آیا من شاعرم؟
Open in Telegram
کانالی برای بازسرایی اشعار شاعران بزرگ سایر ملل به قلم حسین برهمت در این کانال سرودههای خودم نیز نشر داده میشوند خواهشمندم در نقل اشعار یا بازسراییها امانتدار نام مترجم و شاعر نیز باشید
Show more870
Subscribers
-124 hours
-37 days
-230 days
Posts Archive
شعر باران "أنشودة المطر"
سروده: بدر شاکر السیاب (شاعر هورنشین عراقی)
دو چشم تو نخلستان در صبحدم یک روز
انگار دو بالکن که، مهتاب برفته زان
چشمان تو گر خندند
سبزی بدود در تاک
انگار به بازی است نوری به گلهای ،عمری که رود از دست
گویی که به عمقی ژرف
در گرد نشستی سرد
انگار که در اعماق، نوری که کند غرقه، فردا که ندانیمش
باران و خیسیاش
بر برگ و علف غلطان
انگار که پنهان است
در چکچک این باران ـ هر قطره که میافتدـ
یک تیره شب پر هول، یک باد هراسآور
انگار در آنها هست
آغوش گشادهای از مادر منتظر- فرزند و یک لبخند ـ
ایکاش که قلب من میماند بهجای خود
یا بود دو چشم تو همواره از آن من
ایکاش که میشد که، باشند دوتا با هم
ایکاش که در دستم، مهتاب شبانه بود
باریدن باران است بر جزر و مد دریا
هور است و جیکور* و آن، بی نان گرسنگان
باران چه بیرحم است میبارد و میبارد
و این باد کشد فریاد، انگار که یک زن است ـمیزاید و فریادش در باد به گوش آید
شب غرقه به تاریکی
باران و فقط باران، باریدن و باریدن
هرگاه ز چشمانت باران بچکد باران
انگار که طفلی است، در وقت سحر نالان
گویی که میگرید، هر نخل به نخلستان
انگار که امواج دریای سیاه سرد ـ در ماتم یک صیاد ـ
کوبان به سر و نالان
امواج چه نالانند، گریان ز باراناند و از شدت درد نان
دریای غم و امید ، دریای شتر با نخل
در تو است که میران است، صد قصه و صد دستان
بس مادرگریان است از غصهی فرزندان
بس عاشق دلخسته - دلبسته به یک وعده -
باران و فقط باران، باریدن و باریدن
هر قطرهی از باران
یا سرخ است و و یا که زرد - یک برگ ز گل عمر است
یک قصهی ناگفته یک قصه گمگشته در لحظهی آلان و در دور زمان دور
یک قصه ز عشقی نو یک قصه ز اشکی یا دزدیده نگاهی بر...
هر قطره از باران
در چشم تو پنهان است
چشمی که به من خندد
چشمی که به من گرید
در چشم تو پنهان است
چشمی که کند دریا
از زندگی نو پر
ایکاش که قلب من میماند به جای خود
یا بود دو چشم تو همواره از آن من
#بدر_شاکر_السیاب
#حسین_برهمت
* جیکور منطقه ای در ام الخصیب در جنوب عراق است که شاعر در آن به دنیا آمده است
ـ-ـ-ـ-ـ
عيناكِ غابتا نخيلٍ ساعةَ السَّحَرْ
أو شُرْفتانِ راحَ عنهما القمرْ
عيناكِ حينَ تبسمانِ تورقُ الكرومْ
وترقصُ الأضواءُ... فوقَ الزَّهرِ العُمْرِ
كأنَّ في العُمقِ البعيدِ
من القرارِ المُغْبرِ المُدْلهمِّ الأسودِ
كأنَّ في الأعماقِ
ضوءاً يُغْرِقُ الزَّمانَ الآتيَ المجهولْ
كأنَّ عينيكِ معَ المطرِ النَّدِيِّ
حينَ يهُمِّي فوقَ أوراقِ الشَّجرْ
كأنَّ فيهما
معَ القَطْرِ الذي يَهْمي
ومعَ الرِّيحِ التي تَرْقُصُ في الظَّلامْ
كأنَّ فيهما
طفلاً يُعانقُ أمَّهُ المنتظرةْ
يا لَيْتَ لي عينيكِ أو قلبي
ليتني أملكُهُما معاً
ليتني أملكُ القمرْ
المطرُ يهمي فوقَ جَزْرِ الخليجْ
والنَّاسُ في أحياءِ "الجَيْكورْ"
يَرْجونَ لُقْمَةَ خُبْزٍ
والمطرُ يَهْمي لا يَرْحَمُ أحداً
والرِّيحُ تَصْرُخُ كالنِّساءِ الحَوَاملْ
واللَّيلُ يَغْرقُ في الظَّلامْ
والمطرُ يَهْمي... يَهْمي... يَهْمي
عيناكِ لي كلَّما هَمَى المطرْ
كأنَّ طفلاً باتَ يَبْكي في السَّحَرْ
كأنَّ أَشْجارَ النَّخيلِ تَبْكي
في الخليجِ العَرَبِيِّ المُظْلمِ المُدْلَهِمِّ
كأنَّ أَمْواجَ الخليجِ
تَبْكي موتَ صَيَّادٍ
تَبْكي عَذابَ الجُوعِ والمطرْ
يا خليجَ الأحزانِ والأَمَلْ
يا خليجَ النَّخيلِ والجَمَلْ
كمْ قَصَصٍ فيكَ تَمُوتُ كلَّ يومْ
كمْ أُمٍّ تَبْكي على وَلَدْ
كمْ عاشِقٍ يَرْجو لقاءً في الغدْ
والمطرُ يَهْمي... يَهْمي... يَهْمي
في كلِّ قَطْرَةٍ منَ المطرْ
حَمراءُ أو صَفراءُ من أَزهارِ العُمرْ
قِصَّةٌ تَمْتَدُّ في الزَّمانِ المجهولْ
قِصَّةُ حُبٍّ أو دَمْعَةٍ أو نَظْرَةٍ
في كلِّ قَطْرَةٍ منَ المطرْ
أَرى عَينيكِ تَضْحَكانِ لي
أَرى عَينيكِ تَبْكيانِ لي
أَرى عَينيكِ تَمْلآنِ الخليجَ بالحياةْ
يا لَيْتَني أَملكُ عَينيكِ أو أَمْلكُ القمرْ
https://t.me/is_it_poem
اولین تجربه من در سرایش شعر به سبک شعرهای ابوذیه خوزستانی اما به لهجه مشهدی
ای چشم مو عاشق شده مو آب موروم مو آب موروم
سر گشته عشقت مویم کوجی برم کوجی برم
از دیدنت ای خوشگله سیر نمرم سیر نمرم
عشقت نیشسته تو دلم یادم نمیره هوی یره
شعری دیگر از #احمد_مطر
ای خلق نازنین
شعری برایتان نویسم ز تبعیدگاه دور خویش
از آهنین قفس کوچک خودم
جایی که خورشید جز با اجازه نگاهبان نمیدمد
و ماه ترسد که نور پراکند و گریزد به زیر ابر
و ستارگان چون ترس زده مگسها، سقوط میکنند
و باد زهر گوشه دیوانهوار، فریاد میکشد
و من مینویسمت
قلمم، استخوانِ شکستهای
مرکبم، خونم که ریخته است بر زمین
تا بگویمت
غره مشو به گفته شیرین این و آن
باور مکن به آنکه وعده بهشتت دهد در این جهان
بهشت شهر ما است
گور زندگان
جایی که آتش هرروزه شعله میکشد
تا بسوزد تنها و اندیشههایمان
ای مردم عزیز
در انتظار منجی سوار اسب سپید
چه نشستهاید؟
اسب او از گرسنگی در طویله مرد
منجی
شمشیر خود فروخت تا نان شب شود
و تو ای خلق نازنین
هنوز خفتهای بر بالشی آکنده از خیال
بیدار میشوی با بانگ تازیانه بجای بانگ نای
کابوس آیا از سرت نمیرود؟
هنوز جلاد را در گفتگویی که کافی است؟
و ظلم را برو؟
باید فریاد کشید و به پای خاست
زندگی
بخشیدنی هرگز نبوده است
باید آن را به زور
از دهان گرگها برون کشید
#احمد_مطر
#حسین_برهمت
_-_-_-_
يا شعبي الحبيب،
أكتبُ إليكَ هذه الأبياتِ من منفىً بعيد،
من قفصٍ حديديٍّ صغير،
حيثُ الشمسُ لا تطلعُ إلا بإذنِ الحارس،
والقمرُ يخافُ أن يضيءَ فيهربُ إلى الغيوم،
والنجومُ تتساقطُ كالذبابِ المذعور،
والريحُ تصرخُ كالمجنونِ في الزوايا،
وأنا أكتبُ لكَ،
بقلمٍ من عظمٍ مكسور،
وحبرٍ من دمي المسفوحِ على الأرض،
لأقولَ لكَ:
لا تثقْ بمن يبيعُكَ الكلامَ المعسول،
ولا تصدّقْ من يعدُكَ بالجنةِ في الأرض،
فإنَّ الجنةَ في بلادنا
قد صارتْ مقبرةً للأحياء،
والنارُ فيها تُشعلُ كلَّ يومٍ
لتحرقَ أحلامَنا وأجسادَنا معاً،
يا شعبي،
لا تنتظرْ منقذاً يأتي على حصانٍ أبيض،
فالحصانُ قد ماتَ من الجوعِ في الإسطبل،
والمنقذُ باعَ سيفَهُ ليشتريَ خبزاً،
وأنتَ، يا شعبي،
ما زلتَ تنامُ على وسادةِ الأوهام،
وتصحو على صوتِ السياطِ بدلَ الغناء،
فمتى ستفيقُ من هذا الكابوسِ الطويل،
وتقولُ للجلادِ: كفى،
وتقولُ للظلمِ: ارحلْ،
وتقولُ لنفسكَ: قُمْ،
فإنَّ الحياةَ لا تُمنحُ،
بل تُؤخذُ بالقوةِ من أفواهِ الذئاب؟!
https://t.me/is_it_poem
بزرگ مرد شهر من
شعری از #احمد_مطر
بزرگ مرد شهر من
لباس عزت و شرف به تن
ز گوشت مردمان شهر غذاش
و خونشان شراب شب
و بر زبانش : فدایتان سر و تنم
و باورش کنند
چرا که غیر باورش ، برایشان نمانده است
#احمد_مطر
#حسین_برهمت
_-_-_-_
رجلٌ عظيمٌ في بلادي،
يلبسُ ثيابَ العزّةِ والكبرياء،
يأكلُ لحمَ شعبهِ للغداء،
يشربُ دمَهم للعشاء،
ويقولُ لهم: أحبّكم،
فيصدّقونَهُ
لأنهم لا يملكونَ سوى التصديق!
https://t.me/is_it_poem
شهر من
شعری از #احمد_مطر
عجیب شهر ، شهر من
بی سرند مردمان در آن
وهر سری تهی ز فکر
و فکر، تهی ز معنی است
معنا چه است ؟
و من زیم در آن
چرا که شهر دیگری نباشدم
#احمد_مطر
#حسین_برهمت
_-_-_-_
مدينتي مدينةٌ عجيبة،
فيها الناسُ بلا رؤوس،
والرؤوسُ بلا أفكار،
والأفكارُ بلا معنى،
والمعنى بلا وجود،
وأنا أعيشُ فيها
لأنني لا أملكُ مدينةً أخرى!
https://t.me/is_it_poem
سگ
شعری از #احمد_مطر
سگی زیر پنجرهام زوزه میکشد
سگی در برابرم دندان نشان داده و پارس میکند
سگی در تمام مسیر مرا تعقیب میکند
و سگی جلوی خانهام پاس میدهد
خدا را شکر
هنوز هیچ سگی
هنوز حکم مرا امضا نکرده است
#احمد_مطر
#حسین_برهمت
_-_-_-_
كلبٌ يعوي تحت نافذتي،
وكلبٌ ينبح في وجهي،
وكلبٌ يتبعني في الطريق،
وكلبٌ يحرس باب داري،
وأنا أقول: الحمد لله،
لم أرَ بعدُ الكلبَ الذي
يوقّع مراسيمَ الحكمِ باسمي!
https://t.me/is_it_poem
کفش
شعری از احمد مطر
کفشی است کوبان پس سرم
کفشی دگر لگدزنان به باسنم
و کفشی که میکوبد به رودهام
کفشی دگر، دهان بند من شده است
خندان ولی منم
به شکرانه آن که کفشی به پای دارم
برای راه رفتنم
#احمد_مطر
#حسین_برهمت
_-_-_-_
حذاءٌ يمشي فوق رأسي،
وحذاءٌ يركلني من خلفي،
وحذاءٌ يدهس أحشائي،
وحذاءٌ يسدّ فمي،
وأنا أضحك،
لأنني أملك حذاءً
لا يفعل شيئاً سوى أن يُلبَس!
https://t.me/is_it_poem
گنجشک (عصفور)
شعری از احمد مطر
گنجشک، آواز خوان و بسته در قفس
قفس، در زندان بس بزرگ
زندان، در دور افتاده جزیره ای
جزیره، محاط به دریای ژرف ژرف
دریا ، پیچان دردست تند باد
و تند باد، در دست پادشاه
چگونه است که می گویند: پرنده آزاد است!؟
#احمد_مطر
#حسین_برهمت
_-_-_-_
عصفورٌ يغرّد في قفص،
والقفص في سجنٍ كبير،
والسجن في جزيرةٍ نائية،
والجزيرة في بحرٍ عميق،
والبحر في كفّ الريح،
والريحُ في قبضةِ السلطان،
فكيف يُقال إنّ العصفورَ حرّ؟
https://t.me/is_it_poem
چگونه ای(کیف حالک)
شعری از احمد مطر
پرسید: چگونه ای
گفتم: همچنان که تو
زنده ام تا زندگی نکنم
میرم تا نمیرم
خندم تا گریه نکنم
وگریم تا نخندم
من در میانه ام
نه گریم و نه می خندم
مرده زنده ام
#احمد_مطر
#حسین_برهمت
_-_-_-_
قال لي: كيف حالك؟
قلت: كحالك،
أعيش كي لا أعيش،
وأموت كي لا أموت،
وأضحك كي لا أبكي،
وأبكي كي لا أضحك،
وأنا في الحالتين،
لا أضحك ولا أبكي،
بل أعيش وأموت!
https://t.me/is_it_poem
قدغن
شعری از احمد مطر
نه گفتن قدغن
خودت بودن قدغن
دوست داشتن ، عاشق بودن ، نفرت قدغن
انسان بودن در دوره خرها هم قدغن
#احمد_مطر
#حسین_برهمت
_-_-_-_
"الممنوع"
ممنوع أن تقول لا،
ممنوع أن تكون أنت،
ممنوع أن تحب، أن تعشق، أن تكره،
ممنوع أن تكون إنساناً
في زمن البهائم.
https://t.me/is_it_poem
Repost from N/a
امروز دهم اسفندماه زادروز استاد #مهدی_اخوان_ثالث است
شاعر نیما گوی توانمندی که در شعر وامدار اویم
بسیار از او خوانده ام و می خوانم و هر بار در شگفت می شوم
اما کتیبه اش از این رویم به آن روی کرد
یک زمانی (computer aided software engineering)CASE داشتیم و زمان ما خیلی جدید بود
حالا هوش مصنوعی میاد به کمک شاعرها
ای روزگار ای روزگار، نان از کف ما پَر کشد
سفره تهی شد، دل تهی، شادی ز خانه گم شود
در کوچهها چرخیده ایم، با دست خالی، چشمتر
چون تشنهای بیآب و نان، امید دلها می رود
ای مرد دانا، گوش کن، این قصه را بنیوش چون
آواز ما غمنامه شد، غم سینه هامان را می درد
در چرخهی بیپولی و رنج و عذاب و شور وشر
ما دانهایم و آسیا، این دانه ها را در کشد
بازی نبود، این زندگی، جز رنج و غم گر دیده ای
یک قطره آب ارهست هم ،اشکی ز چشمی می چکد
غره مبادا یک زمان ، کاین روزگار بیامان
بر لا زمان و لا مکان هم تار فتنه می تند
ان قطرههای آرزو، در بحر غم غرقند و گم
جانهای ما ای دوستان، در چنگ فقر و درد بَد
خاموشم اکنون، بیصدا، پردرد از زجر وعنا
چون شمع هستم شعله ام، در باد سردی می رود
ai 091203
بادِ بهار آمد، گلشن شده است زیبا
نوروز رُخ نموده، با رنگ و نقش دیبا
سوسن به نغمه خوانی، گر نغمه اش بدانی
نرگس ببین در دشت ، چون دُر به صد تمنّا
کوه از علف شده سبز، چون تاجِی از زمرد
رود از میانه جوشد، آئینه سان مصفا
لاله به دشت خندد، با ژالهای به دامن
چون عاشقان سرمست، افتاده در تماشا
ابر از افق سر آرد، باران به گل ببارد
بلبل به شاخ کرده، آواز عشق برپا
صد حیف ای رفیقان دل در فغان و افغان
شادی نمانده در آن ای وای صد دریغا
شاید که سال آتی پایان بگیرد این شر
شور وشرر بخوابد،سامان بگیرد اینجا
۰۸۱۲۰۳
در آن آمد شد و غوغا، یکی آزاد میخندید
به دستش روسری، بر چوب، همچون باد میخندید
نگاهش آتشین، قلبش، پر از امید فرداها
به لبهایش سرود فتح، با فریاد میخندید
نه ترسی در دلش اما، فکنده ترس در آنها
ز شوق وشور آزادی، بر این بیداد میخندید
صدایش همچو طوفان بود و می پیچید در دلها
ز نسل پاک فردا بود و چون فریاد میخندید
موحد بود و ویدا بود و ایمانش به فردا بود
بنای تازه ای در سر ، بر این بنیاد می خندید
۰۷۱۲۰۳
شاعر خام و بیتجربه تقلید می کند اما شاعر پخته و خلاق میرباید
تی اس الیوت
Immature poets imitate; mature poets steal. (the sacred wood 1920)
