آفتابی شدن ... لیست رو نگاه کنیم تا بفهمیم حضور آدم ها به دور و نزدیک بودنشون نیست ... به اندازه ی ارزشی هست که براشون داریم ... حضور غیاب که تموم شد ، شروع کنیم به حذف کردن... حذف کردن آدم هایی که بیش از حد تو زندگیمون غایب بودن ... آدم هایی که باید بفهمن دیگه تو زندگیمون جایی ندارن ... بعد از حذف ، لیست رو‌ خوب نگاه کنیم تا بدونیم چند نفر تو خوشی و سختی کنارمون بودن ... چند نفر امتحانشون رو پس دادن ‌.‌.. می دونم آدم های کمی باقی می مونن ولی کدوم یکی بهتره؟ یک لیست بلند از آدم هایی که همیشگی نیستن و فقط تو خوشی حضور دارن یا یه لیست کوتاه از آدم هایی که هیچوقت تنهات نمی ذارن ، حتی تو سخت ترین شرایط!! ✍حسین حائریان @chelsalegi

این روزها که وضعیت اقتصادی مردم خرابتر از قبل شده، ما و اطرافیان بیشتر خود را در تنگنا میبینیم! عادت ندارم از تنگناهای زندگیم برای خانواده ام بنالم! چون میدانم آنها با مشکلات خودشان دست به گریبانند. اما چه فایده؟ گمان میکنند؛ انگار باران فقر و فلاکت بر سر آنها بیش از من می بارد. طی چند ماه گذشته بستگانم بارها از من درخواست کمک کرده اند. گاهی توانسته ام و گاه شرمنده شان شده ام. یکی از نزدیکانم طی دو بار از من درخواست مبلغی پول نموده که آخرینش همین دیشب بود. احساس میکنم باور ندارند که من وضعیت خوبی ندارم. پیامش را خواندم! دست دست کردم چه بگویم که باور کند؟ از بدهی های کلان و تعهدات سر به فلک کشیده ام به بانکها بگویم؟ از مشکلات ریز و درشتی که عمدتا تنگناهای مالیست بگویم که در طی روز گاهی منگ و گیجم میکنند؟بگونه ای که از بس افسرده و فرو خورده شده ام که دیشب همسرم گله کرده بود که چرا برای خانه خرید نمیکنی؟ پاک گیاه خوار شده ایم. کارت را روی میز میگذارم و میگویم خودت زحمتش را بکش من حالم خوش نیست! تمرکز ندارم از یاد میبرم! باری! برایش نوشتم: «باور کن فقط خدا از حال و روزم با خبره. درسته که نگذاشتم بدهیهای خرده و پول کارگران عقب بیفته. اما در این میانه حتی نیازهای پزشکی خود و همسرم عقب افتاده. از دندان درد هر روز مسکن میخورم» جواب می دهد: «به دندانت برس!» از جمله اش دود و شراره ناراحتی در دلم زبانه می‌کشد. رنگ انار به صورتم مینشیند! در این میان که همه زیر بار فلاکت خرد میشویم! انگار بار سنگینتری از حوائج دیگران دامنم را گرفته! توقعات بجا و نا بجا. انگار آنهایی که تنگدستی را بیشتر مونس بوده اند درک درستی از "نداری" در این روزها ندارند! امروز تقلا کردم بلکه بتوانم پولی قرض کنم و مشکلش را حل کنم! به یکی از دوستان متمولم پیام دادم که فلانی انقدر پول میخواهم تا شب عید برمیگردانم . از آن دوستان جانیست. از آنهایی که سرمایه اجتماعیم هستند.از آنهایی که سالهاست یکدیگر را نمیبینیم. اما با یک درخواست اس ام اس از یکدیگر رفع مشکل میکنیم. با من تماس می‌گیرد و بعد از احوالپرسی میگوید : «از وقتی دختر دومم به دنیا آمده همدیگر را ندیده ایم. حالا نازنین مدرسه میرود! بی معرفت اینکه نشد! دوستی ما رفاقت "گرفتاری" شده! هر وقت گیر میکنیم پیامک میدهیم!» میگوید: «یک ریال ندارم. زندگیم از دست رفته در این بازار مکاره!اما دو روز وقت بده تا ببینم برایت چه غلطی میکنم!» میگویم : «ولش کن تو هم حالت مث منه. دقیقا میدونم چی میگی» میگوید : «گوه خوردی...سنگ مفت گنجشک مفت امانم بده» انگار فقط ما دو نفر حال هم را میفهمیدیم! ✍حمید علیزاده @chelsalegi

فردی در کمال صحت و سلامت عقل و با علم به اینکه مثل همه جانداران در سراشیبی مرگ قرار دارد، به رفتار خصمانه و شیطانی خود با دیگران ادامه می‌دهد و تا لحظه آخر هم سعی در جبران زیان‌هایی که به دیگران وارد کرده نمی‌کند.... او می‌میرد آیا مرگ تطهیر کننده است؟ آیا باید برایش طلب غفران و آمرزش کرد؟ آیا باید خطاهای او را از تاریخ روابطش پاک کرد و او را انسان خوبی نمایش داد؟ انسانی که خودش انتخاب کرده اینگونه باشد را چرا باید جورِ دیگری نمایش داد؟ آیا این بی عدالتی نیست؟ آیا اخلاقی است بدی را در لفافه‌ای از فراموشی پیچید؟ آیا نباید درس عبرتی برای خود و دیگران شود اویی که از مرگ دیگران عبرت نگرفت؟ ما قضاوت نمی‌نکنیم. در کار خدا دخالت نمی‌کنیم. می‌بخشیم. از حق خود گذشت می‌کنیم. اما به دروغ هم هر مُرده‌ای را یا در بستر مرگ افتاده‌ای را نمی‌شود تطهیر کرد. به گمان من ما شرقی‌ها در طول تاریخ، زیادی عاطفی بوده‌ایم. پدر یا مادری که کودکی را از روی شهوترانی به دنیا می‌آورند و به اندازه حیوانات نیز شفقتی نسبت به فرزند ندارند و بهترین سالهای فرزند را با شکنجه‌های مختلف تباه می‌کنند، آیا رواست که چون پیر و در آستانه مرگ هستند، صرفا بخاطر واژه‌ پدر یا مادر، مورد مهربانی قرار داد؟ البته که این نشان از بزرگیِ روح فرزند است اگر بخواهد ببخشد اما اگر نبخشید آیا ناحق خواهد بود؟ اگر می‌گوییم نباید پدر و مادر را قضاوت کرد آیا خود را نباید جای آن فرزند هم قرار داد؟ پیرمردی را می‌شناختم که تا روزهای آخر هم دست از پولدوستی، حسادت به دیگران، دو رویی و ریاکاری، زیرآب‌زنی و فضولی برنداشته بود. بسیار فرد باهوش و پُرحافظه و سیّاسی بود و مدام بر منبر بود در نصیحت جوانان. بعد از مرگش عده‌ای گفتند برویم سرِ خاک. نرفتم. ✍علی عباسی @chelsalegi

صد سال پیش میرزا کوچک خانِ جنگلی به پایان راه‌اش رسید در کوه‌های طالش. او در حالی‌ که قصدِ خلخال داشت در کولاک و بعد یخ‌زدنِ آخرین مردِ وفادارش یعنی گائوک آلمانی از پا درآمد. بدن‌اش را به روستایی همان حوالی بردند و رضا اسکستانی سر را برید تا به رشت فرستاده شود. برخی روایت‌ها از نیمه‌جان بودن او هنگام سربریدن می‌گویند که بسیار بعید است. فارغ از هر خوانشی که در بابِ میرزا داشته باشیم، چه او را مردی ملی بدانیم، چه سرسپرده‌ی سوسیالیسمِ نوپای آن‌سوی مرز، چه چریکی رادیکال، چه مسلمانی آرمان‌گرا قصه‌ی «سر» او بی‌نهایت تراژیک است. که کلن تاریخِ ما پر است از سرهای بریده‌ای که بی‌تن می‌شوند و سرگردان. سر کوچک‌خان را مدت‌ها به نمایش می‌گذارند در پادگانی در رشت و بعد به تهران می‌فرستند. سری که در نهایت به دستور رضا شاه که آن زمان هنوز سردار سپه بود در مسگرآباد دفن می‌شود، تن بعد از گذراندن ماجراهایی در رشت در خاک می‌شود، بی‌سر. بعدها شایع می‌شود کسی از دوستان میرزا گورِ سر را می‌شکافد و آن را به تن در رشت می‌رساند. برخی نوشته‌اند سر را به رشت می‌برند بعد تن را از گور اول درآورده و کنارش می‌گذارند و البته نظر سومی هم وجود دارد که سر هنوز در حسن‌آباد تهران دفن است و بعد تخریب گورستان روی آن ایستگاه آتش‌نشانی ساخته شده که امروز هم فعال است. سرگردانی این سر البته یادآور سر دیگری چون کلنل پسیان نیز می‌شود. این عکس شگفت از سرِ کوچکِ جنگلی همیشه من را به خود داشته. پس‌زمینه پنجره‌های بلند و پرهیبِ شاخه‌های درختان‌اند و در پیش‌زمینه قطره‌ای دیده می‌شود. معلوم نیست باران با یک .خراش موقعِ ظهور. سر روی پارچه‌ یا سطحی سپید است که به شدت نقاشی‌های تئودور ژریکو را از اعدامی‌های انقلابِ کبیر تداعی می‌کند. عکاس خواسته یا ناخواسته جوری قاب را تنظیم کرده که سوژه پرابهت به نظر برسد. از شی‌شدن‌اش جلوگیری کرده. چشمانِ نیمه‌باز میرزا و نطعِ سفید زیرش حسی از زنده‌بودن به او می‌بخشند. میرزا کچک خان در صد سالِ اخیر همیشه محلِ اختلاف و بحث بوده بینِ تاریخ‌دانان. نیما یوشیج او را ستایش می‌کرد و اصلن برادرش لادبن از مدیران نشریه‌ی جنگلی‌ها بود، از سویی برخی هم او را جدایی‌طلب می‌دانستند. کتاب‌های خوبی درباره‌اش نوشته شده اما هنوز جای یک اثرِ روایی در بابِ زنده‌گی‌اش خالی‌ست. من همیشه به این سر و آن تن فکر می‌کنم. به دوشقه‌گی‌ای که انگار تاریخِ ماست. و چشمان نیمه‌بازی که انگار هیچ‌گاه بسته نشده‌اند. تاریخی که مشحونِ این چشم‌های نیمه‌باز است که انگار مرگ‌شان هم کامل نشده. تاریخِ سرها. ✍مهدی یزدانی خرم @chelsalegi

صد سال پیش میرزا کوچک خانِ جنگلی به پایان راه‌اش رسید در کوه‌های طالش. او در حالی‌ که قصدِ خلخال داشت در کولاک و بعد یخ‌زدنِ آخرین مردِ وفادارش یعنی گائوک آلمانی از پا درآمد. بدن‌اش را به روستایی همان حوالی بردند و رضا اسکستانی سر را برید تا به رشت فرستاده شود. برخی روایت‌ها از نیمه‌جان بودن او هنگام سربریدن می‌گویند که بسیار بعید است. فارغ از هر خوانشی که در بابِ میرزا داشته باشیم، چه او را مردی ملی بدانیم، چه سرسپرده‌ی سوسیالیسمِ نوپای آن‌سوی مرز، چه چریکی رادیکال، چه مسلمانی آرمان‌گرا قصه‌ی «سر» او بی‌نهایت تراژیک است. که کلن تاریخِ ما پر است از سرهای بریده‌ای که بی‌تن می‌شوند و سرگردان. سر کوچک‌خان را مدت‌ها به نمایش می‌گذارند در پادگانی در رشت و بعد به تهران می‌فرستند. سری که در نهایت به دستور رضا شاه که آن زمان هنوز سردار سپه بود در مسگرآباد دفن می‌شود، تن بعد از گذراندن ماجراهایی در رشت در خاک می‌شود، بی‌سر. بعدها شایع می‌شود کسی از دوستان میرزا گورِ سر را می‌شکافد و آن را به تن در رشت می‌رساند. برخی نوشته‌اند سر را به رشت می‌برند بعد تن را از گور اول درآورده و کنارش می‌گذارند و البته نظر سومی هم وجود دارد که سر هنوز در حسن‌آباد تهران دفن است و بعد تخریب گورستان روی آن ایستگاه آتش‌نشانی ساخته شده که امروز هم فعال است. سرگردانی این سر البته یادآور سر دیگری چون کلنل پسیان نیز می‌شود. این عکس شگفت از سرِ کوچکِ جنگلی همیشه من را به خود داشته. پس‌زمینه پنجره‌های بلند و پرهیبِ شاخه‌های درختان‌اند و در پیش‌زمینه قطره‌ای دیده می‌شود. معلوم نیست باران با یک .خراش موقعِ ظهور. سر روی پارچه‌ یا سطحی سپید است که به شدت نقاشی‌های تئودور ژریکو را از اعدامی‌های انقلابِ کبیر تداعی می‌کند. عکاس خواسته یا ناخواسته جوری قاب را تنظیم کرده که سوژه پرابهت به نظر برسد. از شی‌شدن‌اش جلوگیری کرده. چشمانِ نیمه‌باز میرزا و نطعِ سفید زیرش حسی از زنده‌بودن به او می‌بخشند. میرزا کچک خان در صد سالِ اخیر همیشه محلِ اختلاف و بحث بوده بینِ تاریخ‌دانان. نیما یوشیج او را ستایش می‌کرد و اصلن برادرش لادبن از مدیران نشریه‌ی جنگلی‌ها بود، از سویی برخی هم او را جدایی‌طلب می‌دانستند. کتاب‌های خوبی درباره‌اش نوشته شده اما هنوز جای یک اثرِ روایی در بابِ زنده‌گی‌اش خالی‌ست. من همیشه به این سر و آن تن فکر می‌کنم. به دوشقه‌گی‌ای که انگار تاریخِ ماست. و چشمان نیمه‌بازی که انگار هیچ‌گاه بسته نشده‌اند. تاریخی که مشحونِ این چشم‌های نیمه‌باز است که انگار مرگ‌شان هم کامل نشده. تاریخِ سرها. ✍مهدی یزدانی خرم @chelsalegi

ما یه رفیق دست بخیر و پولداری داریم، چند شب پیش حال خانمش بد میشه میرن بیمارستان. همینطور که تو اورژانس منتظر بودن، می بینند یه آقای مسن با ظاهری معمولی هی میره دم ایستگاه پرستاری دفترو میبینه مردم و نگاه میکنه برمیگرده عقب. رفیق ما هم خبردار میشه و میره سراغ پیرمرده و شروع میکنه باهاش حرف زدن و احوالپرسی و خلاصه میگه شما جای پدر من هستی اگه مشکل مالی هست من در خدمتم و اینا. پیرمرده میبردش یه گوشه جیبای کتشو نشون میده که تو هر جیبش یه بسته پنج میلیونی بوده. به رفیق ما میگه همه بچه هام خارجن ارثشونو دادم یه چهل میلیارد واسه خودم مونده گذاشتم بانک سودشو میگیرم. خرجی هم ندارم. عصر و شب که میشه سوار ماشین میشم میام تو این بیمارستانا میچرخم ببینم کی پول نداره کی نیازمنده کی نمیتونه ترخیص بشه ، بدون اینکه خودشون بفهمن پولشونو پرداخت میکنم و برمیگردم خونه و با خیال راحت میخوابم. ✍مهدی تاجوری @chelsalegi

استاد مصطفی ملکیان را من به خاطر زحمتی که برای ارتقای ترجمه‌ی متونِ فلسفی کشیده است، تقدیر و ستایش می‌کنم. دیدگاه‌هایش در حوزه‌ی دین و معنویت به هیچ وجه موردِ علاقه‌ی من نیست و اصالتِ فرهنگش موردِ انزجارِ من است! اخیرا هم از مولای ما جلال‌الدین بلخی انتقاد کرده که فحش می‌داده است و مریدپروری می‌کرده است! آخر مردِ حسابی صوفی اهلِ ارادت و ولایت نباشد می‌شود؟! خودِ خواجه شمس‌الدین هم که کلاس‌های تصوف و طریقت را آنلاین شرکت کرده بود و اهلِ سلوکِ عملی نبود و شاه نعمت‌الله ولی را هجو می‌کرد، می‌گوید قطع این مرحله بی همرهیِ خضر مکن ، ظلمات است بترس از خطرِ گمراهی! دیگر این که مولوی فحش می‌داد، چه اشکالی دارد؟ فحش از دهنِ مولوی طیبات است. اولا که «بین الاحباب تسقط الآداب» و ثانیا وقتی از لفظ و صورت گذشتی دیگر نه ادب و بی‌ادبی و نه کفر و دین بر جای نمی‌ماند: حرف و صوت و گفت را بر هم زنم تا که بی‌‌این هر سه با تو دم زنم‌‌ لنگ و لوک و چفته‌شکل و بی‌ادب سوی او می‌غیژ و او را می‌طلب دیگر این که ملکیان از مشکلاتی در اخلاقِ جنسی در میانِ عارفان سخن گفته است. اگر مشکل فلان صوفیَک در فلان خانقاه است که این مشکلات را خودِ عرفا مانندِ شمس و مولوی متذکر شده‌ و نکوهیده‌اند و بالاخره در هر صندوقِ میوه‌ای یک دو تا فاسد می‌شوند ولی اگر عرفای بزرگ در نظر است باید اصلِ نظربازیِ عارفانه را درک کرد که فراتر از به تعبیرِ مولانا «بویِ جنسیت» است. کسی نمی‌تواند انعکاسِ زیباییِ الهی را در چهره‌ی آدمیان خواه مذکر باشند یا مونث انکار کند و این انعکاس دو قطب دارد. به تعبیرِ زیبای حافظ: حُسن و ملاحت و این منحصر در ابنایِ بشر هم نیست. همان زیبایی است که در گل و سبزه و آهو و ببر و پلنگ هم هست. راست بگویم در شتر هم هست! به تعبیرِ گویای سعدی: محقق همان بیند اندر ابل که در خوبرویانِ چین و چگل محقق در اینجا همان عارف است. خلاصه که با مغزِ مکانیکی سراغِ عارفان رفتن و طعن در اولیای خدا زدن از پیش رسواست! ✍محمود رضوانی @chelsalegi

مراسم این هفته فرانس فوتبال، برای مسی هفتمین توپ طلا را داشت و برای لواندوفسکی کلی حسرت و برای رونالدو، شاید خشم ولی برای ما همین یک قاب عکس زیر را داشته باشد کافی است: قاب خانواده. یک ماه پیش، در این مملکت قانونی تصویب کردند برای "حمایت از خانواده و تعالی جمعیت". حاکمیت نگران از کودک‌هایی است که هرگز زاده نمی‌شوند و به همین خاطر قاعده و قانونی گذاشت تا مثلا از خانواده‌ای که پول ندارد تا بچه‌دار شود حمایت کرده باشد و البته که جلوی سقط را بگیرد. هر دو کار، فارغ از اینکه اعتقاد اقتصادی یا مذهبی‌تان درباره آن‌ها چه می‌گوید، هیچ کارآمد نیست. هیچ زوج جوانی در ایران به امید نسیه دولت بچه‌دار نمی‌شود. فرزند و نیازهای آن یک چیز کاملا نقدی است. باید پول داشته باشی تا بچه‌دار شوی نه اینکه به امید پول داشتن، بچه‌دار شوی. این قانون، احتمالا اگر منجر به بچه‌دار شدن هم شود، تعداد فرزندانی را زیاد خواهد کرد که در فقر بزرگ می‌شوند. با سقط هم نمی‌شود این طوری مقابله کرد. هر کاری که غیرقانونی شود، از سکس گرفته تا سقط، تا وقتی نیاز به آن وجود داشته باشد به زیرزمین خواهد رفت و خب در زیرزمین تنها چیزی که نیست بهداشت است. حاصل آن طرح پس ازدیاد جمعیت نیست. گسترش فقر است و کاهش بهداشت باروری. برای افزایش جمعیت باید به لیونل مسی نگاه کنید. به مراسم توپ طلا. با این ریخت و قیافه نه، ولی با همان پوشش اسلامی کدام مسئول ایرانی که حالا برای رحم زن ایرانی هم تصمیم می‌گیرد، تا به حال دست همسر خود را گرفته و جلوی دوربین آمده؟ کدام مقام مسئولی هست که تا حالا سه بچه که نه، یکی از بچه‌های خودش را آورده و ردیف اول مراسم تودیع و معارفه خود نشانده است؟ کسی که فریاد حمایت از خانواده سر می‌دهد، اصلا خانواده خودش کجاست؟ بچه داشتن رفاه می‌خواهد. بدون رفاه، بچه می‌شود نماینده‌ای که برای اجلاس بین‌المجالس می‌رود اسپانیا و در حاشیه کار می‌رود ورزشگاه رئال مادرید و آن قدر چشم و دلش سیر نیست که وسط بدبختی مردم، تماشای بازی در سانتیاگو برنابئو را به رخ ما نکشد. بدون رفاه، ما نماینده‌هایی خواهیم داشت که از کامپیوتر و اینترنت فقط پورن را می‌شناسند و دوست دارند همه را محدود کنند به دنیای کوچک خودشان. بدون رفاه، نماینده‌ها فکر می‌کنند به تعداد بچه نه تربیت او و کیفیت زندگی‌اش. بدون رفاه، بچه داشتن چیز خطرناکی است. ما هم لیونل مسی را دیدیم و هم شما را و حق بدهید که مسی را انتخاب کنیم که هفت توپ طلا دارد نه شما که در هفت آسمانتان، یک ستاره روشن هم نیست. ✍مصطفی آرانی @chelsalegi

پرویز پرستویی تصویر زیر را با مضمونی عاطفه‌خراش منتشر کرده و از مردم و دیگر هنرمندان سینما به‌خاطر فراموشی گلایه کرده است. سویه‌ی گلایه‌ی او مانند تمام سویه‌های گلایه‌ها در این روزها به سمت مردم است. پرویز پرستویی به طور طبیعی دارد در آینه‌ی چهره‌ی فرامرز صدیقی، خود را می بیند. اما من پیشنهاد می‌کنم ابعاد این آینه را بزرگتر بگیرد، طوری که هشتاد میلیون دیگر نیز در این آینه دیده شوند. در این عکس به جز آنچه پرویز پرستویی دیده،چه چیزهایی را می‌توان فهمید ؟ به جز کوتاهی مردم؟ مشاور وزیر بهداشت دولت پیشین در مصاحبه‌ای گفته بود ایران تا سی سال آینده پیرترین کشور جهان خواهد بود. حتا سازمان بهداشت جهانی هم نگران این وضعیت شده و به گفته‌ی ایشان در این زمینه به کشور کمک کرده و گفته سیر پیر شدن در ایران نسبت به دنیا خیلی سریع‌تر بوده و در شصت سال گذشته جمعیت دنیا پنج سال پیر شده و ایران ده سال پیرتر شده است. پیری چیست؟ تعریف پیر بیولوژیکی را انباشتگی سلول‌های از کارافتاده در بدن می‌دانند. از طرفی تعیین سن آغاز پیری کار دشواری است چون در هر کشوری این تعریف متفاوت است. در بعضی کشورها پیری از چهل آغاز می‌شود و در بعضی دیگر تازه از هفتاد! در عوامل پیری زودرس گفته اند: مشکلاتی از درون مانند ناامنی بهداشت روانی و از بیرون مانند سوء تغذیه،موجب پیری زودرس است. کاش پرویز پرستویی سوال کند چه چیز باعث کاهش کارآیی طول عمر انسانی در ایران شده است؟ شاید با طرح این سوال چند پزشک و چند مقام مسئول به تقلا بیفتند. بپرسد چطور ممکن است آنتونی هاپکینز در نیمه‌ی دهه‌ی نهم زندگی‌اش هنوز بهترین نقش‌ آفرینی‌ها را دارد و چرا مردم ما از جمله هنرمندانی چون فرامرز صدیقی که دو دهه از او کوچکتراند، چنین از کارافتادند؟ کاش آقای رامبد جوان وقتی از تبلیغ رژیم لاغری‌اش فارغ شد، عکسی از رامین پرچمی منتشر و از علت این چهره‌ی تکیده سوال کند. رامین پرچمی از «برد پیت» بیش از ده سال کوچکتر است و فقط چهل هفت سال دارد! کاش خانم بهاره رهنما دلاوری کند و عکس «شربت‌گل؛دختر زیبای افغانستانی» را در کنار عکس خودش منتشر کند و بگوید چهره‌اش را از گرد زمان زدوده وگرنه یک زن که بیش از پانزده ده سال کوچکتر از ایشان است در افغانستان به پیری زودرس دچار است. اینکه ما عکس پیری هنرمندی را منتشر کنیم و از مردم گله کنیم، چیزی جز خراش احساسات نیست و فایده ای ندارد. هنرمند عزیز، سوالی بپرس که خرد را خراشد. ✍زهرا عبدی @chelsalegi

هشتاد میلیون‌نفر عرضه ندارید بریزید تو خیابون اینا رو وردارید. حقتونه بدبخت باشید! این جمله را بارها از «بعضی» ایرانیان خارج از کشور شنیده‌ام. حتی از آدم‌هایی که تا وقتی ایران بودند بدون وضو می‌رفتند صف نماز اداره، به مسئول گزینش دروغ می‌گفتند که هر هفته می‌روند نماز جمعه، ماهواره ندارند، توی عمرشان جز نوشابه گازدار هیچ نوشیدنی نخورده‌اند و فقط دعای کمیل گوش می‌دهند، اما همین که پایشان رسید آن طرف مرز تبدیل می‌شوند به چه‌گواراهای قهرمانی که لم می‌دهند و ما را یک مُشت بزدل خاک‌ بر سر خطاب می‌کنند! روی سخنم با «همه» مهاجران نیست. با آن‌هاست که چون جای خودشان گرم است می‌گویند چرا ترامپ حمله نکرد ایران رو با خاک یکسان کنه تا کشور آباد بشه، با آن‌ها که از دَم به همه فحش می‌دهند و خودشان انگار اینجا قهرمان آزادی‌بخش خلق بودند و سه بار در راه نجات میهن کُشته شده‌اند. باشه! ما بدبخت حقیر، شما کوروش کبیر!، ما واشر، شما ارباب حلقه‌ها، ما جرز دیوار، شما پطروس فداکار! خیلی خوب است که ایرانی خارج از کشور هنوز نگران وطن‌اش است اما راهش تحقیر مردم بی‌پناه نیست. ما که مهاجرت نکرده‌ایم عقل‌مان می‌رسد که آن‌ور آسایش هست و این ور باید صبح لرز به تن‌مان بیفتد که برویم توی صف پوشک یا روغن! هر کدام‌مان دلیلی داریم که مهاجرت نکرده‌ایم. همه‌اش هم به عشق کباب و ریحون و تخت‌جمشید و وطنم پاره تنم و برخورد سانتی‌مانتال و «ایرونی‌بازی» نیست. هرکس بندی به پایش دارد، از پدر و مادر پیری که نمی‌تواند رهایشان کند تا سنگ قبری در گوشه گورستانی، از دست و دلی که می‌خواهد اینجا را برای نسل بعد به جای بهتری تبدیل کند تا پول مهاجرت و... درست وقتی مشروب‌تان را می‌خورید و دلتان برای ساندویچ فری کثیفه لک زده، اینجا مردم همه راه‌ها را دارند آزمایش می‌کنند. رای می‌دهند، رای نمی‌دهند، توی خیابان فریاد می‌زنند، گلوله می‌خورند، احضار می‌شوند، زندان می‌روند، عرق می‌ریزند و کار می‌کنند و ... تلاش می‌کنند، دست و پا می‌زنند شاید راهی پیدا کنند که با کمترین خسارت، حال خودشان و کشورشان را بهتر کنند. نگاه می‌کنند به سرانجام عراق، لیبی، سوریه و می‌ترسند از آشوب و انقلاب. شما جای هیچ‌کدام از ما نیستید. سپاسگزار این خانم هستم که اسمش را نمی‌دانم اما جای من حرف زد. عزیزان دور از ایران! اگر می‌توانید، کمک کنید برای بهبود حال مردم کشورتان، در غیر این‌صورت دست از سرزنش ما هشتاد میلیون نفر بردارید. ویدئو از برنامه «ببین تی‌وی» تلویزیون منوتو بازنشر به مناسبت زخم اصفهان ✍احسان محمدی @chelsalegi