نشرموج
Open in Telegram
📚رمان هاي فانتزي و تخيلي 📚 وبسایت : WWW.MOWJBOOK.COM تلفن : 02166495274 02166959925 09124126731 خ انقلاب خ ۱۲ فروردین خ نظری غربی کوچه جاوید ۱ پلاک ۶ واحد ۱
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
519
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
519
☉ خورشید نفرین شده
.
.
.
.
خلاصه داستان :
کیان که اکنون بزرگترین جادوگر سرزمین ایران است ،زمانی قدرت های درونی و جادویی اش از سوی خانواده و پدر ش ، سرکوب و پس زده می شود.
او دروازه های دلش را رو به کینه و انتقام می گشاید... با تکیه بر همان نیروهای خویش،خورشیدی را می سازد با پنج الماس!
پنج الماس با پنج نیروی متفاوت...با پنج داستانی که تا کنون شنیده و دیده نشده است...!
کیان دست به هر کاری می زند تا الماس های گردن بند خود را بسازد؛تا بتواند نیروهای خویش را تکمیل کند و به خواسته هایش برسد...او به دنبال نهایت قدرت و شکوه است و در این راه هر مانعی را از سر راهش بر می دارد.
کیان حاکم ری می شود و دست نشانده های بسیاری برای خدمت به او سر از پا نمی شناسند...او با کمک همان افراد الماس های خورشید خویش را می سازد؛
اما بی خبر مانده است از جاسوسی که در دستگاه حکومتی اش،سال ها هم جوار او بوده و علیه او می اندیشیده!
ساسان کسی است که خورشید دومی را می سازد ،با ضد الماس هایی که در برابر نیروهای خورشیدِ کیان،عمل می کنند!
ستاره برادر زاده کیان کسی است که به اجبار،وامدارِ تکمیل کردن خورشید می شود و
بهرام نوه ی ساسان فردی ست که ساسان او را تربیت می کند تا خورشید را نابود کند...
خورشیدی که اگر الماس هایش به آن متصل شود،دیگر هیچ نیرویی یارای نابودی اش را ندارد...!
📚 این رمان فانتزی به زودی به چاپ خواهد رسید.
#خورشید_نفرین_شده
#نویسنده_زهرا_افشار_زیبا
#نشرموج
📚 @mowjpub
🌐 www.mowjbook.com
519
#نشرموج
شنبه ۳۱ تیر ماه ساعت ۱۰:۳۰
فرهنگ سرای بهمن
رونمایی از کتاب وش وش وشی وشان سیاوش
با حضور نویسنده محمدرضا یوسفی .
📚 @mowjpub
🌐 www.mowjbook.com
519
🕊 وش وش وشی وشان سیاوش
.
.
.
.
مرشدبابا گریه میکرد و قصهی سیاوش را میگفت. وشوش خیال میکرد مرشدبابا برای او گریه میکند، چون اسم واقعی او سیاوش بود و اسم وشوش را باد آورده بود، آن روزها که او چیزی نمیفهمید و یک بچهی خیلی خیلی کوچولو بود.
سوار اولین قطار شدند که مقصدش ته آسمان بود. آدمها به خواب عمیقی فرو رفته بودند. آن ها میوهی خستگی را از درختها چیده و خورده بودند.
قطار ایستگاه نداشت. با سرعت سرسام آوری میرفت و عجله داشت تا زود به ته آسمان برسد و از آن جا، آدمها را توی رودخانه ای بریزد که آبش جادویی بود و هرکسی به صورتش میزد خواب از سرش میپرید و هوشیار میشد. البته روزنامهها مینوشتند که یک قطار با همهی مسافرهایش در رودخانه ای غرق شد. مهندسها عمق رودخانه را ده متر محاسبه کرده بودند و همین کافی بود که قطار هم شنای خوبی بکند و خستگی راههای تکراری که هِی میرفت و برمی گشت، از سرش بپرد.
قطار با همهی واگن هایش افتاد توی رودخانه، فیس فیس کرد، دود از سر و ته اش به هوا رفت و گفت: «خدایا شکر که از این زندگی همیشه و هر روز رفتن و برگشتن، دویدن و نرسیدن راحت شدم.»....
#محمدرضا_یوسفی #نشرموج
💎خرید آنلاین💎
519
🎬 مردمک های قرمز
.
.
.
تو نمیتونی انسان ها رو تحت کنترل خودت داشته باشی تا زمانی که اونو گزیده باشی، وقتی یه نفر رو می گزی سمی وارد بدن اون می شه که بعد از هوشیاری، تمام خاطرات شکار شدنش رو فراموش می¬ کنه. اوایل برات سخته که شکارتو زنده ول کنی اما به مرور یاد می گیری.
خونآشام با بی حوصلگی مَشکی آورد و گفت:
- این آخرین مرحلة تبدیلته باید اینو بخوری...
خم شد و محتوای مَشک را درون دهان جرن خالی کرد.
خون بود!
جرن تهوع داشت و سعی کرد مانع او شود اما نمی توانست از خوردن اجتناب کند.
باید نفس می کشید، پس آن را فرو داد. نمی توانست باور کند چیزی با چنین قدرتی بتواند دردهایش را تسکین دهد. انگار آبی روی آتش ریخته باشند. تمام بدنش تمنای آن مایع غلیظ و لذت بخش را داشت.
خونآشام مَشک را از دهان او دور کرد و درد دوباره به وجودش حمله ور شد.
مرد خون آشام گفت:
- من باید برم. بعد از غروب ماه باید تغذیه کنی و اولین شکارت رو انجام بدی.
بعد نگاهی به جرن انداخت و به سرعت از آنجا دور شد....
#مردمک_های_قرمز #نشرموج
📚 @mowjpub
🌐 www.mowjbook.com
519
☀️ #خورشید_نفرین_شده
نویسنده #زهرا_افشار_زیبا
به زودی در #نشرموج
برای اطلاعات بیشتر در کانال همراه ما باشید.
#فانتزی
📚 @mowjpub
🌐 www.mowjbook.com
519
#نشرموج
شنبه ۳۱ تیر ماه ساعت ۱۰:۳۰
فرهنگ سرای بهمن
رونمایی از کتاب وش وش وشی وشان سیاوش
با حضور نویسنده محمدرضا یوسفی .
📚 @mowjpub
🌐 www.mowjbook.com
519
⚔ طغیان جلد دوم (زمین و زمان )
.
.
.
.
.
پیر نفسی عمیق کشید و آرام گفت:
- انسانها تظاهر به دانستنِ چیزهایی می کنند، که اگر حقیقتا بر آنها دانایی داشتند، دیوانگانی واله و شوریده سر می شدند، که مرگ را به زندگی در ترس و جهل ترجیح می دادند. آنان جعبه ای از دانش اندک خود را بر سر نهاده و چون موجوداتی کور و کر و گنگ در آن زندگی می کنند. از نگاه آنان، همه چیز همانطور است که می بایست باشد. هر روز که از خواب بر می خیزند، زندگی خود را هستی طلبکارند، بی آنکه حتی ذره ای از حیرت و شگفتی در آنان باقی مانده باشد. کوچکترین تعامل و ارتباطی با پیرامونِ شگرف خود ندارند و حرمتِ زنده بودن را با گلّه ها و دام هایشان می شکنند. شاخه های حیات را فلج می کند. خاک را از مدفوع غنی و آب را به دام می اندازد. همچون مرض در تنِ زمین ریشه می دوانند و نسل به نسلشان نادان تر می شود. سپس به نسلار نگاه کرد و ادامه داد:
- هر نفسی که فرو می بری نسلار، از پی قرن های قرن، و هر قطرۀ آبی که می نوشی از پسِ کران های دیگر هستی برای تو فراهم آمده. این خانه برای ما آراسته می شد، پیش از آنکه حتی کمترین اثری از مادر میان باشد... شاید برای ما، و یا شاید برای چیزی که اکنون حتی کمترین اثری از آن در میان نیست. این حیات می بایست که هدفی داشته باشد... ما می بایست که هدفی داشته باشیم.
📚این کتاب به زودی منتشر خواهد شد.
📚 @mowjpub
🌐 www.mowjbook.com
519
🎬 مردمک های قرمز
.
.
.
با تکان شدیدی از خواب پرید. بهسرعت اطرافش را از نظر گذراند. اتاق آرام و کاملاً تاریک بود اما او بهتر از هر موجود دیگری می توانست در تاریکی ببیند. نیازی نداشت فکر کند تا خوابش را به یاد بیاورد چون تقریباً سه قرن بود که خواب دیگری ندیده بود. تمام صحنه های خوابش را از حفظ بود اما باز باعث می شد، پریشان شود و عرق سرد روی بدنش بنشیند. کنترل کرکره برقی را از روی میز جلوی مبل برداشت و آن را فشار داد. کرکره های سیاه رنگ بهآرامی از روی درهای شیشه ای بزرگ ساختمان بالا کشیده می شد. وقتی به نیمه راه رسید دکمه را دوباره فشار داد و کرکره ها متوقف شدند. همین مقدار روشنایی کافی بود. او مثل هر خون آشام دیگری از نور زیاد خوشش نمی آمد و این یکی از معدود شباهت هایش با هم نوعانش بود، چون تفاوت های زیادی با آن ها داشت. بلند شد و جلوی آینة قدی اتاق نشیمن ایستاد. نگاهی به خودش انداخت. موهای بلند و سیاهش تا کمر می رسید. قدی متوسط داشت و اندام باریک و زیبایی که آن را زیر لباس¬های مردانة مشکی و گشاد پنهان کرده بود. چشمانش را ریز کرد و با نارضایتی به صورتش نگاه کرد. در چشمان قهوه ای تیره اش نوعی خشم و سردی موج می زد، با این حال از قدرت جذابیت شان ذره ای کم نمی کرد بلکه به نوعی به جذابیت آن ها می افزود. او به تک تک اجزای صورتش خیره شد. پوستی روشن، پیشانی صاف، بینی کوچک و گونه های برجسته. دقیقاً دویست و هفتاد و شش سال بود که آن چهره ی ثابت را در آینه می دید و از اینکه هیچ تغییری در آن ظاهر نمی شد، به خشم می آمد.
#مردمک_های_قرمز
#نشرموج #معرفی_کتاب
📚 @mowjpub
🌐 www.mowjbook.com
519
جلد دوم رمان طغیان نوشته بنیامین ملکی
به زودی در نشر موج به چاپ خواهد رسید.
📚 @mowjpub
🌐 www.mowjbook.com
