en
Feedback
محمد ناصری خوزستان

محمد ناصری خوزستان

Open in Telegram
890
Subscribers
No data24 hours
-157 days
-10530 days
Posts Archive
تا آن هنگام که ستارگان می‌درخشند جای نومیدی نیست، تا آن هنگام که شبها بر برگها شبنم می‌نشانند و آفتاب چهره‌ی صبح را زرین می‌ک
تا آن هنگام که ستارگان می‌درخشند جای نومیدی نیست، تا آن هنگام که شبها بر برگها شبنم می‌نشانند و آفتاب چهره‌ی صبح را زرین می‌کند جای نومیدی نیست، هر چند که سیل اشک بر گونه‌ها روان شود. وقتی تو آه می‌کشی، بادها آه می‌کشند و زمستان غصه‌ی خود را چون برف بر گور برگهای پاییزی فرو می‌بارد، اما زمین بار دیگر زنده می‌شود و سرنوشت تو از کائنات جدا نیست، پس همچنان در سیر و سفر باش، و اگر چندان شاد و سرخوش نیستی، نومید و دلشکسته نیز مباش! #امیلی_برونته #سر_لارنس_الیویه #شکسپیر https://t.me/mohammadnaseri40

ما برای به صلح رسیدن با خودمان و جهان و آدم‌‌‌‌‌های دیگر، ناگزیریم از باور به این تونالیته شعور؛ قبول کنیم که هرکسی سر ساز خ
ما برای به صلح رسیدن با خودمان و جهان و آدم‌‌‌‌‌های دیگر، ناگزیریم از باور به این تونالیته شعور؛ قبول کنیم که هرکسی سر ساز خودش نشسته است. هرکسی دارد ادراک خودش را کوک می‌کند و به‌قدر فهم خودش می‌نوازد. اصلا اقتضای این تصویر یا نقاشی، در گوناگونی ماست. مثل یک عکس که پیکسل‌پیکسلِ آن هویت دارد. وقتی به این فهم برسیم، دیگری اگر با شما جنگ داشته باشد شما با او جنگ ندارید. چون می‌دانید او دارد بازی شعور خودش را انجام می‌دهد. چقدر با دنیا در صلح هستیم ؟ زمین بازی شعور ما تا کجاست؟ لطفا این سوالات را از خودتان بپرسید... #محمد_ناصری_اهواز https://t.me/mohammadnaseri40

از همه چیز گذشتم : زندگی، سفری است که در هر قدمش آزمونی نهفته است؛ مسیری پر پیچ و خم که از میان دشواری‌ها و تجربیات متنوع عبور می‌کند. فردی که تصمیم می‌گیرد از همه چیز بگذرد و به دنبال تعالی برود، خود را در برابر یکی از بزرگترین چالش‌های زندگی قرار می‌دهد. او باید از لذات مادی، وابستگی‌ها، و حتی از خودگذشتگی‌های عاطفی دست بکشد تا به نقطه‌ای برسد که فراتر از هر چیز دنیوی است. این فرد، با شجاعت و اراده‌ای آهنین، از آسایش‌های زودگذر دنیا فاصله می‌گیرد تا حقیقتی عمیق‌تر را کشف کند. او می‌داند که در این راه باید از خوشی‌های موقت و تعلقات گذرا دست بشوید و با ایمان به هدف نهایی، از مسیرهای پر پیچ و خم عبور کند. او با هر قدم، از تاریکی‌ها و ناشناخته‌ها عبور می‌کند تا نور معرفت را بیابد. تعالی، به معنای رسیدن به حالتی از آگاهی و روشنایی است که در آن، فرد خود را با جهان و تمام موجودات آن یکی می‌بیند. این حالت، نقطه‌ای است که در آن نه تنها به آرامش درونی دست می‌یابد، بلکه به نوعی از فهم و درک می‌رسد که فراتر از مرزهای عقل و منطق انسانی است. او به جایی می‌رسد که وجودش به مثابه دریایی بی‌کران از عشق و معرفت است؛ جایی که هر چیزی در هماهنگی و هم‌نوایی با دیگر چیزها قرار دارد. این فرد، در نهایت، می‌آموزد که گذشتن از همه چیز، به معنای از دست دادن نیست، بلکه به معنای یافتن خود واقعی و رسیدن به حالتی از بودن است که در آن، هیچ چیز و هیچ کس نمی‌تواند آرامش و خوشبختی او را مختل کند. او در می‌یابد که تعالی، نه در داشتن و تعلق، بلکه در رهایی و آزادی از قید و بندهای دنیوی است... #محمد_ناصری_اهواز https://t.me/mohammadnaseri40

بیماری میتواند بدن تو را ضعیف کند، اما نمی تواند اراده تو را ضعیف کند - مگر آنکه خودت اجازه دهی. تنها چیزی که می تواند مانع ا
بیماری میتواند بدن تو را ضعیف کند، اما نمی تواند اراده تو را ضعیف کند - مگر آنکه خودت اجازه دهی. تنها چیزی که می تواند مانع اراده تو شود اراده خودت است. هر بار که مانعی پیش روی تو می ایستد، این حقیقت را به خودت یادآوری کن آن مانع ممکن است دست و پای تو را ببندد، اما نمی تواند خویشتن راستین تو را در بند کند... #محمد_ناصری_اهواز https://t.me/mohammadnaseri40

ما آدم ها به جای آن که زندگی کنیم و باشیم ؛ فقط در حال جمع کردن و "داشتن" هستیم. ما به پدیده ها به چشم مایملک نگاه می کنیم و به آن ها چنگ می زنیم تا پیش خودمان نگه داریمشان. ما به جای آن که دنبال دانستن باشیم، دنبال جمع کردن اطلاعات هستیم، به جای آن که از پول لذت ببریم، دنبال ذخیره کردن برای آینده هستیم، به جای آن که به بچه هایمان فرصت حضور و زندگی کردن بدهیم، سعی می کنیم مثل یک دارایی آن ها را داشته باشیم، تا آن طور که ما می خواهیم زندگی کنند و به آنچه ما باور داریم، ایمان بیاورند .... به جای آن که از لحظه ای در آن هستیم، لذت ببریم، سعی می کنیم با عکس گرفتن، آن لحظه و خاطره  را تصاحب کنیم و.... شاید یک نتیجه این تمایل ما به داشتن و نگه داشتن، این باشد که مرتب دنبال ثبات می گردیم؛ می خواهیم همه چیز را در بهترین حالت آن حفظ کنیم، دوست داریم همیشه جوان بمانیم و سالم، دوست داریم وسایلی که به ما مربوط است،نو  و سالم باقی بمانند... در همه این ها ما دنبال "ثبات" و "قرار" هستیم،و از این بابت متحمل اضطراب و رنج می شویم، نگرانی این که ثبات در مسایلی که به ما مربوط است، از بین برود.. در حالی که در دنیا هیچ چیز ثبات و قرار  ندارد، هیچ چیزی "همان طوری که هست باقی نمی ماند". و این قانونی است که ما مدام آن را از یاد می بریم. اگر جرات داشته باشیم، این قانون را بپذیریم که دنیا بی ثبات است و هیچ چیز پایدار نیست، به آرامش بزرگی می رسیم . " همه چیز گذرا و فانی است، فقط اوست که می ماند" و چون مولانا این قانون را از شمس آموخته بود، به یک شادی  و آرامش عمیق رسیده بود . تمام تلاش ما برای آن که " قرار" و "ثبات" را در این دنیا حفظ کنیم، محکوم به شکست است. ما برای آن که "قرار" را حفظ کنیم، بی قرار می شویم، هرگاه سعی می کنیم پدیده ای را همان طوری که هست حفظ کنیم، دچار اضطراب و رنج فراوان برای "حفظ قرار" آن پدیده می شویم. بی قراری آدم ها عمدتا نتیجه این است که به دنبال قرار می گردند. یکی از نتایج ملاقات شمس با مولانا آن بود که فهمید تنها اصل ثابت جهان، بی ثباتی است. فقط بی ثباتی است که ثبات دارد. و ما مدام در حال نقض این مهم ترین قانون جهان هستیم. مدام می خواهیم قرار و ثبات را حفظ کنیم، در حالی که اصل جهان بر بی ثباتی است. اگر مانند مولانا یاد بگیریم که از جستجوی "قرار "بگذریم ،و دیگر "قرار" برای ما مهم نباشد؛ تازه در آن صورت است که به "قرار" می رسیم: جمله بی قراریت از طلب قرار توست طالب بی قرار شو،تا که قرار آیدت #محمد_ناصری_اهواز https://t.me/mohammadnaseri40

گاهی چقدر نگران می شویم از این که روی صورتمان چروک جدیدی می افتد ،سلامتی مان رو به تحلیل می رود و... و من دوباره یاد بحث اریک فروم افتادم درباره "داشتن" یا "بودن". در کتاب داشتن یا بودن اریک فروم توضیح می دهد که ما آدم ها به جای آن که زندگی کنیم و باشیم ؛ فقط در حال جمع کردن و "داشتن" هستیم. ما به پدیده ها به چشم مایملک نگاه می کنیم و به آن ها چنگ می زنیم تا پیش خودمان نگه داریمشان. ما به جای آن که دنبال دانستن باشیم، دنبال جمع کردن اطلاعات هستیم، به جای آن که از پول لذت ببریم، دنبال ذخیره کردن برای آینده هستیم، به جای آن که به بچه هایمان فرصت حضور و زندگی کردن بدهیم، سعی می کنیم مثل یک دارایی آن ها را داشته باشیم، تا آن طور که ما می خواهیم زندگی کنند و به آنچه ما باور داریم، ایمان بیاورند .... به جای آن که از لحظه ای در آن هستیم، لذت ببریم، سعی می کنیم با عکس گرفتن، آن لحظه و خاطره  را تصاحب کنیم و.... شاید یک نتیجه این تمایل ما به داشتن و نگه داشتن، این باشد که مرتب دنبال ثبات می گردیم؛ می خواهیم همه چیز را در بهترین حالت آن حفظ کنیم، دوست داریم همیشه جوان بمانیم و سالم، دوست داریم وسایلی که به ما مربوط است،نو  و سالم باقی بمانند... در همه این ها ما دنبال "ثبات" و "قرار" هستیم،و از این بابت متحمل اضطراب و رنج می شویم، نگرانی این که ثبات در مسایلی که به ما مربوط است، از بین برود.. در حالی که در دنیا هیچ چیز ثبات و قرار  ندارد، هیچ چیزی "همان طوری که هست باقی نمی ماند". و این قانونی است که ما مدام آن را از یاد می بریم. اگر جرات داشته باشیم، این قانون را بپذیریم که دنیا بی ثبات است و هیچ چیز پایدار نیست، به آرامش بزرگی می رسیم . " همه چیز گذرا و فانی است، فقط اوست که می ماند" و چون مولانا این قانون را از شمس آموخته بود، به یک شادی  و آرامش عمیق رسیده بود . تمام تلاش ما برای آن که " قرار" و "ثبات" را در این دنیا حفظ کنیم، محکوم به شکست است. ما برای آن که "قرار" را حفظ کنیم، بی قرار می شویم، هرگاه سعی می کنیم پدیده ای را همان طوری که هست حفظ کنیم، دچار اضطراب و رنج فراوان برای "حفظ قرار" آن پدیده می شویم. بی قراری آدم ها عمدتا نتیجه این است که به دنبال قرار می گردند. یکی از نتایج ملاقات شمس با مولانا آن بود که فهمید تنها اصل ثابت جهان، بی ثباتی است. فقط بی ثباتی است که ثبات دارد. و ما مدام در حال نقض این مهم ترین قانون جهان هستیم. مدام می خواهیم قرار و ثبات را حفظ کنیم، در حالی که اصل جهان بر بی ثباتی است. اگر مانند مولانا یاد بگیریم که از جستجوی "قرار "بگذریم ،و دیگر "قرار" برای ما مهم نباشد؛ تازه در آن صورت است که به "قرار" می رسیم: جمله بی قراریت از طلب قرار توست طالب بی قرار شو،تا که قرار آیدت #محمد_ناصری_اهواز https://t.me/mohammadnaseri40

من تیرماه ی ام فرزند بزرگ تابستان عمریست ، جست و جو کنان، گِرد جهان می گردم تا آن دَم که دیدگانم به خواب ابدی بپیوندند... من
من تیرماه ی ام فرزند بزرگ تابستان عمریست ، جست و جو کنان، گِرد جهان می گردم تا آن دَم که دیدگانم به خواب ابدی بپیوندند... من تیرماه ی ام عشق را نفس می کشم در او می میرم و از نو زاده می شوم دل های خسته را کشف می کنم روحم سکوت شب را شانه می زند تبسم ماه را نظاره ام نجوای پنهانِ ستارگان را به آغوش می کشم... من تیرماه ی ام عاشقانه های سبز درختان دلبریِ جزر و مد دریا و ساحل را با زبان های بیگانه می نویسم و آرام می رویم در رگ و پیِ زمان... من تیرماه ی ام فرزند بزرگ تابستان و زود می گذرم از هر چه بود و نبود... محمد ناصری #محمد_ناصری_اهواز https://t.me/mohammadnaseri40

به چشمان نافذ او نگریستم با مهربانی گفت : در سایه هیچ، آرمیده باش که پَرتو ساقی جهانِ درونت را روشن کند و غبارِ جهل از تو بزد
به چشمان نافذ او نگریستم با مهربانی گفت : در سایه هیچ، آرمیده باش که پَرتو ساقی جهانِ درونت را روشن کند و غبارِ جهل از تو بزداید از دل تو رُخ تو سَر تو... در سایه هیچ آرمیده باش زیرا اوست نسیم حیات و به تو باز می گرداند هر آنچه زمستان از تو ربود. تو از آن اویی، حتا پس از مرگ... محمد ناصری #محمد_ناصری_اهواز https://t.me/mohammadnaseri40

زندگی های زیادی را زیسته ام در حاشیه ی بیراهه ها در تاریک ترین بخش ملعون خویش و در تحلیل خویش هنوز درمانده ام مانند یک معلول
زندگی های زیادی را زیسته ام در حاشیه ی بیراهه ها در تاریک ترین بخش ملعون خویش و در تحلیل خویش هنوز درمانده ام مانند یک معلول جنگی، نسخه به دست درون خیابان ناصر خسرو... زندگی های زیادی را زیسته ام و اکنون می خواهم یک تکه نان باشم میان دستان یک کودک بلوچ یک جفت کفش یک سقف حصیری یک کلاس درس گرم یک شناسنامه یک کارت هویت برای...؛ زندگی های زیادی را زیسته ام و گام به گام ترس با من است و مدام به خود می گویم : چگونه آدمی از شعور باطنی دور و با شور ظاهری زیست می کند؟ محمد ناصری #محمد_ناصری_اهواز https://t.me/mohammadnaseri40

ای یارِ همدل، بیا به رُخصت و عزَّت. ای دل اگر نَخواندت، رَه نَبَری به کوی او بی قَدَمش کجا توان، ره بِبَری به سوی او؟ گر نروی
ای یارِ همدل، بیا به رُخصت و عزَّت. ای دل اگر نَخواندت، رَه نَبَری به کوی او بی قَدَمش کجا توان، ره بِبَری به سوی او؟ گر نروی به سوی او، راست بگو کجا روی؟ هر طرفی که بِنگری، مُلکِ وی است و کوی او یک سالکِ صادق، به امر حرکت می‌کند، نه به غریزه. او بدونِ رخصت، به هیچ مکانِ خصوصی وارد نمی‌شود، و فقط، با سلام و عزت است که، قَدَم در محفلی می‌گذارد. بالاخص کوی دوست و محضرِ استادش... ای که مرا خوانده‌ای، راه نشانم بِده در شـبِ ظـلـمــانی‌ام، مـاه نــِشـانـم بـِده يوسـفِ مصری زِ چـاه، گـَشت چنـان پادشـاه گـر کـه طـريـق ايـن بُـود، چـاه نِـشـانـم بـِده... محمد ناصری #محمد_ناصری_اهواز https://t.me/mohammadnaseri40

یک ذهن بسته، بستریست برای آموزش آموزه های شیطان... محمد ناصری #محمد_ناصری_اهواز https://t.me/mohammadnaseri40
یک ذهن بسته، بستریست برای آموزش آموزه های شیطان... محمد ناصری #محمد_ناصری_اهواز https://t.me/mohammadnaseri40

انسانها در سطوح آگاهی پایین، در حقیقت به هیچ عنوان با دیگران دوستی یا ارتباط عمیق و واقعی نداشته و نمیتوانند داشته باشند. زیرا در سطح آگاهی پایین، انسانها دائما در صدای ذهنی و‌ افکار خود‌ اسیر هستند و با پیش فرضهایی که از دیگران دارند در ارتباط هستند نه با حقیقت وجود دیگران. در این سطح آگاهی انسانها در حقیقت با تصورات و پیشفرضهای خود از دیگری(در ذهن خود) عاشق میشوند و سپس از تصورات و پیشفرضهای جدید خود از دیگری(در ذهن خود) متنفر میشوند.  به عبارتی نه آن عشق واقعی است و نه آن تنفر. حتی اینکه در آگاهی پایین، حین ارتباط با دیگران، بیشتر توجهشان به نا‌امنی و نگرانی های درونیشان است، تا اینکه به خود ارتباط با فرد دیگر توجه داشته باشند. به عبارتی، در سطح اگاهی پایین، هیچ ارتباط یا دوستی یا رابطه عشقی حقیقی و پایداری نمیتواند شکل بگیرد زیرا در این سطح، انسانها همواره درباره دیگران، حتی قبل از اینکه صحبتی تبادل بشود، هزاران پیش فرض و قضاوت و پیش داوری دارند(و در خلوت، با خود هم همین کار را میکنند). در تمام طول تاریخ تا همین لحظه، و حتی از همین لحظه تا ابد، هیچ «فردی که در سطح هویت فکری در ذهن خود گیر کرده است»، تجربه عشق حقیقی به دیگری را نداشته و نخواهد داشت. و چه زیبا شود روزی که انسانهای بیشتری متوجه این موضوع بشوند. هر لحظه و هر روز، در کنار تمام عشق و زیباییهایی که انسانها می آفرینند، میلیاردها میلیارد کینه و تنفر بی دلیل و کاملا پوچ، در میان انسانهای نا آگاه در جامعه به جریان می افتد و جالب اینکه اینها هیچ پشتوانه حقیقی هم ندارد، و فقط در ذهن های انسانهای ناآگاهتر میتواند خلق شود و پدید آید.  زیرا در آگاهی بالاتر، چیزی جز عشق وجود ندارد. ؟؟؟ #محمد_ناصری_اهواز https://t.me/mohammadnaseri40

ذهن های بی ثبات و نااستوار آشفتگی های کشنده مرشدین تاریخ گذشته ذهن های متوقف شده از اندیشه های کهنه وابسته به اندیشه های فرسو
ذهن های بی ثبات و نااستوار آشفتگی های کشنده مرشدین تاریخ گذشته ذهن های متوقف شده از اندیشه های کهنه وابسته به اندیشه های فرسوده قلب های حسرت زده و تجزیه شده خستگی و انزجار از کلمات خون آلود در پس تازیانه های دردناک، به سکوت به سکوت های متراکم شده... اعتراضات سست و سرد و بی حاصل برای آزادی که به یغما رفت؛ و اکنون صدای پای نسل روشنفکر متولد شده به گوش می‌رسد و با حقیقت، گریبان انکار و جهل را می گیرند مرشدین تاریخ گذشته را کنار می زنند و فریاد می زنند سکوت های متراکم شده از خفقان این عصر سالخورده را... محمد ناصری #محمد_ناصری_اهواز https://t.me/mohammadnaseri40