Paradox
Open in Telegram
نه چگونه بودن جهان، بلکه خودِ بودنِ جهانْ امر رازآمیز است. «رساله» ویتگنشتاین
Show more900
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-430 days
Posts Archive
900
آمادئو مودیلیانی نقاش و مجسمهساز ایتالیایی که در یک خانواده یهودی بدنیا اومد و از همون کودکی علاقهش به نقاشی رو در خودش کشف کرد. بعدها در ابتدای جوانی برای اینکه در کانون جنبشهای هنری قرار بگیره راهی فرانسه شد. آمادئو تا مدتی خودش رو یک بورژوا میدونست و زندگیای داشت در چارچوب استانداردهایی که از یک هنرمند معقول میشناسیم، اما کدوم هنرمند معقولی، اصلا کدوم هنرمندی بدون دیوانگی و جنون جاودان شده؟ اون عاشق فلسفه بود، و بیش از همه عاشق نیچه، و بیکباره [به طوریکه حتی نزدیکترین اطرافیانش هم مات و مبهوت شده بودن] انقلابی در درونش رخ میده. اون نظم سابقی که در زندگیش داشت، شیکپوشی و طراوتی که در ظاهر و گفتارش بود محو، و تبدیل به یک انسان دائما مست و باری به هر جهت شد. لباسهاش حتی وقتی پاره و مندرس میشد هم تمایلی به تعویضشون نداشت. مودیلیانی از جهات بسیاری منو یاد داستایفسکی میندازه، در زندگی شخصی بسیار بیمسئولیت بود(مثل فئودور) ، با وجود اینکه هر تابلوی اون امروزه ارزشی چندده تا چندصد میلیون دلاری دارن اما خودش در فقر مطلق زندگی کرد(مثل فئودور)، همدورهی پیکاسو بود و شاید به همین خاطر در سایهی شهرت اون قرار گرفت(مقایسه کنید با ارتباط داستایوفسکی و تولستوی) . هرچقدر پیکاسو در نعمت و شهرت زندگی میکرد(مثل تولستوی) مودیلیانی در فقر و بیماری و مصرف الکل و مواد مخدر غرق بود(و باز هم مثل فئودور:)))
900
“مشکل من بیخوابی است. اگر میتوانستم درست بخوابم، هرگز حتی یک خط هم نمینوشتم”
-لویی فردینان سلین
عکس: لری کلارک
بیخوابی
(۱۹۶۳)
900
“مشکل من بیخوابی است. اگر میتوانستم درست بخوابم، هرگز حتی یک خط هم نمینوشتم”
-لویی فردینان سلین
عکس: لری کلارک
بیخوابی
(۱۹۶۳)
900
حالا که صحبت از مودیلیانی شد چند اثر هم از نقاش محبوب من ببینید. و شاید بعدها روایت عجیب این دیوانهی عاشق رو هم براتون بازگو کردم.
900
«وقتی روحت را شناختم میتوانم چشمانت را نقاشی کنم»
احتمالا این جمله از مودیلیانی نقاش برجسته ایتالیایی رو قبلا شنیدید. نقاشی که از کشیدن جزئیات چشمان مدلهاش امتناع میکرد چون چشم را دریچهی ورود به روح آدمی میدونست.
قاب بالا که چشمهای برخی از معروفترین نقاشیهای جهان را کنار هم گذاشته چیز عجیبیه... انگار هر یک از این چشمها راوی داستانیست... راوی تمام شکستها، رنجها، اندوههای خفته در گلو، خشمهای فروخورده شده... و هر آنچه که تجربهی زیستهی اونها بوده.
900
پاول : چرا مردم میمیرن؟
کریستف : بستگی داره، سکته قلبی، سرطان، تصادف یا سن زیاد...
پاول : منظورم اینه مرگ چیه ؟
کریستف : قلب دیگه خون رو پمپ نمیکنه، خون به مغز نمیرسه، همه چی متوقف میشه
پاول : چی باقی میمونه؟
کریستف : هرکاری که کردی، خاطره کاری که کردی به عنوان یه انسان، خاطره خیلی مهمه به نظرم، یادت میمونه که یه نفر بود، یه نفر که انسان مهربونی بود، چهرش رو، لبخندش رو یادت میمونه ...
ده فرمان 1989
کریستف کیشلوفسکی
900
فکر کردم چه چیزی ما را به هم مرتبط میکند!
نقاط زخمی درون آدمها نوعی محبّت بین آنها به وجود میآورد
یوستین گردر
دختر پرتقالی
900
شب است که آدم را اندوهگین میکند،
یا آدم است که برای اندوهگین شدن، شب را انتظار میکشد؟
شب است که فکرت را به سرم میاندازد،
یا منم که برای فکر کردن به تو، شب را انتظار میکشم؟
ازدمیر آصف
900
مانند دویدن کودکی در سراشیبی است به تو فکر کردن! اندکی هیجان، اندکی هراس زمین خوردن..
جمال ثریا
900
مشکل روحیه دادن به خودت این است که در اعماق قلبت میدانی تمامش چرت و پرت است!
مسالهای که در رها کردن وجود دارد این است که هیچ وقت نمیدانی چه میتوانست بشود، هیچ وقت نمیتوانی بفهمی میتوانستی کار را انجام بدهی یا نه!
من از ندانستن دربارهی زندگیام خستهام…
سوفی کینسلا
من رو یادت هست
900
رنج از چهرهاش میبارید و تنهایی عجیبِ چشمهایش، بیش از زیباییاش مجذوبم کرد..
میخائیل بولگاکف
900
جاده، بیپایان است و من هرچه فکر میکنم که از کجا میآییم و به کجا میرویم، چیزی به یادم نمیآید؛ آیا از دست کسی میگریزم؟ از شهری میگریزم؟ به شهری میروم؟ به مغزم فشار میآورم. دو سوی جاده را نگاه میکنم که شاید نشانه ای پیدا کنم، یا فرسنگ شماری، هیچ نیست.
عباس نعلبندیان
900
لحظاتی هست که مردم دوستدار «جنایت» میشوند. آنها دوستدار جنایتاند، همه جنایت را دوست میدارند، همیشه دوستش میدارند، نه در بعضی لحظات.
میدانی، انگار مردم به توافق رسیدهاند دربارهی آن دروغ بگویند و از همان وقت دربارهاش دروغ گفتهاند. همگی اعلام میدارند که از «بدی» نفرت دارند، اما پنهانی عاشق آنند.
[ برادران کارامازوف - فئودور داستایفسکی ]
