en
Feedback
کافه پیچک

کافه پیچک

Open in Telegram

‏خاطـره، مثل یه پیچک، می پیچه رو تنِ خـستـه م...... @masoutii

Show more
224
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
یه روح غمگین زودتر از یه میکروب آدم رو میکشه... @cafepichak

یه‌شبایی تو زندگیِ آدمیزاد هست که بعد از ساعت‌ها فکر و خیال، به خودش میاد و میبینه روحش، از اعماق وجود داره گریه میکنه، ولی ا
یه‌شبایی تو زندگیِ آدمیزاد هست که بعد از ساعت‌ها فکر و خیال، به خودش میاد و میبینه روحش، از اعماق وجود داره گریه میکنه، ولی از چشماش هیچ اشکی نمیاد... @cafepichak

صادق هدایت تو نامه‌هاش خیلی موده. از این بعد کسی ازم بپرسه چه خبرا؟ چطوری؟ اینو می‌فرستم براش؛ «به هر حال این اوضاعی است که می‌بینید و تفسیر لازم ندارد. ما هم می‌سوزيم و می‌سازيم. قسمتمان اين بوده يا نبوده ديگر اهميت ندارد. سگ بريند روی قسمت و همه چيز.» + دیگه چه خبر؟ « زندگی به حماقت سابق ادامه دارد. نه امیدی است و نه آرزویی و نه آینده و گذشته‌ای. چهار ستون بدن را به کثیف‌ترین طرزی می‌چرانیم و شب‌ها به وسیلۀ دود و دم و الکل به خاکش می‌سپریم و با نهایت تعجب می‌بینیم که باز فردا سر از قبر بیرون آوردیم. مسخره بازی ادامه دارد.» ‌ @cafepichak

با تو، حال تمام لحظه‌هایم خوب است .... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ @cafepichak

«در برف باز می‌گردیم سرهایمان پر از افسوس چه کسی اندوهمان را خواهد دانست؟» @cafepichak
«در برف باز می‌گردیم سرهایمان پر از افسوس چه کسی اندوهمان را خواهد دانست؟» @cafepichak

‏من پولدار ترین آدمای این شهرو دیدم که یه ماشین معمولی سوار میشن. عاشق ترین آدما رو دیدم که حتی یه استوری هم از عشقشون نمیذارن. خیر ترین آدما رو دیدم که اصلا هیچکس نمیشناستشون. با کلاس ترین آدما رو دیدم که یه گوشی معمولی داشتن. ‏با معرفت ترین آدما رو دیدم که هیچوقت دم از رفاقت و معرفت نمیزدن. خلاصه گول ظاهر زندگی آدما رو نخورید، چیزای واقعی هیچوقت نمایشی نیستن... @cafepichak

تو این هوا فقط داریوش، سیگار و دگر هیچ … @cafepichak

و گریستم به یاد تمام رویاهایی که تا می‌خواستیم نوازششان کنیم پژمردند! @cafepichak

من گاهی خسته می‌شوم، می‌رنجم، ناامیدی را تجربه می‌کنم و حساسیت‌هایی دارم. این‌چیزها بخشی از صفاتِ انسانیِ من است؛ نمی‌توانم ا
من گاهی خسته می‌شوم، می‌رنجم، ناامیدی را تجربه می‌کنم و حساسیت‌هایی دارم. این‌چیزها بخشی از صفاتِ انسانیِ من است؛ نمی‌توانم از «انسان بودن» انصراف بدهم... "معین دهاز" @cafepichak

‍ کارتی که باهاش خرید اینترنتی میکنم خالیه و باید برم پول جا به جا کنم.سر صبح  اسنپ سوار شدم و کرایه ۴۵ شد یه ۵۰ تومنی دادم میگه پول  خرد ندارم نگاه کردم ۴۴ داشتم گفتم آقا آنقدر من دارم ۱۰۰۰ تومنش کمه میگه نه خانم نمیشه موقع پیاده شدن به جای ۵ تومن ۴ تومن به من داد، میگم ۱۰۰۰ تومن کمه میگه ندارم گفتم منم ۴۴ داشتم چطور شما از ۱۰۰۰ تومن خودت نمیگذری چرا انتظار داری من از حقم بگذرم داد و بیداد راه انداخت منم در رو کوبیدم و اومدم ، _این آدمها همیشه انتظار دارن دیگران از حق خودشون بگذرن ولی آب تو دل خودشون تکون نخوره. بحث ۱۰۰۰ تومن نیست ها، بحث اینه که آدما چیزی که خودشون خوششون نمیاد رو انتظار دارن بقیه راحت انجام بدن.... @cafepichak

،جهان‌ بی شعر‌،‌‌ بسیار ناچیز بود‌… "شمس لنگرودی" @cafepichak

«این‌جا زندگی‌ام میان امید و ناامیدی در نوسان است. هم‌زمان آرزو دارم ‌بمیرم و آرزو دارم ‌که زندگی کنم. گاهی اوقات به زندگی نظ
«این‌جا زندگی‌ام میان امید و ناامیدی در نوسان است. هم‌زمان آرزو دارم ‌بمیرم و آرزو دارم ‌که زندگی کنم. گاهی اوقات به زندگی نظم می‌دهم و گاهی هرج و مرج است که زندگی‌ام را می‌بلعد.» "نامه آلخندرا پیثارنیک به لئون استروف" @cafepichak

«من یک سیگاری خوشحالم. در بریدلینگتون می‌مانم. جای خوبی است که بشینی و ببینی پول‌هایت نیست و نابود می‌شود. به نظرم حریص هستم، ولی حرص پول ندارم؛ چون می‌تواند بار اضافی باشد. برای زندگی هیجان‌انگیز‌ حریص هستم. دلم می‌خواهد همیشه هیجان‌انگیز باشد و در واقع همین‌طور هم می‌شود. از طرف دیگر، اعتراف می‌کنم که می‌توانم از چکیدن قطرات باران روی چاله‌ی آب به هیجان بیایم. خیلی از آدم‌ها اینطور نیستند. قصدم این است تا روزی که از پا بیفتم، زندگی هیجان‌انگیز باشد.» - دیوید هاکنی در گفتگو با مارتین گی‌فورد @cafepichak

یک پنجشنبه ترکم کرد؛ حواسش بود چه روزی فاتحه م را بخواند... "بهمن بهمن دار " @cafepichak
یک پنجشنبه  ترکم  کرد؛ حواسش بود چه روزی فاتحه م را بخواند... "بهمن بهمن دار " @cafepichak

بغل کن مرا چنان تنگ که هیچکس نفهمد زخم.... روی تن من بود یاتو.. @cafepichak

«اما چه اندوهی، چه دلهره‌ی مسحورکننده‌ای در هوا و بر چیزهاست! موجودات به سادگی آسیب می‌بینند، [اما] برای جراحت‌ها، همیشه سپید
«اما چه اندوهی، چه دلهره‌ی مسحورکننده‌ای در هوا و بر چیزهاست! موجودات به سادگی آسیب می‌بینند، [اما] برای جراحت‌ها، همیشه سپیده‌‌دم است… نمی‌دانیم. دوام می‌آوریم.» - از نامه‌ رنه شار به آلبر کامو، اکتبر ۱۹۴۹ @cafepichak

کارل گوستاو یونگ معتقد بود: ما نمی‌توانیم صفتی را که در خود نداریم در دیگری تشخیص دهیم. به عنوان نمونه اگر شما فردی را خودخواه می‌دانید، مطمئن باشید شما هم می‌توانید به همان اندازه خودخواهی نشان دهید. چرا که ما نمی توانیم چیزی را درک کنیم بدون اینکه خود، آن نباشیم. مولانا در کتاب فیه ما فیه آورده است: اگر در برادر خود عیب می بینی، آن عیب در توست که در او می بینی. عالَم همچنین آیینه است؛ نقش خود را در او می بینی؛ که المؤمن مرآة المؤمن. آن عیب را از خود جدا کن. زیرا آنچه از او می رنجی، از خود می رنجی... @cafepichak

به راستی خسته‌تر از آنیم که تن به مرگ دهیم .. هنوز بیداریم و زنده ، اما در گورخانه‌ها ..! "نیچه" @cafepichak
به راستی خسته‌تر از آنیم که تن به مرگ دهیم .. هنوز بیداریم و زنده ، اما در گورخانه‌ها ..! "نیچه" @cafepichak

بعضی از آهنگا هم همیشه میتونن حال آدمو عوض کنن، "قلعه تنهایی" فرامز اصلانی یکی از اون آهنگاس، خاصه اونجاش که میگه: آه اگر روزی نگاه تو مونس چشمان من باشد، قلعه ی سنگین تنهایی چهار دیوارش زهم پاشد… @cafepichak

تراپیستی داشتم که وسط جلسه، وقتی داشتم اشک می‌ریختم و یکی از آن فجایع دردناک زندگی‌ام را شرح می‌‌دادم، خمیازه کشید و گفت: «توی این هوا، آش خیلی می‌چسبه». ایستاده بود کنار پنجره‌ی اتاق کوچکش و عجیب نبود اگر هوای ابری آن بیرون برایش جذاب‌تر از زخم‌های شخصی من باشد. آن لحظه می‌دانستم که دیگر این اتاق و تراپیست خوش‌اشتهایش را نخواهم دید. ولی از آن‌جا که آدم باید از همه اتفاق‌های زندگی‌اش درس بگیرد و از قطعی اینترنت و گرانی و خمیازه تراپیست به نفع رشد فردی‌اش استفاده کند، آن تراپیست هم به من درس بزرگی آموخت. جلسه اول ازم پرسید: فرض کن طنابی توی دستت است که سر دیگرش را یک اژدها گرفته و بین‌تان یک دره است. اژدها مدام طناب را می‌کشد و تو به لبه پرتگاه نزدیک می‌شوی، چه کار می‌کنی؟ مثل آدم‌های احمق جواب دادم تا جایی که زورم می‌رسد، تلاش می‌کنم و طناب را می‌کشم. گفت ولی او یک اژدهاست و زورش از تو خیلی بیش‌تر است، چیزی نمانده تا سقوط کنی. مستأصل نگاهش کردم. گفت چرا طناب را رها نمی‌کنی؟ آن لحظه ناگهان روزنه‌ای به رویم باز شد، لابد دری به آگاهی. قاعده‌ها عوض شدند و اژدها خوار و خفیف شد. آن موقع طناب‌های زیادی توی دستم بود، هم‌زمان داشتم با چند اژدها طناب‌کشی می‌کردم. جنگیدن بیهوده، مقاومت باطل، تلاش هرز همین است. پافشاری بر اتفاقی که نمی‌افتد، اصرار بر امر غیرممکن، وقتی می‌توانی طناب را زمین بگذاری. زور تو همیشه کفایت نمی‌کند، رها کردن ضعف نیست، پذیرش این نکته است که تو جنگجوی هر مبارزه‌ای نیستی و نجات یافتن گاهی در نجنگیدن است. @cafepichak