en
Feedback
چهل سالگی

چهل سالگی

Open in Telegram

@Alirezamousavi22 ادمین Instagram @chelsalegi ‌‌‎چهل سالگی اعطای عصای تعقل و تفکر از سوی خداوند

Show more
Iran22 590The category is not specified

📈 Analytical overview of Telegram channel چهل سالگی

Channel چهل سالگی (@chelsalegi) is an active participant. Currently, the community unites 13 949 subscribers, ranking in the Other category and 22 590 in the Iran region.

📊 Audience metrics and dynamics

Since its creation on невідомо, the project has demonstrated rapid growth, gathering an audience of 13 949 subscribers.

According to the latest data from 03 December, 2024, the channel demonstrates stable activity. Although there has been a change in the number of participants by 0 over the last 30 days and by 0 over the last 24 hours, overall reach remains high.

  • Verification status: Not verified
  • Engagement rate (ER): The average audience engagement rate is 0%. Within the first 24 hours after publication, content typically collects N/A% reactions from the total number of subscribers.
  • Post reach: On average, each post receives 0 views. Within the first day, a publication typically gains 0 views.
  • Reactions and interaction: The audience actively supports content: the average number of reactions per post is 0.

📝 Description and content policy

The author describes the resource as a platform for expressing subjective opinions:
@Alirezamousavi22 ادمین Instagram @chelsalegi ‌‌‎چهل سالگی اعطای عصای تعقل و تفکر از سوی خداوند

Thanks to the high frequency of updates (latest data received on 04 December, 2024), the channel maintains relevance and a high level of publication reach. Analytics show that the audience actively interacts with content, making it an important point of influence in the Other category.

13 949
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
قتلِ نمادین در مشهد که در آیکونیک‌ترین مکانِ مذهبی ایران یعنی حرمِ امام رضا انجام شد نشانه‌ای‌ست از اتفاقی که مدت‌هاست جامعه‌شناسان نگران‌اش هستند. من دوستانِ اهلِ افغانستان درجه‌یکی دارم که عمدتن شاعر، نویسنده و روزنامه‌نویس هستند و شخصن در همین صفحه درباره‌ی رنجِ کهنه‌ای که در این کشور متراکم می‌شود نوشته‌ام اما اگر به برخی دوستانِ سانتی‌مانتال برنخورد باید بگویم سیلِ مهاجرانِ غیرقانونی افغان مخصوصن در چند ماهِ اخیر بسیار نگران‌کننده است. چهره‌ی این جوانِ چاقو به‌دستِ داخلِ تصویر نماینده‌ی یک «تفکر» است. تفکری که بارها اعلام کرده ایرانیِ شیعه دشمن است و باید کشته شود. ایران بیش از چهل سال است میزبانِ مهاجرانِ افغان است و هزینه‌های سنگینی بابت‌شان داده و جالب این‌که عمده‌ی این مهاجران «غیرقانونی» هستند. و بسیاری‌‌شان سَلفی‌های تندرو که تفکرِ خطرناک‌شان را هم با خود به ایران می‌آورند. عمده‌ی این تندروها هم از قومِ پشتون و بعد ازبک مانند قاتلِ اخیر هستند که بدنه‌ی اصلی طالبان را هم تشکیل می‌دهند. .بسیاری دوستانِ شهرهای شرقی ایران از حضور این گروه‌ها که قدرت دارند و گِتوهای خود را هم تشکیل داده‌اند حرف می‌زنند. حرکتِ این قاتل در حرمِ امام رضا کاملن فکرشده بوده و حاوی پیامِ روشن. این‌که حتا اگر عمده‌ی مردم ایران هم اهمیتی به اختلاف‌های مذهبی ندهند. الحق رواداری ایرانی‌ها در مسائل مذهبی اثبات‌شده است ، آن‌ها خود را «موظف» به کشتن و اجرای فریضه‌ی رافضی‌کشی می‌دانند. اتفاقن آن جاهلی که از به این‌ها لقب «جنبش اصیل منطقه» داد به‌نوعی درست گفته، این گرایشِ سلفیِ که در افغانستان و پاکستان موج می‌زند ریشه‌های قدیمی دارد. اگر به عقب بازگردیم می‌بینیم که هر زمان فرصت کرده‌اند برای اجرای «فریضه» ایرانی‌ها را قتل‌عام کرده‌اند. این جریان عملن وطنی ندارد جزِ آن‌چه به نامِ دین می‌شناسد و چه‌قدر عتیق رحیمی در «سقاها» درست روایت‌شان کرده. حضور میلیون‌ها مهاجر که بین‌شان انبوه‌ای تندروی مذهبی وجود دارد شوخی‌بردار نیست. نگاه‌های سنگین‌شان را می‌توان حس کرد. و این نتیجه‌ی فرصت‌دادن به طالبان است که بارها گفته باید ایرانی‌ها را کُشت. و تنها چیزی که الان کم داریم یک تنشِ مذهبی‌ست. ایران در محاصره‌ی تندروهای مختلف است. اتفاق خونین مشهد یک کارِ نمادین بوده تا جرقه‌ای بزرگ بر باروت زده شود. سیلِ مهاجران از یک‌سو و چنین اتفاق‌هایی از سوی دیگر آینده‌ی محوی را می‌سازد. حضراتی که مقابلِ جنبش اصیل! سکوت کردند حالا باید خون را ببینند. سلفی‌ها دشمنِ ایران هستند. جدی بگیرید نگاه این قاتل را. ✍مهدی یزدانی خرم @Chelsalegi

برنامه هفتگی احیای برجام ✍ محمدرضا میرشاه ولد @Chelsalegi
برنامه هفتگی احیای برجام ✍ محمدرضا میرشاه ولد @Chelsalegi

باید اعتراف کنم فکرش را هم نمی‌کردم ایرج طهماسب بدون کلاه‌قرمزی، پسرخاله، آقای همساده، فامیل دور و بقیه موفق باشد. به او اعتماد داشتم اما با خودم فکر می‌کردم مگر آدم چه‌قدر می‌تواند سقف نداشته باشد؟! چه‌طور می‌تواند مدام ایده‌ای جدید بدهد و آتش هنرش را گرم نگه دارد؟ ذهن و فکر آدم مگر چه‌قدر برای خلق ایده‌های جدید گنجایش دارد؟ طبیعی‌ست که فضای پرکشمکش، پراضطراب و ناسالم جامعه نیز بر این تردیدهای من و پرسش‌های ذهنی‌ام دامن می‌زدند. جامعه‌ای که هر چه‌قدر سن هنرمندها بالاتر می‌رود، انگار الکن‌تر و ناتوان‌تر می‌شوند. انگار ذهن‌شان هم مانند روند طبیعی بدن‌شان چروک می‌خورد. حالا لطفاً با دقت بیش‌تر به آن عروسک بانمک «بچه» با صداپیشگی هوتن شکیبا دقت کنید. از زمان شروع پخش «مهمونی» مدام پیش خودم مجسم می‌کنم روند خلق این عروسک چه‌گونه بوده است؟ دوست دارم بدانم ایرج طهماسب و گروهش چه‌گونه به چنین چهره، خصوصیت‌های اخلاقی و البته به چنین صدایی رسیده‌اند؟ دوست دارم شعبده‌های آقای مجری را یاد بگیرم. دوست دارم به خلوتش وارد شوم و با چشم خودم ببینم به چه چیزهایی فکر می‌کند، چه‌گونه می‌نویسد و چه‌گونه به نتیجه می‌رسد. عروسک «بچه» و البته آن پشه‌ی بامزه که تکیه‌کلام «بده بزنیم»ش نقل محافل شده است، بار دیگر نبوغ ایرج طهماسب را به رخ می‌کشند و من مانده‌ام یک آدم مگر چه‌قدر می‌تواند ایده داشته باشد؟! نکته این‌جاست که ایرج طهماسب نبض جامعه را در دست دارد. او می‌داند برای خلق جذابیت، باید شخصیتی بی‌ادب، لاابالی، گاهی بی‌نزاکت و سربه‌هوا خلق کند. می‌داند دیگر حرف‌های نصیحت‌گونه‌اش رو به دوربین جواب نمی‌دهد. برای همین بود که در سری کلاه‌قرمزی، وقتی داشت رو به دوربین برای بچه‌ها پیام‌های خوب می‌فرستاد، عروسک‌ها وارد صحنه می‌شدند و حرفش را قطع می‌کردند. برای همین است که شخصیتی مانند «بچه» هم چنین ویژگی‌ای دارد. او نسبت به عروسک‌های قبلی آقای مجری، حتی بی‌ادب‌تر و نافرمان‌تر است و این‌جاست که شعبده‌ی ایرج طهماسب شکل نهایی‌اش را پیدا می‌کند. او عروسک‌هایی خلق می‌کند به رنگِ پوستِ انسان‌ها و به این شکل است که ‌نه‌تنها عروسک‌ها، بلکه خودش هم مدام محبوب‌تر می‌شود. ✍دامون قنبرزاده @Chelsalegi

یکی دو سال پیش، در یکی از شرقی‌ترین نقاط تهران که شاید چندسال یکبار هم گذرم نیوفته چون ما غرب نشین ها نهایتا تا مرکز شهر میایم ، درحالی که قراری هم که داشتم دیر شده بود، بدو بدو وارد پارک خلوتی شدم؛ دستشوییش رو پیدا کردم و بی‌توجه به پیرمرد خسته افغانستانی با لباس سبز باغبونی که تازه تی‌کشی کف دستشویی رو تموم کرده بود، داخل یکی از توالت‌ها شدم. بیرون که اومدم، موقع شستن دستها، از سرخوشی رهایی از فشار مثانه و همچنین کمی شرمندگی بابت زحمت دوباره ای که بهش دادم، با پیرمرد که در حال تی‌کشی مجدد جای کفشهای من بود و لکنت شدیدی هم داشت و به دشواری تکلم میکرد، چند کلمه‌ای گرم گرفتم: «خسته نباشی حاجی! شرمنده دوباره کثیف کردم اینجارو! چه خبرا؟ اوضاع خوبه؟ مشکلی نداری اینجا؟ قوم و خویشات کجان؟ و...» بعد از این صحبتها، موقعی که خواستم از دستشویی خارج بشم حس کردم که میخواد دست بده اونم اوایل کرونا که حساسیتها بیشتر بود ، کمی مکث کردم و در آخر ساعد دست خیسم رو دراز کردم. ساعدم رو گرفت و ناگاه همدیگه رو هم نصفه نیمه بغل کردیم و دستی بر پشت هم زدیم. جدا که شدیم گفت: «بازم بهم سر بزن تا با هم صحبت کنیم! من اینجا غریبم کسی نیست باهاش حرف بزنم» «باشه بازم میام.» «جدی میای اینجا باز؟ قول میدی؟ میای با هم دوست باشیم؟» با تعجب بیشتر گفتم «اره میام حاجی» و فکر کردم شاید این رفتارش به خاطر مشکل مالیه؛ دستم رو روی جیبم گذاشتم و گفتم «حاجی کمکی چیزی میخوای بگو بی تعارف» که با لبخند و چشمانی تر و همون لکنت، جواب داد «نه هیچ کمکی نمیخوام، فقط بعضی وقتا بیا این پارک با هم حرف بزنیم!» از اون موقع، اون روز و پارک و پیرمرد و قولی که بهش داده بودم رو یادم رفته بود تا اینکه این کلیپ از پسرک گل‌فروش رو دیدم. ✍علی نانوایی @Chelsalegi

اگه روزه میگیری و به کسی که داره آب میخوره ، چپ چپ نگاه نمیکنی و سر تکون نمیدی ، دمت گرم! اگه روزه نمیگیری و به یه روزه دار نمیگی دیوونه ای بابا اینهمه ساعت آب نمیخوری که چی بشه ؟، دمت گرم! کلا همین که به کار کسی کار نداری و سرت تو زندگی خودته ، دمت گرم! @Chelsalegi

ما دهه شصتی‌ها از رمضان یک خاطره مشترک داریم. بیدار شدن‌های سحر. به سن تکلیف نرسیده بودیم اما اصرار داشتیم که سحر بیدار بشیم. الا و بلا که ما می‌خواهیم روزه بگیریم. بیدار شدنمون هم داستان خودش را داشت. ده دقیقه قبل از اذان با زور بیدار می‌شدیم. کشون کشون خودمون به سفره می‌رسوندیم، چند قاشق خورده نخورده برمی‌گشتیم تو رختخواب. حالا چرا این کار را می‌کردیم؟ چون خواب از سرمون نپره. هم خواب را می‌خواستیم هم سحر رو. وقتی می‌رفتیم مدرسه سرمون بالا بود که روزه‌ایم. وقتی معلم می‌پرسید کی روزه است؟ اینقدر دستمون می‌کشیدیم که می‌تونستیم لامپ کلاس بگیریم تو دستمون. بی‌جون از مدرسه می‌رسیدیم خونه و با اصرار مادر که روزه کله گنجشکی هم قبول، ناهار می‌خوردیم و صبر می‌کردیم تا افطار. روزگار گذشت و گذشت و خیلی از ماها که اون روزها با شور و شوق روزه می‌گرفتیم دیگه سحر بیدار نشدیم. دیگه روزه نگرفتیم. دیگه به پدر و مادرهامون نگفتیم ما را سحر بیدار کنند؟ چرا؟ جواب این سوال‌ را حاکمان باید بدهند؟ چه بلایی سر نسلی که با ذوق روزه کله گنجشگی می‌گرفتند، آورده‌اند؟ چرا کار را به جایی رسیده است که بخشی از آنهایی که در دوران دبستان، راهنمایی، دبیرستان و دانشگاه، حرف دینی شنیده‌اند، گردن راست می‌کنند و می‌گویند بس کنید این مسخره بازی را. حتما آنها فقط حرف دینی شنیده‌اند و رفتار دینی ندیده‎‌اند. واقعا باید از خودمان بپرسیم چرا قبل از آغاز ماه رمضان، باید به مسلمان این همه در مورد روزه خواری هشدار بدهیم؟ آنهایی که تجربه ماه رمضان در کشورهای مسلمان را دارند، به خوبی تفاوت آن کشورها را با ایران را حس می‌کنند. مردم بدون هیچ تشویق و تنبیهی روزه می‌گیرند و رعایت روزه‌دارها را می‌کنند. شاید وقت آن است که کمی رفتار خودمان در زمینه دین را با دیگر کشورهای مسلمان مقایسه کنیم. کافی است جلسات قرآن کشوری مثل مصر را با ایران مقایسه کنید. در این کشور آفریقایی، اقشار مختلف با ظاهرهای گوناکون حضور دارند اما در کشور تقریبا همه یک شکل! واقعا چرا ریش داشتن و تسبیح انداختن، نشان دین‌داری شده است؟ دین دار کسی است که غیبت نمی‌کند، دروغ نمی‌گوید. دین دار کسی که حق مردم را نمی‌خورد. دین دار کسی است که رعایت حال همسایه را می‌کند. این که ریش داشته باشی و تسبیح در دست گرفته باشی ولی وقتی به سرکار می‌روی، کارت ورود بزنی و بدون اینکه خروجت را ثبت کنی، به کارهای شخصی برسی و بعد حقوق کار نکرده را بگیری، چندان با دین داری جور در نمی‌آید. کاش می‌شد ما هم به سمتی برویم که آدم‌ها را بر اساس چهره قضاوت نکنیم. اصلا عادت کنیم که قضاوت نکنیم اما سعی کنیم برداشت‌مان از آدم‌ها به خاطر رفتار آنها باشد حالا می‌خواهند هر جور که دوست دارند لباس بپوشند. قبل از کرونا دادگاه‌هایی با محوریت فساد مالی در حال برگزاری بود. برخی از متهمان این دادگاه، تسبیح به دست داشتند و ریش در صورت و جای مُهر در پیشانی. همین دادگاه‌ها سند خوبی است که رفتار ما در قبال آدم‌ها بر اساس ظاهر نباشد. و چه درست گفت مولوی در داستان موسی و شبان که «ما درون را بنگریم و حال را كی برون را بنگریم و قال را؟» ✍مصطفی داننده @chelsalegi

Repost from چهل سالگی
ما دهه شصتی‌ها از رمضان یک خاطره مشترک داریم. بیدار شدن‌های سحر. به سن تکلیف نرسیده بودیم اما اصرار داشتیم که سحر بیدار بشیم. الا و بلا که ما می‌خواهیم روزه بگیریم. بیدار شدنمون هم داستان خودش را داشت. ده دقیقه قبل از اذان با زور بیدار می‌شدیم. کشون کشون خودمون به سفره می‌رسوندیم، چند قاشق خورده نخورده برمی‌گشتیم تو رختخواب. حالا چرا این کار را می‌کردیم؟ چون خواب از سرمون نپره. هم خواب را می‌خواستیم هم سحر رو. وقتی می‌رفتیم مدرسه سرمون بالا بود که روزه‌ایم. وقتی معلم می‌پرسید کی روزه است؟ اینقدر دستمون می‌کشیدیم که می‌تونستیم لامپ کلاس بگیریم تو دستمون. بی‌جون از مدرسه می‌رسیدیم خونه و با اصرار مادر که روزه کله گنجشکی هم قبول، ناهار می‌خوردیم و صبر می‌کردیم تا افطار. روزگار گذشت و گذشت و خیلی از ماها که اون روزها با شور و شوق روزه می‌گرفتیم دیگه سحر بیدار نشدیم. دیگه روزه نگرفتیم. دیگه به پدر و مادرهامون نگفتیم ما را سحر بیدار کنند؟ چرا؟ جواب این سوال‌ را حاکمان باید بدهند؟ چه بلایی سر نسلی که با ذوق روزه کله گنجشگی می‌گرفتند، آورده‌اند؟ چرا کار را به جایی رسیده است که بخشی از آنهایی که در دوران دبستان، راهنمایی، دبیرستان و دانشگاه، حرف دینی شنیده‌اند، گردن راست می‌کنند و می‌گویند بس کنید این مسخره بازی را. حتما آنها فقط حرف دینی شنیده‌اند و رفتار دینی ندیده‎‌اند. واقعا باید از خودمان بپرسیم چرا قبل از آغاز ماه رمضان، باید به مسلمان این همه در مورد روزه خواری هشدار بدهیم؟ آنهایی که تجربه ماه رمضان در کشورهای مسلمان را دارند، به خوبی تفاوت آن کشورها را با ایران را حس می‌کنند. مردم بدون هیچ تشویق و تنبیهی روزه می‌گیرند و رعایت روزه‌دارها را می‌کنند. شاید وقت آن است که کمی رفتار خودمان در زمینه دین را با دیگر کشورهای مسلمان مقایسه کنیم. کافی است جلسات قرآن کشوری مثل مصر را با ایران مقایسه کنید. در این کشور آفریقایی، اقشار مختلف با ظاهرهای گوناکون حضور دارند اما در کشور تقریبا همه یک شکل! واقعا چرا ریش داشتن و تسبیح انداختن، نشان دین‌داری شده است؟ دین دار کسی است که غیبت نمی‌کند، دروغ نمی‌گوید. دین دار کسی که حق مردم را نمی‌خورد. دین دار کسی است که رعایت حال همسایه را می‌کند. این که ریش داشته باشی و تسبیح در دست گرفته باشی ولی وقتی به سرکار می‌روی، کارت ورود بزنی و بدون اینکه خروجت را ثبت کنی، به کارهای شخصی برسی و بعد حقوق کار نکرده را بگیری، چندان با دین داری جور در نمی‌آید. کاش می‌شد ما هم به سمتی برویم که آدم‌ها را بر اساس چهره قضاوت نکنیم. اصلا عادت کنیم که قضاوت نکنیم اما سعی کنیم برداشت‌مان از آدم‌ها به خاطر رفتار آنها باشد حالا می‌خواهند هر جور که دوست دارند لباس بپوشند. قبل از کرونا دادگاه‌هایی با محوریت فساد مالی در حال برگزاری بود. برخی از متهمان این دادگاه، تسبیح به دست داشتند و ریش در صورت و جای مُهر در پیشانی. همین دادگاه‌ها سند خوبی است که رفتار ما در قبال آدم‌ها بر اساس ظاهر نباشد. و چه درست گفت مولوی در داستان موسی و شبان که «ما درون را بنگریم و حال را كی برون را بنگریم و قال را؟» ✍مصطفی داننده @chelsalegi

خبرنگار: آقای دایی ما عادت نداریم شما رو توی لیگ نبینیم. زندگی بدون فوتبال چطوره الان؟ راحت‌ترید؟ علی دایی: راستش رو بگم، بله راحت‌ترم. به آرامش خیلی خوبی رسیدم و زندگی دیگه‌ای رو شروع کردم... چقدر این دیالوگ از مصاحبه‌ی اسطوره‌ی فوتبال ایران، دردناکه و خیلی جای افسوس داره. مسئولین این مملکت، تخصص و مهارت ویژه‌ای در خسته و یا حذف کردن نوابغ کشور دارند! ✍پیام پورفلاح @chelsalegi

ما بچه بودیم هر سال سر سال تحویل میگفتن اهداف و ارزوهاتو زیر لب بگو و از خدا بخواه کمکت کنه. خوشبختانه اون دوران تموم شد و به هیچ کدوم از آرزوهامون نرسیدیم . یکی از خوبی های میانسالی اینه که چون میدونی دیگه قرار نیست اتفاق خاصی برات بیوفته و جریان زندگیت همینه که هست لذا خیلی دنبال اهداف بلندمدت و میان مدت نیستی. با خیال راحت و بدون استرس سال جدید را آغاز میکنی ✍مهدی تاجوری @chelsalegi

برای عید امسال چند پیشنهاد دارم: ۱. توی تبریک‌های عیدتان، به جای فوروارد کردنِ پیام‌های تکراری و زبر و بی‌روح، برای هر کس یک پیام بنویسید خاصِ خودش؛ یکی از خوبی‌هایش را بردارید، برجسته کنید و به خودش یادآوری کنید، بگذارید حال کند! قربان چشم‌های کسی بروید که چشم‌های زیبایی دارد و قربان قدّ کسی که قدوبالایی دارد؛، به خوش‌دست‌پخت بگویید همچنان مزه از انگشتانت بریزد، به خوش‌زبان بگویید که دور زبان شیرینش می‌گردید، به خوش‌قلم بگویید قلمت مانا و به کسی که دست‌فرمان خوبی دارد بگویید همیشه بتازی رفیق، چهارچرخت به پرواز! ۲. دور هم که جمع می‌شوید از گرانی نگویید، یک دور، دوره نکنید که پسته را فلان تومان خریدم، شیرینی را بهمان تومان... این حرفها آدم را فرسوده می‌کند. بازی کنید، برای هم استنداپ اجرا کنید، خاطره‌ مرور کنید. ۳. یک شب را با کسانی که دوستشان دارید، به رسم قدیم، توی یک اتاق، تنگ به تنگ هم تشک پهن کنید و خیاری بخوابید. تا صبح گپ بزنید، زیرجلکی بخندید و صبح که بیدار شدید از اینکه چنین شبی را گذرانده‌اید عشق کنید. ۴. به بچه‌ها علاوه بر خُشکه! کتاب هم هدیه بدهید. اگر فکر می‌کنید بچه‌ها کتاب دوست ندارند بعد از هدیه دادن و دیدن برق چشم‌هایشان نظرتان تغییر خواهد کرد. ۵. با خودتان قرار بگذارید در قرن جدید، مشکلات را نه کوچک، اما بزرگتر از آنچه هستند هم نبینید. مشکلی اگر بروز کرد، شلوغ نکنید، هوچی‌گری نکنید، دور از جانتان چس‌ناله نکنید... فکر کنید. اتفاقا بعضی از مشکلات راه‌حل دارند! عیدتان پیش‌پیش مبارک! ✍سودابه فرضی پور @chelsalegi

بر خلاف توصیه‌ی علما، امسال هم ماهی قرمز خریدم. من را ببخشید. اما انگار حضور یک موجود زنده سر سفره‌ی هفت‌سین ضروری است. سه تا ماهی قرمز با حافظه‌ی هشت ثانیه‌ای که هر بار من را می‌بینند رم می‌کنند و مثل الکترون دور تنگ می‌چرخند. کلا یادشان می‌رود که من همانم که هشت ثانیه پیش با مهربانی برای‌شان داستان ماهی سیاه کوچولوی صمد بهرنگی را خواندم. بعد هم دماغم را چسباندم به تنگ و خندیدم و سال نو را بهشان تبریک گفتم. خودم می‌دانم که تماشای صورت من از نزدیک آن‌هم از پشت تنگ محدب خیلی ترسناک است. اما آخر داستانِ صمد که می‌رسم آرام می‌شوند و نگاهم می‌کنند. به هر حال داستان صمد، داستان لیبرال و جذابی است. حتی برای ماهی‌های خنگ تنگ من. اما حیف که هشت ثانیه بعد دوباره یادشان می‌رود و رم می‌کنند و باید دوباره برای‌شان داستان را تعریف کنم. اگر پیشینیان ما به جای ماهی، سر سفره میمون یا دلفین نگه می‌داشتند، نه تنها برای‌شان داستان ماهی سیاه کوچولو و الدوز و کلاغها را خوانده بودم، بلکه حالا حتما رسیده بودم به «چنین گفت زرتشتِ» نیچه و «مصاحبه با تاریخِ» فالاچی. امیدوارم این پیام را هیچ ایرانی‌ای تا سیزده روز دیگر نخواند و نشان دهد که همه‌شان موبایل‌ها را خاموش کرده‌اند و چسبیده‌اند به آدم‌های واقعی زندگی‌شان. نوروزتان مبارک لطفا! ✍فهیم عطار @chelsalegi

دقت کردید دکتر مصدق تا بیست و نهم اسفند دوید تا نفت رو ملی کنه؟ اونوقت شما از اول اسفند بری هر اداره ای یارو خرس گشاد لم داده روی صندلی میگه ایشالا اونور سال... اونور سال بزنه به اون کمرت! اونوقت همین خرس چپ و راست میگه ژاپن فلان و بهمان... . بابا تو توی ژاپن اینجوری کار میکردی که مینداختنت توی تنور! ✍فریور خراباتی @chelsalegi

مسئله همان است که دختر به صریح‌ترین شکل ممکن بیان می‌کند:” کون لق تو و چهارتا بچه ات” من آماده‌ام تا این “بچه مهربون” را نجات بدهم، و نجات دادن هم آن چیزی است که من می‌گویم “عقیمش میکنم ادرستو‌ بده میارمش”. به عبارتی برای من، نه تو مهمی نه چهار فرزندت و نه هیچکسی جز خودم. این رسم مرسوم شده تراژیکی است. احساساتی غلو شده و جعلی که ممکن است هیچ تبعات ناگواری نداشته باشند اما در درون خود به نقص‌های ویرانگری اشاره می‌کنند. مرگ فروشنده آرتور میلر را به یاد بیاورید. همه چیز از بدبختی ساده‌ای شروع می‌شود. در اینجا هم بدبختی ساده‌ای گریبان مرد را گرفته است. دختری در برابرش ایستاده که باور دارد من به خودم حق می‌دهم برای مایملک تو، به روش خودم تصمیم بگیرم، چون من در طرف خیرم و تو شّر، پس حتی “به حرفت گوش نمیکنم”. تن دختر می‌لرزد چون گمان می‌کند در قامت قهرمانی بزرگ به قول سارتر« در وسط جهنم” ایستاده. جهنمی که این مردم‌اند، با نافهمی و عقب‌ماندگی‌شان، با دل‌های از سنگ‌شان و انحرافاتشان، پس باید نجات‌شان داد. و در این باور کلی چنان متصلب است که دورتر از موقعیت این فیلم شاید من و شما را هم در برگیرد و بگوید “کون‌لق” تو و بچه و زنت. ممکن است سر انتخابات، حجاب و… اتفاق بیفتد. این خود عقل کل دانستن و نگاه عاقل اندر سفیه عمومیت یافته ترسناک نیست؟ ✍مهدی افروز منش @chelsalegi

‌خبرنگار پاپاراتزی حق نداره از زندگی شخصی افراد بدون سند و مدرك و صرفا با گفتن جمله ی «نشون به اون نشون...» صحبت بکنه. پاپاراتزی برای کشوریه که عکس بی حجاب و داشتن رابطه توش جرم نیست! در ایران پاپاراتزی همون پرونده سازیه! توی کشوری که محمود شهریاری بخاطر رقصیدن در عروسی فامیلش در دهه هفتاد ممنوع‌الکار میشه و زهرا امیرابراهیمی بابت انتشار ویدیوی خصوصی اش ممنوع الزندگی میشه، پاپاراتزی کارش پایان دادن به زندگی هنری و شاید زندگی یک انسان باشه... پاپاراتزی واژه‌ای ایتالیایی است که به عکاسان سمج و فضولی اطلاق می‌شود که به زندگی افراد مطرح مانند ستارگان سینما و سیاست سرک می‌کشند و مخفیانه از زندگی خصوصی آنان عکس و فیلم می‌گیرند. این واژه از دهه هفتاد بر سر زبان‌ها افتاده است. در آن سال فدریکو فلینی، کارگردان مشهور ایتالیایی فیلمی با نام زندگی شیرین می‌سازد. در این فیلم عکاس سمجی وجود دارد که نامش پاپاراتزی است. از آن موقع به بعد عکاسانی که به صورت مخفیانه از افراد مشهور یا نزدیکان‌شان عکس تهیه می‌کنند و به رسانه‌ها می‌فروشند، پاپاراتزی نام گرفتند. پاپاراتزی‌ها تلاش می‌کنند در عکس یا فیلم‌‌های‏شان بخش‌های مخفی زندگی سلبریتی‌ها را افشا کنند، مثلا بفهمند با چه کسانی بیرون می‌روند، به کجاها می‌روند، در خیابان چه می‌پوشند، چه می‌خورند و... به همین منظور در محل‌های عمومی دنبال آن‌ها می‌روند تا لحظه‌های جالب را با دوربین‌شان شکار کنند. آن‌ها نباید قوانین حریم شخصی را زیر پا بگذارند و نمی‌توانند در محفل‌ها و مکان‌های خصوصی از سلبریتی‌ها عکس و فیلم بگیرند ولی مثلا اگر پنجره خانه یک هنرمند باز باشد و بتوان از خیابان صحنه‌ای را دید حتما از آن عکس می‌گیرند اما باید پای دردسرهایش هم بایستند. حالا اون مردک کدوم از این قوانین رو رعایت میکنه؟ ✍فریور خراباتی @chelsalegi

در حاشیه خبر خودکشی زهره فکور صبور، خبرهایی خواندم از رد پای یک پاپارتزی مجازی به نام "امین فردین" در این اتفاق...صحت و سقمش را نمی دانم اما چند ویدئو از او در اینستاگرام دیدم که نتوانستم تا آخرش تحمل کنم....لودگی و لحن لمپنی اش به کنار، آنچه او به عنوان افشاگری روایت می کند بیشتر به فاحشگی کلامی شبیه است تا حقیقت گویی!...پرده دری بی شرمانه است تا پرده برداری شجاعانه!.....لجن پراکنی است تا خبرنگاری!...او نه افشاگر ابتذال که احیاگر ابتذال است! نقد سلبریتی ها مثل هر گونه نقد دیگری هم به ادبیات تحلیلی نیاز دارد و هم ادب کلامی....هتاکی، نقادی نیست!...اینکه از بی آبرو کردن دیگران اعتباری برای خود بخریم و از میل مفرط مردم به سردرآوردن از زندگی خصوصی سلبریتی ها دکان بزنیم بیشتر مصداق پوفیوزی است تا پاپارتزی بودن!....آنچه دیدم بیشتر عقده گشایی بود تا رازگشایی....حقارت بود نه جسارت!....این وسط ممکن است چهار تا حرف و حدیث از گفته هایش هم راست از کار در بیاید اما رویکردی که در پیش گرفته هیچ ربطی به ژورنالیسم و ملزوماتش ندارد، که رسوا کردن، رسانا بودن نیست!.... روزگار غریب که نه روزگار متهوعی است که از جوانمردی های محمد علی فردین به ناجوانمردی های امین فردین رسیده ایم! ✍رضا صائمی @chelsalegi

‏آدمی ناسزا را آفرید تا از کشتن همدیگر دست بکشد. آدمی که نتواند خشمش را به کلام ترجمه و به زبان جاری کند، جور دیگری آن را بروز می‌دهد؛ یا با حجمی از خشونت آزادش می‌کند یا فرو می‌دهدش که حنق و کینه می‌شود و وای به روزی که سر باز کند. کسی که فحش می‌دهد در واقع از خشونت دوری می‌کند! @chelsalegi

شکارچیِ پیرِ اروپا عقب کشید تا خرس سیبری به این طعمۀ بزرگ دندان بساید. اما موج تحریم‌ها و واکنش‌هایی که همگی گام اول یک جنگ اقتصادی فرسایشی است، دیگر امکان عقب‌نشینی به روسیه نمی‌دهد. روسیه به اروپا چنگ و دندان نشان داد و عضلاتِ درهم‌تنیده‌اش را که بافتۀ پیچیده‌ای از تسلیحات و رزمندگان چچنی است، به رخ غرب کشید. در مقابل، غرب هم با این‌که یک گام عقب کشید و خود را نبردگریز نشان داد، اما دمادم جبهه‌اش را منسجم‌تر کرد تا مردمانش از خواب گران بیدار شوند. خیابان‌های اروپای مرکزی و غربی شلوغ شد و تازیانۀ روسیه‌هراسی این خمار خمود را راست‌قامت کرد... اگر روسیه پیش رود، جبهۀ غرب روزبه‌روز جنگ‌پذیرتر و رزمجوتر می‌شود ، و اگر روسیه از بیم فرسایش جنگ پا پس کشد، باید این ننگ را بپذیرد که اروپا بدون شلیک گلوله‌ای ماشین جنگی‌اش را متوقف کرده است. این همان «آرایش شیطانیِ» جنگ‌های فرسایشی است که عظیم‌ترین قدرت‌ها را در طول تاریخ به زانو درآورده است. جنگ سرطان است؛ خرچنگ است. چنگک دارد. چنگک‌های بزرگ و زمختی که از پیکر خود جنگ بزرگ‌تر است و وقتی در تن سرزمین و زمانه‌ای فرو می‌رود، حتی تا سال‌ها پس از مرگِ جنگ، همچنان تنِ آن سرزمین را می‌فشارد. اگر به خرمشهر بروید، در جاهایی آثار این چنگک‌ها را سی‌وچند سال پس از آتش‌بس می‌بینید البته این فقره بیش‌تر از از بی‌کفایتی ماست، تا از بدسگالی جنگ! هر چه بیش‌تر تاریخ اروپا را خوانده باشید، بیش‌تر این روزها را تداعی‌کنندۀ شروع جنگ‌های جهانی می‌یابید. هیچ‌یک از طرف‌هایی که در آن تابستان منحوس سال هزار و نهصد چهارده در غوغا و هلهلۀ مردمانشان وارد جنگ می‌شدند، نمی‌دانستند این جنگ به زودی به «جنگ بزرگ» و چند سال پس از پایانش به «جنگ جهانی اول» معروف می‌شود و فرسایش آن نقشۀ جهان را برای همیشه عوض می‌کند! در آن جنگ، آلمانی‌‌ها وقتی به سوی پاریس می‌تاختند، هرگز فکر نمی‌کردند به زودی در وِردَن زمینگیر می‌شوند و چند سال جنگ فرسایشی و سنگرنشینی نسلی را می‌سوزاند و کشورشان را نابود می‌کند. تزار روسیه، وقتی با نهایت اعتمادبه‌نفس اعلام بسیج عمومی کرد تا برای پشتیبانی از صربستان علیه اتریش‌ - مجارستان لشگرکشی کند، هرگز فکر نمی‌کرد سه سال بعد چنان بی‌رمق می‌شود که انقلاب نیم‌بندی او را سرنگون کند، و چه می‌دانست قرار است چند سال بعد، در زیرزمین خانه‌ای دورافتاده با همسر و فرزندان نوجوان و خردسالش به دست انقلابی‌ها به شنیع‌ترین شکل تیرباران شود. راستی کسی می‌داند پیکر تزار و همسرش را کجا به دست سرد خاک سپردند؟ بدترین سرمستی، سرمستی آغاز جنگ است و بدترین خماری، خماری پایان جنگ. ما به نقطۀ بی‌بازگشت رسیدیم. روسیه تنها می‌ماند. چین زیرک‌تر از آن است که رشد اقتصادی‌اش را که منجنیق پرتابش به قلۀ جهان بوده فدای ناتوستیزیِ روسیه کند. چین خوب می‌داند این ناتو ترس ندارد، زیرا عنان آن دست دولتمردانی است که میل به ابزار نظامی نه گزینۀ روی میز و نه حتی گزینۀ زیرمیزشان است. جهان دست دولتمردانی است که مطمئنند عصر جنگ گذشته است و تا چاقو زیر گلویشان نگذارید، نمی‌جنگند. به همین دلیل، چین اقتصادپرست جز قدری حمایت زبانی و پشتیبانی ناچیز اقتصادی لطف دیگری به روسیه نخواهد کرد. وضعیت آرایش قوا بسیار بدتر از آرایش قوا در زمانی است که آلمان در جنگ جهانی اول و دوم وارد جنگ شد. آلمان در جنگ اول، دو امپراتوری را در کنار خود داشت: اتریش‌ــ‌مجارستان و عثمانی گرچه عثمانی «پیرمرد فرتوت بُسفُر» بود و اتریش‌ــ‌مجارستان نظامی نیمه‎فئودالی. در جنگ جهانی دوم نیز، دو قدرت فاشیستی قلب اروپا را تسخیر کرده بودند: هیتلر و موسولینی؛ ضمن اینکه میان دشمنان اینان، یعنی شوروی و غرب، شکاف ایدئولوژیک بسیار خصمانه‌ای وجود داشت اما امروز روسیه کسی را ندارد. روسیه تنهاست. این تنهایی تا وقتی جنگ فرسایشی نشده، تله‌ای است که می‌توان از آن جهید، اما وقتی جنگ به نقطۀ بی‌بازگشت رسید، از آن پس فقط خدا باید به داد رسد. وقتی هیتلر به لهستان حمله کرد، ساعاتی نگذشت که فرانسه و بریتانیا به آلمان اعلام جنگ کردند. مردان شمارۀ یک هیتلر در دفتر کار او بودند؛ همه مبهوت و نگران. یکی از آن‌ها که به گمانم گورینگ بود، زیر لب گفته بود، حالا دیگر خدا باید به داد رسد. این را حتی فرماندهان مدهوش آلمان هم می‌فهمیدند. هر ساعت که از بیست‌وچهارم فوریه امسال دور می‌شویم، بیش‌تر یقین می‌یابم که حمله به اکراین اشتباهی عجیب بود! کبوتر گلوبُریده زنده نمی‎ماند. ✍مهدی تدینی @chelsalegi

سرباز اوكراينى که قبلا سابقه ایرانگردی داشته حالا در میانه جنگ شعر فارسى ميخونه چه كسى باور كرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاكستر كرد @chelsalegi

اسکلت‌های معروف به عشاق حسن‌لو که در کاوش‌های باستان‌شناسی دهه پنجاه کشف شدند، همچنان سه هزار سال بعد از مرگشان نگاه را به خود خیره و دل را همزمان به درد می‌آورند و لبریز از حس غریبی می‌کنند. اسکلت‌هایی که برخلاف نوشته‌های اغلب سایتهای فارسی زبان و براساس نظر دانشمندان دانشگاه پنسیلوانیا، دفن نشده‌اند و به احتمال زیاد در زمان حمله وحشیانه به شهر، قتل‌عام سکنه و به آتش کشیدن آن، در انبار غله‌ای پناه گرفته بودند و در اثر کمبود اکسیژن جان سپرده‌اند. سخت است تصویر را ببینی و به این فکر نکنی که زمانی شهری با تمدنی چندصدساله بوده با دژها و معبد و ساختمانها که دیواری به قطر سه متر و ارتفاع هفت متر داشته؛ انسانهایی که با همه آرزوها و امیدهاشان زندگی می‌کرده‌اند. دشمنی خونخوار از راه می‌رسد، همه را قتل عام میکنند شهر را غارت و بعد به آتش می‌کشند. فکر کنی این دونفر جان به دربرده از غارت و کشتار در انباری پناه گرفته‌اند، به امید زنده ماندن ولی آتش آنقدر مهیب است که اکسیژن انبار ذره ذره تمام می‌شود. به سختی نفس می‌کشند، سعی می‌کنند به همدیگر روحیه بدهند که موفق می‌شوند، که آتش زودتر از تمام شدن اکسیژن خاموش می‌شود. سخت است به این فکر نکنی که در آن لحظات آخر، در آن نفسهای آخر، چه در ذهن‌شان میگذشته، به چه فکر میکردند، چه خاطراتی را مرور می‌کردند که وقتی همدیگر را در آغوش گرفته بودند و دست مرد زیر گردن زن است و دست زن روی صورت مرد، با نگاه‌شان به همدیگر سعی می‌کردند در آن آخرین لحظات هرچه می‌توانند چهره دیگری را در ذهنشان ثبت کنند و شاید ... تلاشی برای آخرین بوسه. برای آخرین لمس دیگری با نفس‌هایی به شماره افتاده و عشقی که سه هزار سال طول می‌کشد تا دوباره از زیر خاک بیرون بیاید و یادمان بیندازند که زندگی هزاران سال است که تقابل عشق و نفرت بوده. تقابل جنگ افروزان، دیکتاتورها، سلاطین و پادشاهان دیوانه و جنون و شهوت قدرت با آدمهای معمولی که جز دلخوشی‌های کوچک چیز چندانی نمی‌خواهند ... جدال نابرابر شمشیر و آهن و گلوله با جسم و روان نحیف انسان. ✍رضا شیران @chelsalegi

کلیپ زیر را ببینید. بزرگسالی باید یک همچین نقطه‌ی روشنی باشد. آنجا که با یک سری دوست امن بنشینی پشت یک میزی، بی‌عجله یکی سیگاری دود کند و تو حرص نخوری که چرا، یک رفیق خوش‌صدایی بی‌هوا شروع کند به خواندن‌ یک ترانه‌ی هولناکِ سیاه، تو باهاش دم‌ بگیری «دونیا گؤزومده کربلادیر» دنیا به چشمم کربلاست و بی‌تناسب با چیزی که می‌خوانی لب‌هات از خوشی بخندند و چشم‌هات برق بزنند. گفتم بزرگسالی چون یلگی و رهایی این‌ جمع، رد کردن چهل‌پنجاه را می‌طلبد. چشیدن خیلی دردها و تجربه کردن خیلی زخم‌ها را می‌طلبد. فهمیدن هیچ و پوچ بودن دنیا را می‌طلبد. یکی می‌تواند بخواند دونیا گؤزومده کربلادیر و همزمان سرخوشانه بخندد که کربلاها دیده باشد، زخم‌ها برداشته باشد، زمین‌ها خورده باشد، نامردی‌ها چشیده باشد و باز فردا صبحش دستش را گرفته باشد به زانوش، یا علی گفته باشد، بلند شده باشد و باز از نو شروع کرده باشد به زندگی کردن. یکی که با همه‌ی زخم‌ها، چاقوهای تا دسته توی کمر فرورفته و دردها، بخواند دونیا گؤزومده کربلادیر و سرخوشانه بخندد. هر آدم زیر چهل سالی اگر توی این جمع بود، جمع را خراب می‌کرد. این روشنی و شیرینی و سرخوشی و بی‌خیالی، تارهای سفیدِ دویده میان سیاهی‌ها را می‌خواهد. از حرص و جوش جوانی افتادن می‌خواهد. هیکل‌های ازریخت‌افتاده می‌خواهد. بی‌اعتنایی به چین و چروک می‌خواهد. راهِ درازِ آمده می‌خواهد. بی‌خیالی نسبت به اینکه حالا دیگران در مورد صدام، لباسم، ریختم، عقایدم چی فکر می‌کنند می‌خواهد. قمار کردن‌ها و گاهی بردن‌‌ها و دوبیشتر باختن‌ها می‌خواهد. به بزرگسالی و سال‌های پیش رو خوشبینم. به بزرگسالی‌ای که این یلگی را بهم وعده می‌دهد، مشتاقم.» @chelsalegi