نشرموج
Open in Telegram
📚رمان هاي فانتزي و تخيلي 📚 وبسایت : WWW.MOWJBOOK.COM تلفن : 02166495274 02166959925 09124126731 خ انقلاب خ ۱۲ فروردین خ نظری غربی کوچه جاوید ۱ پلاک ۶ واحد ۱
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
519
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
519
پدرام بانگ زد:
-فرمان بده به آنان بتازند. ما را دیگر توان نبرد و جان جنگ نیست. آنان را به دوزخ برگردان فرخ همایون.
و شاه شمشیرش را برکشید. به سورنا و مهرآذر و کاوه که با او بودند نگاه کرد. با برآوردن شمشیرش هزاران سرباز، یکی از پس دیگری شمشیرش را برمیآورد.
شاه فرمان داد: به نام ایزد و برای میهن و از برای پیروزی، یک تن را باز نگذارید و به گوردخمههای گورسان بازگردانید.
اما پیش از آن که بخواهد فرمان تاختن بدهد، دیوان اهریمن پرست بودند که بهسویشان تازش گرفتند. هریک، بلندای دو مرد را داشتند. تیغهایی بزرگ و سنگین در دستانشان بود. نیمی از تنشان در زره بود. اما خود چنان پوستی بر تن داشتند که از پولاد سخت تر مینمود.
هزاران مرد و دیو بهسوی هم میتاختند. از کوبش پایشان، گرد و خاکستر آسمان را باردیگر تیره میکرد. انگار دل همة جهان در آن دشت و زیر پای آن مردان میتپید...
دهها هزار جنگجو درهم گره خوردند. تیغها در سینهها فرو رفت. سرها از گردنها فرو افتاد. پهلوها شکافته شد. چکاچک شمشیرها، هزاران شمشیر، پایان هستی میساخت. لشکریان اهریمن، درنده و زورمند بودند. اندیشهای جز کشتار نداشتند. اما دلیری پهلوانان شاهنشاهی را همآوردی نبود. به شمارگان ستارگان آسمان، مردان بر هم میکوفتند. شمشیرها هوا را میشکافت و بر سینهها مینشست. زمین زیر پای آن مردان زیر و زبر میشد. لشکریان پرشمار شاهنشاهی چنان پرتوان میجنگیدند که درهم شکستن لشکریان اهریمن آسان مینمود... گیو که دیوان را نابودگرِ یارانِ در رزمش میدید در شیپور خویش دمید. شهسواران به تاخت، بهسوی پیادگان خونخواره روانه شدند. زمین بر جای بند نبود. پانزده هزار سواره میتاختند و مرگ را با چرخش شمشیرها و تازش ستورانشان میپرداختند. از شکوه شان چشمها کور و از بانگ سم اسبانشان گوشها کر میگشت.
شاه در میانة کارزار دلاورانه میجنگید. هیچ کس در شمشیرزنی یارای ایستادن در برابر شاه رویین تن را نداشت. تا دید شهسوارانش بهسوی دشمنانش میتازند، مستانه راهی گشود. بی باک به دل مردانِ در تازش زد. سوارگان شکست ناپذیر سپاه، به مردان رسیدند. باردیگر هزاران کس در هم گره خوردند. شهسواران در میان دیوان و مردان تیغ نهادند. دو سپاه باردیگر به کشتار میرسید. از هرسو تیغ بود که سینه میشکافت. سرها بود که بر زمین میافتاد و زمین انگار از خون سیراب نمیشد.
همة دشت به خون و خاکستر دچار بود. پایانی بر آن کشتار نبود... #نبرد_خدايان #مرتضي_رضايي #فانتزي #كتاب #نشرموج
📚 @mowjpub
🌐 www.mowjbook.com
519
از زبان نويسنده
.
.
قبل از صحبت در مورد
افسانه طغیان، دانش خود را در مورد واژه افسانه بسنجیم. با شنیدن این نام چه چیز در ذهنمان می آید، به چه آثاری بر می خوریم و چه توقعاتی ازین نام داریم? همین توقعات و ذهنیات ماست که منجر به سوگیری مسیر فرهنگی افسانه نویسی نوین میشود. چرا که متاسفانه، دیگر در میان نویسندگان داخلی، هیچ اثری از تکلیف و دغدغه دیده نمیشود و سالهاست که با بی خردی تمام کمر به تخریب همین دیوار کوتاه و فرسوده باقی مانده از اصالت افسانه بسته اند و عجیب اینکه خود و قلم بی جوهر خود را هم والا و صاحب تفکر و فن میدانند. مخاطب این زمینه هم، به سختی این مسائل را درک میکند و اشتهایی جز خواندن جنبل و جادو کشتن هیولا و تخیل بی حساب و کتاب از گرگ نما و خوناشام ها و بدترین نوع تقلید از بدترین نوع الگوهای خارجی ندارد. همواره میتوان با کلیشه ی مستقیم از آثاری مانند شاهنامه او را در این وهم فرو برد که با فرهنگ خود سروکار دارد، بی آنکه متوجه فقر هوش و خلاقیت در نویسندگان داخلی کشورش شود و به همین منوال، گمان میبرد که نکند سقف رشد فرهنگش تا همینجاست و باید در مقابل فرهنگ روز دنیا، به کوتاه قامتی خود عادت کند.
در این میان چه باید کرد. دست به خلق آثار پوچ و بی ارزشی از همین انواع زد و به جرگه نویسندگان نان به نرخ روز خور پیوست و شاهد مردن حقیقت افسانه در ادب ایران شد? یا بی آن که انتظار دیدن کوچکترین ثمری از مردم زمانه خود داشت، بار دیگر کسی بود که تن به هر نوع شقاوت و زجری میدهد و زندگی خود را صرف خلق ریاضت بار عنوانی میکند که میراث آینده ادبیات کشور باشد. شاید حماقت بزرگیست اما من گزینه دوم را انتخاب کردم. اینکه نه اکنون برای تو، که برای فرزندان فرزندان تو بنویسم.
طغیان، نام افسانه ایست که امروز مرا برای زاده شدن انتخاب کرده و من نیز تا چنان عمقی از پیوند با آن پیش رفته ام، که دیگر جای بازگشتی برایم نیست. در مقابل آن جز حیرت ندارم و با اطمینان و غرور تمام میگویم با فاصله بسیار زیادی، بهترین اثر فارسی زبان صدها سال قبل و بعد خود باقی میماند. زمانیکه دفتر این ناگفته ادبی را ببندم، دیگر از مردن، باکیم نخواهد بود، چرا که وظیفه بودن خود را درین دنیا به سرانجام رسانده ام و موهبت خیال را شکرانه ای درخور داده ام. نسل فردای ایران، صاحب عنوان دیگری در فرهنگ خود است که در مقابل فرهنگ های بیگانه، احساس کوتاه قامتی و فقدان نکند . جوانه ی خرد و ادراکش، در باغ خانه خود بروید و شاید روزی او نیز درخت قطور دیگری درین باغ برویانید.
#طغیان #زمین_و_زمان #کتاب #ادبیات #فانتزی #نشرموج
519
ادبیات علمی ـ تخیلی چگونه شكل گرفت؟
.
.
.
هرچند اوج شكلگیری و خلق ژانر علمی تخیلی كه جوانان به آن علاقه زیادی دارند به دهه 20 و 30 قرن بیستم باز میگردد، اما خیلیها ژول ورن را نخستین نویسندهای میدانند كه از دهه 80 قرن نوزدهم با نوشتن آثاری خیالی كه انسان را راهی اعماق دریاها، اوج آسمانها و زیر زمین میكرد، این سبك را بنیان گذارد. باید در نظر گرفت كه در سال 1880 بشر هنوز نه هواپیمایی اختراع كرده بود كه بتواند پرواز كند و نه توانایی ساخت زیردریایی داشت. برای همین كاپیتان نمو با زیردریاییاش «ناتیلوس» شخصیتی مهم و علمی محسوب میشود.... ادامه در لينك زير
www.mowjbook.com
@mowjpub
#فانتزي #علمي_تخيلي #نشرموج #كتاب
519
پارسيان و من ، رستاخيز فرا مي رسد جلد سوم از سه گانه آرمان آرين نویسنده ایرانی است.
در اين سه گانه اسطوره ، حماسه و ايران باستان به قلمي نو و شيوا در قالبي داستان فانتزي بيان مي شود.
در جلد سوم اين سه گانه كه داستانی مستقل از جلد های دیگر دارد، به زندگي كورش کبیر پادشاه باستانی ایران از فتح بابل تا مرگ او پرداخته مي شود.
راوي داستان پسري ١٥ ساله و امروزي به نام برديا است.
که در اثر حادثه اي به دوران باستان ايران سفر مي كند و در جاي پسر كورش، برديا قرار مي گيرد. بردیا به کورش در فتح بابل کمک می کند و از نزدیک در غم ها و شادی های پادشاه بزرگ همراه است.
این سه گانه تا کنون جوایز بسیاری گرفته است از جمله جایزه کتاب سال و دریافت لوح تقدیر از دفتر بینالمللی کتاب برای نسل جوان (ibby) و همچنین مهرگان ادب و شورای کتاب.
با هم قسمتی کوتاه از فصل دوم کتاب را می خوانیم :
«... پرنده پاهای بزرگش را بدور کمر من حلقه کرد و بی آنکه به من صدمه ای بزند مرا برداشت و دوباره اوج گرفت! چشمانم را باز کردم و از وحشت فریاد زدم.
کوهستان در زیر پاهایم کوچک می شد و من اینک با آن پرنده در آسمان گرگ ومیش برفراز رشته کوههای درهم پیچیده و بهم پیوسته پرواز می کردم! آیا این پرنده مرا ربوده بود تا برای خوراک فرزندانش به لانه ببرد؟! اما نه! چیزی غریب در او بود که مرا به تعجب و فکر فرو می برد. اندازه ی او آنقدر بزرگ و چهره و رنگ پرهایش طوری مرموز بود که هرگز نشنیده بودم چنین موجودی در دنیای مادّی زندگی کند!
بیشتر شبیه پرندگان عظیم الجثه ی باستانی ای بود که در سالهای بسیار دور نسل شان منقرض شده بود. پاهایش را طوری دور تن من حلقه کرده بود که بهتر و بی صدمه تر از آن نمی شد فرد مجروحی را منتقل کرد!
وقتی از میان پلکهای یخ بسته ام به او دقیق تر نگاه کردم، دیدم که پرهای رنگارنگش در نور پیش از طلوع می درخشد. به سختی چشمانم را بر پرنده ی عظیم الجثه چرخاندم و اندیشیدم که آیا من مرده ام؟ آیا در بهشت و کنار یکی از مرغان آسمانی هستم و یا این، تنها یک رویای خوش زودگذر است؟! پرنده مرا در میان پاهای بزرگش برداشته بود و با خود می برد!
بالهایش را آرام و باشکوه برهم می زد و نگاهش رو بسوی قله ای بود که بلند و سربفلک کشیده پیش روی ما قرار داشت. ما بالاتر از ابرها می رفتیم و من می دیدم که پرهای هزار رنگش با هر چرخش و اوج و فرودی، رنگ برنگ و زیبا و درخشان می شود و می رود و بازمی گردد. آرام با دست های بی حس ام پاهای او را لمس کردم که ناگهان چشمان هوشمندش را بمن دوخت و از میان منقارش، صدایی انسانی برآمد: این رویا نیست بردیا! تو نجات یافته ای!...
او حرف می زد! آن پرنده حرف می زد! بالهایش را طوری بطرف بالا چرخاند که باز هم اوج گرفتیم و بسوی کوه نقره ای زیبا رفتیم. زمزمه کردم: این دماوند است... من ... من...
صدای عجیب و آسمانی اش دوباره در گوشم پیچید: اینجا دماوند است. اینجا خانه ی من است و من سیمرغ هستم!...»
«پارسیان و من سه: رستاخیز فرا می رسد»
#نشرموج #پارسیان_و_من #آرمان_آرین #کورش #کتاب #ایران_باستان
www.mowjbook.com
519
نبرد خدايان بعد از يك سال مجوز چاپ گرفت. .
.
.
رمان فانتزي و اسطوره اي نبرد خدايان نوشته مرتضي .
.
نبرد خدایان نبردی است که دروسعت یک دنیای تخیلی رخ می دهد با همۀ تفاوتهایی که در مذاهب و آیینها و منافع مردمان مختلف و حکومتهای آنها وجود دارد. ماجرای کتاب درست از اوج شروع می شود. سرزمینی گسیخته که خاندان پادشاهی در آن دچار اختلاف و شکاف شده اند و در یک سوی شکاف فرخ همایون، شاهنشاه کیانی ایستاده ودر سوی دیگر آمیستریس کیانی، میهن بانوی این سرزمین و دختر عموی پادشاه که به شدت با پسرعموی خویش مخالف است و خواهان مرگ و سرنگونی اوست. در میان این اختلافات شدید که به خونریزیهای هولناک ختم می شود، کتاب از جایی آغاز می شود که موجودی با لشکری مهیب به پشت مرزهای این سرزمین رسیده. همۀ پادشاهی ها و کشورهایی که در مسیرش بوده اند را مغلوب کرده و به زیر فرمان خویش کشیده. او خود را انگره سار می خواند؛ فرستادۀ اهریمن. روح پلیدیها در کالبد این جهانی پلیدیها دمیده شده و او برانگیخته شده تا فرمان خدایش را در جهان جاری کند و همۀ خدایان را از میان بردارد تا تنها یک خدا پرستیده شود. او برای شکست خوردن خلق نشده و آمده تا پیروز باشد. «پدرام دوشین» جادوگر پیر این سرزمین و «سوشان» پسرش گمان می کنند راه نابودی این برانگیخته را دریافته اند... در حالی که رازی عظیم و بزرگ از برابر چشمان آنها پنهان مانده و اینها همه در حالی است که اختلافات شاهنشاه و میهن بانو زمینه ساز یک خیانت بزرگ و جنایت عظیم می شود... سرانجام حوادث و اتفاقات بسیار تلخ و ناگواری رخ می دهد و همه چیز در آستانۀ نابودی قرار می گیرد و پرسش همه این می شود: آیا خدایان مرده اند؟
www.mowjbook.com
#نشرموج #مرتضي_رضايي #نبرد_خدايان #كتاب #فانتزي #اسطوره #معرفي_كتاب
519
طغیان
.
.
.
پیرزن آرام به کنار نُترات نگاه کرد و با لبخند گفت:
- آری؛ هنوز هم او را میبینم.
نترات آرام و با حالی عجیب سرش را بهسوی جایی که پیرزن نگاه میکرد برگرداند و با نگاهی مرعوب و ساکن، به کنارِ خود خیره ماند. سکوت حاکم شد و صدای آتش بالا گرفت. ناگهان شعلههای آتش قد کشیدند و با سرعتی دو چندان لرزیدند. اینجا بود که نُترات برخاست و با فاصله از آتش و پیرزن ایستاد. او شروع به خنده کرد و صدایش در فضای سردِ حیاط پیچید. نُترات با خشم گفت:
- در این شرایط برای مردم هیچ چیز بهتر از سوزاندن ساحری پیر در آتش نیست. پس وادارم مکن.
پیرزن خندههایش را تمام کرد و با آرامش و لبخند گفت:
- رهایم کن بهکارِ خود بروم نُترات... زمان برای همهمان رو به اتمام است.
نترات، سر بهسوی بلندای دیوارهای شیرشین در پشت خود چرخاند و گفت:
- چطور؟ مگر خود از پایانی تلخ نمیترسی؟ در شیرشین امنتر نخواهد بود؟ سیاهچالتان هم که گفتی لطفها دارد. پس دگر از چه رو هوای رهایی داری؟ در شیرشین بمان. این دیوارها از تو و مردانت محافظت خواهند کرد.
پیرزن هم از دور نگاهی به بلندای دیوارهای شیرشین و سربازان روی آن انداخت و گفت:
- این دیوارها اگر میتوانستند از شما محافظت کنند، اینهمه سرباز نمیگذاشتید تا از دیوارها محافظت کنند. باور کن نُترات. آندم که سیل خروشانِ عاریذاتها از دشتها به سمتتان گسیل یابد، آثارتان شسته خواهد شد آنگونه که انگار هیچوقت نبودهاید. ناگهان نُترات پرسید:
- گفتی چه؟ عاریذاتها؟
پیرزن سر به تأیید تکان داد و گفت:
- این نام را از من بگیر تا دستِ کم سربازانت بدانند که با چه میجنگند.
نترات دمی در سکوت برین نام دقیق شد. سپس با بیمی که در دلش افتاد، گفت:
- عاریذات ؛ به معنایِ عاری از ذات... درست است؟
پیرزن جملهای که پیشتر در ابتدای صحبت گفته بود دوباره تکرار کرد:
- دیر یا زود، همه یک نام خواهیم داشت.
خرید نسخه الکترونیکی :
https://taaghche.ir/book/طغیان-پوچی-شرزه-ها
www.mowjbook.com
519
تاريك روشنا
.
.
.
.
" "توی آینه به خودم نگاه میکنم …
من هستم، عرقکرده و پریشان و میدانم که خواب در خوابم. میدانم که به زودی بیدار خواهم شد و این خواب تلخ و سنگین را در آزمایشگاه از بخش یادماندههای ذهنم پاک خواهم کرد ... اما وقتی توی آینهی بزرگ دیواری نگاه میکنم، میبینم که هنوز آن مرد پشت سرم ایستاده و به همان حالتیست که قبلا هم او را همانطور دیدهام. غرق در اندیشه، پشت به من و سه رخ!
چهرهاش مشخص و واضح نیست، اما هیبتش عجیب و به یادماندنیست.
چیزی نیست که هرگز بشود او را از ذهن بیرون کرد و من با خودم در خواب میگویم بعید است حتی بشود او را در زیر دستگاه "خواب پاک کن" هم از یاد برد!
به سرعت برمیگردم تا بهجای تصویرش در آینه خود او را ببینم اما اتاق خالیست و هیچکس جز من آنجا نیست ..."
#تاريك_روشنا
#آرمان_آرين
#نشرموج
🌐 www.mowjbook.com
519
کتاب " مردمک های قرمز" نوشته جیران مهتابی طی مراسمی روز یکشنبه ١٦ مهرماه در موزه فرش گنبد با حضور جمعی از مسئولین، نویسندگان و دوستداران کتاب رونمایی شد.
به گزارش روابط عمومی اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی گنبدکاووس، مردمک های قرمز روایتی از ماجرای دختر ترکمنی است به نام "جرن" که حدود سه قرن پیش اتفاق می افتد. جرن به طور اتفاقی به وسیله خون آشامی روس گزیده و از آن پس زندگیاش درگیر ماجراهای عجیبی میشود. این نویسنده با در هم آمیختنِ تاریخ و فانتزی که در دامن افسانهپرور ترکمنصحرا بالیده، ایدهای جذاب ساخته است.
رضا شجاعی رییس اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی گنبد در مراسم رونمایی از این کتاب گفت: ترویج کتاب و کتابخوانی روشن ترین و کوتاه ترین راه اصلاح آبادانی و توسعه کشور است.شهرستان گنبدکاووس از ظرفیت و پتانسیل بالایی در این زمینه برخوردار است و از نشانه های آن نویسندگان جوان و پرشوری چون خانم مهتابی را نام برد که امروز شاهد رونمایی یکی از آثار ارزنده ایشان هستیم.
گفتنی است" مردمک های قرمز" به تازگی از سوی انتشارات موج منتشر شده است.
www.mowjbook.com
519
کتاب مردمک های قرمز با حضور ریس اداره فرهنگ ارشاد گنبد کاووس و هچنین شهر دار و نویسندگان رونمایی شد. www.mowjbook.com
519
از نگاه خوانندگان 📚📖
.
.
.
ديدگاه #مجيد_بيگي از كتاب
#دختر_سبز_آبي
.
ابتدا چند سطری از کتاب دختر سبز آبی را که نویسنده به زیبایی و مهارت خاصی توانسته بود به سه پایه های نقاشی جان بدهد خواندم؛ خارق العاده بود. توفیق دست داد تا کتاب را تا به آخر مطالعه کنم. تمثیلهای نویسنده غنای بسیاری به داستان داده، طوری که خودت را در صحنه حس میکردی. گاهی در خانه دردانه، قصر شازده یا آتلیه. کتاب نبود، بود. نمایشنامه ای در شش پرده داستان دختری که هر خفت و خاریی را به نگاههای هرز ترجیح میدهد. و اینکه خود درون مددکار هم نتوانست او را نجات دهد. و شاید "فردا" همان دختر سبز آبی شود. آیا مددکاری خواهد بود که همراهش شود؟!!!
.
.
شماهم نظرات خود را براي ما ارسال كنيد.
📚 @mowjpub
🌐 www.mowjbook.com
519
نبرد خدایان و ماجراهایش
.
.
.
نبرد خدایان نبردی است که دروسعت یک دنیای تخیلی رخ می دهد با همۀ تفاوتهایی که در مذاهب و آیینها و منافع مردمان مختلف و حکومتهای آنها وجود دارد. ماجرای کتاب درست از اوج شروع می شود. سرزمینی گسیخته که خاندان پادشاهی در آن دچار اختلاف و شکاف شده اند و در یک سوی شکاف فرخ همایون، شاهنشاه کیانی ایستاده ودر سوی دیگر آمیستریس کیانی، میهن بانوی این سرزمین و دختر عموی پادشاه که به شدت با پسرعموی خویش مخالف است و خواهان مرگ و سرنگونی اوست. در میان این اختلافات شدید که به خونریزیهای هولناک ختم می شود، کتاب از جایی آغاز می شود که موجودی با لشکری مهیب به پشت مرزهای این سرزمین رسیده. همۀ پادشاهی ها و کشورهایی که در مسیرش بوده اند را مغلوب کرده و به زیر فرمان خویش کشیده. او خود را انگره سار می خواند؛ فرستادۀ اهریمن. روح پلیدیها در کالبد این جهانی پلیدیها دمیده شده و او برانگیخته شده تا فرمان خدایش را در جهان جاری کند و همۀ خدایان را از میان بردارد تا تنها یک خدا پرستیده شود. او برای شکست خوردن خلق نشده و آمده تا پیروز باشد. «پدرام دوشین» جادوگر پیر این سرزمین و «سوشان» پسرش گمان می کنند راه نابودی این برانگیخته را دریافته اند... در حالی که رازی عظیم و بزرگ از برابر چشمان آنها پنهان مانده و اینها همه در حالی است که اختلافات شاهنشاه و میهن بانو زمینه ساز یک خیانت بزرگ و جنایت عظیم می شود... سرانجام حوادث و اتفاقات بسیار تلخ و ناگواری رخ می دهد و همه چیز در آستانۀ نابودی قرار می گیرد و پرسش همه این می شود: آیا خدایان مرده اند؟ خدایان کجا مانده اند که ما را یاری نمی کنند؟ در میان نا امیدی از فرا رسیدن یاری خدایان همه از خویشتن و یکدیگر می پرسند چگونه می توان فرستاده را از میان برد؟ سوشان، قهرمان کتاب باید راز این پرسش را پیدا کند پیش از آنکه آخرین امید نیز از دست برود...
#نبرد_خدایان #مرتضی_رضایی #نشرموج
🌐 www.mowjbook.com
📚 @mowjpub
519
🔥طغیان 🔥
.
.
.
.
پیر حواسِ او را بخود خواست و درحالیکه با ترکه ای، هیزم ها را در آتش تکان می داد، گفت:
- آتش، یکی از مهمترین عناصر طبیعت است.
و سپس با لبخند به نسلار نگاه کرد و دیگر چیزی نگفت. نسلار خیره به زبانه کشیدن شعله ها بود که پیر ادامه داد:
- گفتنِ همین جمله به یک انسان، کافیست تا برای همیشه دانش خود را در مورد آتش به کمال رسیده بداند و دیگر هیچگاه به چشم چیستی به آن ننگرد... بیا و آن را یک موجود یگانه در هستی تصور کنیم. یک گونۀ مطلق و قادر، که هر بار که چیزی او را فرا بخواند، درگاه زمان و مکان را می شکافد و حاضر می شود. و برای این حضور، بهایی می طلبد از ماده ای که بسوزد و هوایی که مصرف شود. افروختنِ شعلۀ حقیقت در وجود آدمی نیز، بهایی می طلبد.
ترکه اش را به درون آتش انداخت و با نگاه به نسلار ادامه داد:
- پیش ازین تمام آنچه در زندگی داشتی، در کولباری چنین کوچک جمع نمی آمد. نام، مقام، کلام. فکر هر آنچه باختی را از سر رها کن که در پی تبدیل شدن به آنچه در تقدیر توست، بیش از اینها خواهی باخت. تمام موجودیت تو، بسته به حفاظت از مرزی بود که برای گستردنِ تعلقت به زمین، ایجاد سرحد می کرد.
#طغیان #بنیامین_ملکی #نشرموج #رمان #اسطوره #فانتزی
🌐 www.mowjbook.com
📚 @mowjpub
519
کیخسرو فرزند اسب
.
.
.
.
بياباني پر خَس و خار، آفتابي سوزان بود و تشنگي بر اسبها چيره ميشد و آنها از گرما بيتاب شده شيهه ميکشيدند و با تازيانهي سپاهيان پيش ميرفتند. پيران در جلوي کاروان بود و به اين ميانديشيد که اگر خبر مرگ سياوش به ايرانيان برسد، رستم و کيکاووس شاه و سپاهيان او چه خواهند کرد.
ناگهان فرياد ماندانه به آسمان رفت. او به فرنگيس خيره بود و با صداي بلند ميگفت : «بايستيد !بايستيد!»
فرنگيس يال شبرنگ را در چنگ گرفته، ميکشيد و چون يک ماهي که با سنگ بر سرش کوبيده باشند پيچ و تاب ميخورد. با شيههي شبرنگ که در آسمان و در گوش سپاهيان پيچيد، پيران شتابان تاخت. ماندانه از اسب به زير آمد. فرنگيس دست در گردن شبرنگ حلقه کرده از پشت آن بر زمين غلتيد. ماندانه و دو خدمتکار دويدند. فرنگيس را در زمين و هوا گرفتند. پيران از راه رسيد. شبرنگ پي در پي شيهه ميکشيد و به فرمان پيران، کاروان، سپاهيان ايستادند. ماندانه وحشت زده گفت : «سرا پرده به پا کنيد، کيخسرو به دنيا ميآيد.»
#کیخسرو_فرزند_اسب
#محمدرضا_یوسفی
#نشرموج
🌐 www.mowjbook.com
📚 @mowjpub
519
❤سلام به همه دوستان عزیز نشر موج ❤
لیست کتاب های در دست چاپ :
📚 چاپ دوم مردمک های قرمز #جیران_ماهتابی
📚 خورشید نفرین شده جلد اول #زهرا_افشار_زیبا
📚 نبرد خدایان جلد اول فرستاده اهریمن #مرتضی_رضایی
📚 بوف کر #آرمان_آرین
📚 تاریک روشنا #آرمان_آرین
📚 افسانه طغیان جلد دوم / زمین و زمان #بنیامین_ملکی
📚 طوفان در هزاره سوم #محمدرضا_یوسفی
اگر این روز ها کم تر پست می گذاریم به شدت در گیر کارهای چاپ مجموعه های جدید هستیم .
منتظر نقد ها و نظرات شما هستم .
سپهر دانش اشراقی 🌺
@sepehrdanesh
برای اطلاع دقیق از کتاب ها می توانید به وب سایت ما مراجعه کنید.
Www.mowjbook.com
